Wednesday 5 Khordad 00
امروز از سرِ کار اومد و زنگ زدیم مشاوره ...
حرفاشُ نوشته بود ...
من َم طبقِ معمول موردی یادداشت کرده بودم، که چیزیُ از قلم نندازم!
خواستم اول یکم تنها با دکتر حرف بزنم
چون تصمیمم رُ گرفته بودم!
می دونستم اوضاع از چه قراره!
4 سال طول کشید تا فهمیدم دردم چیه!
کلافه و خسته بودم و حوصله یِ یه تکرارِ دیگه رُ نداشتم!
ولی برا دکتر توضیح دادم که چی بوده و چی شده و به چه نتیجه ای رسیدم!
خوب حالمُ فهمید وقتی گفتم خیلی آدمِ خوبیه با پوئن ـآیِ مثبت ولی من ...
گفت زندگیت مثِ خوردنِ یه غذایِ خیلی مفیده! نه غذایی که ازش لذت می ـبری، درسته؟؟
کاملاً درسته!
سخت بود تا به خودم بقبولونم اینُ !
تا باورش کنم و باهاش کنار بیام!
آسیب ـهایِ الانش رُ ببینم و صدمه ـهایِ آینده ـشُ
البته از نظرِ دکتر آسیبای آینده خیلی مهلک ـترن ...
مهندس تقریباً به صحبتِ خاصی نرسید!
کُلی حرف آماده کرده بود!!!
دیروز بهم میگفت "چقد نوشتن خوبه! تازه دارم می ـبینم چه اشتباهای زیادی انجام دادم که خودم نفهمیده بودم"
وقتی اومد خونه رفت وضو گرفت و نماز خوندنشُ شروع کرد!
شاید چون روز قبلش که مابینِ حرفامون گفته بودم من تو رُ بخاطرِ یه سری معیارای مثبت انتخاب کردم
و پرسیده بود چیا؟ "ایمان" یکی از جوابام بود
شایدم می ـخواست از خدا کمک بخواد که این رابطه رُ براش نگه داره!
دلم می ـسوخت ...
ولی این ـبار اونقدی محکم این تصمیمُ گرفته بودم
که حرفی و عملی، متزلزلش نکنه !!
حتی انتهایِ تماس که دکتره پرسید میخواید یه جلسه بیاید من آموزشهای مهر همسری رُ بهتون بگم، بعد سه ماه فرصت بدید و اگه اون ـموقع هم نشد دیگه تصمیمِ آخرُ بگیرید؟
گفتم ما قبلنم این کارُ کردیم ... بی فایده بوده و دوباره به این بن ـبسته رسیدم!!
آخه یجورایی حس کردم شاید دکتره هم با این هزینه مشاوره یِ گزافش دنبال اینه که برا خودش مُراجع بتراشه
وگرنه که خودش َم قبلش داشت بهم میگفت "حس" چیزیه که نمیشه ارادی درستش کرد یا تغییرش داد!
من َم کم تلاش نکردم و کم فرصت ندادم تا حالا!!
سعی کردم چشامُ ببندم
سعی کردم تلقین کنم
سعی کردم بخوام!
ولی همه چی فقط بدتر و عمیق ـتر و دردناک ـتر شد!!
که الان مهندس بگه "من اولش اصلاً تو رُ اینجوری دوس نداشتم! اگه اون ـموقع میرفتی انقد که الان داغون میشم، ضربه نمیخوردم!!"
ولی من برا چیزی که ارزشش رُ داشت موندم و تلاش کردم!!
بعدِ اینکه تایمِ مشاوره تموم شد، خیلی حرف زدیم!
حالا که می ـدید این آخرشه، داشت تمومِ غصه ـهایی که من تو این 4 سال برا خودم زیر و رو کردم رُ میشمرد ...
هرچیُ گفت، گفتم باور کن من به همه ـش فکر کردم!
عکسا رُ چیکار کنیم؟ با چه زحمت و ذوقی وسایل خونه رُ خریدیم، فیلم عروسی ـمونُ هنوز نگرفتیم، چقد خونواده ـها محترمن، چقد ماها رُ دوس دارن، چقد خونه زندگیمون قشنگه، چقد فلان ...
ولی هیچ ـکدومشون باعث خوشبختی و خوشحالی ـمون نشدن! شدن؟؟؟
گفت مامانمُ چیکار کنم؟ سکته نکنه خوبه
گفتم اتفاقاً من بارها به خودم گفته بودم به حرمتِ مامانت َم که شده باید بمونم
تو تمامِ این 4 سال مدام با خودم گفتم حیفِ اینه، حیفِ اونه، حیفِ فلانه، حیفِ بهمانه ...
ولی تهش فقط با خودم جنگیدم و به حسی که میخواستم نرسیدم!
ما داریم آسیب می ـبینیم
و هیچ ـکس تو زندگیمون جای ما نیست ک اینُ ببینه و بفهمه !!!
این تصمیمم مالِ یه شب دو شب نیست!
انتخابی نیست که عجولانه و سرسری و خودسرانه بهش رسیده باشم!
این همه سال بهش فکر کردم!
این همه مشاوره رفتم و کتاب خوندم و بالا پایین کردم ...
دقیقاً برا همه اون چیزایی که ارزش داشتن، نرفتم، خواستم، موندم ... ولی نشد دیگه!
میگه یعنی انقد اذیتت میکرد بودنِ با من؟؟؟
هنوزم درکم نمیکنه ... هنوزم حرفمُ متوجه نمیشه!
این همه توضیح میدم که تمامِ کارا از روی تلاش بود که بتونم به زندگیم جون بدم و عشق بکارم تو دل خودم!
میگه پس کارات همه یه تظاهر به عشق بود برا اینکه یه زندگی عاشقانه داشته باشی؟!
من واقعاً میخواستم یه زندگیِ عاشقانه بسازم!
فکر میکردم اگه عملم عاشقانه باشه و هرچی دوس دارم رُ انجام بدم
ممکنه تو قلبِ خودم َم یه جرقه ای بخوره و حس ـه به وجود بیاد!
نمیفهمیدم این میتونه فقط طرفِ مقابلُ عاشق ـتر و وابسته ـتر کنه ...
میگفت من همه ی اینا رُ که دیدم فک میکردم لااقل اون اوایل تو منُ از خودم َم بیشتر دوس داشتی !
به یه چیزایی َم اعتراف کرد که اصن شاخ درآوردم!
میگفت "من اولش خیلی مردد بودم! همش با دلیل و منطق و انسانیت خودمُ تو این رابطه نگه داشتم، هی به خودم گفتم صبر کنم و پیش برم شاید درست شه، چون عاشقت نبودم! ..."
فهمیدم انقد درگیرِ دوری کردن بوده که نمی ـفهمیده من چرا داشتم اصرار میکردم به رسمی شدنِ رابطه ـمون!
تا همین امروز فکر میکرده از عشق بوده که میخواستم زود نامزد شیم و عجله داشتم!
درصورتیکه همون موقع هم روزی هزار بار میگفتم بابا انقد دور و مجازی نمیشه تصمیم گرفت! باید با هم باشیم، همُ ببینیم که بشناسیم !!!
بعد آقا همچین که خودشُ راضیِ 100 درصد کرده و همه ـجوره اوکی شده، اومده جلو و همون موقع هم فرتی عقد ما رُ بستن!!!!
تازه فهمیدم پس تو این رابطه اون َم کم تظاهر نکرده!!!
من از قرار روز اولمون حس دیگه ای گرفته بودم!
ولی الان داره اعتراف میکنه روز اول بعدِ دیدنم خیلی تردید داشته!
اون رفته رفته عاشق ـتر شده
من کم ـکم دور و دورتر و سردتر!
میگه یعنی بری، دلت برا من تنگ نمیشه؟ با خودت نمیگی الان داره چیکار میکنه؟ زن گرفته؟ نگرفته؟ خوشحاله؟ نیست؟؟
میگه من این همه رفیق و آدم حسابی تو کرمان و خونواده ـت پیدا کردم، همه رُ دوس دارم، دیگه اونا رُ هم نباید ببینم؟
میگه عشق خیلی چیز عجیبیه! این حس رُ من هیچوقت قبل از تو تجربه نکرده بودم!
میگه من انگار دو تا زن طلاق دادم! درسته با اون فقط دو سال دوست بودم، ولی خب قولای زیادی بهم داده بود، تصمیم جدی داشتیم
میگه اون که رفت گفتم ایشالا هرجا هست بدترینا براش اتفاق بیفته چون خیلی اذیتم کرد
میگه تو هم اون اذیتا رُ کردی ولی اگه بری دلم میخواد خوشحال باشی و بخندی! اگه بدونم تنهایی و افسرده شدی، غصه میخورم
فهمیدم اون فرصتی که من دادم تا محکم ـتر و جدی ـتر و مطمئن ـتر تصمیم بگیرم، بهای خیلی سنگینی داشت!
اگه یه سال پیش، قبلِ اومدنم تو این خونه میرفتم، اینجوری داغون نمیشد
این تجربه قیمتِ بالایی داشت
گاهی نتیجه ی ترحم و عذاب وجدان و دلسوزی
میشه یه دردِ عمیق ـتر!
من اگه همون روزِ اول فهمشُ داشتم و با دیدنِ عکسش خداحافظی میکردم
نهایت قلبش یه ترکِ کوچیک برمیداشت ...
مثِ امروز تیکه تیکه نمیشد که!
نمیدونم از کجا فهمیده بود که علاوه بر یسری اخلاقاش، ظاهرشُ هم دوس ندارم
راه میرفت و فکر میکرد و با بغض می ـپرسیید الان به نظرت چطورم؟
گفتم خوبی! دیگه زشت نیستی!!
میگفت بعدِ تو، چونه ـمُ حتماً عمل میکنم ...
ازم خواست صادقانه جواب بدم روز اول چه حسی از دیدنش گرفتم؟؟
جواب که دادم اشکام ریخت ...
نمیخواستم آزار ببینه ... نمیخواستم اعتماد بنفسش کمتر از این بشه ...
ولی اصرار کردم که الان اصلاً اونجوری نیست و خیلی عوض شده!
پرسید به نظرت ممکنه دختری ببینه و دوسم داشته باشه؟؟
گفتم آره!!! الان خیلی جذاب شدی!!!
میگه اون اولی َم خودم میفهمیدم بخاطر همین ولم کرد رفت ... چیز دیگه ای میگفت! ولی خودم حس کردم!
دلم شکست براش ...
غصه خوردم ... اشک ریختم ...
هی طولِ اتاق رُ راه رفت و فکر کرد و حرف زد ...
برخلافِ من آدمیه که خیلی خیلی اطرافیانش براش مهمن
نگرانِ خونواده ـش و برخورد و آه و زاریاشونه ...
نمیدونه باید چی بهشون بگه! یا چجوری قانع و آرومشون کنه ...
میشناسم خونواده ـشُ!
میدونم اگه خونواده یِ من دخالت یا به قول خودشون پادرمیونی نکنن و اصراری به خرج ندن یا هر روز بهم زنگ نزنن که چرا؟ و نکنید و حیفه و فلان
ولی خونواده یِ اون حتماً این کارُ می ـکنن!
احتمال میدم هر روز و روزی چند بار حتی به من زنگ بزنن و دنبالِ دلیل و راه و راهکار بگردن!!!
از قبل تو این فکر بودم که جواب هیچکدوم رُ ندم!
چون من فقط مسئولیتِ خونواده یِ خودم و حرف زدن با اونا رُ بر عهده دارم! نه خونواده یِ مهندس!
حتی مشاور َم همینُ گفت ...
ولی به قولِ مهندس نمک ـنشناسیه اگه مثلاً مامانش زنگ بزنه و جواب ندم!
نمیدونم باید چه برخوردی کنم؟!
یه پیام بدم تشکر کنم و برا همیشه خداحافظی کنم؟
میدونم اومدنِ اونا وسطِ این اتفاق، هیچی رُ درست نمیکنه!
فقط همه ـچیز پیچیده ـتر و سخت ـتر میشه ...
بالاخره اولین تیر رُ از کمون رها کردم
و این تازه اولِ اولِ راهه!
قراره یه جنگ سخت و بزرگ شروع شه
باید بیشتر از اینا بها پرداخت کنیم
میدونم که خیلی قدرت و انرژی لازمه
برا راهی که انتخاب کردم ...
نمیدونم تا کجا میتونم از پسش بربیام و کم نیارم؟؟
قراره چه آینده ای پیش روم باشه!
اگه بعدها برگردم نگاه کنم به عقب، چه حسرت هایی ممکنه توانمُ کم کنن؟
ولی اینُ میدونم اینجایی که الان وایسادم و این راهی که انتخاب کردم، بهترین راه بود ...