Tuesday 7 Ordibehesht 00
آخه با کیبردِ لپتاپ خب قطعاً راحتترم!
ولی لپتاپم یه بدیای داره که یهو ممکنه وسطِ کار خاموش شه!
بیچاره بعدِ این همه عمر خب از یه جهت حق َم داره
ولی من چه کنم که اگه این اتفاق براش بیفته، خودم میمونم و یه اعصابِ زخمیِ حاصل از پریدنِ همه حرفا و نوشتههام!
حالا همیشه در حالِ نوشتن هِی کپی میکنم میذارمشون یه گوشه
ولی لپتاپ جونم قشنگ میدونه کِی خاموش شه
که من یه حجمِ عطیمی از نوشتههامُ کپی نکرده باشم! ^_^
یا یادم رفته باشه!!
یا بهش اعتماد کرده باشم که دیگه خاموش شدن از سرش پریده!!!
درست مثلِ امروز :|
با انرژی و انگیزه شروع کرده بودم به نوشتن
به چندین و چند خط رسیده بود حرفام!
کلی َم قربون صدقهی همراهیاتون و کامنتاتون رفته بودم
یهو فرت! رفت تو کما و همهشُ پروند!
اینه که دیگه چشمم ترسیده شد و بعد از کلی دلدل کردن، آخرم لپتاپُ گذاشتم کنار و گوشیُ گرفتم به دست...
نه اصن چرا این کارُ کنم!؟
بذار اون عادتِ مسخرهای که دارم و نوشتههامُ تو پیشنویس ذخیره نمیکنم رُ بذارم کنار
خب الان از تریبونِ لپ ـتاپ دارم براتون تایپ میکنم و
قراره خط به خط ذخیره ـش کنم که نتونه بلای خانمان ـسوزی سرم بیاره
جونم براتون بگه که ... قبل از اینکه ایشون حرفامُ بپرونه، داشتم میگفتم :
انگار دارم به نتیاجِ خوبی میرسم با این همراهیا و هم ـصحبتی ـآ و نوشتن ـآ !
همین که یه چیزایی برام روشن ـتر میشه
همین که میتونم یه سری زوایای خودم و رابطه ـمُ واضح ـتر ببینم! خیلی کمک بزرگیه!
و دارم به این فکر میکنم که چقد عجیبه!
یه کسایی که تا حالا اصلاً ندیدی ـشون انقد تو زندگیت نقش داشته باشن!
یه سری آدم دورت پیدا شن که بهتر از هزار تا دوستِ چندین و چند ساله، بفهمنت و برای بهتر زندگی کردن یاریت بدن
چقد خدا منُ دوست داشت که یه روزی راهِ این نوشتنُ گذاشت جلو روم ...
و چقد من خوب کردم که کنار نذاشتمش و اتفاقاً غرقش شدم ...
این چند روز خیلی حرفای مفیدی شنیدم
و قطعاً خودم َم خیلی درموردشون فکر کردم!
مشتاق شدم حتماً برم پیش یه روانکاو
چاله چوله ـهایِ شخصیتمُ پیدا کنم
برم که هرچی عیب و ایراده رُ تو خودم بکشم
خوب اینه که هرگز منکر نشدم نقص دارم!!
اتفاقاً همیشه ترسیدم که نکنه تمامِ مشکلاتمون ریشه ـش تویِ اخلاقیات و روحیاتِ من باشه؟
حالا َم میخوام برم جوابِ همینا رُ پیدا کنم!
مثلاً یکی از دوستام اینجا خوب منُ به چالش کشید!
گفت برا کسی احساس مسئولیت میکنی که هنوز تو زندگیت نیست؟
راست میگه!!
خیلی بهش فکر کردم!!
چرا واقعاً ؟؟
به راسینال گفته بودم می ـترسم دیر شه و به نظرم وقت ندارم دیگه
حالا که دقیق فک میکنم و علتشُ از سلولای مغزم جویا میشم
می ـبینم انگار می ـترسیده اون کسی که پسِ ذهنشه!! فقط پسِ ذهنشه ها!!! بپره و از کفِش بره!!
البته این تصمیمش با همکاریِ دلم َم بوده!
یعنی از اون دستور میگرفته!! :))
بعد یه لحظه با خودم فکر کردم چرا دنبالش بدوم ؟
هول هولکی هیچی قشنگ نیست ...
