Friday 10 Ordibehesht 00
خبرِ بد اینکه گوشیم پوکید!!
دیروز خواستیم بریم یه خریدِ کوچولو
رفتم تو حیاط منتظر شدم
تا مهندس برسه خودمُ با سلفی انداختن در کنارِ گل ـآ سرگرم کردم
زیاد طول نکشید که اومد
و تا سوار ماشین شدم
نمیدونم دقیقاً چطور! ولی یهو گوشیم پرت شد وسطِ آسفالت!
مستقیم به صورت افتاد زمین :|
برداشتمش دیدم صفحه ـش کامل شکسته!
و تموم !!
2 تومن چوب خورد تو گوشمون!
قشنگ همون قیمتِ خریدِ چند سال پیشش!!
دیگه فعلاً همینجوری مونده رو دستم!!
فقط خوبیش اینه که لپتاپم هست و
وقتایی که مهندس خونه باشه، اگه هات اسپاتِ گوشیشُ روشن کنه
میتونم با نتش بیام و یه سرکی به برنامه ـهام بکشم
وگرنه با گوشیم فقط اگه کسی تماس بگیره، بدونِ اینکه بدونم کیه، میتونم تلفنی حرف بزنم
چون صفحه ـش کامل سیاه و بلااستفاده ـس
حالا ماجرای پنهانِ پشتِ این به فنا رفتنِ گوشیم، عجیب منُ از مهندس ترسونده!!
داستان از این قراره که من شبِ قبلش سرم تو گوشی بود مُدام!
اون َم تهِ دلش آه کشیده برا گوشی داشتنم
و روزِ بعد، تق! من بی ـگوشی شدم!!! :|
خودش اعتراف کرد که تا حالا چند بار َم درموردِ همکاراش این اتفاق افتاده
که یه آهی کشیده، روز بعدش اومدن گفتن فلان ـچیز تو خونه ـمون سوخت و کلی خرج انداخته رو دستمون :|
عاغا من میترسم ازش جدا شم، پسفردا برم با یکی، این حاجی یه آه بکشه، زندگیم با خاک یکی شه :)))
خلاصه که قضیه ی جدایی منتفیه :))
پیشِ روانکاو رفتن َم منتفیه!
تماس گرفتم، هزینه ـهاشونُ سوال کردم
و به این نتیجه رسیدم که آدم فقط خودش میتونه به خودش کمک کنه :))
جدا از این شوخیا، تصمیم داشتم بریم زوج ـدرمانی
ولی بیشتر که فک کردم، دیدم مشاوره یِ فردی الان به دردم میخوره
چون قصدم این نیست یه زندگیُ نجات بدم
قصدم اینه خودمُ نجات بدم!!
مهلا رُ نجات بدم
مهلایی که خیلی سال ـها مظلومانه نادیده گرفته شده
و حتی منی که ادعام میشد بیشتر از هرکسی دوسش دارم، نفهمیدمش!
چند روز پیش وسطِ کامنت گذاشتن برا یکی از دوستان، یهو یه چیزایی برام رو شد
که ناخوداگاه به هق هق افتادم!!!!
خیلی عجیب بود! خیلی!
من همیشه خودمُ یه آدمِ نسبتاً نامهربون دیدم
نه که خودمُ بخاطرش سرزنش کنم
ولی قبول کرده بودم که به هیچ ـوجه دخترِ بخشنده ای نیستم!
اونقد از خود گذشته نیستم بخوام وسایلی که دوسشون دارم رُ با کسی شریک شم
اما این داستان به طرزِ غریبی منُ با مهلای 3، 4 ساله ای روبرو کرد
که بخشندگی رُ با جون و دل بلد بوده
خواستم داستانِ عروسکی رُ تعریف کنم که خیلی دوسش داشتم
هدفم فقط این بود بگم هنوز به یادِ اون عروسکه ام
ولی یادآوریش یه زخمی رُ برام باز کرد!!
و اونقد این زخم دردِ پنهان داشته!
که بعدِ این همه سال یهو با گفتنش و دیدنش
بغضم شکست و براش به پهنایِ صورت اشک ریختم بی اراده...
گمونم حدودِ 5 سالم بود ...
یه عروسک داشتم که ملکه یِ اسباب بازیام بود!
روزا باهاش زندگی میکردم و شب تو بغلم میخوابوندمش
هنوز قیافه ـش یادمه
از اون مدل عروسکا اون زمان خیلی زیاد بود
ولی مالِ من با همه فرق داشت
صورتشُ خیلی خوب میشناختم ...
یه روز حس کردم دختر عمه ـم رُ انقد دوس دارم
که لایقِ گرفتنِ همچین هدیه ای از سمتِ منه!!
و با تمومِ عشق، ارزشمندترین داشته یِ زندگیمُ نثارش کردم ...
ولی ...
یه مدت بعد که سراغِ عروسکِ عزیزمُ گرفتم تا مطمئن شم حالش خوبه
اصن یادش نبود کدومُ میگم!
حتی گمش کرده بود!!!
و من انقد دوسش داشتم که روم نشد عمقِ ناراحتیمُ به روش بیارم
تو دلم غصه یِ عمیقی برپا شد
ولی فقط تونستم بگم: فدا سرت! :)
همون موقع ـها بود که مهدِ قرآن َم میرفتم...
مدت ـها برای یه مُهرِ خرگوشی تلاش کردم
تا بالاخره جایزه گرفتمش
اونُ هم دوسش داشتم ... کُلی عشق و انتظار و تلاش پشتش بود !
ولی با کمالِ سخاوتمندی هدیه ـش دادم به شاگردِ مغازه بابام
و بعد ... دیگه هرگز ندیدمش ...
چون یه مدت بعد کلی از وسایلِ بابا رُ دزدیده بود و غیبش زده بود!
با اون سنم َم سخت نبود حدس زدنش که قطعاً مهر خرگوشیِ منُ هم دور انداخته ...
شاید از اونجا دیگه فهمیدم آدما لیاقت ندارن!!
هرگز قدرِ چیزی که بهشون می ـبخشم رُ نمیدونن!!
من ارزشمندترین داشته یِ زندگیمُ به دستشون میسپُردم!
اونا دمِ دستی و کهنه می ـدیدنش و دور مینداختنش ...
و هرگز نمیفهمیدن چقد برا من عزیز بوده اون چیز! و خودشون چقد عزیزتر ...
نمیدونم چند تا دیگه از این مثالا وجود داره
که من یادم نمیادشون
و هیچ ـوقت بهشون فک نکردم!
ندیدم مثِ یه زخم موندن رو تنِ مهلای 4 ساله!
و شدن یه ریشه یِ عمیق برا یه تفکر یا رفتارِ امروزم ...
من زیاد مجالِ حرف زدن و زیاده ـگویی ندارم
چون نتم از گوشیِ مهندسه و
از اونجایی که باز با هم سرسنگینیم، تا همینجاش َم لطف کرده
که فهمیده دارم از نتش استفاده میکنم و هیچی نگفته :))
ولی ممکنه هر لحظه قطعش کنه ...
البته جوِ بینمون تقصیرِ من نیست!
شایدم هست!!
همونجایی که نمیدونم چی شد بهم گفت یه روز خسته میشم دیگه
بهش گفتم خسته شو! ولی تا وقت هست خسته شو!
زودتر خسته شو!
یه وقتی خسته نشو که دیگه دیر شده باشه!!
و قاطی کرد :|
زد به سیمِ آخر و از کرج تا خودِ خونه، دیوونه بازی درآورد :/
وحشیانه رانندگی کرد
داد زد
فحش داد
بیراه گفت
قهر کرد
بی محلی کرد
حالا دیگه باهاش َم که حرف میزنم، جواب نمیده :|
فک کنم میخواد همین فردا ببره طلاقم بده! :دی
میگفت رفتیم کرمان، دیگه برنگرد تو! :))
ولی ...
میونِ همه یِ اینا من یه ـچیزیُ بهتر از هفته یِ پیش احساس کردم!
میدونم تلاششُ میکنه
میدونم میخواد خوب باشه
میدونم میخواد نگهم داره!!
اما اینا از عشقش نیست!
از خودخواهیشه!!
نمیتونم اینُ واضح ـتر توضیح بدم الان
وقتش رُ هم ندارم
ولی شاید بعد که دیگه اینجوری بی ـگوشی و بی ـنِت نبودم
یه روز مفصل درموردش حرف زدم
+من سرسری این پستُ ثبت میکنم، تا مهندس نیومده نتشُ قطع کنه ... بعد اگه فرصت شد حتماً غلط ـگیریش میکنم
ببخشید کامنتا رُ نتونستم بخونم و جواب بدم!
حس کردم پست گذاشتن ـه لازم ـتره!!