آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


یه پروانـــه ـم ... بدونِ بــال!

هــــــــعی ... روزگار ...

اصن بی اراده با "آه" شروع کردم این پستُ ...

چه شود!

به نظرم همین الان اون ضربدرِ قرمزِ بالا رُ بزنید

خودتونُ راحت کنید از دستِ نوشته ـهایِ تکراریِ پر از نقِ من!

دلاتون می ـپوسه هِی بخواید ناله و زاریای منُ تحمل کنید ...

والا!

چند وقت پیش به لطفِ یکی از شماها با یه بلاگری آشنا شدم

که به نظرم خیلی انرژی مثبت بود شخصیتش!

کاری به این ندارم که بالاخره هر آدمی خستگی و غم و غصه هم داره

ولی اینکه فضایِ غالبِ وبلاگ و حرفایِ یه نفر چه انرژی ای رُ به مخاطب میده، معلومه دیگه!

یه لحظه پیشِ خودم فکر کردم وای من چقد منفی و پر از آه و خستگی ام همیشه!

چقد این بده برا اون کسایی که دوس دارن همراهم باشن و منُ می ـخونن ...

دلم خواست یه تجدید نظری توی صرفاً نوشته ـهام که نه! توی افکار و شخصیتم کنم

انقد پژمرده و درمونده نباشم!

حالا درسته یه گوشه یِ بدی از رینگِ روزگار گیر کردم انگار!

که اون َم نازِ شستش هِی داره مشتای کوبنده ـشُ نثارم میکنه!

ولی خب باید یه جوری از دستش در برم ...

من وایسم اونجا که تا عمر دارم باید ازش مشت بخورم

کسی َم نمیاد منُ از زیرِ دست و پاش بکشه بیرون!

این منم که باید به خود بیام و برا نجاتِ خودم کمک کنم ...

البته الان خیلی بهترم

می ـتونم انرژی مثبت َم داشته باشم

چون دوباره یه قدم به گرفتنِ اون تصمیم قطعی ـه نزدیک ـتر شدم ...

همین یه ساعت پیش داشتم با مشاور حرف میزدم ...

این چند روزم با اینکه خیلی دلم میخواست بنویسم

منتظر شده بودم بعدِ مشاوره بیام

بلکه ـم یه اتفاقی توی افکار و نظراتم افتاده باشه و حرفِ جدیدی برا گفتن داشته باشم!

بیشتر از دو سه ماهه که قصدِ مشاوره گرفتنُ داشتم ...

یکی بهم پیشنهادِ مشاوره ـهایِ اسنپی رُ داده بود

دیدم منطقیه!

الان همه مشاورا دارن تلفنی و غیرحضوری کارشونُ انجام میدن بخاطرِ کرونا

اونی َم که بهم معرفی کرد، خودش امتحان کرده بود و راضی بود

اما چون این پیشنهاد دقیقاً همزمان شد با همون وقتی که گوشیم به فنا رفت

طول کشید تا به اجرا برسه!

دیگه مرحله به مرحله پیش رفتم

تا بالاخره امروز تونستم انجامش بدم بعد از چند هفته!!

اولش که خب بی گوشی شده بودم و گفتم تا وقتی گوشیم درست شه صبر کنم

بعد که قرار بر گوشی خریدن شد و گوشی قدیمیِ مامانم کارمُ راه انداخت

اسنپُ نصب کردم ولی قسمتِ دکتراش باز نشد هیچ ـجوره...

هِی صبوری کردم، گفتم حالا فردا گوشی میخریم، پسفرا گوشی میخریم ...

تا اینکه فهمیدم ارزون شدنِ دلار، مالِ امروز و فردا نیس

یکی دو هفته ای طول میکشه!

پیشنهاد دادم گوشیِ مهندسُ قرض بگیرم

که اون َم گفت کار دارم باهاش و نمیشه و ...

یهو به سرم زد وبسایتش رُ چک کنم، شاید قابلیتشُ داشته باشه

و داشت!!

حالا از وقتی َم دیدم با وبسایتش میشه

نزدیکِ یه هفته ـس دارم مشاوراشُ برانداز میکنم

هِی این نه ... اون نه ... حالا بعداً ... حالا فردا ...

تازه وقتی عزممُ جزم میکردم عواملِ بیرونی مانع میشد!!

مثلاً شارژ گوشیم یهو تموم میشد ...

اون مشاوری که انتخاب میکردم از دسترس خارج میشد ...

مهندس زنگ میزد میگفت برق شرکتمون رفته، دارم میام خونه ...

تازه یه بار َم که با کلی این پا و اون پا کردن یکیُ انتخاب کردم زنگ زدم

آنتن نداشت، بیخودی هزینه 10 دییقه ازم کم شد و هیچی به هیچی!

باز امروز دلُ زدم به دریا یکی دیگه رُ انتخاب کردم و زنگ زدم

و دوسش داشتم ^_^

اصن مشاوره گرفتن کارِ شاخی نیست

که بگی الان افکارتُ زیر و رو میکنه و ریز ریز بهت میگه چی درسته و چی غلطه و چیکار کن و چیکار نکن!

ولی برا یکی مثِ من همین که ببینم از بیرون اونقدی که خودم می ـترسم، غیرمنطقی و نامعقول نیستم؛ یه تسلّی خاطرِ بزرگه!

اینکه یکی بفهمتم و باهام موافق باشه!

میدونید؟ بهم گفت تو اولین قدمُ اونجایی اشتباه برداشتی که از ظاهرش خوشت نیومد ولی بخاطرِ ترحم، افکار سنتی، عذاب وجدان، ترس یا هرچیزِ دیگه ای؛ نتونستی بگی نه

که اشتباه کردی و درست همونجا باید کاتش میکردی

حالا که اون موقع نتونستی، الان یه تصمیمِ درست بگیر

اینکه ظاهرش به دلت ننشسته چیزی نیست که عوض یا عادی بشه!

هرچی برات بولدتر شه

چون تو جزئیاتی می ـبینی که دیگران نمی ـبیننش

اینکه اون آدم برات دلنشین نیست، با تلاش درست نمیشه!

عشق چیزی نیست که بشه تولیدش کرد

خوبیاش نمیتونه حس تو رو نسبت بهش عوض کنه!

شاید بتونه برا یه مدت نگهت داره فقط

یا ویژگیهای خوبش تونسته بوده ظاهرش رُ برات خنثی کنه ...

درصورتیکه ملاکِ ظاهرُ نمیشه با چیز دیگه ای جایگزین کرد!

حالا دو تا راه داری

یا اینکه بپذیری این شرایطُ

و کنار بیای که مثلاً 99 تا ویژگیِ مثبت داره، یه ویژگیِ منفی

چون نمی تونی طلاق بگیری

ببین دارم میگم اگه نمیتونی

یعنی مثلاً حمایتِ خونواده ـتُ نداری

مشکلِ مالی داری

یا مشکلاتِ دیگه که ناچارت کنن نتونی طلاق بگیری

که خب این خیلی سخته

چون دیگه روی آرامشُ نمی ـبینی

یه زندگی معمولی خواهی داشت

که انگار دو نفر مجبورن کنار هم زندگی کنن و هم ـخونه ان!

و یا اگه شرایطِ جدایی رُ داری و میتونی روی خونواده ـت حساب کنی

سختیای جدایی رُ به جون بخری و جدا شی

...

حالا صحبتامون نصفه موند و قراره هنوز ادامه داشته باشه

خیلی سوال دارم که میخوام بپرسم ...

یکیش اینکه از کجا شروع کنم؟

چجوری جلویِ اتفاقاتِ روزمره رُ بگیرم ؟؟

همه چیز هِی داره سخت ـتر میشه برام!

حالا تعریف میکنم ...

فعلاً شروع کردم به نامه نوشتن برا خودم

برا اون مهلایی که بارها تصمیم گرفته بمونه

اون مهلایی که جدایی رُ منطقی ندیده و هربار از راهش برگشته ...

راستش خواستم نامه ـهامُ اینجا بذارم که در دسترس ـتره

ولی دیدم تو نامه ـهای رو کاغذ راحت ـترم ...

البته بازم درست مثِ اینجا نمی ـتونم خیلی راحت و فوری اصلِ حرفامُ بزنم

نصفِ بیشترش میشه بال و پر دادن ...

با این ـحال خوبه!

کمکِ بزرگیه اگه به وقتش بخونمشون ...

اگه با خودِ متناقضم حرف بزنم

این حسای متناقض َم شاید بیشتر درک شدنی بشه برام ...

گاهی پیش میاد که خودم نمیدونم چرا یه تصمیمی رُ گرفتم تو یه زمانِ خاص!

دلیلش َم اینه که خودِ اون لحظه و حسم رُ یادم نمیاد!!

مثلاً شاید یه روزی یادم بره این مهلایی که الان داره می ـنویسه

چقد رو تصمیمِ جدایی مصمم ـه

و داره فکر میکنه به اینکه شروع کنه به پذیرفتنِ همه ـچی

چون از پسش برمیاد!!

هرچقد به دیگران و وسایل و خونه و چهار تا دیوار فکر کنم غیرمنطقیه!

میخواستم به مشاورم بگم من الان حتی نگرانِ وسایلِ جهیزیه ـم َم هستم

که چجوری قراره ببرمشون کرمان؟

مامانِ بیچاره ـم کجا باید جاشون بده؟

این همه هزینه کرده و زخمت کشیده ... نکنه آسب ببینن و به باد برن؟

خودم جوابِ خودمُ دادم که وقتی یه فکری اشتباهه، چرا باید به مشاور بگی؟

خب اون َم میگه نباید به این چیزا فکر کنی!

وقتی میدونی، چرا می ـپرسی!

میدونی مهم ـتر چیه؟

روحِ تو ـه که داره آسیب می ـبینه !!

نه یه مشت تیر و تخته ...

مطمئن باش مامان َم بیشتر به تو اهمیت میده تا اونا ...

برا همه ـچی َم یه راهی هست ...

جا براشون پیدا میشه قطعاً

خودم با خودم حرف میزنم و قول میدم فقط نگرانِ خودم باشم!

کم اشتباه نکردم ...

با این افکار فقط به غلط جلو اومدم و خودمُ نادیده گرفتم

هی عیب رو خودم گذاشتم و سعی کردم قبول کنم کوتاهی از منه ...

ولی نبود!

من مهلای مهربونیُ دیدم که بخاطرِ عذاب وجدانِ دیگران و فداکاری، هربار از خودش گذشته ...

همین آخرِ هفته!

که رفتیم خونه یِ مادرشوهرم اینا

جاری جدیده اومده بود و برا اولین بار همه جمع شدیم دور هم!

3 تا پسر و 3 تا عروس!

مادرشوهر و پدرشوهرم کلی ذوق داشتن

هی اسپند برامون دود میکردن

مادرشوهرم که میومد به من میگفت ولی تو اصن یه چیز دیگه ای! تو تکی! تو فلان ...

تو دلم به خودم میگفتم یعنی من اگه آدم باشم و احساس داشته باشم، حسِ قشنگِ این مادر و این خونواده رُ خراب نمیکنم!!!!

بعدم رفتیم خونه دایی ـشون

باز اونجام کلی منُ تحویل گرفتن

کلی زندایی ـش قربون صدقه ـم رفت

یه خانومِ خیلی پیر و از پا افتاده ـس

داشت از تهِ دل به من عشق می ـورزید که من تو رو خیلی دوسِت دارم، تو با همه فرق میکنی، اصن نه بخاطرِ مهرداد، بخاطرِ خودت دوسِت دارم و ...

همون لحظه اشک زد به چشمم

باز فکر کردم چقد نمک نشناسم اگه برم!

من طلاق بگیرم، این خونواده دقیقاً از جایی ضربه میخورن که فکرشُ هم نمی ـکردن هیچوقت!!

تا خونه فقط اشک ریختم و به خیابون خیره شدم

مسیر َم که مدام کش می اومد و جای 50 دقیقه، دو ساعت توی راه بودیم ...

بی اینکه خودم بدونم این خودش یه فداکاری به حساب میاد، داشتم برمیگشتم از راهِ جدایی!

قبلنم این کارُ کرده بودم ...

نشسته بودم پای درد دلا و گریه ـهای مامانش

و با خودم عهد کرده بودم به حرمتِ دلِ این مادرِ رنج ـکشیده و مهربون هم که شده، من نباید از پسرش جدا شم!!

ولی فقط آرامشِ خودمُ گرفتم و لحظه ـها به کامم تلخ شد

به کام پسرشون َم همینطور !!

هرچی میخوام خودمُ محکوم کنم و تقصیرکار جلوه بدم

باز سند و مدرک پیدا میکنم برا تبرئه ...

من سنگدل نیستم!

کم عاطفه شاید باشم، ولی بی عاطفه نیستم!

دارم کلی کتاب میخونم

واسه هر مشکل میتونم یه راه حل پیدا کنم

یاد گرفتم هرچیزی حل شدنیه

اگه بخوای! اگه بخواد!

ولی اینکه دوسِش ندارم ... نه!

اینُ من هرکارش کنم و هرچقد جلوشُ بگیرم

از یه جای دیگه میزنه بیرون!!

من دارم مهلایی رُ می ـبینم که اگه الان نره، 6 سال دیگه میره ...

اگه 6 سال دیگه هم نره، بعید نیست بالاخره روزی از راه برسه که چه ناخوداگاه و چه واسه فرار از همه یِ این احوالات

دلشٌ پیشِ یه نفر دیگه جا نذاره ...

من نمی ـخوام اون آدم باشم!

نمی ـخوام این بداخلاقی باشم که شبیهِ پگاه دیده میشه!

نمی ـتونم خودِ سرکوب شده ـمُ تحمل کنم که هرچی بیشتر تلاش میکنه، عقب ـتر میره!

من باید برم ... میدونم !

باید درِ قفسِ این مهلایِ زندونی رُ باز کنم و رهاش کنم

آزادش کنم و بهش اجازه یِ پرواز بدم!

انصاف نیست بالاشُ بچینم و ازش بخوام همینجا بمونه ...

مهلا بدونِ عشق، ناقصه!!

باید از همین لحظه شروع کنم ...

حالا بذار این مهمونیه تموم شه ...

بذار این ـبارُ بریم کرمان و برگردیم ...

بذار یه مدت بگذره ...

اینا فایده نداره!!!

باید اونقدر قدرت و جسارتشُ داشته باشم که جلوی همه ـچیُ بگیرم!

مادرشوهرم اینا قرار بود بخاطرِ عروسِ جدید این آخرِ هفته بیان خونه ـمون

ولی دیشب یه ـجورایی کنسل شد

داشتم فکر میکردم اون ـیکی برادرشوهرم شاید دوس داشته باشه بیاد

زشته اگه دعوتشون نکنم و فلان

ولی الان به نظرم نباید هیچی بگم!

نباید تو این اوضاع و وسطِ این ماجراها و بلاتکلیفیِ خودم مهمون دعوت کنم!

حتی دارم به کرمان رفتنمون بیشتر فکر میکنم

بلیطِ سه نفره یِ رفت و برگشت گرفتیم

من و مهندس و باباش ...

به سرم زده بگم کنسلشون کنه و خودم تنهایی برم و تموم شه بره این داستان ...

خسته شدم از این دست دست کردنای خودم!

تا کجا آخه ؟؟؟

این رعایت حال دیگرانُ کردن تمومی نداره ...

پشتِ هرکدومش یه "بعدی" منتظره ...

دیگه نباید هیچی برام مهم باشه!

هیچی جز تصمیمم ...

حالا حتماً درموردش با مشاورم صحبت میکنم ...

شاید این ـبار واقعاً تموم شه همه ـچی!

یعنی با این تفاسیر، باید بشه!

ببینیم مهلا این ـبار دیگه چه میکنه ؟؟؟

مهلا جانم من دعا میکنم بهترین تصمیم بگیری و بعدش کلی روزای خوب برای خودت بسازی و لذت ببری.

ممنونم عزیزم
امیدوارم ... :**

تو این کتاب آخری که خوندم یه کوت خیلی منو یاد تو انداخت :

“Confrontation leads to action. Avoidance leads to inaction.” 

یعنی رویارویی(با مسئله) به عمل می انجامه و دوری کردن(از مسئله) به انفعال! 

حالا تو این کتاب یکی از طرفین اونقدر از جواب مسئله زندگیشون میترسه که هی پشت گوش میندازه و خودشو با چیزی که از زندگیش مونده راضی کرده

البته داستان خیلی فرق میکنه اما این قضیه رویارویی و تو دل قضیه رفتن واسه هر مشکلی صدق میکنه! خیلی مهمه که صداقتمون رو با خودمون و شریک زندگیمون در هر حال نگه داریم حتی وقتی ۱۰۰٪ فکر میکنیم به ضررمونه!

 

حال دلت خوب 🌸☺️

احساس میکنم الان شدیداً رو اون مودِ رویایی ام ...
حالا واقعاً تهش به عمل می انجامه ؟؟!
این سوالیه که نمی ـتونم هنوز قطعی جواب بدم بهش ...

منظورتُ از جمله ی آخر نفهمیدم!
که به کجای حرفا و اعمالم (:دی) برمیگرده؟!
این که این همه سال نمیخواستم قبول کنم ظاهرشُ دوس ندارم؟ یا چیز دیگه ای؟!

ممنونم عزیز دلم :**

منظور دقیقی نداشتم که کدوم صداقت و کجای زندگیت !

ولی الان که فکر میکنم مثلا همین همراهی پدر مهرداد باهاتون وقتی که تو فکرت و مسیرت چیز دیگه ایه از عدم صداقت و ارتباط درست میاد! کلا من تو زندگیه خودمم دارم بهش فکر میکنم .

آره ... میدونم ...
همیشه این قضیه آزارم داده و حِس کردم یچیزی شبیهِ تظاهره!
ولی گاهی َم نمیشه همه ـجوره و با همه صادق بود و گذاشت کفِ دستشون ...
کمکی که بهت نمیکنه هیچ! همه چیُ هم برات سخت ـتر و پیچیده ـتر میکنه!

آخه به خاطر ظاهر طلاق گرفتن خیلی مسخرس وقتی همه چی تمومه. تو ولش کنی 10تا براش ریخته

آره مسخره ـس!
ولی همین چیزِ مسخره میتونه یه زندگیِ کاملاً سرد و بی ـعشق بسازه!

مــن َم قطعاً همچین تفکری داشتم که روزِ اول نتونستم بگم نه و تو دلم گفتم فقط واسه ظاهر؟
آدما گاهی تا توی شرایط قرار نگیرن، درک نمی ـکنن!
شاید خودِ من َم تا قبل از این، هرگز نمیتونستم چنین چیزی رُ هضم کنم ...

با اینکه همه ـچی تموم َم نیست همچین :دی
ولی خدا رُ هم شکر اگه براش ریخته باشه و بعدِ من بیان تو زندگیش، بتونن خوشبختش کنن!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan