Tuesday 28 Ordibehesht 00
داره چی ـآ سرم میاد!!!؟
رفتم سراغِ گذشته ...
خیلی عمیق ـتر از همیشه!
از همون اولِ اولِ آرشیوِ قدیمیم شروع کردم به خوندن ...
و رسیدم به جایی که دیگه سرم سوت کشید!!
رو کردم به آسمون گفتم: خدایا چیکار کردی تو با من؟؟؟؟؟
و هنوز دارم می ـسوزم از فکرش!
تقصیرِ خودم بوده شاید!
که اینجوری درگیرِ یه قصه یِ تکراری شدم
زورشُ داشتم از اولیش فرار کنم
ولی انقد سراغم اومد
که بالاخره نتونستم وایسم و ...
باختم!
داشتم قصه یِ "امین" رُ میخوندم ...
نمیدونم چند نفر یادشونه!؟ چون خیلی قدیمی ـه ...
اولین نوشته ـهام درموردِ خواستن ـآی اون و پس زدنای من ـه ...
اونوقت نمیدونم چرا منی که انقد عاقل بودم
آخرش دقیقاً از همون سوراخ نیش خوردم!!!؟؟؟
یکی از پستام ماجرایِ روزیه که برای اولین و آخرین بار جواب تلفنشُ داده بودم
اون َم به اصرارِ یکی از دوستای مشترکمون ...
خیلی منطقی پیشنهادِ خاستگاری داده بود
من َم از اونجایی که جوابِ آخرمُ میدونستم، خیلی منطقی ـتر پیشنهادشُ رد کرده بودم ...
تهش َم نوشتم :
"نمیخواســـــ ـتمـ شریک زندگیمو از یه دنیای مجازی پیدا کرده باشمـ ! کسی که نه منو دیده نه درست میشناشه... نه من میشناسمـــــ ـش! کسی که ازمـ کوچیکتره و یه روزی جای داداشمـ بوده... خونوادش کلی با خونواده ی من فرق میکنه... شهرایی که توشون زندگی میکنیمـ کلی با همـ فاصله دارن! اصلاً اخلاق همو تو دنیــــ ـای واقعی نمیدونیمـ !"
یه جا دیگه هم اینُ نوشتم:
"عــــ ـشق ِ نتی رو اصلاً قبول ندارمـ ... عــــ ـشق ِ نتی که اصلاً اسمش َمـ نمیشه گذاشت عشـــق یعنی فقط عاشق ِ چندتا نوشــــ ـته و یه شـــخصیتِ ساخـــتنی شدن!"
آخه منی که انقد می ـفهمیدم!!!
می ـدونستم "مجازی" پایه و اساسش چیه
پیش ـبینی میکردم ثمره ـش چقد عجیب ـه
چرا باید آخرش تو همون چاه میفتادم؟؟
سرِ امین میدونستم چهره و ظاهرشُ دوس ندارم ...
حتی داشتم راضی میشدم اجازه بدم بیاد خاستگاری
ولی عکسشُ که دیدم با هر سختی و عذاب وجدانی که بود، تونستم "نه" رُ بگم
اما سرِ مهرداد نمیدونم چی ترسوندتم!؟
شاید ترسیدم خدا قهرش بیاد اگه این ـبار َم یکی دیگه رُ واسه ظاهرش رد کنم ...
فقط یه بار زورشُ داشتم با همچین مسئله ای مقابله کنم ...
نمیدونم چرا کم آوردم!!!!
درصورتیکه برا هر دوشون به یه اندازه "نه" بودم ...
شاید فقط چون امین ازم کوچیکتر بود، یه مانعِ محکم ـتر بینمون می ـدیدم!
وگرنه هر دوشون دور بودن ...
هر دوشونُ نمیشناختم ...
هر دوشون به دلم ننشسته بودن ...
حالا .. امین با اینکه زن گرفته و یه بچه هم داره و ادعا میکنه عمیقاً خونواده ـشُ دوس داره
ولی هر چندسالی یه بار هنوز یه وقتایی پیام میده میگه دیدی بزرگ شدم ولی عشقت از سرم نرفت؟؟؟
الان پشیمون نیستم که چرا ردش کردم! اصلاً !
ولی پشیمونم که چرا نتونستم سرِ مهرداد َم همونقد محکم باشم و ردش کنم!!!
چرا باید انقدر این دو تا داستان مثِ هم میشدن که بترسم از تهش؟؟
نمیدونم ولی دلم از خدا و سرنوشتم گرفت امروز ...
خسته ام ...
همون موقع هم تمامِ حرفم این بوده که اگه اونی که میخوام نباشه، عاشقش نمیشم!
و نشدم!
چرا نباید اونی که میخواستم پیدا شه؟
چرا باید با اکره و عذاب وجدان به یه قصه یِ تکراری راضی میشدم؟
که تهش بشه این؟؟؟؟
چرا نتونستم سرِ خواسته ـها و آرزوهای خودم وایسم!؟
از چیِ تنهایی ترسیدم!؟؟؟
یه وقتایی میخوام قیدِ تمومِ عالم و آدمُ بزنم
همه رُ بذارم پشت سرم
و بی ـتوجه به همه حرفا و نصیحت ـآ و آدم بزرگا و زندگی معمولیا؛ عمل کنم!
از این زندگی برم
حتی اگه به قیمتِ یه عمر تنها شدن و حسرت و پشیمونیم تموم شه!!!
من که از عشقِ به اون بزرگیِ امین گذشتم!!
چرا از این عشق نتونم بگذرم؟!
مگه نه اینکه این َم به همون اندازه یه طرفه ـس!
مگه نه اینکه جفتشون به یه اندازه خوبی و امتیاز داشتن!
چرا گیر کردم خدایا ؟!
چرا باید میومدم که اینجای قصه گیر کنم؟؟؟
انقد دست نیافتنی بود خواسته ی من؟؟؟؟
چی طلب کرده بودم ازت مگه؟؟؟؟
دست مریزاد ....
دمت گرم با این امتحان گرفتنات ...
حالا ببین که میخوام رد کنم خط قرمزاتُ ...
تمومش میکنم!
پا رو دلِ بنده ـهات میزارم ...
چون پا رو دلِ خودم گذاشتن فایده نداشت!
من این آدم نبودم!
اینجا اصلاً جایی نبود که میخواستم وایسم!
این هیچ ـجوری اون چیزی نبود که میخواستم!
من َم نمیتونم بدونِ خودم زندگی کنم!
نمیخوام بدونِ خواسته و آرزوهام دووم بیارم ...
حتی اگه تا آخرِ عمر تنها بمونم لااقل به رویاش دلم خوشه!
ولی از اینجایی که دستم بسته ـس و قراره مثِ یه اسیر تو زندونی که خودم برا خودم ساختم بمونم، نمی ـتونم ادامه بدم!!!
خدایا کمک نکردی به وقتش پامُ تو این راه نزارم ...
لااقل الان کمکم کن برگردم ...
هرچقدم که دوسم داشته باشه، نمی ـتونم!
هرچقدم که خوب باشه، نمی ـخوامش!
هرچی فک میکنم به نتیجه ای جز این نمی ـرسم!!!
درسته خیلی وقتا عجیب خودمُ گم می ـکنم ...
باید کلی دنبال سررشته یِ افکار و حرفام بگردم ...
ولی هرچی َم بشه، باز تهش این چراغ برام روشن میشه
دارم دیوونه میشم ...
نمیدونم باید چیکار کنم!
از کجا شروع کنم!؟
از هم دوریم ... سردم
نمیذارم طرفم بیاد!
ولی جسارتشُ هم ندارم جلوی جریانِ اتفاقاتُ بگیرم ...
باید دو هفته دیگه باز برم کرمان
بعد سرِ بلیط گرفتن، چون قرار بود یه دونه اضافه بگیریم که کسی تو کوپه ـمون سوار نشه
خودِ خنگم پیشنهاد داده بودم به خونواده ـش بگه اگه دوس داشتن همراهمون بیان
که اون بلیطه هم بیخودی سوخت نشه
الان زنگ زده میگه باباش میاد، داداش و زنداداشش هم اگه تعارفشون کنیم میان!!!
حالا من موندم چه خاکی تو سرم بریزم؟!!!
فکر و درموندگیای این تصمیمم یه طرف!!!
این اتفاقا هم یه طرف ...
عینِ خر گیر کردم تو گِل ...
تازه دیشب بعدِ مدت ـها سرِ حرفُ باز کردم
بهش میگم: فک میکنی اگه حرف نزنیم چیزی حل میشه؟ یا اگه خودمونُ بزنیم به اون راه، درست میشه؟؟؟
میگه من حس میکنم شدم مثِ یه برگی که باد هرجایی دلش بخواد میتونه ببردِش ...
میگم: خودت میخوای که اون برگ باشی! چون شونه خالی میکنی و سختیِ تصمیمُ میخوای بندازی گردنِ طرفِ مقابلت بگی هرچی اون گفت
باز میرسه به این نتیجه که خیلی دوسم داره و هرکاری میتونسته کرده و از هر وری وارد شده، من درُ به روش بستم ...
باز صبح بیدار میشه میاد بغلم کنه، میگه خوابِ بد دیدم ...
خودش َم میدونه دوسِش ندارم ...
ولی درست عینِ امین! باور نمیکنه ...
گاهی دلم میخواد قبول کنم این منم که آدمِ مسخره ای ـَم !
ولی هنوز هستن حسایی تو وجودم که ازم دفاع کنن ...
هوس کردم یه فیلمِ غمگین بذارم، بشینم باهاش زار و زار گریه کنم!!!
عجیب دلم یه ژانرِ عاشقانه درامِ شدید میخواد ...
اونوقت باز یه سریالِ کره ای شروع کردم
فانتزیِ خفن!
برا خودم میزارم و از هفت دولت آزاد می ـشینم نگاش میکنم و کیف میکنم ...
چه گندیه دارم میزنم به زندگیم، نمیدونم!
فقط تو سرم پر از خواستن و آرزو ـه ...
دارم قشنگ روزای بعد از جدایی رُ برآوُرد میکنم ...
حتی یه بار به خودم اومدم دیدم نشستم دارم اجاره ـهای خونه تو ترکیه رُ چک میکنم :|
یعنی تا این حد میخوام دور شم از همه ـچی !!!
یا حساب کتاب میکنم ببینم به تنهایی میتونم اجاره یِ یه خونه یِ نقلی تو تهرانُ بدم؟؟؟
آخرم اون حسِ امنیتی که به هیچ عنوان از تنهایی نمی ـگیرم و ترسش مانعم میشن
میگم من یه دخترِ تنها! تو یه شهرِ غریب! بمونم تو یه خونه؟؟
آمارمُ میگیرن، شب میان بلا ملا میارن سرم :|
به این نتیحه میرسم برم همون کرمان یکی از واحدای کنارِ خونمونُ برا خودم بگیرم ...
ولی میدونم که همین َم بعیده و خیلی زور بزنم میرم ورِ دلِ مامانم تو اتاقِ خودم !
دیگه بماند که به این َم فک میکنم اگه پیانو خریدم کجا بذارمش!
حتی دکوراسیونِ اتاقمُ تغییر میدم تو ذهنم ...
بالاخره بینِ انتخابِ گیتار و پیانو
و بعد از کلی از این به اون رسیدن
پیانو رُ برگزیدم فعلاً ^___^
چی دارم میگم من!؟؟؟
هنوز توی ب "بسم ا..." موندم!
دارم برنامه یِ بعدشُ میریزم ...
پس کِی قراره از حرف به نقطه یِ عمل برسم و شروع کنم زندگی رُ ؟؟؟؟
بابا من که سرِ هر تصمیمی وقتی مصر میشدم یهو همون موقع بعدِ انتخاب میرفتم تو دلِ ماجرا !!!!
چرا الان نمیتونم ؟؟؟؟
چرا این پا و اون پا میکنم ؟؟؟
قراره چی بشه آخه ؟؟؟
مهلا چته تو ؟؟؟؟؟؟