آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


نه مـــیرم و نه می ـمونــــم ...

و بالاخره

من با اون همه هارت و پورت!

رفتم و دست از پا درازتر برگشتم!

مثِ بچه یِ آدم اومدم سرِ خونه یِ اولم ...

همونجوری وسطِ زمین و هوا !

نه زنگیِ زنگ! نه رومیِ روم!!!

نمیدونم چرا انقد دست دست میکنم!

دیگه مطمئن شدم تو دلم عشق نیست ...

ایمان آوردم که دوسش ندارم ...

حتی وقتایی که یه حسی درونم ازم میخواد تمومش کنم این دوریُ

یا وسوسه ـم میکنه که برم سمتش

دقت که میکنم می ـبینم دلیلش هرچی که هست، علاقه نیست!!

فقط خسته میشم از این سردرگمی

خسته میشم از جنگیدن

خسته میشم از تلاش برای تنها شدن

ولی خب این ـبار دیگه اونقدی ذهنم بازتر از همیشه هست

که بخاطرِ این خستگیا و درموندگیا، یه بار دیگه بیخودی چیزی رُ شروع نکنم

نه خودمُ بازی بدم، نه او رُ ...

این بی ـگوشی شدنم َم که یهو وسطِ این مخمصه، قوزِ بالا قوز شد!

البته کرمان که رفتیم، گوشیِ قدیمیِ مامانمُ قرض گرفتم و

الان تا حدِ زیادی کارم راه افتاده باهاش

فعلاً می ـتونم با همین سر کنم

تا ببینیم داستانِ ارزون شدنِ دلار به کجا میرسه

و قیمتِ گوشی پایین ـتر میاد یا نه

چون حساب کتاب که کردیم، دیدیم نمی ـصرفه اون ـهمه پولِ تعمیرشُ بدیم

بهتره تو فکرِ یه گوشیِ جدید باشیم ...

تنها بدیش اینجاست که اطلاعات و عکسایِ گوشیمُ میخوام

تمامِ امروز داشتم دنبالِ راهی برای انتقالشون به کامپیوترم می ـگشتم ...

در نهایت یه نرم افزارِ دکترفُن پیدا کردم

که ایرادش اینجاست مدلِ گوشیِ منُ تو مواردش نداره ...

مطمئن نیستم بشه باهاش به نتیجه رسید

شاید آخرش َم مجبور شم قیدِ شماره تلفن ـآ و وُیس ـآ و یادداشتا و عکسامُ بزنم ...

بگذریم ...

یکم از کرمان بگم که باز خاطره ـهای خوبی با خودش داشت

بعدِ مهمونیِ روز اول و مافیا بازیش

یه روزشُ با خواهرم اینا رفتیم تنیس

هیچ کدوم َم بلد نبودیم !

اولین بار بود دست به راکت می ـشدیم! :دی

ولی خوش گذشت حسابی!

خوشم اومد !!

دلم خواست همیشگی دنبالش کنم !

خیلی ورزشِ خوبیه ^_^

یه روز دیگه ـشُ هم با دوستام قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم

ولی این ـبار یه ـجوری بود که بعدش احساس کردم دیگه دلم نیست باهاشون بگردم ...

خب من همیشه رو انتخابِ دوست حساس و سخت ـگیرم

مخصوصاً اگه قرار باشه باهاشون وقت بگذرونم و رفت و آمد کنم!

اینا از همون هنرستان حسابی شر و شیطون بودن

و من طبقِ معمول بچه پاستوریزه یِ گروه به حساب میومدم

یه جوری که خودشون شرم می ـکردن جلو من حرف بد بزنن و اراجیف بگن! :دی

الان ولی دیگه خیلی از دست رفتن!!

یجورایی طرز فکر و دغدغه ـهاشون خیلی با من متفاوته ... بیشتر از قبل

حالا چیزی که بیشتر از همه یِ اینا اذیتم کرد، یچی دیگه بود!

فک کنم قبلنم گفتم

من خیلی با دود و قلیون و این مسائل مخالفم

تازه قبلاً دو آتیشه بودم، الان ملایم ـتر شدم

ولی دیگه اینا نشستن از اول تا آخرش کُر و کُر، پشت هم قلیون کشیدن

سیر َم نمیشدن :|

من مثِ آواره ـها هِی جای نشستنمُ عوض میکردم که دودا سمتم نیان :))

تو گفت و گوهاشون َم که فقط تماشاچی بودم و نگاه میکردم ...

آخرش َم از اون دورهمی یه سردرد فقط برام به جا موند

اینه که تصمیم گرفتم همون دورادور باهاشون دوست باشم

البته این وسط حرفای یکی ـشون خیلی منُ به فکر فرو برد

4، 5 سال پیش ازدواج کرده بود

خیلی زود با شوهرش به مشکل خوردن

از همون موقع درگیر دادگاه بوده

این اواخر تونسته طلاقشُ بگیره

الان داره دوباره ازداوج میکنه

شوهر اولشُ خیلی دوس داشته، ولی پسره بهش خیانت میکنه ...

این دومی هم از قبلِ عقدش عاشقش بوده

ولی وقتی فهمیده دوستِ ما قسمتِ یکی دیگه شده؛ عقب کشیده و چیزی نگفته

بعد از اینکه ماجرای طلاقشُ شنیده، رفته پا پیش گذاشته ...

جالبه که انقد عاشق بوده، تو اون مدت اصن سراغِ کس دیگه ای هم نرفته و مجرد مونده

حالا این دوستم از این دختر قُلدراس که اصن نازه و عشوه یِ دخترونه هم نداره ـها ! :دی

ازش پرسیدم الان کدومُ بیشتر دوس داری؟

با اطمینان اسمِ دومی رُ گفت ...

با این ـحال خیلی اصرار داشت که طلاق واقعاً سخته و باید تا می ـتونید با شوهراتون بسازید!!

لابلای تعریف کردناش، یکی از بچه ـها که قبلاً کم و بیش باهاش حرف زده بودم و

یه چیزایی از ماجرای زندگیم میدونست

یهو گفت: دیدی من میگم اگه مرد دوسِت داشته باشه خیلی قشنگتره، تا تو یکیُ دوس داشته باشی!

میدونم ...

من هرگز نمیتونم با کسی زندگی کنم که دوسم نداره

یا کم دوسم داره

یا حتی دوسم داره ولی بداخلاقیا و عیبای فراوون و گنده داره!

ولی این َم میدونم که عشق یه طرفه نمیخوام!!

الان من فقط دارم با خیالم زندگی میکنم!

تو خوابم حسِ دوس داشتنُ پیدا میکنم

وقتی َم که بیدار میشم، غصه ـم میگیره ...

دلم میخواد تو همون خواب بمونم و بیدار نشم ...

از اونجایی َم که ناخوداگاهم زیاد تو چهره ـسازی خلاق نیست

هربار چهره یِ یه هنرپیشه ای، بازیگری، شاخ مجازی ای کسی رُ برام شبیه ـسازی میکنه :))

و من تو خواب هربار صدای قلبِ خودمُ از زورِ علاقه و هیجان میشنوم ^_^

در حالیکه تو بیداری درگیرِ بی ـتفاوتی و بی ـحسی ام

بهم میگه: هرچی بیشتر تلخی میکنی، نمیدونم چرا من بیشتر دوسِت دارم!

با اینکه شنیدنِ این حرفا رُ دوس دارم

ولی حتی وقتِ شنیدنشون َم حسِ علاقه و عشق ندارم ...

جالب َم اینجاست که فقط وقتی من دور و سرد میشم، عاشقیش گل میکنه!

وقتی طرفش نمیرم، طرفم میاد!

در مواقعِ عادی هیچ ـجوره این نیست!!

"ترس" ازش عاشق میسازه انگار!

دفعه قبل گفتم ... ترسش َم از خودخواهیشه

از عشق نیست!

حملِ بر خودستایی نباشه :دی

ولی به نظرم می ـترسه مثِ من پیدا نکنه!

مثِ خونواده یِ من پیدا نکنه ...

جای دیگه انقد بهش خوش نگذره که وقتی میاد کرمان میگذره!

جای دیگه انقد تحویلش نگیرن، که خونواده یِ من میگیرن!

اینُ وقتی دفعه قبل میونِ حرفاش داشت منُ با خاک یکسان میکرد، حس کردم!

آدمِ عاشق اینجوری نیست!

درسته میگه منُ همه ـجوره دوس داره!

درسته میگه حاضره خودش مریض شه، ولی من تب نکنم!

ولی من عشقُ تو رفتارش نمی ـبینم ...

نمیدونم! شایدم تو عشق زیاده ـخواهم!

شاید انتظارام نامعقول و بیجا باشه ...

ولی به راحتی میتونم عشقشُ ببرم زیرِ سؤال با جزئیاتِ حرکات و واکنش ـهاش درمقابلم!

نمیدونم واقعاً ...

باز دارم عقلمُ از دست میدم

بسکه فکر کردم و به جایی نرسیدم

بسکه تصمیم گرفتم و عمل نکردم!

از یه طرف میخوام زنگ بزنم مشاوره ...

از یه طرف دیگه َم نمیدونم چرا حس میکنم باید تهران بمونم!!!

با وجودِ تمامِ عشقم به کرمان

با وجودِ همه حالِ خوبی که اونجا برام ساخته میشه

فکر میکنم کاش میشد (حتی اگه قرار به جدایی باشه) اینجا می ـموندم!

تنهایی و استقلالشُ لازم دارم انگار!!

اینجا راحت ـتر میتونم خودمُ بسازم!

دور از حرف شنیدن و واکنش دیدن!

کاش واقعاً شرایطشُ داشتم ...

اینهمه دبدبه و کبکبه

نقطه سر خط😅

 

همه چی مشخصه. منتها تو جرات نداری. قبلنم بهت گفتم اینا رو، یکیو میخای که بگه پشتتم هرکاری که بکنی ولی اون نیست کنارت. بخاطر همینم دست دست میکنی

اگه جراتشو داشتی یا یکی جراتشو بهت میداد کاری که الان پیگیرش هستی رو ۴ سال پیش انجام میدادی با خیال راحتتر و بدون اون مسائلی که الان یه گوشه از دغدغت شده

تو الان داری با خودت میگی بچرخ تا بچرخیم. ولی ۲ تا زندگی رو تباه میکنی با اینکارت

و همیشه در حال چرخیدنی

والا! ...

آره دقیقاً نه جرأتِ روبرو شدن با این جدایی رُ دارم، نه کنار اومدن با آینده ـشُ ...
هنوز می ـترسم و پاهام می ـلرزه برا قدم برداشتن ...
ولی 4 سالِ پیش هرگز قدِ الان مصمم نبودم !

واقعنم همینه ... :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan