آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


بـــوی رز مـــــشکی ...

انگار دیگه این ـبار واقعاً شروع کردم رفتنُ ...

دیروز که بالاخره با خودم کنار اومده بودم و

تصمیمِ آخرمُ گرفته بودم

داشتم فکر میکردم این انتخاب اونقدی سخت و ریز بود

که من به این 4 سال احتیاج داشتم برا گرفتنش!

به خودم حق دادم!

سرزنشش نکردم که چرا زودتر به این نتیجه نرسیدم؟

که چرا همون اول که شک کردم، برنگشتم!

من تو این 4 سال بزرگ شدم ...

شاید با عقل و تجربه یِ اون ـموقع هرگز نمیتونستم انقد محکم و مصمم رو نقطه ی الانم وایسم!

حالا که میدونم تا تهش رفتم و

حتی بیشتر از حدِ توانم به خودم و رابطه ـم فرصت دادم

دیگه خیالم راحته!

میدونم انقد با عقل و صبوری این تصمیم رُ گرفتم

که یه روزی اگه برگشتم پشت سرمُ نگاه کردم، پشیمونی تو چشام موج نمیزنه!!

حسرتِ چیزی رُ نخواهم خورد

گرچه اینجای کار سخته!

دردم میاد که باید به چشِ یه سنگدل دیده شم و

وایسم تو روی تمومِ دنیا ...

دارم حرفایی که قراره با مامانم بزنم تا شاید بفهمتم، بهم حق بده و نگرانم نشه رُ مرور میکنم ...

مامانی که همیشه از تیزی و حسِ قوی ـش دهنم باز مونده!

کلِ دیروز رُ دل به فکرِ من بود و مدام حالمُ می ـپرسید!

چرا!؟ چون مهندس استوری گذاشته بود: "از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید «خداحافظ» و بند بند وجودش «میخواهم بمانم» باشد ..."

و شبش درست همون وقتی که داشتیم با مهندس جدی و عمیق صحبت میکردیم که این رابطه رُ تمومش کنم

پیام داده، میگه حالتون خوبه؟؟ دلم شورتون رُ میزنه!

مادر است دیگر !

آره ... دیشب با مهندس حرف زدیم!

نمیدونم سرِ صحبت از کجا شروع شد!

ولی گفتم که زنگ زدم مشاوره، گفتم که تصمیمم رُ گرفتم!

احساس میکنم هیچوقت حرفمُ جدی نگرفته بوده!

حتی این دو سه ماهِ اخیر ...

مُدام می ـفهموندم یا مستقیم میگفتم که دارم به جدایی فکر میکنم!

انگار تصور کرده اینا فقط یه تهدیده!

از دیشب که رابطه رُ تموم شده دیده و عمیق ـتر حسش کرده؛ مثِ دیوونه ـها شده!

یه ریز اشک میریزه و گریه میکنه!

خودشُ سرزنش میکنه!

میگه دوسِت دارم!

میگه عاشقتم!

میگه مهلا تورُ خدا! اگه التماست کنم چی؟؟

بهش میگم میدونی این چرخه چقدر تکراریه؟؟؟ حساب کردی چند بار به این نقطه رسیدیم؟؟

اصرار دارم بهش بفهمونم چقد منطقی و حساب شده این تصمیم رُ گرفتم

ولی قبول نمیکنه!

میگه من درست زندگی نکردم!

میگه تو عشقت مثِ یه شیشه حساس و زلال بود، قدرشُ ندونستم!

میگه وقتی زیاد دور و ورم بودی، فکر میکردم موی دماغمی!

میگه مرد نباید حسِ معشوق بودن بگیره! باید همش فکر کنه اونی که عاشقه، خودشه!

میگه تا من یاد گرفتم چجوری عاشق باشم، تو مثِ شمع آب شدی!

میگه هربار که گفتم نرو، تصنعی محبت کردم، بعد خیالم راحت شده که سر جاتی، بی ـخیال شدم!

میگه بهم یه فرصت دیگه بده، این ـبار میخوام واقعاً اونجوری که درسته و لایقته، عاشقی کنم!! بدونِ حساب کتاب!

میدونم الان داغه که اینا رُ میگه!

