آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


من به دنبـــالِ خودم ...

توی چه داستانِ عجیبی گیر افتادم!!!

داره چی ـآ سرم میاد!!!؟

رفتم سراغِ گذشته ...

خیلی عمیق ـتر از همیشه!

از همون اولِ اولِ آرشیوِ قدیمیم شروع کردم به خوندن ...

و رسیدم به جایی که دیگه سرم سوت کشید!!

رو کردم به آسمون گفتم: خدایا چیکار کردی تو با من؟؟؟؟؟

و هنوز دارم می ـسوزم از فکرش!

تقصیرِ خودم بوده شاید!

که اینجوری درگیرِ یه قصه یِ تکراری شدم

زورشُ داشتم از اولیش فرار کنم

ولی انقد سراغم اومد

که بالاخره نتونستم وایسم و ...

باختم!

داشتم قصه یِ "امین" رُ میخوندم ...

نمیدونم چند نفر یادشونه!؟ چون خیلی قدیمی ـه ...

اولین نوشته ـهام درموردِ خواستن ـآی اون و پس زدنای من ـه ...

اونوقت نمیدونم چرا منی که انقد عاقل بودم

آخرش دقیقاً از همون سوراخ نیش خوردم!!!؟؟؟

یکی از پستام ماجرایِ روزیه که برای اولین و آخرین بار جواب تلفنشُ داده بودم

اون َم به اصرارِ یکی از دوستای مشترکمون ...

خیلی منطقی پیشنهادِ خاستگاری داده بود

من َم از اونجایی که جوابِ آخرمُ میدونستم، خیلی منطقی ـتر پیشنهادشُ رد کرده بودم ...

تهش َم نوشتم :

"نمیخواســـــ ـتمـ شریک زندگیمو از یه دنیای مجازی پیدا کرده باشمـ ! کسی که نه منو دیده نه درست میشناشه... نه من میشناسمـــــ ـش! کسی که ازمـ کوچیکتره و یه روزی جای داداشمـ بوده... خونوادش کلی با خونواده ی من فرق میکنه... شهرایی که توشون زندگی میکنیمـ کلی با همـ فاصله دارن! اصلاً اخلاق همو تو دنیــــ ـای واقعی نمیدونیمـ !"

یه جا دیگه هم اینُ نوشتم:

"عــــ ـشق ِ نتی رو اصلاً قبول ندارمـ ... عــــ ـشق ِ نتی که اصلاً اسمش َمـ نمیشه گذاشت عشـــق یعنی فقط عاشق ِ چندتا نوشــــ ـته و یه شـــخصیتِ ساخـــتنی شدن!"

آخه منی که انقد می ـفهمیدم!!!

می ـدونستم "مجازی" پایه و اساسش چیه

پیش ـبینی میکردم ثمره ـش چقد عجیب ـه

چرا باید آخرش تو همون چاه میفتادم؟؟

سرِ امین میدونستم چهره و ظاهرشُ دوس ندارم ...

حتی داشتم راضی میشدم اجازه بدم بیاد خاستگاری

ولی عکسشُ که دیدم با هر سختی و عذاب وجدانی که بود، تونستم "نه" رُ بگم

اما سرِ مهرداد نمیدونم چی ترسوندتم!؟

شاید ترسیدم خدا قهرش بیاد اگه این ـبار َم یکی دیگه رُ واسه ظاهرش رد کنم ...

فقط یه بار زورشُ داشتم با همچین مسئله ای مقابله کنم ...

نمیدونم چرا کم آوردم!!!!

درصورتیکه برا هر دوشون به یه اندازه "نه" بودم ...

شاید فقط چون امین ازم کوچیکتر بود، یه مانعِ محکم ـتر بینمون می ـدیدم!

وگرنه هر دوشون دور بودن ...

هر دوشونُ نمیشناختم ...

هر دوشون به دلم ننشسته بودن ...

حالا .. امین با اینکه زن گرفته و یه بچه هم داره و ادعا میکنه عمیقاً خونواده ـشُ دوس داره

ولی هر چندسالی یه بار هنوز یه وقتایی پیام میده میگه دیدی بزرگ شدم ولی عشقت از سرم نرفت؟؟؟

الان پشیمون نیستم که چرا ردش کردم! اصلاً !

ولی پشیمونم که چرا نتونستم سرِ مهرداد َم همونقد محکم باشم و ردش کنم!!!

چرا باید انقدر این دو تا داستان مثِ هم میشدن که بترسم از تهش؟؟

نمیدونم ولی دلم از خدا و سرنوشتم گرفت امروز ...

خسته ام ...

همون موقع هم تمامِ حرفم این بوده که اگه اونی که میخوام نباشه، عاشقش نمیشم!

و نشدم!

چرا نباید اونی که میخواستم پیدا شه؟

چرا باید با اکره و عذاب وجدان به یه قصه یِ تکراری راضی میشدم؟

که تهش بشه این؟؟؟؟

چرا نتونستم سرِ خواسته ـها و آرزوهای خودم وایسم!؟

از چیِ تنهایی ترسیدم!؟؟؟

یه وقتایی میخوام قیدِ تمومِ عالم و آدمُ بزنم

همه رُ بذارم پشت سرم

و بی ـتوجه به همه حرفا و نصیحت ـآ و آدم بزرگا و زندگی معمولیا؛ عمل کنم!

از این زندگی برم

حتی اگه به قیمتِ یه عمر تنها شدن و حسرت و پشیمونیم تموم شه!!!

من که از عشقِ به اون بزرگیِ امین گذشتم!!

چرا از این عشق نتونم بگذرم؟!

مگه نه اینکه این َم به همون اندازه یه طرفه ـس!

مگه نه اینکه جفتشون به یه اندازه خوبی و امتیاز داشتن!

چرا گیر کردم خدایا ؟!

چرا باید میومدم که اینجای قصه گیر کنم؟؟؟

انقد دست نیافتنی بود خواسته ی من؟؟؟؟

چی طلب کرده بودم ازت مگه؟؟؟؟

دست مریزاد ....

دمت گرم با این امتحان گرفتنات ...

حالا ببین که میخوام رد کنم خط قرمزاتُ ...

تمومش میکنم!

پا رو دلِ بنده ـهات میزارم ...

چون پا رو دلِ خودم گذاشتن فایده نداشت!

من این آدم نبودم!

اینجا اصلاً جایی نبود که میخواستم وایسم!

این هیچ ـجوری اون چیزی نبود که میخواستم!

من َم نمیتونم بدونِ خودم زندگی کنم!

نمیخوام بدونِ خواسته و آرزوهام دووم بیارم ...

حتی اگه تا آخرِ عمر تنها بمونم لااقل به رویاش دلم خوشه!

ولی از اینجایی که دستم بسته ـس و قراره مثِ یه اسیر تو زندونی که خودم برا خودم ساختم بمونم، نمی ـتونم ادامه بدم!!!

خدایا کمک نکردی به وقتش پامُ تو این راه نزارم ...

لااقل الان کمکم کن برگردم ...

هرچقدم که دوسم داشته باشه، نمی ـتونم!

هرچقدم که خوب باشه، نمی ـخوامش!

هرچی فک میکنم به نتیجه ای جز این نمی ـرسم!!!

درسته خیلی وقتا عجیب خودمُ گم می ـکنم ...

باید کلی دنبال سررشته یِ افکار و حرفام بگردم ...

ولی هرچی َم بشه، باز تهش این چراغ برام روشن میشه

دارم دیوونه میشم ...

نمیدونم باید چیکار کنم!

از کجا شروع کنم!؟

از هم دوریم ... سردم

نمیذارم طرفم بیاد!

ولی جسارتشُ هم ندارم جلوی جریانِ اتفاقاتُ بگیرم ...

باید دو هفته دیگه باز برم کرمان

بعد سرِ بلیط گرفتن، چون قرار بود یه دونه اضافه بگیریم که کسی تو کوپه ـمون سوار نشه

خودِ خنگم پیشنهاد داده بودم به خونواده ـش بگه اگه دوس داشتن همراهمون بیان

که اون بلیطه هم بیخودی سوخت نشه

الان زنگ زده میگه باباش میاد، داداش و زنداداشش هم اگه تعارفشون کنیم میان!!!

حالا من موندم چه خاکی تو سرم بریزم؟!!!

فکر و درموندگیای این تصمیمم یه طرف!!!

این اتفاقا هم یه طرف ...

عینِ خر گیر کردم تو گِل ...

تازه دیشب بعدِ مدت ـها سرِ حرفُ باز کردم

بهش میگم: فک میکنی اگه حرف نزنیم چیزی حل میشه؟ یا اگه خودمونُ بزنیم به اون راه، درست میشه؟؟؟

میگه من حس میکنم شدم مثِ یه برگی که باد هرجایی دلش بخواد میتونه ببردِش ...

میگم: خودت میخوای که اون برگ باشی! چون شونه خالی میکنی و سختیِ تصمیمُ میخوای بندازی گردنِ طرفِ مقابلت بگی هرچی اون گفت

باز میرسه به این نتیجه که خیلی دوسم داره و هرکاری میتونسته کرده و از هر وری وارد شده، من درُ به روش بستم ...

باز صبح بیدار میشه میاد بغلم کنه، میگه خوابِ بد دیدم ...

خودش َم میدونه دوسِش ندارم ...

ولی درست عینِ امین! باور نمیکنه ...

گاهی دلم میخواد قبول کنم این منم که آدمِ مسخره ای ـَم !

ولی هنوز هستن حسایی تو وجودم که ازم دفاع کنن ...

هوس کردم یه فیلمِ غمگین بذارم، بشینم باهاش زار و زار گریه کنم!!!

عجیب دلم یه ژانرِ عاشقانه درامِ شدید میخواد ...

اونوقت باز یه سریالِ کره ای شروع کردم

فانتزیِ خفن!

برا خودم میزارم و از هفت دولت آزاد می ـشینم نگاش میکنم و کیف میکنم ...

چه گندیه دارم میزنم به زندگیم، نمیدونم!

فقط تو سرم پر از خواستن و آرزو ـه ...

دارم قشنگ روزای بعد از جدایی رُ برآوُرد میکنم ...

حتی یه بار به خودم اومدم دیدم نشستم دارم اجاره ـهای خونه تو ترکیه رُ چک میکنم :|

یعنی تا این حد میخوام دور شم از همه ـچی !!!

یا حساب کتاب میکنم ببینم به تنهایی میتونم اجاره یِ یه خونه یِ نقلی تو تهرانُ بدم؟؟؟

آخرم اون حسِ امنیتی که به هیچ عنوان از تنهایی نمی ـگیرم و ترسش مانعم میشن

میگم من یه دخترِ تنها! تو یه شهرِ غریب! بمونم تو یه خونه؟؟

آمارمُ میگیرن، شب میان بلا ملا میارن سرم :|

به این نتیحه میرسم برم همون کرمان یکی از واحدای کنارِ خونمونُ برا خودم بگیرم ...

ولی میدونم که همین َم بعیده و خیلی زور بزنم میرم ورِ دلِ مامانم تو اتاقِ خودم !

دیگه بماند که به این َم فک میکنم اگه پیانو خریدم کجا بذارمش!

حتی دکوراسیونِ اتاقمُ تغییر میدم تو ذهنم ...

بالاخره بینِ انتخابِ گیتار و پیانو

و بعد از کلی از این به اون رسیدن

پیانو رُ برگزیدم فعلاً ^___^

چی دارم میگم من!؟؟؟

هنوز توی ب "بسم ا..." موندم!

دارم برنامه یِ بعدشُ میریزم ...

پس کِی قراره از حرف به نقطه یِ عمل برسم و شروع کنم زندگی رُ ؟؟؟؟

بابا من که سرِ هر تصمیمی وقتی مصر میشدم یهو همون موقع بعدِ انتخاب میرفتم تو دلِ ماجرا !!!!

چرا الان نمیتونم ؟؟؟؟

چرا این پا و اون پا میکنم ؟؟؟

قراره چی بشه آخه ؟؟؟

مهلا چته تو ؟؟؟؟؟؟

هی مهلایی من میخونمتا ولی واقعا نمیدونم چی بگم.

چه دقیقا کسیو انتخاب کردی که ویژگی های امین رو داشت! کاش همون اوایل آشنایی با مهرداد اینا رو خونده بودی و یه نه میگفتیو تمام

کاش در مورد کرمان و بلیط گرفتن برای باباش باهات مشورت کرده بود

منم دلتنگ اصفهانم و خانوادم.باید برم 

عزیزم :**
میدونم ... من خودم َم که وسطِ گودم، موندم و سردرگمم!
دیگه چه برسه به کسی که داره از بیرون می ـبینه ...

میدونی تفاوتش کجا بود؟
امین رُ میدونستم اشتباهه ... عکسشُ دیدم مصمم ـتر شدم !
ولی تکرارِ همون قضیه بعدِ چند سال تنهایی و دربدر دنبالِ عشق بودن، انگار سستم کرده بود که فراموش کرده بودم ...
و اون ـبار نتونستم باز رو خواسته ی خودم وایسم ... فک کردم اشتباهه اگه درست همونجوری یه نفر دیگه رُ هم رد کنم ...
مسئله یِ اصلی اینجا بود که من خودمُ غرق کرده بودم تو دنیای مجازی و جای دیگه ای به عشق مجالِ پیدا شدنُ ندادم ...

حالا اینجوری َم نبود که بدونِ مشورت همچین کاری کرده باشه
خودم چند روز پیش بهش گفته بودم میخوای به خونواده ـت تعارف کن اگه دوس دارن بیان، ما که داریم یه بلیط اضافه میگیریم و هربار َم حواسم نیست به رسمِ ادب دعوتشون کنم!
که دیگه امروز زنگ زده بود ...
من چراغِ رفتنم هی خاموش و روشن میشه و تردید میکنم! تقصیرِ اون نیست ...

عزیزم! اتفاقاً چند روز پیش تو فکرت بودم
داشتم میگفتم گمونم آرزو َم خیلی وقته اصفهان نرفته و لابد الان چقد دلش تنگه
ایشالا جور شه زودتر به خیر و خوشی ببینی ـشون :**

😔💔

واسه این حالُ اوضاعت عمیقا ناراحتم

کاش میشد کمکت کرد تا از این عذاب نجات پیدا کنی

دلت بسپار به خدا

و قدم بردار عزیز من

اگر نگران آینده ای که چی میشه، بدتر میشه؟ یا بهتر؟!

باید بگم آینده واسه همه ما مبهم و نامعلومه

و هیچوقت نمیشه که جواب همه سوالای تو ذهنمون رو بدونیم...

 

علاقه ممکنه هرجایی استارت بخوره، مهم اینه تو دنیای واقعی با دید باز بررسی بشه

ولی در کل رابطه های لانگ دیستنس ریسکش بالاست...

.

.

مهلا؟ دقیقا از چی میترسی؟ هوم؟ از این میترسی که جدا بشی و هرگز اون عشقی که انتظارش رو داری به سراغت نیاد و اوضاعت از این که هست بدتر بشه؟ آره؟

عشق حتی ممکنه سراغ یه مجرد هم نیاد، حتی اگر همه چیز تموم باشه، ربطی به مجردی یا متاهلی نداره

خیلیام بودن مثل بهاره رهنما، به گفته خودشون تازه دارن میفهمن عشق یعنی چی

خیلیام دیدم مجردن ولی هنوز قسمتشون نشده.

اگر توقعاتت از عشق معقول باشه امید داشته باش عشق سراغ تو ام بیاد

اوضاع تو منو یادِ ینفر میندازه💔

"مخصوصا اون خطی که نوشتی اینجا اصلا اون جایی نبود که میخواستم وایسم "

یبار یادمه یه عکسنوشته گذاشته بود پروفایل واتس اپش با این مضمون"  این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟ "

😔💔

عزیزم :*** مرسی واسه دلای مهربونتون و ببخشید که باعثِ ناراحتی ـتون میشم ...
تو راهِ خدا نمی ـخوام قدم بردارم آخه!
که دلم گرم باشه و بسپرم به خودش، خیالم راحت باشه هوامُ داره

نه راستش الان دیگه نگرانِ آینده نیستم
نگرانِ حالم!
نگرانِ شروع کردنِ جدایی ام ...
نگرانِ وسط راه کم آوردن ...
شاید نگرانِ برخوردِ اطرافیان! نمیدونم ...

دقیقاً !!
با استارتش مخالف نیستم
ولی درست بعدِ استارت باید بره تو دنیای واقعی ... که اگه نره، اونوقت اشتباهه!
الان دیگه فهمیدم رابطه ی لانگ ـدیستنسی که مجازی َم شروع شده باشه، خودِ خودِ ریسک و توهم ـه ...

دقیقاً از چی میترسم ؟؟؟ ...
از اینکه یه درصد دارم اشتباه میکنم و عشق رُ بتونم همینجا وسطِ همین زندگی پیدا کنم و جدایی راهِ درستش نباشه!
با اینکه این همه سال تلاش کردم و درجا زدم ... می ـترسم مشکل یه جای دیگه ای پنهون بوده باشه که هیچوقت ندیدیمش و پیداش نکردم ... که اگه میکردم، حل شدنی بود!
میدونی الان اصلاً از بعدش نمی ـترسم که چی سرم میاد؟
از خودِ جدایی می ـترسم که انتخابِ اشتباهی باشه ... نمیدونم میتونم منظورمُ برسونم یا نه ؟!

آره قبول دارم
تصورِ من َم از "عشقِ واقعی" دقیقاً یه همچین چیزیه
که کاری به موقعیتِ تو نداره و توی هر حالتی ممکنه سراغت بیاد
و یا به قولِ تو هیچوقت َم نیاد حتی اگه بهترین باشی ...
همون می ـترسم توقعم از عشق زیادی متوهم  و غیرمعقول باشه!!!

:( اینکه تلاش کنی و بخوای و از خیلی چیزا بگذری
واسه اینکه به اونجایی که میخوای برسی
ولی تهش ببینی دیگه نه خودت شبیهِ اونی که بودی، هستی
نه جایی که وایسادی شبیهِ اونیه که میخواستی ... خیلی سخته ...

امینُ من یادم نمیاد

ولی یادمه یبار اوایل وبم نوشتم که ادمای مجازی از واقعیا واقعی ترن. چون حتی اونی که بیرون هیچی نمیگه اینجا هرچی تو دلشه مینوسه

البته نه برای هر محیطی، بلاگفا مد نظرم بود

هرچند زیاد دیدم کسایی که دروغ و دَولم زیاد میگن همینجا ولی خب نظرم رو اکثریت بود

منتها مجازیای کش دار انگار به بن بست میخوره

یعنی باید تا شروع شد رابطه سریع به فضای واقعی کشیده بشه و بقیش اون بیرون باشه

ولی خب، از بس زخم خوردم دیگه نظری ندارم. نه میخام رو این موضوع فکر کنم و نه مهمه دیگه برام

فقط اینکه تو انگار هی ری استارت میشی سر هر پستت. میای میگی میخام-نمیخام

تو همه پستای اخیرت همینجوریه. بخاطر همینه که نمیشه نظری داد. چون نظر دادن بی فایدس واقعا

نه کسی تو زندگی توعه و نه کسی توی موقعیت توعه که بتونه نظر بده. همه نظرا هم صرفا یا یه تجربه مشابه بوده از وضعی که الان داری و یا یچیزیه که دیدن و شنیدن

حتی اگه ینفر دیگه دقیقا هم اسم تو و هم اسم همسرت از همون کرمان و تهران توی همین وضعی که تو هستی باشن، قابل مقایسه با تو نیستن. که یکی بیاد بگه اون مهلا رو نگا جدا شده راحته. یا داره زندگی میکنه عاشق پیشه شده

چون در هر صورت اونا دو نفر دیگه ان و هیچ شباهتی نه از نظر روحی با تو دارن و نه از نظر شغلی و مادی و معنوی و غیره

پس بنظر من بجای نوشتن این پستای تکرار مکررات برو بشین فکر کن. اینجا هم ننویس چون بالاخره یسری معیار باید رعایت بشه چون خانواده رد میشه

بنویس تو کاغذ. خوبیای جدایی، بدیای جدایی

موفقیتی که ممکنه با جدایی بهش برسی و نقطه عکسش

بنویس و سبک سنگین کن و هر روز تکمیل ترش کن ببین کدوم طرف قضیه سنگین تر میشه که بخای خودتو هل بدی اون سمت

برو اون پست که در مورد بچه نیاوردن تو وبم نوشتم رو بخون. ببین واقعا مرد این هستی که این زندگی رو ادامه بدی و در نهایت بعد۱۵-۱۶ سال بخای جدا بشی؟

کار امروزو به فردا ننداز. با کش دار کردن یه رابطه کجدار و مریز تو هیچ بُردی نمیکنی

ولی اگه تصمیمت جداییه بگن مهلا ۶ ماه بعد ازدواجش جدا شده بهتر از یه سال و ۲ سال و ۵ ساله

do you understand me?

آره خیلی قدیمیه داستانش ...
اولینِ اولین نوشته ـهام درموردشه ...

محیطِ وبلاگ ـنویسی باز یکم فرق میکنه، قبول دارم
بیشتر واقعیتِ آدما رُ نشون میده ... تا باقیِ فضاهای مجازی
ولی همون َم به قولِ شما فقط در موردِ یه درصدِ خاصی صدق میکنه! نه همه

دقیقاً !
تو جوابِ کامنتِ قبلی َم همینُ گفتم ...
مجازی برا شروع ایراد نداره
حتی در بعضی موارد میتونه بهتر َم باشه
ولی فقط و فقط برای شروع
باقیش باید حتماً و قطعاً به دنیای واقعی کشیده بشه!

قشنگ میتونم بفهمم شمام چقد خسته ای!
اصن فک نمیکردم روزی انقد زخمی بشیم که حتی گاهی قیدِ آرزوهامونُ بزنیم ...
شاید ما اشتباه کردیم و تصورمون غلط بود که به این روز افتادیم !؟

اتفاقاً برخلافِ همیشه، این ـبار خیلی وقته ری استارت نشدم!
و از نمیخوام به "میخوام" برنگشتم ...
فقط برا نرفتن گاهی مرددتر میشم و گاهی مصمم ـتر ...
عینِ مهتابی ای که روشنه! ولی نورش مدام کم و زیاد میشه ...

خیلی موافقم با این حرف!
خودم یه مدته کاملاً به یه همچین نتیجه ای رسیدم
که با یه تجربه یِ مشابه حتی! نمیشه برای همون شرایط ولی تو زندگیِ یه نفر دیگه، نسخه پیچید ...

میدونید مشکلِ کار کجاست؟؟؟
اینکه با هر ترازو و معیار و میزانی بسنجم، خوبیای موندن بیشتره و سختیای جدایی فراوون ـتر!
میدونم موندن برام مانعی واسه رسیدن به موفقیت ـهام نیست ... حتی میتونه راهِ رسیدن بهشونُ هموارتر َم کنه
ولی ...
یه نقص وجود داره ...
یه نقصی که شاید فقط برا مهلا مهم ـترین نقصه!
و نمیدونم که با این نقص میتونم زندگی کنم و برا همیشه قید داشتنشُ بزنم یا نه ؟؟؟

خوب می ـفهمم ... چون دقیقاً چیزیه که دارم هرلحظه و همیشه بهش فکر میکنم
میگم اگه جدایی راهشه، الان خیلی بهتر از فرداس ...
وگرنه هرچه باداباد میگفتم و ادامه میدادم ببینم باز تهش به کجا میرسه!
من الان وسطِ راه وایسادم ... نه میرم نه برمیگردم ... ولی زمان در حرکته و این بَده!

سلام.

تا حالا به این فکر کردی که ممکنه یکی دختری یا پسری تو این دنیا هیچ وقت عشق حقیقی رو لمس کنه؟

من و تو که یه پکیج کامل از زیبایی و اخلاق رو میخوایم ممکنه شاید هیچ وقت جز تو رویاهامون این شخص رو ملاقات نکنیم.

من به شدت آدم رویاپردازی ام.

شاید خنده دار باشه ولی اگه از یکی خوشم بیاد و روش کراش داشته باشم شبآ تو رختخواب هندزفری میذارم موزیک گوش میدم و تو خیالم با این شخص زندگی میکنم این سناریو تا چند روز ادامه پیدا میکنه تا اینکه کلا از رویاهام میره و چند وقت ِ دیگه یه شخص جدید میاد.

اون اوایل فکر میکردم واقعا مشکلات روحی دارم ولی چند وقته پذیرفتم این مدل ِ منه خب و باهاش کنار اومدم اینجوری کم تر اذیت میشم.

تا همین پارسال غصه م نزدیک شدنم به سی سال و مجرد موندن بود، همش میگفتم هم سن و سالام همه تشکیل زندگی دادن چرا من عشق زندگیم رو پیدا نمیکنم؟؟؟

یه تجربه ی خیلی تلخ رو گذروندم که واست کامنت گذاشتم ماجراشو، دیگه بعد از اون دنبال ِ عشق نیستم.همش میگم چرا من دنبال ِ عشق بگردم همش؟؟؟یه بارم اون برگرده منو پیدا کنه.

واقعا دیگه خسته ام.از پروسه ی دوستی و آشنایی و بعدش صد تیکه شدن ِ قلبم.

به جنس مخالف فقط اجازه میدم تو رویآ کنارم باشه نه تو دنیای حقیقی چون طبق تجربه یافتم که سطح توقعات و انتظاراتم رو نمی تونم سر ِ عشق قمار کنم.

چهار ماه دیگه میشه سی سالم.البته به نظر خیلی ها سی سالم پر میشه میرم تو سی و یک:D

دیگه از نزدیک شدن به این سن وحشت ندارم.

طبق تجربه متوجه شدم هر چی بی خیال تر و بی عارتر باشی کم تر صدمه می بینی.

سلام عزیزم :**
اتفاقاً داشتم فک میکردم به این موضوع ...
و دقیقاً به همین نتیجه ی تو رسیده بودم!
که اصن هست همچین کسی که من قراره عاشقش بشم؟!
تازه اگه هم باشه چند درصد ممکنه سر راه من قرار بگیره؟
حالا اگه قرار بگیره هم چقد ممکنه اون َم عاشقِ من بشه ؟؟؟

وااای چقد مثِ منی !!!!
من تو نوجوونی دقیقاً این شکلی بودم!!!
رو کامران هومن کراش داشتم :))))) شبا کلی برا خودم رویاپردازی میکردم تا خوابم ببره :))
البته مالِ من سال ـها طول میکشید و به راحتی نمی ـتونستم بی ـخیالِش شم و یه شخصِ جدید جایگزین شه ...

کاملاً می ـفهممت !
و الان که اینا رُ گفتی، دارم فک میکنم اگه من َم مجرد بودم به احتمالِ خیلی قوی، شبیهِ تو زندگی میکردم!
هر شب خیال ـبافی میکردم ولی تو زندگیِ واقعیم عشقی که میخواستم سراغم نمیومد و پیدام نمی ـکرد ...

عه عزیزم! پس هم ـسنیم!
من َم متولدِ 70 ـَم ... دی ـماه
عینِ تو هم خیلی وقتا حتی از اسمِ سی سالگی می ـترسم!
ولی 4 تا فیلمِ خارجی که می ـبینم، آروم می ـگیرم!
دیدی اونا به این سن که میرسن تازه اتفاقایِ خوبِ زندگی ـشون شروع میشه!
از طرفِ دیگه هم ماها اصن نه افکارمون به این سن میخوره نه و قد و قیافه ـمون :دی
با این ـحال ترجیحم اینه جایِ عددِ سنم، همون سالِ تولدم رُ حفظ باشم
عدده یه جوریه! نمی ـتونم باهاش کنار بیام :/

این جمله یِ آخرُ هم خیلی خیلی خیــــــــلی باش موافقم!
به اضافه ی اینکه: همون وقتی که دست میکشی از دنبالِ چیزی دویدن و راحتش میذاری
خودش میاد سراغت !!!
و از تهِ دل برات امیدوارم درست وقتی که حواست نیست، یه عشقِ واقعی و درست و حسابی سر راه زندگیت سبز شه :****

عادت کردم تند تند پست بذاری و بیام بخونم ❤

:**
حرفِ خیلی جدیدی برا گفتن ندارم آخه ...
بخوام بنویسم َم همون حرفای همیشگی رُ میزنم دوباره و چندباره...

ای داد بی داد که او همیشه وسط راهی مهلا😁

:'( ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan