Tuesday 4 Khordad 00
دیروز که بالاخره با خودم کنار اومده بودم و
تصمیمِ آخرمُ گرفته بودم
داشتم فکر میکردم این انتخاب اونقدی سخت و ریز بود
که من به این 4 سال احتیاج داشتم برا گرفتنش!
به خودم حق دادم!
سرزنشش نکردم که چرا زودتر به این نتیجه نرسیدم؟
که چرا همون اول که شک کردم، برنگشتم!
من تو این 4 سال بزرگ شدم ...
شاید با عقل و تجربه یِ اون ـموقع هرگز نمیتونستم انقد محکم و مصمم رو نقطه ی الانم وایسم!
حالا که میدونم تا تهش رفتم و
حتی بیشتر از حدِ توانم به خودم و رابطه ـم فرصت دادم
دیگه خیالم راحته!
میدونم انقد با عقل و صبوری این تصمیم رُ گرفتم
که یه روزی اگه برگشتم پشت سرمُ نگاه کردم، پشیمونی تو چشام موج نمیزنه!!
حسرتِ چیزی رُ نخواهم خورد
گرچه اینجای کار سخته!
دردم میاد که باید به چشِ یه سنگدل دیده شم و
وایسم تو روی تمومِ دنیا ...
دارم حرفایی که قراره با مامانم بزنم تا شاید بفهمتم، بهم حق بده و نگرانم نشه رُ مرور میکنم ...
مامانی که همیشه از تیزی و حسِ قوی ـش دهنم باز مونده!
کلِ دیروز رُ دل به فکرِ من بود و مدام حالمُ می ـپرسید!
چرا!؟ چون مهندس استوری گذاشته بود: "از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید «خداحافظ» و بند بند وجودش «میخواهم بمانم» باشد ..."
و شبش درست همون وقتی که داشتیم با مهندس جدی و عمیق صحبت میکردیم که این رابطه رُ تمومش کنم
پیام داده، میگه حالتون خوبه؟؟ دلم شورتون رُ میزنه!
مادر است دیگر !
آره ... دیشب با مهندس حرف زدیم!
نمیدونم سرِ صحبت از کجا شروع شد!
ولی گفتم که زنگ زدم مشاوره، گفتم که تصمیمم رُ گرفتم!
احساس میکنم هیچوقت حرفمُ جدی نگرفته بوده!
حتی این دو سه ماهِ اخیر ...
مُدام می ـفهموندم یا مستقیم میگفتم که دارم به جدایی فکر میکنم!
انگار تصور کرده اینا فقط یه تهدیده!
از دیشب که رابطه رُ تموم شده دیده و عمیق ـتر حسش کرده؛ مثِ دیوونه ـها شده!
یه ریز اشک میریزه و گریه میکنه!
خودشُ سرزنش میکنه!
میگه دوسِت دارم!
میگه عاشقتم!
میگه مهلا تورُ خدا! اگه التماست کنم چی؟؟
بهش میگم میدونی این چرخه چقدر تکراریه؟؟؟ حساب کردی چند بار به این نقطه رسیدیم؟؟
اصرار دارم بهش بفهمونم چقد منطقی و حساب شده این تصمیم رُ گرفتم
ولی قبول نمیکنه!
میگه من درست زندگی نکردم!
میگه تو عشقت مثِ یه شیشه حساس و زلال بود، قدرشُ ندونستم!
میگه وقتی زیاد دور و ورم بودی، فکر میکردم موی دماغمی!
میگه مرد نباید حسِ معشوق بودن بگیره! باید همش فکر کنه اونی که عاشقه، خودشه!
میگه تا من یاد گرفتم چجوری عاشق باشم، تو مثِ شمع آب شدی!
میگه هربار که گفتم نرو، تصنعی محبت کردم، بعد خیالم راحت شده که سر جاتی، بی ـخیال شدم!
میگه بهم یه فرصت دیگه بده، این ـبار میخوام واقعاً اونجوری که درسته و لایقته، عاشقی کنم!! بدونِ حساب کتاب!
میدونم الان داغه که اینا رُ میگه!
بهش گفتم میدونی تو چه وقتایی انقد عاشق میشی؟ درست همون لحظه ـهایی که من میخوام از زندگیت برم!
هر بار با این رفتارش فقط حسِ عذاب وجدان و ترحم بهم داده ...
وقتی َم که موندم و نرفتم، همه ـچی برگشته به حالتِ اولش!
اصن گیریم این ـبار حرفاش راست و قولاش مردونه!
من تهشُ میدونم!
از همین الان می ـبینم ...
خیلی تکراریه! خیلی!
از این سوراخ بارها گزیده شدم!!
میدونم که من اینجای قضیه از سرِ دلسوزی واسه خودم و خودش می ـمونم
دو روز بهم محبت میکنه، شرمنده ـش میشم
عشقی تو دلم شکفته نمیشه
بی اراده بهش پرخاش میکنم
خسته میشه
تلخی میکنه
لحظه ـها رُ به کامِ هم کوفت میکنیم!
و دوباره برمیگردیم درست همینجای قصه!
دیگه عمقِ حسِ خودمُ دیدم!
فهمیدم اگه نهایتِ خوبی و بی عیب و نقصی رُ هم به پام بریزه
نهایتش خنثی میشم ...
ولی باید یه منبعِ انرژی ای درونِ من َم باشه
که اگه یه جایی اون کم آورد، من ربطه رُ نگهش دارم!
وقتی درونِ من چیزی نیست به چه درد میخوره موندن ؟؟
هیچی یه طرفه قشنگ نیست!
با این کاراش فقط داره همه ـچیُ برام سخت ـتر و عذاب آورتر میکنه!
فک میکردم منطقی برخورد کنه!
گفته بود هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذارم!
اصن پیش ـبینی نمیکردم اینجوری بیفته به گریه و التماس!
معلومه که این خوشحالم نمیکنه!
حالمُ بد میکنه ...
یه حسی بهم میگه بابا مهلا بی ـخیال! گناه داره! شاید این ـبار همه ـچی درست شه واقعاً !!!
ولی من خسته ـتر از اونی ام که یادم بره چیا دیدم!
چشام بازتر از اونیه که نبینم حتی تو لحظه ـهایی که داره بخاطرم اشک میریزه، دوسش ندارم!
از ذهنم پاک نمیشه که خنده ـهاشُ دوس ندارم ... حرف زدناشُ دوس ندارم!
اصن حتی اگه از همه یِ اینا بخوام چشم ـپوشی کنم، اون لحظه ـهای عذاب آورِ جنگ با خودم جلو چشامه!
بهش میگم کجای موندن از سرِ ترحم قشنگه!؟
میگم چرا این کارا رُ میکنی؟ به چه قیمتی؟! من نباید با دل خودم بمونم!؟؟
خدایا سخته برام!!
از دل شکستن بدم میاد!
از پا گذاشتن رو دلِ آدما و از روشون رد شدن بدم میاد!
چرا باید تو این موقعیت قرار بگیرم!؟
دیدی که من هربار همینجای کار کم آوردم!
دیدی که در خودم ندیدم از پسِ نارحت کردنِ آدما بربیام
برا همین ترجیح دادم خودمُ نادیده بگیرم!
ولی تهش قشنگ نشد!
نه من خوشبخت شدم، نه او !
دوتامون داریم آسیب می ـبینیم! چرا اینُ نمی ـفهمه ؟؟؟؟
اصرار که بیا بریم این مشاوری که من میگم! هر زوجی پیشش رفتن راضی ان و فلان!
میگم با اینکه نتیجه ـشُ میدونم باشه
وقت گرفته واسه فردا، میگه یه توک پا از سرِ کار میام، زنگ میزنیم، بعد دوباره میرم!
امروزم که نرفته برگشت!
گفت حالم بده!
اونجا برم میشینم گریه میکنم، زشته!
با چشایِ قرمز کلی نشست ورِ دل من، گفت میخوام کنار تو باشم!
بهش گفتم پاشو برو سر کار، خودتُ سرگرم کن! این کارا چیه مثِ بچه ـها نشستی اینجا فقط همه چی رُ برا هردومون سخت ـتر میکنی؟؟
با اشک و آه و "بدونِ تو هیچی نمیخوام" گفتنا به زور راهی شد و رفت ...
یه لحظه تو دلم فک کردم نه موندنمُ مثِ آدم همراهی میکنه، نه رفتنمُ !!!!
فقط انکار و فرار و خودشُ به اون راه زدن شده سپرِ دفاعیش!
شب با گریه میخوابه، صبح پا میشه به روی خودش نمیاره که چه اتفاقی افتاده!
میگه فلان باغِ پرندگان خیلی خوشگله، میای بریم؟
ناراحت میشه اگه یادآوری کنم تو چه وضعیتی هستیم!!!
من خودم واقعاً خسته ام!
خیلی کلنجار رفتم ...
با خیلی چیزا تو خودم جنگیدم ...
خیلی سختیا رُ تو دلم حل کردم ...
تا تونستم همه زورمُ جمع کنم و انتخابی کنم که تهش برا هردومون بهتره!
ولی مهندس نمی ـتونه!
انگار تازه با این اتفاق روبرو شده باشه!
داره تک تکِ سختیاشُ برانداز میکنه و میگه نمیشه، بدونِ تو من می ـمیرم!!
میگه چقد سنگدل شدی!!
نمیدونه! ندیده! چقد جون کندم تا با خودم کنار بیام و بفهمم دردم چیه!
بدونم احساسم چند چنده؟
بتونم عقل و منطقم رُ هوشیار کنم!
با هر اما و اگر و شاید و ترسی که شده، راه بهتره رُ انتخاب کنم!
بابا من آخرِ راهمونُ میدونم!!! چرا میخواد خسته ـترم کنه ؟؟؟؟