درسته عمر و لحظه ـهای آدم مهمه و دوس ندارم هدر برن!
هر لحظه ای که آدم زودتر به کسی که کنارش خوشه برسه، به نفعشه!
ولی قرار َم نیست من کتابِ این زندگیُ سرسری ببندم، برم سراغِ یه کتابِ دیگه ای که دلم فقط گاهی میتونه فک کنه اون لحظات خوش ـتری براش به همراه داره!!
خلاصه که گفتم بذار یکم عاقل ـتر شم
بذار به قولِ راسینال یکم بیشتر رو خودم تمرکز شم!
اگه خودمُ تقویت کنم، قدرتِ عشق ـورزیم َم تقویت میشه
اونوقته که حداقل پیشِ خودم ارزشِ بیشتری پیدا میکنم
و دیگه خودمُ نادیده نمی ـگیرم
که باز پسفردا برگردم و بگم چه کاری بود با خودم کردم!
دیگه اون ـموقع اگه این زندگیم به بن ـبست خورد و نقطه گذاشتم براش، قدرتِ جمع و جور کردنِ خودمُ بیشتر دارم
و تازه وقتش میرسه که به اون آدم ـه یِ پسِ ذهنم فکر کنم
که اگه تا اون موقع هنوز بود که چه بهتر!
نبود َم من خودمُ به دست آوردم و زندگیمُ با قدرتِ بیشتری ساختم
البته!
غیر از این، عجله ـم برا چیزِ دیگه ای هم بود
که نمیدونم اونُ چیکارش کنم!؟
موندنم تو این زندگی رُ با تلاش برای تظاهر به عاشقی ادامه بدم؟
یا همون سردی و دوری رُ پیش بگیرم وقتی بلاتکلیفم؟!
اینُ نمیدونم واقعاً ...
فقط میدونم که با این دست دست کردنا و نمیدونم نمیدونم گفتن ـآ، الانمُ دارم تباه میکنم!!
دیشب داشتم فک میکردم چقد پوچ زندگی کردم!!
به نظرم این 4، 5 سالِ آخریم گـُمه انگار!
یادم نمیاد چیکارشون کردم!؟
یعنی یه جوریه که آخرین باری که یادم میادُ 22، 3 سالم بود!!
بقیه ـش چی شده پس؟؟
به هدفم فکر کردم!
به چیزایی که از زندگی میخوام؟
چیزایی که حالمُ خوب میکنه!
یهو یادِ اون پستی افتادم که نوشته بودم اینُ میخوام، اونُ میخوام، همه رُ میخوام ...
فک کردم دیدم یه سال از اون َم گذشته!!!
قبولش سخته ـها !!!
یعنی من اگه همون موقع انتخاب کرده بودم چیکار کنم، الان یه سال جلو بودم!!
و این معنیش اینه که من باز یه سالِ دیگه رُ هم پوچ زندگی کردم!
همش تو فکرِ اینکه چیکار کنم و چیکار کنم؟
یهو ترسیدم!
از لحظه ـهای الانم که داره میره
و دست نجنبونم همینام برام میشن حسرت!
آخه با این نشستنا و قدم از قدم برنداشتن ـآ که کاری پیش نمیره!
رویاهام که پا نمیشن بیان در خونه ـم در بزنن منُ پیدا کنن!!
این منم که باید همّت کنم برم دنبالشون!
پس دیگه از اولِ هفته و از اولِ ماه شروع میکنم َم نداریم!
امروزُ من بیدار شدم برا تغییر!!!
برا شروعِ ساختن!!
هر ثانیه ای که زودتر شروع کنم بُردم!!
دیگه بسه تماشایِ گذرِ عمر!
وقتِ اونه که برم دنبالِ لذت ـها و خوشی ـهام!
باز فردا نیام بگم دیر شد و پیر شدم!!
شعارم همیشه "تو لحظه زندگی کن" بود
ولی اون قسمتِ زندگی کردنشُ جدی نگرفتم!
زندگی نکردم!!
صبح تا شب نشستم تو خونه !!
به رویاهام فکر کردم و براشون نقشه کشیدم
شب تو ذهنم زندگی ـشون کردم و صبح که پا شدم باز نشستم تو خونه و گفتم از فردا :)
و هی پوچ و پوچ ـتر شدم ...
الان از بینِ همه اون چیزایی که پارسال دلم میخواست!
(اصن خیلی برام عجیبه که برا اون حرفای چند وقت پیشم باید بگم "پارسال"!!!)
یه سریاشون کمرنگ ـتر شدن و بولداش موندن ...
ورزشُ میخوام!
اما میتونم که قبول کنم در حدِ تفریح و برا خودم باشه ...
نقاشی و کارایِ هنریمُ میخوام
اونُ هم میتونم دلی و سرگرمی بذارمش تو حاشیه
ولی عجیب دلم میخواد گیتار بخرم و موسیقیُ دنبال کنم!!
فقط نمیدونم این وسط کاری که میخوام ازش درآمد داشته باشم چیه؟؟ :))
چون همه یِ اینا خرج ـه و باید یه دخلی َم وجود داشته باشه بالاخره!! :دی
شاید واسه این َم بچسبم به کارای رشته یِ خودم و باز برم تو دنیای تبلیغات ...
اصن من نمیدونم چرا پاش که میفته، یکی بگه "ف" میتونم تا فرحزادشُ برا خودم رویا بچینم و تصویرشُ ببینم
ولی تو مرحله ی عملی کردنش لنگ می ـمونم!!
همین الان یه تصویری از آینده ی خودم میتونم بسازم که بیا و ببین!
فقط نمیدونم چرا احساس میکنم اگه جدا شم، دیگه ازدواج نمیکنم! :))
قشنگ برعکسِ قبلم شدم!
قبلنا دوستی رُ بد و غیرممکن می ـدیدم برا خودم!
الان فک میکنم هیچ َم بد نیست!!
البته همونطور که حرفش شد، اطرافیان و خونواده و اون جَوی که توش بزرگ میشی، خیلی دخیل و موثره تو این طرز فکر
واسه همین بذارید یکم تعریف کنم که من چجوری بزرگ شدم
مامانِ من خدارُشکر از اون آدما بود که هیچوقت و هیچوقت محدود نمیکرد ماها رُ
یا امر و نهی و بکن نکن نداشت برامون!
هرگز به کاری مجبورمون نکرد
همیشه خوب و بدا رُ توضیح میداد و انتخابُ میذاشت به عهده ی خودمون
خب ما َم همیشه سربلند بیرون میومدیم
تازه من اونی بودم که سر و گوشم بیشتر می ـجنید و خواهرم نسبت به من سربراهِ تمام بود!
ولی ...
کنارِ همه یِ اینا، مامان تا حدودی بدبین و بی اعتماد بود نسبت به آدما!
شاید بخاطر داستانا و اتفاقایی که اطرافش دیده و شنیده بود ...
مثلاً تصورش این بود که اگه با یکی دوست شی، 95 درصد تو رو می ـبره یه جایی یه بلایی سرت میاره!
اگه خونه ی دوستت بری، 70، 80 درصد ممکنه یکی از آشناهاشون بیاد و باز یه بلایی سرت بیاره!
حالا نه که این باورا رُ اینجوری مسموم به ذهنِ ما تزریق کنه ها!
ولی خیلی نگران بود!
مثلاً اگه دختری با دوس پسرش جای خلوت میرفت
مامانِ من قطعِ به یقین باور داشت که این دختر اصلاً دختر خوبی نیست و بلا هم سرش اومده به کرّات! :دی
درصورتیکه همه ـمون میدونیم که خلافش َم خیلی ممکنه!!
اینجوری بهتون بگم که یعنی هیچ ـجوره تو مخیله ی مامانم نمی ـگنجید پسره بتونه یه جایی دختره رُ گیر بیاره و بلا سرش نیاره :)))
نمیگم این فکر اشتباهه ها!
مخصوصاً تو جامعه یِ ما شاید حداقل 60، 70 درصدِ پسرا همین باشن
ولی این یه کلیتِ ثابتِ مطلق نیست که برا همه صدق کنه ...
میشه یه رابطه رُ محتاط و با حد و مرز پیش برد!
یا مثلاً مامانم رو خونه یِ دوستا رفتن َم خیلی حساس بود -_-
یادم میاد سومِ دبستان بودم دوستم برا تولدش همه رُ دعوت کرد
و منی که هیچوقت هیچی نمیخواستم، یه صبح تا غروب گریه کردم و قهر! ولی مامانم نذاشت برم! :دی
حالا خودم خاطرم نیست! ولی مامانم میگه یه بار درموردِ همین دوستم تعریف کرده بودم که گفته میره بغلِ پسرعموش می ـشینه یا چنین چیزی! نمیدونم!
به همین جهت َم مامانِ من ترسیده این دخترِ بدی باشه و تو اون مهمونیه خطری منُ تهدید کنه :دی
این شد که من از همونجا سر به راه شدم و دیگه رفیق ـباز َم بار نیومدم :)))
نمیدونم باورتون شه یا نه؟
در نهایت یه بار تو دورانِ دانشگاه یکی از دوستای خیلی صمیمیم تونست با کلی زنگ و التماس و خواهش، مامانمُ راضی کنه من یه ساعت برم خونه ـشون تو درس ریاضی کمکش کنم!!!
بعدم مامانم تا نیومد در خونه ـشون، تا مامانشُ ندید، تا با خونواده ـش آشنا نشد، آروم نگرفت!!
تازه همون َم باید پیام میدادم که خدارُشکر خوبم و همه ـچی آرومه و بلایی سرم نیومده :)))
حالا اون ـموقع ـها خب من خودم َم با مامانم هم ـعقیده بودم!
یعنی جفت کرده بودم تا وقتی رسیدم خونه دوستم و دیدم اوضاع اوکیه و خیالم یکمی راحت شد!
از ترس و استرس دستام یخ بسته بود :دی
هر لحظه احتمال میدادم الان یه اتفاقی بیفته و دوستم چهره واقعی خودشُ نشون بده و یکیُ بیاره تو اتاق :| :(((
نابود بودم ...
الان بخدا تو این سن َم من بخوام با دوستام قرار بذارم، مامانم میگم تو خونه نه! برید بیرونی جایی :دی
یادش بخیر من انقد ترسو بودم که یه بار بعدِ تموم شدنِ دبیرستان
با دوستام قرار گذاشتم همُ دیدیم
بعد اینا پا شدن رفتن قهوه ـخونه!
من َم خب از قلیون و دود بیزارم!
اون ـموقع َم دیگه خیلی دو آتیشه بودم
اخمامُ کشیدم تو هم و باشون سرسنگین شدم
بعد اینا بیچاره ـها برا من آبمیوه سفارش دادن
من اصن بهش لب نزدم، گفتم نکنه یا اینا یا اون قهوه ـخونه ایا یچی تو این ریخته باشن، من بیهوش شم، ببرن یه بلایی سرم بیارن :)))))
تا این حد! :دی
یعنی همه دنیا رُ شکلِ آدمایی می ـدیدم که فقط منتظرن فرصتشُ پیدا کنن، یه بلایی سر من بیارن!
و چقدم باور داشتم که بَه! من چه دختر سر به راه و عاقلی ام که انقد احتیاط میکنم و گولِ کسیُ نمی ـخورم :)
این ترسِ مامانم یه بار در رابطه با مهندس َم اتفاق افتاد :))
دفعه دوم یا سومی بود که میرفتیم تهران!
آره دفعه سوم بود!
هر سه دفعه َم با مامانم اینا بودم، مهندس اومده بود، دیده بودیم همُ
دفعه سوم رفتیم کرج که من سوپرایزش کنم براش کادو تولد ببرم!
مهندس َم ماشینِ باباشُ آورده بود
دیگه اجازه دادن من نشستم تو ماشینش و یه مسیری رفتیم، مامانم اینا هم تو ماشینِ خودشون پشت سرمون
یه جا وایسادیم خواهرم رفت مسجد نماز بخونه
که مهندس یهو تصمیم گرفت با من بره دو قدم اونطرف ـتر یچی بخره
اجازه گرفتیم و رفتیم
به 2 دییقه نرسیده مامانم زنگ زد گفت زود برگردید، دایی که بعد باید بریم خونه ـشون زنگ زده و منتظره
من َم به مهندس گفتم زود برگردیم
یعنی سر هم گمونم 10 دییقه َم نشد!
بعدها مامانم میگفت من انقد ترسیدم و استرس گرفتم! که وای چرا گذاشتم برن! تو این شهر غریب الان این دختر منُ بدزده من چیکار کنم؟ از کجا پیداش کنم
:)) یعنی اونجا هم امکان داشت یه بلایی سرم بیاد خلاصه ... قسر در رفتم :دی
دیگه جونم براتون بگه که این شد من از هرچی دوستی و دوست ـبازی بود بدم میومد و خلاف سنگین حسابش میکردم!!
تو راهنمایی از یکی از همکلاسیام خوشم میومد، رفتم باهاش دوست شم
دیدم تو دفترش اسم یه پسرُ نوشته
بچه ها گفتن دوست ـپسرشه!
یعنی چنان از این بشر بدم اومد که انگار آدم کشته باشه! :)))
دورشو خط کشیدم، به کل طرفش َم نمیرفتم!!
تو خیابون سرمُ نمیاوردم بالا نگاه کنم ببینم پسره کنارم چه شکلیه!؟
قلبم میومد تو دهنم اگه خدایی نکرده! خدایی نکرده یکی میخواست بهم شماره بده!!
زمانِ دانشگاه یه بار داشتم تو خونه کیفمُ مرتب میکردم
از لابلای زیپاش یه کاغذ پیدا کردم
بازش کردم دیدم یه اسم با یه شماره ـس!
انگار جن دیده باشم یا بمب پیدا کرده باشم!
سریع پرتش کردم اونور و با ترس داد زدم "ماماااااان" :((((
:دی
بابا همین چند سال پیش!!
سر کار میرفتم دیگه!
ظهر اومدم سوار ماشین شم
دیدم یه کاغذ پشتِ شیشه ـس!
فقط یه لحظه نگام افتاد، حس کردم شماره ـس!
تا قبلِ اینکه چشام آلوده بشه با ترس انداختمش زمین و
با سرعتِ هرچه تمام ـتر نشستم و گلوله به سمتِ خونه
:))
این مهندسِ بدبخت َم تا گفت سلام!
گفتم همین اول بگو مامانت زنگ بزنه به مامانم وگرنه خداحافظ!!! :)))
خدایاااا؟؟؟ یکم عقل َم خب بهم میدادی دیگه! خودت دلت نسوخت؟؟؟ :دی
بله! اینم از داستان ما
دیگه اینجوری مثِ یه دخترِ خوب، پاک و طاهر و دست ـنخورده بزرگ شدیم :دی
گفتم خوب یادِ جاریِ جدیدمون افتادم
بذار این دم آخری یکم غیبت َم کنیم برا حسنِ ختامِ پستمون :دی
اینطور که شنیدیم این بنده ـخدا جاریِ جدیدمون به شدت دخترِ خوبیه
و مهربون!!
یعنی روزی 4، 5 بار زنگ میزنه مادرشوهر!
جویای احوالِ همه میشه ^_^
بعد مهندس تعریف میکرد که وقتی مادرشوهرم اینا کرونا گرفتن
یهو می ـبینن یه بسته پر از آبمیوه و کمپوت و اینجور مسائل اومده درِ خونه ـشون!
منِ مشنگ َم گفتم عه چه جالب!!! دولت فرستاده بود؟؟؟ :)))))
یعنی حدسش َم نمیزدم کار کی باشه!
یکم پوکر فیس نگام کرد گفت نه بابا!!! عروسِ جدید!
:))) نمیدونم چرا به نظرم خیلی لوس اومد!!!
گفتم دیگه خیلی بیش از حد خوبه ها! چه کارِ لوسی! :دی
مریم کرج ... من تهران ... بعد اون عروسِ جدید بنده ـخدا از اون ورِ ایران، از شهرستانشون رفته خرید کرده و فرستاده :))
حالا من حدِ وسطم! ولی مریم که تا یه مدت اصن دور و ورشون آفتابی نمیشد از ترسِ کرونا داشتنشون!!
نمیدونم چرا حس کردم با همون مریم بیشتر حال میکنم!!!
اصولاً از آدمایی که دیگه خیلی بخوان خوب و مهربون و خودشونُ عزیز کن باشن، زیاد خوشم نمیاد ...
همون مریم خوبه که هیشکیُ آدم حساب نمیکنه، سرش به کار خودشه! :))
حالا شایدم این بنده ـخدا ذاتاً مهربونه ... فعلاً که من پیش ـداوری کردم درموردش :دی