آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دست در دستِ خودم!

خیلی معلومه من یه بار پستمُ با گوشی تایپ میکنم یه بار با لپ‌تاپ؟
آخه با کیبردِ لپ‌تاپ خب قطعاً راحت‌ترم!
ولی لپ‌تاپم یه بدی‌ای داره که یهو ممکنه وسطِ کار خاموش شه!
بیچاره بعدِ این همه عمر خب از یه جهت حق َم داره
ولی من چه کنم که اگه این اتفاق براش بیفته، خودم می‌مونم و یه اعصابِ زخمیِ حاصل از پریدنِ همه حرفا و نوشته‌هام!
حالا همیشه در حالِ نوشتن هِی کپی میکنم میذارمشون یه گوشه
ولی لپ‌تاپ جونم قشنگ میدونه کِی خاموش شه
که من یه حجمِ عطیمی از نوشته‌هامُ کپی نکرده باشم! ^_^
یا یادم رفته باشه!!
یا بهش اعتماد کرده باشم که دیگه خاموش شدن از سرش پریده!!!
درست مثلِ امروز :|
با انرژی و انگیزه شروع کرده بودم به نوشتن
به چندین و چند خط رسیده بود حرفام!
کلی َم قربون صدقه‌ی همراهیاتون و کامنتاتون رفته بودم
یهو فرت! رفت تو کما و همه‌شُ پروند!
اینه که دیگه چشمم ترسیده شد و بعد از کلی دل‌دل کردن، آخرم لپ‌تاپُ گذاشتم کنار و گوشیُ گرفتم به دست...
نه اصن چرا این کارُ کنم!؟
بذار اون عادتِ مسخره‌ای که دارم و نوشته‌هامُ تو پیش‌نویس ذخیره نمیکنم رُ بذارم کنار

خب الان از تریبونِ لپ ـتاپ دارم براتون تایپ میکنم و

قراره خط به خط ذخیره ـش کنم که نتونه بلای خانمان ـسوزی سرم بیاره

جونم براتون بگه که ... قبل از اینکه ایشون حرفامُ بپرونه، داشتم میگفتم :

انگار دارم به نتیاجِ خوبی میرسم با این همراهیا و هم ـصحبتی ـآ و نوشتن ـآ !

همین که یه چیزایی برام روشن ـتر میشه

همین که میتونم یه سری زوایای خودم و رابطه ـمُ واضح ـتر ببینم! خیلی کمک بزرگیه!

و دارم به این فکر میکنم که چقد عجیبه!

یه کسایی که تا حالا اصلاً ندیدی ـشون انقد تو زندگیت نقش داشته باشن!

یه سری آدم دورت پیدا شن که بهتر از هزار تا دوستِ چندین و چند ساله، بفهمنت و برای بهتر زندگی کردن یاریت بدن

چقد خدا منُ دوست داشت که یه روزی راهِ این نوشتنُ گذاشت جلو روم ...

و چقد من خوب کردم که کنار نذاشتمش و اتفاقاً غرقش شدم ...

این چند روز خیلی حرفای مفیدی شنیدم

و قطعاً خودم َم خیلی درموردشون فکر کردم!

مشتاق شدم حتماً برم پیش یه روانکاو

چاله چوله ـهایِ شخصیتمُ پیدا کنم

برم که هرچی عیب و ایراده رُ تو خودم بکشم

خوب اینه که هرگز منکر نشدم نقص دارم!!

اتفاقاً همیشه ترسیدم که نکنه تمامِ مشکلاتمون ریشه ـش تویِ اخلاقیات و روحیاتِ من باشه؟

حالا َم میخوام برم جوابِ همینا رُ پیدا کنم!

مثلاً یکی از دوستام اینجا خوب منُ به چالش کشید!

گفت برا کسی احساس مسئولیت میکنی که هنوز تو زندگیت نیست؟

راست میگه!!

خیلی بهش فکر کردم!!

چرا واقعاً ؟؟

به راسینال گفته بودم می ـترسم دیر شه و به نظرم وقت ندارم دیگه

حالا که دقیق فک میکنم و علتشُ از سلولای مغزم جویا میشم

می ـبینم انگار می ـترسیده اون کسی که پسِ ذهنشه!! فقط پسِ ذهنشه ها!!! بپره و از کفِش بره!!

البته این تصمیمش با همکاریِ دلم َم بوده!

یعنی از اون دستور میگرفته!! :))

بعد یه لحظه با خودم فکر کردم چرا دنبالش بدوم ؟

هول هولکی هیچی قشنگ نیست ...

درسته عمر و لحظه ـهای آدم مهمه و دوس ندارم هدر برن!

هر لحظه ای که آدم زودتر به کسی که کنارش خوشه برسه، به نفعشه!

ولی قرار َم نیست من کتابِ این زندگیُ سرسری ببندم، برم سراغِ یه کتابِ دیگه ای که دلم فقط گاهی میتونه فک کنه اون لحظات خوش ـتری براش به همراه داره!!

خلاصه که گفتم بذار یکم عاقل ـتر شم

بذار به قولِ راسینال یکم بیشتر رو خودم تمرکز شم!

اگه خودمُ تقویت کنم، قدرتِ عشق ـورزیم َم تقویت میشه

اونوقته که حداقل پیشِ خودم ارزشِ بیشتری پیدا میکنم

و دیگه خودمُ نادیده نمی ـگیرم

که باز پسفردا برگردم و بگم چه کاری بود با خودم کردم!

دیگه اون ـموقع اگه این زندگیم به بن ـبست خورد و نقطه گذاشتم براش، قدرتِ جمع و جور کردنِ خودمُ بیشتر دارم

و تازه وقتش میرسه که به اون آدم ـه یِ پسِ ذهنم فکر کنم

که اگه تا اون موقع هنوز بود که چه بهتر!

نبود َم من خودمُ به دست آوردم و زندگیمُ با قدرتِ بیشتری ساختم

البته!

غیر از این، عجله ـم برا چیزِ دیگه ای هم بود

که نمیدونم اونُ چیکارش کنم!؟

موندنم تو این زندگی رُ با تلاش برای تظاهر به عاشقی ادامه بدم؟

یا همون سردی و دوری رُ پیش بگیرم وقتی بلاتکلیفم؟!

اینُ نمیدونم واقعاً ...

فقط میدونم که با این دست دست کردنا و نمیدونم نمیدونم گفتن ـآ، الانمُ دارم تباه میکنم!!

دیشب داشتم فک میکردم چقد پوچ زندگی کردم!!

به نظرم این 4، 5 سالِ آخریم گـُمه انگار!

یادم نمیاد چیکارشون کردم!؟

یعنی یه جوریه که آخرین باری که یادم میادُ 22، 3 سالم بود!!

بقیه ـش چی شده پس؟؟

به هدفم فکر کردم!

به چیزایی که از زندگی میخوام؟

چیزایی که حالمُ خوب میکنه!

یهو یادِ اون پستی افتادم که نوشته بودم اینُ میخوام، اونُ میخوام، همه رُ میخوام ...

فک کردم دیدم یه سال از اون َم گذشته!!!

قبولش سخته ـها !!!

یعنی من اگه همون موقع انتخاب کرده بودم چیکار کنم، الان یه سال جلو بودم!!

و این معنیش اینه که من باز یه سالِ دیگه رُ هم پوچ زندگی کردم!

همش تو فکرِ اینکه چیکار کنم و چیکار کنم؟

یهو ترسیدم!

از لحظه ـهای الانم که داره میره

و دست نجنبونم همینام برام میشن حسرت!

آخه با این نشستنا و قدم از قدم برنداشتن ـآ که کاری پیش نمیره!

رویاهام که پا نمیشن بیان در خونه ـم در بزنن منُ پیدا کنن!!

این منم که باید همّت کنم برم دنبالشون!

پس دیگه از اولِ هفته و از اولِ ماه شروع میکنم َم نداریم!

امروزُ من بیدار شدم برا تغییر!!!

برا شروعِ ساختن!!

هر ثانیه ای که زودتر شروع کنم بُردم!!

دیگه بسه تماشایِ گذرِ عمر!

وقتِ اونه که برم دنبالِ لذت ـها و خوشی ـهام!

باز فردا نیام بگم دیر شد و پیر شدم!!

شعارم همیشه "تو لحظه زندگی کن" بود

ولی اون قسمتِ زندگی کردنشُ جدی نگرفتم!

زندگی نکردم!!

صبح تا شب نشستم تو خونه !!

به رویاهام فکر کردم و براشون نقشه کشیدم

شب تو ذهنم زندگی ـشون کردم و صبح که پا شدم باز نشستم تو خونه و گفتم از فردا :)

و هی پوچ و پوچ ـتر شدم ...

الان از بینِ همه اون چیزایی که پارسال دلم میخواست!

(اصن خیلی برام عجیبه که برا اون حرفای چند وقت پیشم باید بگم "پارسال"!!!)

یه سریاشون کمرنگ ـتر شدن و بولداش موندن ...

ورزشُ میخوام!

اما میتونم که قبول کنم در حدِ تفریح و برا خودم باشه ...

نقاشی و کارایِ هنریمُ میخوام

اونُ هم میتونم دلی و سرگرمی بذارمش تو حاشیه

ولی عجیب دلم میخواد گیتار بخرم و موسیقیُ دنبال کنم!!

فقط نمیدونم این وسط کاری که میخوام ازش درآمد داشته باشم چیه؟؟ :))

چون همه یِ اینا خرج ـه و باید یه دخلی َم وجود داشته باشه بالاخره!! :دی

شاید واسه این َم بچسبم به کارای رشته یِ خودم و باز برم تو دنیای تبلیغات ...

اصن من نمیدونم چرا پاش که میفته، یکی بگه "ف" میتونم تا فرحزادشُ برا خودم رویا بچینم و تصویرشُ ببینم

ولی تو مرحله ی عملی کردنش لنگ می ـمونم!!

همین الان یه تصویری از آینده ی خودم میتونم بسازم که بیا و ببین!

فقط نمیدونم چرا احساس میکنم اگه جدا شم، دیگه ازدواج نمیکنم! :))

قشنگ برعکسِ قبلم شدم!

قبلنا دوستی رُ بد و غیرممکن می ـدیدم برا خودم!

الان فک میکنم هیچ َم بد نیست!!

البته همونطور که حرفش شد، اطرافیان و خونواده و اون جَوی که توش بزرگ میشی، خیلی دخیل و موثره تو این طرز فکر

واسه همین بذارید یکم تعریف کنم که من چجوری بزرگ شدم

مامانِ من خدارُشکر از اون آدما بود که هیچوقت و هیچوقت محدود نمیکرد ماها رُ

یا امر و نهی و بکن نکن نداشت برامون!

هرگز به کاری مجبورمون نکرد

همیشه خوب و بدا رُ توضیح میداد و انتخابُ میذاشت به عهده ی خودمون

خب ما َم همیشه سربلند بیرون میومدیم

تازه من اونی بودم که سر و گوشم بیشتر می ـجنید و خواهرم نسبت به من سربراهِ تمام بود!

ولی ...

کنارِ همه یِ اینا، مامان تا حدودی بدبین و بی اعتماد بود نسبت به آدما!

شاید بخاطر داستانا و اتفاقایی که اطرافش دیده و شنیده بود ...

مثلاً تصورش این بود که اگه با یکی دوست شی، 95 درصد تو رو می ـبره یه جایی یه بلایی سرت میاره!

اگه خونه ی دوستت بری، 70، 80 درصد ممکنه یکی از آشناهاشون بیاد و باز یه بلایی سرت بیاره!

حالا نه که این باورا رُ اینجوری مسموم به ذهنِ ما تزریق کنه ها!

ولی خیلی نگران بود!

مثلاً اگه دختری با دوس پسرش جای خلوت میرفت

مامانِ من قطعِ به یقین باور داشت که این دختر اصلاً دختر خوبی نیست و بلا هم سرش اومده به کرّات! :دی

درصورتیکه همه ـمون میدونیم که خلافش َم خیلی ممکنه!!

اینجوری بهتون بگم که یعنی هیچ ـجوره تو مخیله ی مامانم نمی ـگنجید پسره بتونه یه جایی دختره رُ گیر بیاره و بلا سرش نیاره :)))

نمیگم این فکر اشتباهه ها!

مخصوصاً تو جامعه یِ ما شاید حداقل 60، 70 درصدِ پسرا همین باشن

ولی این یه کلیتِ ثابتِ مطلق نیست که برا همه صدق کنه ...

میشه یه رابطه رُ محتاط و با حد و مرز پیش برد!

یا مثلاً مامانم رو خونه یِ دوستا رفتن َم خیلی حساس بود -_-

یادم میاد سومِ دبستان بودم دوستم برا تولدش همه رُ دعوت کرد

و منی که هیچوقت هیچی نمیخواستم، یه صبح تا غروب گریه کردم و قهر! ولی مامانم نذاشت برم! :دی

حالا خودم خاطرم نیست! ولی مامانم میگه یه بار درموردِ همین دوستم تعریف کرده بودم که گفته میره بغلِ پسرعموش می ـشینه یا چنین چیزی! نمیدونم!

به همین جهت َم مامانِ من ترسیده این دخترِ بدی باشه و تو اون مهمونیه خطری منُ تهدید کنه :دی

این شد که من از همونجا سر به راه شدم و دیگه رفیق ـباز َم بار نیومدم :)))

نمیدونم باورتون شه یا نه؟

در نهایت یه بار تو دورانِ دانشگاه یکی از دوستای خیلی صمیمیم تونست با کلی زنگ و التماس و خواهش، مامانمُ راضی کنه من یه ساعت برم خونه ـشون تو درس ریاضی کمکش کنم!!!

بعدم مامانم تا نیومد در خونه ـشون، تا مامانشُ ندید، تا با خونواده ـش آشنا نشد، آروم نگرفت!!

تازه همون َم باید پیام میدادم که خدارُشکر خوبم و همه ـچی آرومه و بلایی سرم نیومده :)))

حالا اون ـموقع ـها خب من خودم َم با مامانم هم ـعقیده بودم!

یعنی جفت کرده بودم تا وقتی رسیدم خونه دوستم و دیدم اوضاع اوکیه و خیالم یکمی راحت شد!

از ترس و استرس دستام یخ بسته بود :دی

هر لحظه احتمال میدادم الان یه اتفاقی بیفته و دوستم چهره واقعی خودشُ نشون بده و یکیُ بیاره تو اتاق :| :(((

نابود بودم ...

الان بخدا تو این سن َم من بخوام با دوستام قرار بذارم، مامانم میگم تو خونه نه! برید بیرونی جایی :دی

یادش بخیر من انقد ترسو بودم که یه بار بعدِ تموم شدنِ دبیرستان

با دوستام قرار گذاشتم همُ دیدیم

بعد اینا پا شدن رفتن قهوه ـخونه!

من َم خب از قلیون و دود بیزارم!

اون ـموقع َم دیگه خیلی دو آتیشه بودم

اخمامُ کشیدم تو هم و باشون سرسنگین شدم

بعد اینا بیچاره ـها برا من آبمیوه سفارش دادن

من اصن بهش لب نزدم، گفتم نکنه یا اینا یا اون قهوه ـخونه ایا یچی تو این ریخته باشن، من بیهوش شم، ببرن یه بلایی سرم بیارن :)))))

تا این حد! :دی

یعنی همه دنیا رُ شکلِ آدمایی می ـدیدم که فقط منتظرن فرصتشُ پیدا کنن، یه بلایی سر من بیارن!

و چقدم باور داشتم که بَه! من چه دختر سر به راه و عاقلی ام که انقد احتیاط میکنم و گولِ کسیُ نمی ـخورم :)

این ترسِ مامانم یه بار در رابطه با مهندس َم اتفاق افتاد :))

دفعه دوم یا سومی بود که میرفتیم تهران!

آره دفعه سوم بود!

هر سه دفعه َم با مامانم اینا بودم، مهندس اومده بود، دیده بودیم همُ

دفعه سوم رفتیم کرج که من سوپرایزش کنم براش کادو تولد ببرم!

مهندس َم ماشینِ باباشُ آورده بود

دیگه اجازه دادن من نشستم تو ماشینش و یه مسیری رفتیم، مامانم اینا هم تو ماشینِ خودشون پشت سرمون

یه جا وایسادیم خواهرم رفت مسجد نماز بخونه

که مهندس یهو تصمیم گرفت با من بره دو قدم اونطرف ـتر یچی بخره

اجازه گرفتیم و رفتیم

به 2 دییقه نرسیده مامانم زنگ زد گفت زود برگردید، دایی که بعد باید بریم خونه ـشون زنگ زده و منتظره

من َم به مهندس گفتم زود برگردیم

یعنی سر هم گمونم 10 دییقه َم نشد!

بعدها مامانم میگفت من انقد ترسیدم و استرس گرفتم! که وای چرا گذاشتم برن! تو این شهر غریب الان این دختر منُ بدزده من چیکار کنم؟ از کجا پیداش کنم

:)) یعنی اونجا هم امکان داشت یه بلایی سرم بیاد خلاصه ... قسر در رفتم :دی

دیگه جونم براتون بگه که این شد من از هرچی دوستی و دوست ـبازی بود بدم میومد و خلاف سنگین حسابش میکردم!!

تو راهنمایی از یکی از همکلاسیام خوشم میومد، رفتم باهاش دوست شم

دیدم تو دفترش اسم یه پسرُ نوشته

بچه ها گفتن دوست ـپسرشه!

یعنی چنان از این بشر بدم اومد که انگار آدم کشته باشه! :)))

دورشو خط کشیدم، به کل طرفش َم نمیرفتم!!

تو خیابون سرمُ نمیاوردم بالا نگاه کنم ببینم پسره کنارم چه شکلیه!؟

قلبم میومد تو دهنم اگه خدایی نکرده! خدایی نکرده یکی میخواست بهم شماره بده!!

زمانِ دانشگاه یه بار داشتم تو خونه کیفمُ مرتب میکردم

از لابلای زیپاش یه کاغذ پیدا کردم

بازش کردم دیدم یه اسم با یه شماره ـس!

انگار جن دیده باشم یا بمب پیدا کرده باشم!

سریع پرتش کردم اونور و با ترس داد زدم "ماماااااان" :((((

:دی

بابا همین چند سال پیش!!

سر کار میرفتم دیگه!

ظهر اومدم سوار ماشین شم

دیدم یه کاغذ پشتِ شیشه ـس!

فقط یه لحظه نگام افتاد، حس کردم شماره ـس!

تا قبلِ اینکه چشام آلوده بشه با ترس انداختمش زمین و

با سرعتِ هرچه تمام ـتر نشستم و گلوله به سمتِ خونه

:))

این مهندسِ بدبخت َم تا گفت سلام!

گفتم همین اول بگو مامانت زنگ بزنه به مامانم وگرنه خداحافظ!!! :)))

خدایاااا؟؟؟ یکم عقل َم خب بهم میدادی دیگه! خودت دلت نسوخت؟؟؟ :دی

بله! اینم از داستان ما

دیگه اینجوری مثِ یه دخترِ خوب، پاک و طاهر و دست ـنخورده بزرگ شدیم :دی

گفتم خوب یادِ جاریِ جدیدمون افتادم

بذار این دم آخری یکم غیبت َم کنیم برا حسنِ ختامِ پستمون :دی

اینطور که شنیدیم این بنده ـخدا جاریِ جدیدمون به شدت دخترِ خوبیه

و مهربون!!

یعنی روزی 4، 5 بار زنگ میزنه مادرشوهر!

جویای احوالِ همه میشه ^_^

بعد مهندس تعریف میکرد که وقتی مادرشوهرم اینا کرونا گرفتن

یهو می ـبینن یه بسته پر از آبمیوه و کمپوت و اینجور مسائل اومده درِ خونه ـشون!

منِ مشنگ َم گفتم عه چه جالب!!! دولت فرستاده بود؟؟؟ :)))))

یعنی حدسش َم نمیزدم کار کی باشه!

یکم پوکر فیس نگام کرد گفت نه بابا!!! عروسِ جدید!

:))) نمیدونم چرا به نظرم خیلی لوس اومد!!!

گفتم دیگه خیلی بیش از حد خوبه ها! چه کارِ لوسی! :دی

مریم کرج ... من تهران ... بعد اون عروسِ جدید بنده ـخدا از اون ورِ ایران، از شهرستانشون رفته خرید کرده و فرستاده :))

حالا من حدِ وسطم! ولی مریم که تا یه مدت اصن دور و ورشون آفتابی نمیشد از ترسِ کرونا داشتنشون!!

نمیدونم چرا حس کردم با همون مریم بیشتر حال میکنم!!!

اصولاً از آدمایی که دیگه خیلی بخوان خوب و مهربون و خودشونُ عزیز کن باشن، زیاد خوشم نمیاد ...

همون مریم خوبه که هیشکیُ آدم حساب نمیکنه، سرش به کار خودشه! :))

حالا شایدم این بنده ـخدا ذاتاً مهربونه ... فعلاً که من پیش ـداوری کردم درموردش :دی

من خط خط کامنت میذارم 😁

چه قششنگگگگ تا گفتی زنگ زد به خونواده ت ؟‌

چرا این عاشقیاشو نمیبینی مهلا ؟ 

اتفاقاً من دوس دارم اینجوری :دی

نه بابا! حالا اون َم تا من گفتم زنگ نزد که!
یکی دو ماه گذشت گمونم که خودش زنگ زد مامانم
چند وقت بعدش َم به مامانش گفت با مامانم تلفنی صحبت کنه ...

:( عوضش پا نمیشد اصلاً بیاد منُ ببینه!
اون مهم ـتر بود به نظرم!

مهلا تو قیافه ات غلط اندازه :)) یعنی آدم میبینه همینجوری یه دختر معمولی مث همه بنظر میای ولی افکارت قشنگگ خیلی سنتیه ! که خوب خودتم گفتی چرا ...
به قول پویان مقدم ماها حاصل ترس مادر پدرامونیم ، اگر نگم همش خیلی از اشتباهات و نقص ـآی اخلاقیمون اصلا برا خودمون نیست.
مامانت ترس خیلی خیلی زیادی رو تو خودش نگه داشته ! یعنی درسته که مادرای ماها اکثرا مخالف بودن و میترسیدن که تو بری رابطه داشته باشی چه اتفاقی میفته و وای آینده ات خراب میشه و بیچاره میشی ! اما خوب مامان تو تا یه حد زیادی پیش میرفته ! و اتفاقا ذهنیتت بنظرم درست نیست ، اون خوب و بد رو بهتون نمیگفته که خودتون تصمیم بگیرید هم ترس رو تو وجودتون تزریق کرده بوده هم اینکه خودش به وقتی که از درونم میترسیده وارد عمل میشده که مطمئن شه تو اون یک ساعتی که میری خونه دوستت هم اتفاقی برات نمیفته.
حالا اگه احیانا رقتی روان شناس این قسمت رو هم براش بگو ! همین ترسای مامانت میتونه عامل خیلی از رفتارای تو باشه :)

 

هوم خیلی عکس منی :)) یعنی هرچقدر من از ازدواج فراری بودم و میخواستم دوست بمونیم تو برعکس بودی !
تا یه موقعی ام مث تو فکر میکردم دوستی ای خوب و سالمه که توش رابطه نباشه، الان میگم دوستی ای خوب و سالمه که هم توش رابطه باشه هم همخونگی ! اونوقت میتونه به یه ازدواج خوب منجر بشه ! خیلی ام براش دلیل دارم مخصوصا هم خونگی ! چون آدم تا روزها با یکی نشینه پاشه سفر نره واقعا نمیتونه کامل بشناستش ...
یه چیز دیگه رو هم کاملا بهش باور کردم و اتفاقا یه ساعت پیش با بیبی داشتیم حرفشو میزدیم ! بهش میگم حالا دیگه مطمئنم حتی برا یه بچه نوجوون که میگیم خوب بلوغ عقلی نداره و باید براش تصمیم بگیرن هیچ تضمینی نیست که مادر پدرش اشتباه نکنن و زندگیش رو خراب نکنن ! که خوب خیلیا هم میکنن و منکر میشن! دوروبر خودم خیلی هست اما معروف بخوام بگم آنوشا رو دیدی ؟! بازیگره ! 15 سالگی تصمیم گرفت بازیگری رو بره خارج از کشور بخونه ! مادر پدرشم خوب موافق نبودن اما کمکشم کردن ! مخالفت کرد اما الان ببین چه آدمی شده ! حتی واسه خودمم صدق میکنه یه حدی رو که ضرر کردم !
اما اون قسمتی که ضرر نکردم دوستیم بود چون ازشون مخفی کردم، چندتا رابطه طولانی مدت و کوتاه مدت داشتم تا فهمیدم چی میخوام کیو میخوام! ویلا دفعه اولی انقد خام بودم که نگو !

میخواستم به حرف بزرگترا و مدرسه گوش کنم که بیچاره شده بودم ! عمیقا میخواستن به خوردمون بدن پسرا آلت های متحرکی هستن که دست و پا بهشون وصل شده مغز هم کلا ندارن فقط تو زندگی رابطه جنسی میفهمن چیه و یه بارم میخوان :))))))) یعنی یه بار خفتت میکنن بعد دیگه میگن برو گمشو کعنهو همستر :)))))) واااای :)))))))
بخدا اینا تو مغزم میادا دلم میخواد یه دور از کل مردای دنیا معذرت بخوام بابت این حرفای معلم پرورشی ـآ و اینا ! حالا خداروشکر مامان بابای من در این حد نبودن ... خیلی مدرن تر بودن ولی بازم دوستی میگفتن نه ! یعنی به قول مامانم که هی میخواست گولم بزنه و میگفت اگر با کسی دوستی به من بگو من رفیقتم و اشکالی نداره بهش گفته بودم الان 6 سال بود با یاد و خاطره بیبی خدافظی کرده بودم :دی

منم یاد قدیما انداختی ! بمیرم برا نوجوونیمون ! 

راجع به این عروس جدیدم نمیخوام بگم قطعا هدفش خودشیرینیه شاید نباشه و از مهربونیشه اما از ته دل آرزو میکنم لیاقتش رو داشته باشن و باهاش مهربون باشن حالا که اینجوری محبت میکنه !

:)) با جمله اولت خیلی موافقم!!
مخصوصاً تو دبیرستان اینا من خب تیپ و قیافه و فوکول زدنام تو رده بچه شیطونا بود ... هیشکی باور نمیکرد کارم به این کارا نباشه!!
یه آشنای دور داشتیم، یه دورانی فهمیده بود دختر عمه ـم با یکی دوست بوده!
بعد داشت درموردش با یکی حرف میزد، میگفت حالا به قیافه مهلا میخورد از این کارا کنه، ولی به اون اصلاً !!! :| :)))
آره موافقم ...
الان خودم یه وقتایی قشنگ تأثیراتشُ می ـبینم!
یا وقتایی که می ـشینم فک میکنم خدایا من چرا اونجوری بودم و چرا اینجوری بودم
تهش به همین چیزا میرسم ...
آره میگم حتماً :)
اصن گاهی فک میکنم رفتم باید بشینم از بدوِ تولدم تعریف کنم!
همونجوری تک به تک که بیام جلو، دلیلِ خیلی چیزا کشف میشه!!

من اصن نمیخواستم اسمِ دوستی رو رابطه ـمون باشه، یادته؟ :|
میدونی خب راسینال من الان دیگه فک میکنم حرف و اعتقادت از یه جنبه ای َم درسته!
ولی جایی که فرهنگش باشه!!!
تو ایران همچین چیزی نه منطقیه! نه قابل پذیرش!!
وگرنه که آره! همه روانشناسا هم میگن تو تا وقتی با طرفت زیرِ یه سقف نرفتی، شانسِ انتخابت 50، 50 ـه ! حتی گاهی کمتر!
اونجا ـه که تازه می ـفهمی تو با این طرف میتونی زندگی کنی یا نه!
و خب ما تو ایران به نظرم شانسِ همچین کاریُ نداریم ...
که گاهی واقعاً آرزو میکنم کاش داشتیم!
اصن این اروپاییا خیلی وقت پیش به چیزایی رسیدن که ما صد سال دیگه قراره بهشون برسیم :دی

اینم کاملاً موافقم ...
با هیچ عقلی نمیشه برا یه زندگیِ دیگه تصمیم گرفت!
حتی اگه اون زندگیِ بچه ـت باشه و فک کنی خیلی خوب و بدشُ میتونی تشخیص بدی ...
نه ولی آنوشا نمیدونم کیه :دی

:)))) وای دقیقاً همین بود راسینال!!!
یعنی ماها یه همچین تصویری تو ذهنمون نقش بسته بود ...
من به هیشکی اعتماد نداشتم!
عزیزم! :دی
همون تو کارِ خوبُ کردی واقعاً
اصن از همون اول مغزت لااقل از من یکی شیش هیچ جلو بود :))
آره دیدی تو اینستا َم همش شوخی و اینا هست درموردش که مامانا وقتی میدونن دوستی، هر روز میان میپرسن پس کِی میاد خاستگاری؟؟؟ :))

آخی ^_^ نه شایدم خودشیرین نیس بچه! زیادی خوبه
ولی من در کل زیادی خوب بودنُ دوس ندارم ... نمیدونم چرا! :دی

ای جااان 😘😘 

ما مجازی اشنا شدیم 

همش هر دو میگفتیم اون یکی بیاد بعد دو ماه همو دیدیم اونم اومد بعد میگفت اصلا مونده بودم چرا میام 

بعد کم کم اوکی شدیم

عه چه جالب! ما هم!!
ولی من هرچی بهش میگفتم بابا بیا که همُ ببینیم! اصن بدونیم میخوایم همُ!؟
نمیومد که!!
بعدِ ۸، ۹ ماه یه کاری برا بابام پیش اومد تهران، رفتیم اونجا
دیگه اون موقع لطف کرد اومد زیارتش کردیم :|

به نظر من خیلی عاشقانه بوده که بعد دوماه زنگ زده انقدر سریع

معمولا پسرا فرارین 

آخه اون َم مثِ من از این بچه خونگیای لوس بود که اهلِ دوستی نبودن :))
ازدواجی بود کلاً :دی
عاشقانه این بود که تحمل نکنه ندیدنمُ!!! :|
نه که ۹ ماه یه رابطه رُ نامعلوم و بلاتکلیف نگه داره آخه :/
تازه اگه به اون بود و اگه ما هم نمی‌رفتیم خیلی بیشتر از اینا طول می‌کشید!!!

حالا باورت میشه پارسال تو کرونا ما ۶ ماه همو ندیدیم 

تازه اوایل که هر دو میخواستیم از رفتن به شهر اون یکی در بریم بعد من ناراحتم میشدم چرا نمیاد یا مثلا میگفتم ارزوت چیه ؟ میگفت خوشبخت شیم جفتمون یعنی نه با هم تک تک 

بعد من ناراحت میشدم البته کم کم گفت ازت یاد گرفتم

ولی بعدا دیدم دوست داشتن و نشون دادنش با بقیه فرق داره ولی واقعا کنارمه و همیشه همراهمه 

چیزی که منو جذبش کرد من لوس رمانتیک رو این بوددکه چون ادم بد دیده بودم صداقتش و همراهیش برام دنیا دنیا ارزش داشتتت

 

 

نمیدونم...
تجربه‌ها خیلی رو طرز فکرِ آدما تاثیر میذارن
مثلاً من الان با این رابطه‌ای که داشتم، دیگه با آشنایی‌های مجازی موافق نیستم!
حالا اونا که صرفاً مجازی آشنا میشن و بعد خیلی زود رابطه‌شون موکول میشه به دنیای واقعی و از هم دور نیستن، نه!
منظورم اونا نیست
منظورم رابطه‌های شبیه ماست...
که دورن ... همُ نمی‌بینن!
و ارتباطشون محدود میشه به چندتا تماس و پیامک و حرف تایپ شده و ...
من اگه برا همچین رابطه‌ای آیه هم نازل شه، قبولش ندارم و بهش بدبینم!!
چون پر از ناشناخته‌هاس! پر از ندونستن‌ها
و آدماش فقط اون رابطه‌هه رُ دورادور کشش میدن و وابسته میشن...

حالا تو َم الان نسبت به تجربه‌های خودت این رابطه رُ خیلی منطقی و عمیق‌تر می‌بینی
و شاید هیچوقت هیچکدوم نتونیم اون یکیُ قانع کنیم که کدوم درسته کدوم غلط!
چون واقعنم من با تجربه‌ی خودم نمی‌تونم همونُ برا یکی دیگه نسخه بپیچم!!
فقط به قولِ تو باید چشامونُ باز کنیم
تجربه‌های دیگرانُ بشنویم
یاد بگیریم ... پند بگیریم ...
و تهش درست طبق همون چیزی که خودت یه بار بهم گفتی
با توجه به همه خصوصیات و خوب و بد سنجیدنای خودمون، راهِ خودمونُ پیدا کنیم...
چون این خودمونیم که باید زندگیش کنم! و گردنِ خودمونه هر انتخابی کردیم!

میدونم چی میگی وقتی از عشقی حرف میزنی که آرزو میکنی دوسش نداشتی که بتونی ترکش کنی!!
دیدم این رابطه‌ها رُ به چشم!
حالا نمیدونم من زیادی خوش‌بینم یا چی!
ولی فک میکنم عشقِ دوطرفه‌ای که بتونن به هم ارزش و احترام بدن نباید خیلی َم دست نیافتنی باشه!!
الان همینقدی که مهندس منُ دوس داشت، اگه من نصفش َم دوسش داشتم تموم بود!!
ما َم یه زندگیِ روتین و پر دغدعه داریم که بالا پاییناش زیادن!!
چه بهتر اگه عشق َم چاشنیِ زندگیمون بود...

من با این پستت خندیدم 😁😁

تقصیره خودته هی :دی میذاری 😬😁

نذار خبببب که منم نخندم 😜😜 

:)) خوب کردی خندیدی!
چه اشکالی داره!؟
خیلی َم بهتر!
این همه ناراحت شدید برام، یه بار َم بخندید بهم :))
خدایی خودم َم می ـنوشتم هِی خنده ـم میگرفت از خودم!!
مخصوصاً اونجا که توهم زده بودم تو آبمیوه ـم داروی بیهوشی ریخته باشن :))))

اره مهلا اشنایی مجازی باشه و بقیه ش باید وارد دنیای واقعی بشه 

ولی خب ما که دوریم ولی خیلی ساعت های زیادی با هم حرف میزنیم

من واست از خودم گفتم از دوستام که تو این مدل زندگی هارو هم ببینی 

 

ببین من موافق عشق دو طرفه م و خوب بودن دو طرف و بعدش ازدواج

میخوام بهت بگم این شیرین ترین نوع ازدواجه 

اما این مدل ازدواج هارو به چشم دیدم که باز هم اون دوست داشتنه اون عشقه از خیلی چیزا نتونسته جلوگیری کنه 

 

بیا برات یه مثال بزنم 

عمه ی من با عشق و عاشقی ازدواج کردد و همه چی گل و بلبل، اما با وجود مشکلات اقتصادی هزاران بار گفت اشتباه کردم، عشق نتونست مانع از این بشه که مشکلات براش قابل تحمل بشن

 

عموی من و زنش بعد سال ها دوستی تو اون زمان ازدواج کردن ، بعدش نتیجه شد یه بچه ی مشکل دار، و هزاران بار زنش گفت کاش این ازدواج پیش نمیومد، عشق و دوست داشتنش هیچی رو براش راحت تر نکرد 

 

دوستم با عشقش ازدواج کرد و پسره یکم متعصب بود، تو دوستی اوکی بودن اما بعد ازدواج همه چی عوض شد و دوستم دو ماه خونه رو ترک کرد تا بتونه پسره رو قانع کنه که کار کنه، عشق اینجا هم نتونست کاری کنه 

 

خاله ی من با عشق و عاشقی ازدواج کرد و مشکلی جز بدخلقی های پسره نبود، بعد ازدواج تازه انگار داشت میدید اخلاق پسره رو و همیشه میگفت باید صبر می کردم بیشتر 

 

ببین عشق قشنگه اره باعث میشه تو گذشت کنی نگران باشی اما خیلی چیزا رو برات راحت تر نمی کنه 

 

من هنوزم معتقدم باید طرفت " حداقل " به دلت بشینه 

و کم کم وارد قلبت بشه تا زندگیت شیرین بشه 

 

شاید بگی چرا کامنتام اینجوریه هم میگم به دلت بشینه هم یه جورایی میگم تلاشتو بکن برای این ازدواج 

همه جوانب رو میگم و احساسای مختلف رو تا خودت بتونی تصمیم بگیری 

 

می دونی مهلا من یه چیزی رو دیدم بیشتر ادم ها سنشون که از ۲۵ ۲۶ رد میشه و حتی بعد ۳۰ دیگه دنبال اون داشتن عشق نمیرن، میرن دنبال یه " همراه "  واقعی و درست و زندگی اروم ( نمی دونم شاید چون قبلا تجربه کردن و دیگه فقط یه رابطه ی ارون میخوان )

 

بازم میگم در هر حال باید حال دلت خوب باشه 

نظرِ منُ بخوای، هیچوقتِ هیچوقـــت این زیاد حرف زدنا جایِ آشنایی و دیدارای حضوری رُ نمیگیره!!
و حتی 30، 40 درصدِ اونا هم بهت شناخت نمیده!!
هرچند که 10، 15 ساعت در روز باشه!
هرچند اگه همه ـش َم تماس تلفنی یا تصویری باشه ...

بیین اینایی که میگی همـــــه خاصیتِ ازدواجه!
یعنی کسی که تصمیم به ازدواج میگیره باید همه یِ اینا رُ به جون بخره!
باید بدونه امکان نداره با یه نفر ازدواج کنه و هیچ مشکلی سر راهشون نباشه!!
هرگز! توی منطقی ـترین و عاقلانه ـترین ازدواج هم نمیشه همچین انتظاری داشت ...
من َم هیچوقت منظورم این نیست که عشق، مشکلات و سختی ـآ رُ توی خودش حل میکنه !!
ولی مثلاً هر کدوم از این اتفاقایی که میگی! تصور کن تو یه زندگیِ بی ـعشق بیفته!!! چقد دردش بیشتره؟؟؟؟
منظورِ من این نیست که با عشق انتخاب کنی، برات تضمینِ یه زندگیِ بی درد و غم و عاشقانه ـس ! اصــــــلاً !!
ولی انتخابِ عاقلانه هم همینطوره!!! هیچ تضمینی درِش نیست!!!
فقط سبکِ مشکلاتت عوض میشه!
در هر صورت مخصوصاً تو ازدواجای ما ایرانیا، یه درصدِ بزرگیش َم شانسه!
چون تو هرجوری َم که انتخاب کنی، چه عاقلانه چه عاشقانه؛ فقط با تصویرِ محوی که از یه آدم دیدی انتخاب کردی
و تازه باقیش وقتی با هم رفتید زیرِ یه سقف و زندگی کردید، معلوم میشه!!!

من همه حرفاتُ خوب می ـفهمم و قبول دارم ...
انتظار َم ندارم اگه از این زندگی رفتم یه قصری از عشق و آرامش منتظرم باشه!
اگه برم فقط تصمیمم این بوده که به این دورِ باطل پایان بدم ...
گاهی پایان حتی برا یه زندگیِ عاشقانه هم لازمه !!

آره دقیقاً ... حال دلت باید خوب باشه !!

مهلا راستی تو دختر فوق العاده با شخصیت و متینی هستی این از نوشته هات و کامنتات کاملا مشخصه 

هیچ وقت خودتو سرزنش نکن تو احساساتت کاملا طبیعیه 

عزیزم ^____^ تو لطف داری!!!
ممنونم دوست خوبم :***

😆😆😆

خیلی خوب بود این پست:))

شاید اولین پست خنده دارت باشه:دی من یادم نمیاد پستیت انقد خنده دار باشه و غر و نق داخلش نباشه😁

انقد که تو حییییف بودی خدایی نکرده یه طوریت بشه مامانت هواتو داشته🥺😁😁

آبمیوه رو نخورده که یهو یچیزی ریخته باشن توش خدا🤣

ما کنار خیابون اب هویجی اب اناری چیزی میدیدیم باید میدوییدیم که دوستمون زودتر نرسه برداره همشو بخوره😂😂

تو میدونی مث چی ای؟ مث آلیس در سرزمین عجایب:دی

دنیای تو یچیزی بوده بعد بیخود و بی جهت وارد دنیای ادمای دیگه شدی. الان همه چیز جالب و حیرت انگیزه

البته خب بنظر من اینکه دوستی رو تجربه نکردی چیز بدی نیست ها، خوبه ولی وقتی که ایشالا به بلوغ رسیدی با عقل کامل بری دوس بشی بد نیست الان که ۱۳-۱۴ سالته خب نمیتونی:))

اینکه میبینی خیلیا دوست شدن و خیلی اوکی و فلانن این یه درصدی از قضیه اس. یه طرف ماجرا که شاید یه درصدی ام شانس باهاش همراه بوده

وگرنه همونقدری که دخترا تو فاز ازدواجن پسرا نیستن. اکثرا دنبال رابطه ان این چیزا و فقط یه درصد خیلی کمی حالا چطور بشه درگیر احساس بشن

اصلا من متعجبم از کارایی که پسرا میکنن. مثلا ۹ ماه طرف دنبال دختره بوده که باهاش رفیق بشه، دختره ام ادم حسابی دنبال این چیزا نبوده خب. بعدش که رفیق شده این رفته کاراشو کرده و ولش کرده و علی مونده و حوضش. در صورتی که دختره فکر میکرده این که ۹ ماه دنبال من بوده عاشقم بوده و این چیزا، اما پسره یا تو کفش بوده یا نشستن بش گفتن اگه تونستی مخ اینو بزن این به هیچکی پا نمیده

و یا اتفاقای خیلی بدتر که خب. بیخیالش

خواستم بگم اونایی که حالشون خوبه و همینطور به دوستی ادامه میدن هنوز رو زمین سفت نش... :دی

وگرنه تعریف دوستی کلا عوض میشد. خلاصه خدا رو شکر که هنوزم ادمای خوب هستن و خدا رو شکر که میخای در لحظه زندگی کنی به حول قوه ی الهی😄😄 امیدوارم طبق لوحه زمانبندی که عرض شد سال ۱۴۰۱ آفتاب عید که به زمین خورد برنامه هاتو شروع کنی که ایشالا به ۴۰۲ نیفته به حق پنج تن😂😂😂

:)) جداً ؟؟؟
خب خدارُشکر :دی
:)))) بله پس چی؟!!! اصن کلِ جهان تو کفِ من بود، منتظرِ فرصت که بتونن بدزدنم!
من هوشمندانه عمل کردم همه راهاشونُ بستم :)))

ولی خدایی خیلی دلم تو اون آبمیوه ـهه بود!
یه بویُ خوشمزه یِ آناناسی میداااااد که نگو!!
اما من گول ظاهرشُ نخوردم!!! لعنت فرستادم بر نفسِ بدِ شیطان و نخوردمش! جلو خودِ ناآگاه و وسوسه یِ شومم رُ گرفتم و بهش غلبه کردم! :| :))))
ولی رو دلم موند :((( :دی

^____^ ممنون از این همه تعریف!!!
اصن انقد به دلم نشست باید سردرِ اینجا رُ عوض کنم، بزنم: آلیسِ 13 ساله می نویسد ... :دی

اتفاقاً تو همون دوران یه بار پسر عمه ـم (که همسنِ من بود) نمیدونم خدا زد پسِ کله ـش یا چی! یهو به طورِ عجیبی یه جمله ی پندآموز بهمون گفت!
من و خواهرش نشسته بودیم کنار هم، یادم نیس حرف میزدیم؟ بازی میکردیم؟
یهو این اومد بی مقدمه گفت دختر و پسرا که با هم دوست میشن اولش پسرا تو اوجِ احساسن، دخترا رو کفِش
بعد کم کم احساسِ پسره فرو میریزه و میاد رو کف، وَ دختره میره تا اوج!
و با دستاش مثِ یه ترازو برامون نشون داد که چطور میشه!!
اونجا بود که ما زندگی ـمون متحول شد! :)))

ای بابا! پس اینا که معلما و مامانامون تعریف میکردن همه ـش َم قصه نبود!!
یعنی اون پسر دیگه چه صبر و حوصله ای داشته و چه پشتکاری!!!!!
که 9 ماه دوییده برا یه شت!!!! :/

من َم خب همین چیزا رُ شنیده بودم و همینا تو ذهنم جا افتاده بود که سمتِ دوستی نمیرفتم!
حتی از لفظش َم بدم میومد!
یکی میگفت "دوس ـپسر" اصن انگار فحش داده! :|
ولی الان میگم اونقدا هم خوب نبود دیگه ...
باید یادمون میدادن آدممونُ بشناسیم !
از یه هم کلام شدنِ ساده هم نترسیم
درکنارش اگه یکی حتی 9 ماه َم دنبالمون بود، اونقد باورش نکنیم که همه ـجوره بهش راه بدیم
همه چی رُ با مرز و محدوده پیش ببریم
عوضش بفهمیم دنیا دست کیه؟
بفهمیم ارتباط چیه؟ عشق کجاشه؟ معنیش چیه؟

عاغا قبول نیست!!! شما دیگه خیلی زیادی منُ خوب شناختی :))))

مهلا بازم اینکه بخواین همو بشناسین به دو طرف تو رابطه ی دورادور خیلی بستگی داره 

متاسفانه من رابطه ای داشتم که با طرف کل روزو با هم بودیم ولی باورت میشه حسرت یه ساعت بحث در مورد موضوعی رو داشتم ؟ اصلا ادمش نبود

اما الان این ساعت ها حرف زدن در مورد هر موضوعی باعث میشه بفهمم طرز فکرامون چیه کجاها گیر داریم چون به قصد ازدواجه دارم همو کنکاش می کنیم صد البته که همو هم میبینیم اما دیر به دیر اما وقتایی که با همیم هم همینیم 

 

مهلا چه با عشق چه بی عشق هیچ کدوم باعث نمیشه درد اتفاقایی که میفته کمتر شه واقعا باعث نمیشه فقط باعث گذشت بیشتر و گاهی فداکاریه تو میشه 

 

مهلا شایدم رفتی و بعدها ازدواج مورد علاقه تو داشتی ، اصلا اینو نگو، این حرف ها واسه این هستش که بدونی هر اتفاقی حتی اگه تو ازدواج عاشقانه هم باشه بازم فرقی نخواهد داشت، فقط تو در برابر طرف مقابلت گذشت و فداکاری بیشتری خواهی داشت 

 

ببین حالتو خوب میفهمم احساستو خوب درک می کنم اینارو میگم که اول خوب ببینی که بعد از اینکه رفتی ۱٪ نگی چرا خوب فکرامو نکردم  

 

برو پیج nabauti رو ببین، هایلایت داستان ازدواج هاشو بخون و ببین دخترها بعد دو بار جدا شدن هم بعدش تونستن ازدواج خوبی داشته باشن درسته شاید سخت بشه اما شدنیه 

 

خب من در این زمینه می ـتونم مفصل باهات گفت و گو کنم و باز دلیل بیارم :دی
چون اتفاقاً من َم دقیقاً همین ـجوری فکر میکردم !!
موافقم که تو رابطه ی حضوری وقتی نتونی درموردِ مسائل تبادلِ نظر کنی، نمی ـتونی به شناختِ خوبی برسی!!
ولی میگم توی رابطه یِ دور حتی اگه تبادلِ نظر کنی هم باز نمی ـتونی مطمئن باشی به شناختِ خوبی رسیدی!!
درسته که خیلی چیزا شنیدنیه و خب اوکیه اگــــــه راست بگه
ولی خــــــــیلی چیزای دیگه هم دیدنیه!!
و اون دیر به دیر دیدنا میشه گفت زیاد فایده ای نداره!!
حالا من اصن اینا رُ نمیگم که خدایی ـنکرده رابطه یِ شما رُ نقض کنم
یا زبونم لال بگم بده! یا استغفرا... ممکنه سرانجام خوبی نداشته باشه!
نه ابداً ... ایشالا که به بهترینا ختم میشه
ولی کلاً خواستم بگم که همچین رابطه ای ریسکش خیلی بالاست!!
و درست درحالیکه تو فک میکنی خیلی پخته و عاقلانه و منطقی داری عمل میکنی و انتخابت خیلی خوبه
یهو بعدِ دیدار و کنارِ هم بودن، وقتی 70 درصدِ باقیمونده یِ قضیه رو شد، ممکنه به شدت پشیمون شی
ممکن َم هست که نه! ببینی از اونچه هم که فک میکردی بهتر شد!!
در کل چون یه انتخاب و تصمیم بر پایه یِ شانسه بیشتر، به نظرِ من یجورایی حالتِ قمار داره انگار :دی

من کلِ منظورم اینه که وقتی زندگیِ بی عشق داری، انگار یه درد تو زندگیت ـه
که با هر مشکلِ دیگه یه درد به این دردت اضافه میشه!
یعنی کسی که بداخلاقی شوهرشُ داره ولی عاشقشه یه درد داره!
اونیکه شوهرش بداخلاقه و عاشقش َم نیست، دو تا درد!

میدونی به نظرم الان نباید به اون ـجاهاش فک کنم
که ممکنه یه رابطه یِ فوقِ بد داشته باشم بعدش یا یه رابطه یِ عالی!
چون اینا شانس و اقبال َم درش دخیله و اصلاً ربطی به انتخابِ الانِ من نداره!
من الان باید توی این موقعیت و این شرایطِ زندگیم تصمیم بگیرم برای همین لحظه ـم که آیا اینُ میخوام یا نه؟!
حالا بعداً اگه از این رابطه رفتم، باید بگذره ببینم اصن میخوام وارد رابطه یِ دیگه ای بشم یا نه حداقل تا یه مدت نتونم!؟

ممنونم عزیزم :***
اتفاقاً من این شنیدنِ حرفایِ شما رُ دوس دارم ...
ذهنمُ بازتر میکنه، دیدمُ بیشتر میکنه
واقعاً خودمم دلم میخواد همه جوانب رُ بسنجم، تهش با اطمینان تصمیمِ درست رُ بگیرم

مرسی فدات میشم ^_^ میرم که بخونمشون ...

سلام. خوبین مهلا خانوم. من تازه با وبتون اشناشدم. یه سوال بپرسم. مگه شما با همسرتون دوست نبودین؟ پس چرا الان دوسش نداری و از قیافش خوشتون نمیاد. میگم اگه قضیه برعکس بود چی. ینی اون شما رو دوست نداشت. چکار میکردی ک دلش رو بدست بیاری؟ عزیزم رو خوبیاش متمرکز شو، از این مردا کم پیدا میشه. به نظرم تا وقتی از درون شاد نباشی و ندونی از زندگی چی میخای اگه جدا ام بشی شاید حال دلت خوب نشه

سلام عزیزم
نه راستش دوست نبودیم ...
یعنی رابطه ـمون بخاطرِ راهِ دور یجورایی پیچیده بود!
قبلِ عقد فقط با پیام با هم در ارتباط بودیم
و به غیر از یکی دو بار به صورتِ رسمی با حضورِ خونواده ـها همُ ندیده بودیم
مشکل اینجاست که فک کردم اگه اخلاقش خوب باشه، میتونم این مسأله که چهره ـشُ دوس ندارم، نادیده بگیرم
ولی نشد و فهمیدم هرکاری کنم نمیتونم قلباً دوسش داشته باشم
حتی اگه رو خوبیاش تمرکز کنم ...

حرفات درسته عزیزم ...
ولی من 4 ، 5 ساله دارم همه یِ اینا رُ مرور میکنم
و تویِ یه چرخه یِ باطل فقط دورِ خودم میچرخم ...

دور خودش میچرخه :)))))))))))))

آخی:))

چطو شد؟!!! :دی

جوابت به کامنت اخر:))

منو مغلوب کرد😄😄

حالا شمام هی ما رو مسخره کن :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan