Monday 6 Ordibehesht 00
اصن حسِ خوبیه
اینکه بشینی و مغز و ذهنتُ بذاری روبروت
بهش بگی "خب میشنوم؟"
و اون مجبور شه توضیح بده و از خودش حرف بزنه
این روزا خیلی باهاش حرف میزنم!
اون َم عوضش شبا نمی ـخوابه و
ساعت ـها منُ بیدار نگه میداره
و تمامِ افکار و حس ـهاشُ برام به تصویر میکشه!
هی از این پهلو به اون پهلو می ـچرخم و بازیچه ی دستِ این ذهنِ مشوش میشم!
راستش این ـبار فک میکنم این متمایل بودن ـه به جدایی داره ادامه ـدارتر از هربار میشه ...
نمیدونم چقدش خوبه و چقدش بد؟!
دیروز داشتم تو اینترنت چرخ میزدم و جدایی ـآ رُ میخوندم!
اونا که پیام گذاشته بودن، همه یا شوهرشون کتکشون میزد! یا خیانت کرده بود! یا خرجی نمیداد! یا بدرفتاری میکرد ...
خانما هم همه دنبالِ گرفتنِ مهریه و نفقه ...
اینا رُ که میخوندم، یکی پسِ ذهنم میگفت: می ـبینی مردم چه مشکلاتی دارن!؟ اونوقت تو همه ـچی رُ انقد ساده میگیری و به بهانه ـهای الکی میخوای با زندگیِ خودت و یه آدمِ دیگه بازی کنی!!!
یه جا َم درموردِ مشکلِ من نوشته بود
ازدواجی که با بی ـعلاقگیِ یکی از دو طرف مواجهه!
و سه تا راه براشون پیشنهاد داده بود
یک اینکه همونجوری کج ـدار و مریز ادامه بدن!
دو اینکه بدونِ توجه به پیامدهای تلخ و خونواده ـها و باقیِ مسائل، مستقیم جدا شن!
و سه اینکه با کمکِ یه مشاور برا بهبودِ زندگیشون تلاش کنن که اگه نشد لااقل بدونن کوتاهی نکردن!
با خودم گفتم خب من راهِ سومُ انتخاب میکنم ...
اما بیشتر که فکر کردم احساس کردم فقط دارم خودمُ گول میزنم!
مگه من کم پیشِ مشاور رفتم؟!
وقتی ظاهرشُ دوس ندارم دیگه مشاور چه کاری برا من و رابطه ـمون میتونه انجام بده؟؟
مثِ دفعه ـهای قبل نهایت تهش این میشه که تویِ گل و بلبل ـترین وضعیتِ رابطه ـمون می ـتونم این عاملُ تا حدی نادیده بگیرم که آزارم نده!
ولی در حالتای عادی و مخصوصاً سختِ زندگیم، اونقدی به چشمم میاد که روانیم میکنه و ازم یه هیولا می ـسازه!!
پر از احساساتِ متناقضم ...
روزی هزارتا تصمیم و هزارتا خیال از ذهنم رد میشه!
گاهی از خودم می ـترسم ... گاهی دلم برا خودم می ـسوزه!
گاهی خودمُ گناهکار می ـبینم و گاهی بهش حق میدم!
گاهی امیدوارم و گاهی وحشت ـزده!
گاهی اونقد از سنم می ـترسم که فقط دلم میخواد همه ـچی برگرده عقب!
برگرده عقب و از اولش شروع کنم!
درست از همون وقتی که 23 سالم بود ...
و عوضِ وارد شدن به این رابطه! زندگیمُ جور دیگه ای ادامه بدم!
گاهی َم قدرتشُ دارم که به عددِ سنم توجه نکنم!
یه نگاهی به خودم بندازم و بگم من کجام به این عدد میخوره؟!
و همون تصوری که دوست دارمُ از خودم داشته باشم!!
به آینده امیدوار شم
اما این حس فقط تا وقتی ادامه پیدا میکنه
که "او" از راه برسه و باهام خوب رفتار کنه
یا بخواد برا دل بردن ازم تلاش کنه
اونجا تمامِ زندگیم درد می ـگیره!!
دیگه جدیداً هر آهنگی که گوش میدم، می ـبینم انگار مخاطبش منم!
آدم بده یِ شعرم وقتی خواننده میگه: "چقد به هم میومدیم ... به قلبم ... ضربه یِ محکمی زدی ..."
یا اون که میگه: "مگه قرار نذاشتیم؟ مگه دوسم نداشتی؟ کجای این مسیری؟ که منُ جا گذاشتی ... بگو چی کم گذاشتم؟ چرا دلت باهام نیست؟؟ این همه آدم اما... اونی که من میخوام نیست! ..."
و خیلیای دیگه که همه انگار دارن منُ میگن!!
عذاب وجدان که میگیرم! میگم گناه داره!
چرا عشقشُ نبینم؟
اما بازم نمی ـتونم بخوامش!
دارم ازش دور میشم ...
میخواد بیاد سمتم و نمیذارم ...
اجازه نمیدم بغلم کنه ...
شبا خرسِ عروسکیمُ میذارم بینمون!
و او هم مجبوره دیگه چیزی نگه
سرد بشه و فاصله بگیره ...
خیلی دارم برمیگردم به گذشته!
پیِ اشکالِ کار می ـگردم!!
به خودِ 22 ساله ـم نگاه میکنم!
دنبالِ پسر نبودم ...
دنبالِ شوهر نبودم!!
ولی دنبالِ عشق؟ ... چرا! بودم ...
اونقدر بلد و فهمیده َم نبودم!!
اونقدر تجربه نداشتم که هر حسی رُ با عشق اشتباه نگیرم!
شاید بشه همون "ندید پدید" گذاشت اسمشُ !
الان به عنوانِ یه خودِ با تجربه ـترم، میگم نباید اونقدر چشم و گوشمُ می ـبستم!
نباید اونقد محدود و بسته زندگی میکردم!!
چقدر به خودِ بیچاره ـم سخت گرفتم من آخه!!!!
یه بار یه پسره خواست بیاد تو زندگیم، یکی دو هفته پیام دادیم بعد فهمیدم فقط قصدش دوستیه!!!
یعنی تا مدت ـها خودمُ کشتم بخاطرش!!!
چه اشک ـها که نریختم و چه عذاب وجدان ـهایی که نکشیدم!!
فک کردم پاکیم به باد رفت!!!
از چی می ـترسیدم من آخه؟؟؟
یکی نبود بهم بگه حالا مگه چی شده؟؟؟
یعنی یادم میاد دلم برا خودم میسوزه :|
اونُ خیانت می ـدیدم به شوهرِ آینده ـم! همون 4 تا پیامُ !!! فک کن!!!!! :|
همین الانش َم البته مشنگم!!!
حالا که میدونم طرفمُ دوس ندارم
و حتی فقط چون احتمال میدم که قراره ازش جدا شم
از همین الان خیانت می ـبینم اگه دستش بهم بخوره
اونوقت خیانت به کی؟
به کسی که شاید در آینده بخواد بیاد تو زندگیم :|
خدایا منُ شفا بده خودت دیگه! اینجوری نمیشه!!!!
بعد حالا رواس منی که اینجوری از خیانت و اسمش فراری اَم
الان قرار بر این باشه که از خودم بترسم؟؟!!!
رک و راست بگم ...
من گاهی از افکارم و تصوراتم می ـترسم!!
میترسم آخرم خیانت کنم!!!
حالا نه صرفاً فیزیکی!
می ـترسم آخرش َم بخاطرِ زندگیم و همه مسائلِ دیگه بمونم همینجا
و با همون خلأ ادامه بدم
اونوقت یه لحظه ای! یه جایی! یکی از راه برسه ...
پام بلغزه و دلم بریزه!
و اون خلأ رُ یکی دیگه پر کنه!
یکی که شوهرم نیست ولی اسمِ یه شوهر تو شناسنامه ـمه -_-
وای حتی فکرش َم درد داره :(
با یکی زندگی کنم و فکر و دلم بره پیشِ یکی دیگه !!!
منی که انقد از خیانت و خیانت ـکار بیزار بودم!!! :(
چند روز پیش یه کلیپ تو اینستا دیدم
دختره داشت گریه میکرد و میگفت لطفاً خیانت نکنید!!
اگه نمیخوایدمون، تمومش کنید! ولی تورُخدا خیانت نکنید!!!
انقد بی ارزشمون نکنید! دلمونُ نشکنید!!! قبلش تمومش کنید!!!
چرا فکر میکردم با منه؟؟؟ :((((
منی که انقد برا خودم و تعهدم و عشقم برنامه داشتم!!!!
گاهی انقد اعتمادم به خودم کم میشه
که فک میکنم شاید من اصن آدم ازدواجی و آدمِ رابطه یِ طولانی ـمدت نبودم!!
شاید برا همینه که هرچی دورِ خودم چرخیدم بی ـفایده بود
شاید از اول باید خودمُ پیدا میکردم!
کاش لااقل اینجوری آواره بینِ دو تا شهر نبودم!
که همه برنامه ـهایِ آینده ـم بندِ این تصمیمم باشن!
الان میخوام ادامه ـدار برم مشاوره، نمیدونم تهران برم یا کرمان؟
میخوام یسری کلاس ملاس برا خودم برم
نمیدونم اصن تهران موندنی ام یا قراره اینجا رُ با همه خوب و بداش ترک کنم؟؟
همه ـچیم رو هواس اصن! کلِ زندگیم ...
گرفتمش رو دستم دارم نگاش میکنم فقط!
نه میذارمش زمین! نه پرتش میکنم بره!!!
دارم پیر میکنم خودمُ سر این تصمیم!
یکی میگفت جدایی مثلِ این می ـمونه که هدیه ای که میدونی توش چیه رُ با هدیه ای که نمیدونی قراره چی ازش دربیاد، عوض کنی!
شاید اولش هیجان انگیز باشه!
ولی در حقیقت ممکنه بعدش سخت پشیمون شی ...
من َم میترسم هدیه ـمُ بدم و اونی که در ازاش میگیرم "پوچ" باشه!!
درسته! میتونم کلی تصورِ قشنگ و رویایی از آینده ی بعدش داشته باشم!
زندگی رُ همون قصرِ صورتی ببینم!
با مردی که تاجِ گل به دستش منتظرمه تا رفتن به زندگیشُ برام جشن بگیره ...
اصن من همیشه آدمِ فانتزی و خیال ـپردازی بودم!
مهندس داشت یچی تو اینستا میدید
بهم نشون داد، گفت تو َم اینجوری بودی؟
نگاه کردم دیدم درموردِ اسباب بازیاس!
و یسریا نوشته بودن که فک میکردن دنیاشون واقعیه و جون دارن!
آره من َم همینجوری بودم!
و هنوز َم هستم :|
هنوز بهشون مشکوکم ... تا همین چند وقت پیش در اتاقمُ می ـبستم یهویی باز میکردم ببینم تکون خوردن یا نه!؟
هنوز وقتی یه انیمیشن می ـبینم، فک میکنم حقیقت داشته باشه اتفاقاش!!
و جالبه که من دوست دارم این شخصیت ـآ رُ پیدا کنم و باهاشون دوست شم!
بعد مهندس میگفت من بچه بودم، سرِ عروسکامُ می ـبریدم! :|
بهش میگم حتماً میترسیدی واقعاً جون داشته باشن؟ از ترست زودتر میکشتی ـشون که سروقتت نیان!!
آخه واقعاً یه همچین شخصیتی داره! :دی
مثلاً وقتایی که حرفِ جن و موجوداتِ خیالی میشه
مهندس میگه اگه ببینمشون با چاقو تیکه تیکه ـشون میکنم و یسری حرفای خشنِ دیگه!
ولی من دوس دارم اگه وجود دارن، خودشونُ نشون بدن که باهاشون دوست شم!!!
این َم تفاوتِ روحیه ـهامون ـه :|
حالا به عنوانِ مطلبِ پایانی در موردِ یه موضوعی که مدت ـهاس تو ذهنمه حرف بزنم
یه مدت پیش توی یه دورهمی بحثش پیش اومد!
حرفِ قیمتِ چیزا و توجهِ آدما بهشون بود ...
اینکه یه عده هستن مثلاً موقعِ سفارش دادن، اصلاً به قیمتایِ مِنو نگاه نمیکنن و صرفاً چیزی که دوست دارنُ می خرن!
دخترخاله ـم گفت آره من اصن هیچوقت حواسم نیست به قیمتا!
باباش با خنده گفت: بله! همیشه گرونترین چیزا رُ سفارش میده :| مثلاً اگه سفارشِ ما سه تا، رو هم فلان تومن باشه، قیمتِ سفارشِ این خانم تنها از ما سه تا بیشتر میشه
(خونواده ـشون 4 ـنفره ـس)
راستش یه لحظه دلم برا خودم سوخت!
که هیچوقت نتونستم بدونِ نگاه کردن به قیمت، چیزی بخرم!
یاد گرفتم اول قیمتا رُ نگاه کنم
مثلاً توی یه منو ارزونتریناشُ که پیدا کردم، بعد نگا میکنم ببینم چی هست اصلاً؟
خب حقیقتش اینه که من توی یه خونواده یِ مرفه بزرگ نشدم!
زمانِ بچگیمون که من اصلاً یادم نمیاد، مامانم از خیلی چیزا گذشته و شاید زندگیِ سختی داشتن ...
ولی خب بعد بهتر شد و جزو خونواده ـهای متوسط بودیم ...
مامانم به شدت قناعت و از خودش گذشتنُ بلد بود
ما َم تا حدودی یاد گرفتیم
هرگز دلمون نمیومد چیز گرون یا زیادی بخوایم
درواقع حتی هیچوقت درخواستِ چیزی نمیکردیم، مامان و بابا خودشون برامون میخریدن!
خدایی هیچوقت َم کمبودِ چیزِ آنچنانی ای رُ نداشتیم!
بابام جوری بود که هرچی میگفتی برات میخرید و نه نمیگفت!
ما هم بچه ـهایی بودیم که چیزی نمیخواستیم!! همیشه مراعات میکردیم ...
وقتی دستم رفت تو جیبِ خودم، دیگه کمتر عذاب وجدان داشتم! ریخت و پاش میکردم! دلم نمی ـسوخت! :دی
ولی الان َم که با یار میریم خرید، باز نمیدونم چرا دلم میسوزه!!!
بعد می ـبینم برا خودش دست میذاره رو گرون ـترینا و اصن براش مهم نیست ...
هی به خودم میگم چه عادتِ بد و مزخرفیه من دارم!؟؟
چرا نمی ـتونم قیمتُ نگاه نکنم؟؟ -_-
مثلاً زیاد پیش اومده که من خواستم مراعات کنم، یچیِ ارزون سفارش دادم، بعد او خودش سفارشای گرون گرونُ انتخاب کرده
البته من َم بعد که دیدم اینجوریه، سفارشمُ عوض کردم :))
خلاصه که عادت بدیه! :( ولی من دارمش!
غیرِ خودم دلم نمیاد کسِ دیگه ای برام خرج کنه!!
حتی شوهرم باشه ...
حالا دیگه فک کنید الان که بلاتکلیفم و نمیدونم باهاش می ـمونم یا نه، چه عذاب وجدانی دارم سرِ مخارجم
دیگه عمراً موردِ نیازترین چیزُ هم به زبون بیارم :|
البته در حالت کلی به نظرم اینجوری خوبه که مردِ رابطه به قیمت نگاه نکنه و دست و دلباز باشه
ولی خانم ـه حواسش به جیبِ مردش باشه و یواشکی قیمتا رُ چک کنه ...
یا بلد باشه قناعت کنه و از چیزی که میخواد چشم بپوشه
به وقتش َم بتونه خواسته ـشُ حتی اگه گرون َم بود، طلب کنه!!