بهش گفتم میدونی تو چه وقتایی انقد عاشق میشی؟ درست همون لحظه ـهایی که من میخوام از زندگیت برم!

هر بار با این رفتارش فقط حسِ عذاب وجدان و ترحم بهم داده ...

وقتی َم که موندم و نرفتم، همه ـچی برگشته به حالتِ اولش!

اصن گیریم این ـبار حرفاش راست و قولاش مردونه!

من تهشُ میدونم!

از همین الان می ـبینم ...

خیلی تکراریه! خیلی!

از این سوراخ بارها گزیده شدم!!

میدونم که من اینجای قضیه از سرِ دلسوزی واسه خودم و خودش می ـمونم

دو روز بهم محبت میکنه، شرمنده ـش میشم

عشقی تو دلم شکفته نمیشه

بی اراده بهش پرخاش میکنم

خسته میشه

تلخی میکنه

لحظه ـها رُ به کامِ هم کوفت میکنیم!

و دوباره برمیگردیم درست همینجای قصه!

دیگه عمقِ حسِ خودمُ دیدم!

فهمیدم اگه نهایتِ خوبی و بی عیب و نقصی رُ هم به پام بریزه

نهایتش خنثی میشم ...

ولی باید یه منبعِ انرژی ای درونِ من َم باشه

که اگه یه جایی اون کم آورد، من ربطه رُ نگهش دارم!

وقتی درونِ من چیزی نیست به چه درد میخوره موندن ؟؟

هیچی یه طرفه قشنگ نیست!

با این کاراش فقط داره همه ـچیُ برام سخت ـتر و عذاب آورتر میکنه!

فک میکردم منطقی برخورد کنه!

گفته بود هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذارم!

اصن پیش ـبینی نمیکردم اینجوری بیفته به گریه و التماس!

معلومه که این خوشحالم نمیکنه!

حالمُ بد میکنه ...

یه حسی بهم میگه بابا مهلا بی ـخیال! گناه داره! شاید این ـبار همه ـچی درست شه واقعاً !!!

ولی من خسته ـتر از اونی ام که یادم بره چیا دیدم!

چشام بازتر از اونیه که نبینم حتی تو لحظه ـهایی که داره بخاطرم اشک میریزه، دوسش ندارم!

از ذهنم پاک نمیشه که خنده ـهاشُ دوس ندارم ... حرف زدناشُ دوس ندارم!

اصن حتی اگه از همه یِ اینا بخوام چشم ـپوشی کنم، اون لحظه ـهای عذاب آورِ جنگ با خودم جلو چشامه!

بهش میگم کجای موندن از سرِ ترحم قشنگه!؟

میگم چرا این کارا رُ میکنی؟ به چه قیمتی؟! من نباید با دل خودم بمونم!؟؟

خدایا سخته برام!!

از دل شکستن بدم میاد!

از پا گذاشتن رو دلِ آدما و از روشون رد شدن بدم میاد!

چرا باید تو این موقعیت قرار بگیرم!؟

دیدی که من هربار همینجای کار کم آوردم!

دیدی که در خودم ندیدم از پسِ نارحت کردنِ آدما بربیام

برا همین ترجیح دادم خودمُ نادیده بگیرم!

ولی تهش قشنگ نشد!

نه من خوشبخت شدم، نه او !

دوتامون داریم آسیب می ـبینیم! چرا اینُ نمی ـفهمه ؟؟؟؟

اصرار که بیا بریم این مشاوری که من میگم! هر زوجی پیشش رفتن راضی ان و فلان!

میگم با اینکه نتیجه ـشُ میدونم باشه

وقت گرفته واسه فردا، میگه یه توک پا از سرِ کار میام، زنگ میزنیم، بعد دوباره میرم!

امروزم که نرفته برگشت!

گفت حالم بده!

اونجا برم میشینم گریه میکنم، زشته!

با چشایِ قرمز کلی نشست ورِ دل من، گفت میخوام کنار تو باشم!

بهش گفتم پاشو برو سر کار، خودتُ سرگرم کن! این کارا چیه مثِ بچه ـها نشستی اینجا فقط همه چی رُ برا هردومون سخت ـتر میکنی؟؟

با اشک و آه و "بدونِ تو هیچی نمیخوام" گفتنا به زور راهی شد و رفت ...

یه لحظه تو دلم فک کردم نه موندنمُ مثِ آدم همراهی میکنه، نه رفتنمُ !!!!

فقط انکار و فرار و خودشُ به اون راه زدن شده سپرِ دفاعیش!

شب با گریه میخوابه، صبح پا میشه به روی خودش نمیاره که چه اتفاقی افتاده!

میگه فلان باغِ پرندگان خیلی خوشگله، میای بریم؟

ناراحت میشه اگه یادآوری کنم تو چه وضعیتی هستیم!!!

من خودم واقعاً خسته ام!

خیلی کلنجار رفتم ...

با خیلی چیزا تو خودم جنگیدم ...

خیلی سختیا رُ تو دلم حل کردم ...

تا تونستم همه زورمُ جمع کنم و انتخابی کنم که تهش برا هردومون بهتره!

ولی مهندس نمی ـتونه!

انگار تازه با این اتفاق روبرو شده باشه!

داره تک تکِ سختیاشُ برانداز میکنه و میگه نمیشه، بدونِ تو من می ـمیرم!!

میگه چقد سنگدل شدی!!

نمیدونه! ندیده! چقد جون کندم تا با خودم کنار بیام و بفهمم دردم چیه!

بدونم احساسم چند چنده؟

بتونم عقل و منطقم رُ هوشیار کنم!

با هر اما و اگر و شاید و ترسی که شده، راه بهتره رُ انتخاب کنم!

بابا من آخرِ راهمونُ میدونم!!! چرا میخواد خسته ـترم کنه ؟؟؟؟

ای بابا..😔

:( ...

عزیزدلم 😕😕 شرایط خیلی سختی داری.کلافه و سردرگم

واقعا سخته

اما با خوندن این پستت گفتم مهلا یه قدم برای جدایی برداشته شاید یه قدم بزرگ

کی میخوای بری کرمان؟بلیط مهرداد و پدرشو کنسل میکنی؟

راستش دیگه سردرگم نیستم آرزو!
ولی کلافه و خسته چرا ...
میدونی باید تک و تنها بخاطر خودم بجنگم
و اینکه هیچ کسی هم درکم نمیکنه و نخواهد کرد هم تنهاترم میکنه ...

امیدوارم واقعاً یه قدم به حساب بیاد!
فعلاً که مهرداد همراهی نمیکنه و با جدایی 100 درصد مخالفه
تقریباً همه ـچی به نظرِ روانشناسِ امروز بستگی داره براش
حالا بعدِ اون بیشتر میتونم راضیش کنم بلیطا رُ کنسل کنه یا هرچی
بلیطمون برا هفته یِ آینده ـس

مهلا .. :(((

عزیزم...

غمگینم برات :((((

ولی من نمیدونم چرا حالم خوبه!
و انرژیِ خاصی به تنم برگشته !!
البته که وقتی مهرداد اینجوری بی ـقراری میکنه و میخواد با التماس نگهم داره، دلم برا هردومون می ـسوزه و عذاب میکشم!!

:** عزیزم! ببخشید که دارم به شما کنارم غصه میدم!!

مهلا جان ببخشید این سوالو میپرسم از لحاظ ظاهری ب از 1تا 10ب خودت چند میدی به همسرت چند؟

و من بازم مثل 1ماه پیش میگم ب سختیای جدایی فکر کن. اول اینکه خانوادت عمرا بزارن جدا زندگی کنی، نمیدونم شایدم بزارن من وقتی جدا شدم انقد سنم کم بود و مریض  حال شده بودم ب خاطر اون آدم و خانواده ی بی وجدانش ک حتی فکرشم ب ذهمم خطور نکرد تنها زندگی کردن. ی مدت ک موندم خونه بابامو اون آدم ندیدم جون گرفتم ولی ی چیزایی تغییر میکنن تو دیگه اون دختر مجرد خونه ی بابا نیستی. اگه میخوای اختیار زندگیت دست خودت باشه باید بری کار. همونجور ک من رفتم. سخت کار کردم ولی چون ی قرون ازشون نگرفتم و دیدن میتونم رو پای خودم بمونم تقریبا آزادی دارم. حتی بیشتر از قبل ازدواج. مهلا شاید اوج نامردیم باشه ک اینو میگم ولی برای شروع و بلند شدن ب یه پولی احتیاج داری. سعی کن نمیگم زیاد ولی طلاق خرج داره زندگی بعدش خرج داره. سعی کن یه مقدار از مهریتو بگیری. باور کن واسه اینکه خودم این راهو رفتم میگم. میگم ک اگه ی روز اقدام کردی یکم راه برات هموار بشه 

شاید اعتماد بنفسم برا ظاهرم بیخودی زیاد باشه! ولی میتونم به خودم 9 هم بدم حتی!
به مهرداد نمیدونم ... شاید الان که دماغشُ عمل کرده و نسبت به 7 سال پیش خیلی جذاب ـتر شده، 7 !
قبلنم گفتم زشت نیست اصلاً ! یا عیب و ایراد خاصی نداره !

من خب اگه خونه مامانم َم برم، فقط خودمم و مامانم، دوتاییم ... زیاد فرقی نمیکنه!
با این مشکلی ندارم!
ولی سرِ کار که قطعاً میرم !!
تا پارسالم قبل از اینکه بیام تهران میرفتم!

عزیزم! چرا باید اذیتت میکردن آخه؟ مگه نمیگی دوسِت داشت ؟؟

نمیدونم چرا من نسبتاً به پروسه یِ طلاق خوشبینم!
فکر نمیکنم مهرداد سخت بگیره، وقتی ببینه راهی نداره و به زور نمیتونه منُ نگه داره!
به طلاق توافقی خیلی امیدوارم ...
با گرفتنِ مهریه موافق نیستم اصلاً و ابداً !!
اون َم بالاخره پسر مردمه!
اگه من ازش جدا شم همینجوریش انگار چند سال از زندگیش عقب میفته
دیگه نمیخوام از نظرِ مالی هم دچارِ بحران شه ...
ولی یه مقدارِ کم پول دستش دارم که گذاشته تو بورس برام سرمایه ـگذاری کنه و اینا ... همونُ پس میگیرم دیگه

دم به تله نده دیگه مهلا

خودتو علاف نکن، گول این فیلم بازیاش هم نخور

ادم وقتی چندبار یه رویه رو تکرار کنه پس ذاتن اونجوریه

و ذات ادما غیرقابل تغییره

هرکی ام بگه قابل تغییره درسته، هست ولی اون ادم در حال نقش بازی کردنه

ضمنا بر فرض تغییر کردن عشق ورزیش، ظاهرشو چیکار میکنی؟ خندش؟ حرف زدنش؟ کله تو گوشی کردنش؟

و ادمی که نخاد بمونه اینا کوچیکترین بهونس

مث این میمونه ینفر تا اخر عمرش بخاد قیافه منو تحمل کنه:دی

پس تصمیمتو بگیر و این پا اون پا نکن. یهو میبینی خدایی نکرده به جنونی چیزی بزنه و یه بلایی سرت بیاره

ما بی مهلا میشیم.. گناه داریم

آخی! حالا فیلم بازی َم نیست به گمونم ...
میخواد واقعاً که عشق بذاره ...
ولی من کاملاً با شما موافقم
و دقیقاً به همین چیزایی که گفتید، فکر کردم
همینا رُ دیدم و میدونستم
که مردد نشدم ...

تصمیمم رُ جدی گرفتم این ـبار ...
میدونم که نمیشه و نمیتونم!

:)) مرسی که نگرانید
ولی حقیقتاً از عشق زیادش می ـترسم گاهی ...

 

میدونی چیه؟

خیلی خیلی درکت میکنم

اینکه فکر کنی یه ادمی فقط وقتی متوجه میشه داری میری براش عزیز میشی

این حسُ تجربه کردم 

ترحم و عذاب وجدانِ بعدش...

التماس هاش

ولی قضیه اینه که این اون آدمی نیست که میخواستی... شاید خوب باشه ولی این خوب بودن برات کافی نیست

 

دقیقاً ...
خوبیِ دم رفتنش فقط حسِ ترحم و عذاب وجدانمُ زیاد میکنه ...

کاملاً همینطوره :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan