آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


زندگـــیِ روی هـــوا ...

انگار این روزا نمیخوام بذارم حرف رو دلم تلنبار شه!!

اصن حسِ خوبیه

اینکه بشینی و مغز و ذهنتُ بذاری روبروت

بهش بگی "خب میشنوم؟"

و اون مجبور شه توضیح بده و از خودش حرف بزنه

این روزا خیلی باهاش حرف میزنم!

اون َم عوضش شبا نمی ـخوابه و

ساعت ـها منُ بیدار نگه میداره

و تمامِ افکار و حس ـهاشُ برام به تصویر میکشه!

هی از این پهلو به اون پهلو می ـچرخم و بازیچه ی دستِ این ذهنِ مشوش میشم!

راستش این ـبار فک میکنم این متمایل بودن ـه به جدایی داره ادامه ـدارتر از هربار میشه ...

نمیدونم چقدش خوبه و چقدش بد؟!

دیروز داشتم تو اینترنت چرخ میزدم و جدایی ـآ رُ میخوندم!

اونا که پیام گذاشته بودن، همه یا شوهرشون کتکشون میزد! یا خیانت کرده بود! یا خرجی نمیداد! یا بدرفتاری میکرد ...

خانما هم همه دنبالِ گرفتنِ مهریه و نفقه ...

اینا رُ که میخوندم، یکی پسِ ذهنم میگفت: می ـبینی مردم چه مشکلاتی دارن!؟ اونوقت تو همه ـچی رُ انقد ساده میگیری و به بهانه ـهای الکی میخوای با زندگیِ خودت و یه آدمِ دیگه بازی کنی!!!

یه جا َم درموردِ مشکلِ من نوشته بود

ازدواجی که با بی ـعلاقگیِ یکی از دو طرف مواجهه!

و سه تا راه براشون پیشنهاد داده بود

یک اینکه همونجوری کج ـدار و مریز ادامه بدن!

دو اینکه بدونِ توجه به پیامدهای تلخ و خونواده ـها و باقیِ مسائل، مستقیم جدا شن!

و سه اینکه با کمکِ یه مشاور برا بهبودِ زندگیشون تلاش کنن که اگه نشد لااقل بدونن کوتاهی نکردن!

با خودم گفتم خب من راهِ سومُ انتخاب میکنم ...

اما بیشتر که فکر کردم احساس کردم فقط دارم خودمُ گول میزنم!

مگه من کم پیشِ مشاور رفتم؟!

وقتی ظاهرشُ دوس ندارم دیگه مشاور چه کاری برا من و رابطه ـمون میتونه انجام بده؟؟

مثِ دفعه ـهای قبل نهایت تهش این میشه که تویِ گل و بلبل ـترین وضعیتِ رابطه ـمون می ـتونم این عاملُ تا حدی نادیده بگیرم که آزارم نده!

ولی در حالتای عادی و مخصوصاً سختِ زندگیم، اونقدی به چشمم میاد که روانیم میکنه و ازم یه هیولا می ـسازه!!

پر از احساساتِ متناقضم ...

روزی هزارتا تصمیم و هزارتا خیال از ذهنم رد میشه!

گاهی از خودم می ـترسم ... گاهی دلم برا خودم می ـسوزه!

گاهی خودمُ گناهکار می ـبینم و گاهی بهش حق میدم!

گاهی امیدوارم و گاهی وحشت ـزده!

گاهی اونقد از سنم می ـترسم که فقط دلم میخواد همه ـچی برگرده عقب!

برگرده عقب و از اولش شروع کنم!

درست از همون وقتی که 23 سالم بود ...

و عوضِ وارد شدن به این رابطه! زندگیمُ جور دیگه ای ادامه بدم!

گاهی َم قدرتشُ دارم که به عددِ سنم توجه نکنم!

یه نگاهی به خودم بندازم و بگم من کجام به این عدد میخوره؟!

و همون تصوری که دوست دارمُ از خودم داشته باشم!!

به آینده امیدوار شم

اما این حس فقط تا وقتی ادامه پیدا میکنه

که  "او" از راه برسه و باهام خوب رفتار کنه

یا بخواد برا دل بردن ازم تلاش کنه

اونجا تمامِ زندگیم درد می ـگیره!!

دیگه جدیداً هر آهنگی که گوش میدم، می ـبینم انگار مخاطبش منم!

آدم بده یِ شعرم وقتی خواننده میگه: "چقد به هم میومدیم ... به قلبم ... ضربه یِ محکمی زدی ..."

یا اون که میگه: "مگه قرار نذاشتیم؟ مگه دوسم نداشتی؟ کجای این مسیری؟ که منُ جا گذاشتی ... بگو چی کم گذاشتم؟ چرا دلت باهام نیست؟؟ این همه آدم اما... اونی که من میخوام نیست! ..."

و خیلیای دیگه که همه انگار دارن منُ میگن!!

عذاب وجدان که میگیرم! میگم گناه داره!

چرا عشقشُ نبینم؟

اما بازم نمی ـتونم بخوامش!

دارم ازش دور میشم ...

میخواد بیاد سمتم و نمیذارم ...

اجازه نمیدم بغلم کنه ...

شبا خرسِ عروسکیمُ میذارم بینمون!

و او هم مجبوره دیگه چیزی نگه

سرد بشه و فاصله بگیره ...

خیلی دارم برمیگردم به گذشته!

پیِ اشکالِ کار می ـگردم!!

به خودِ 22 ساله ـم نگاه میکنم!

دنبالِ پسر نبودم ...

دنبالِ شوهر نبودم!!

ولی دنبالِ عشق؟ ... چرا! بودم ...

اونقدر بلد و فهمیده َم نبودم!!

اونقدر تجربه نداشتم که هر حسی رُ با عشق اشتباه نگیرم!

شاید بشه همون "ندید پدید" گذاشت اسمشُ !

الان به عنوانِ یه خودِ با تجربه ـترم، میگم نباید اونقدر چشم و گوشمُ می ـبستم!

نباید اونقد محدود و بسته زندگی میکردم!!

چقدر به خودِ بیچاره ـم سخت گرفتم من آخه!!!!

یه بار یه پسره خواست بیاد تو زندگیم، یکی دو هفته پیام دادیم بعد فهمیدم فقط قصدش دوستیه!!!

یعنی تا مدت ـها خودمُ کشتم بخاطرش!!!

چه اشک ـها که نریختم و چه عذاب وجدان ـهایی که نکشیدم!!

فک کردم پاکیم به باد رفت!!!

از چی می ـترسیدم من آخه؟؟؟

یکی نبود بهم بگه حالا مگه چی شده؟؟؟

یعنی یادم میاد دلم برا خودم میسوزه :|

اونُ خیانت می ـدیدم به شوهرِ آینده ـم! همون 4 تا پیامُ !!! فک کن!!!!! :|

همین الانش َم البته مشنگم!!!

حالا که میدونم طرفمُ دوس ندارم

و حتی فقط چون احتمال میدم که قراره ازش جدا شم

از همین الان خیانت می ـبینم اگه دستش بهم بخوره

اونوقت خیانت به کی؟

به کسی که شاید در آینده بخواد بیاد تو زندگیم :|

خدایا منُ شفا بده خودت دیگه! اینجوری نمیشه!!!!

بعد حالا رواس منی که اینجوری از خیانت و اسمش فراری اَم

الان قرار بر این باشه که از خودم بترسم؟؟!!!

رک و راست بگم ...

من گاهی از افکارم و تصوراتم می ـترسم!!

میترسم آخرم خیانت کنم!!!

حالا نه صرفاً فیزیکی!

می ـترسم آخرش َم بخاطرِ زندگیم و همه مسائلِ دیگه بمونم همینجا

و با همون خلأ ادامه بدم

اونوقت یه لحظه ای! یه جایی! یکی از راه برسه ...

پام بلغزه و دلم بریزه!

و اون خلأ رُ یکی دیگه پر کنه!

یکی که شوهرم نیست ولی اسمِ یه شوهر تو شناسنامه ـمه -_-

وای حتی فکرش َم درد داره :(

با یکی زندگی کنم و فکر و دلم بره پیشِ یکی دیگه !!!

منی که انقد از خیانت و خیانت ـکار بیزار بودم!!! :(

چند روز پیش یه کلیپ تو اینستا دیدم

دختره داشت گریه میکرد و میگفت لطفاً خیانت نکنید!!

اگه نمیخوایدمون، تمومش کنید! ولی تورُخدا خیانت نکنید!!!

انقد بی ارزشمون نکنید! دلمونُ نشکنید!!! قبلش تمومش کنید!!!

چرا فکر میکردم با منه؟؟؟ :((((

منی که انقد برا خودم و تعهدم و عشقم برنامه داشتم!!!!

گاهی انقد اعتمادم به خودم کم میشه

که فک میکنم شاید من اصن آدم ازدواجی و آدمِ رابطه یِ طولانی ـمدت نبودم!!

شاید برا همینه که هرچی دورِ خودم چرخیدم بی ـفایده بود

شاید از اول باید خودمُ پیدا میکردم!

کاش لااقل اینجوری آواره بینِ دو تا شهر نبودم!

که همه برنامه ـهایِ آینده ـم بندِ این تصمیمم باشن!

الان میخوام ادامه ـدار برم مشاوره، نمیدونم تهران برم یا کرمان؟

میخوام یسری کلاس ملاس برا خودم برم

نمیدونم اصن تهران موندنی ام یا قراره اینجا رُ با همه خوب و بداش ترک کنم؟؟

همه ـچیم رو هواس اصن! کلِ زندگیم ...

گرفتمش رو دستم دارم نگاش میکنم فقط!

نه میذارمش زمین! نه پرتش میکنم بره!!!

دارم پیر میکنم خودمُ سر این تصمیم!

یکی میگفت جدایی مثلِ این می ـمونه که هدیه ای که میدونی توش چیه رُ با هدیه ای که نمیدونی قراره چی ازش دربیاد، عوض کنی!

شاید اولش هیجان انگیز باشه!

ولی در حقیقت ممکنه بعدش سخت پشیمون شی ...

من َم میترسم هدیه ـمُ بدم و اونی که در ازاش میگیرم "پوچ" باشه!!

درسته! میتونم کلی تصورِ قشنگ و رویایی از آینده ی بعدش داشته باشم!

زندگی رُ همون قصرِ صورتی ببینم!

با مردی که تاجِ گل به دستش منتظرمه تا رفتن به زندگیشُ برام جشن بگیره ...

اصن من همیشه آدمِ فانتزی و خیال ـپردازی بودم!

مهندس داشت یچی تو اینستا میدید

بهم نشون داد، گفت تو َم اینجوری بودی؟

نگاه کردم دیدم درموردِ اسباب بازیاس!

و یسریا نوشته بودن که فک میکردن دنیاشون واقعیه و جون دارن!

آره من َم همینجوری بودم!

و هنوز َم هستم :|

هنوز بهشون مشکوکم ... تا همین چند وقت پیش در اتاقمُ می ـبستم یهویی باز میکردم ببینم تکون خوردن یا نه!؟

هنوز وقتی یه انیمیشن می ـبینم، فک میکنم حقیقت داشته باشه اتفاقاش!!

و جالبه که من دوست دارم این شخصیت ـآ رُ پیدا کنم و باهاشون دوست شم!

بعد مهندس میگفت من بچه بودم، سرِ عروسکامُ می ـبریدم! :|

بهش میگم حتماً میترسیدی واقعاً جون داشته باشن؟ از ترست زودتر میکشتی ـشون که سروقتت نیان!!

آخه واقعاً یه همچین شخصیتی داره! :دی

مثلاً وقتایی که حرفِ جن و موجوداتِ خیالی میشه

مهندس میگه اگه ببینمشون با چاقو تیکه تیکه ـشون میکنم و یسری حرفای خشنِ دیگه!

ولی من دوس دارم اگه وجود دارن، خودشونُ نشون بدن که باهاشون دوست شم!!!

این َم تفاوتِ روحیه ـهامون ـه :|

حالا به عنوانِ مطلبِ پایانی در موردِ یه موضوعی که مدت ـهاس تو ذهنمه حرف بزنم

یه مدت پیش توی یه دورهمی بحثش پیش اومد!

حرفِ قیمتِ چیزا و توجهِ آدما بهشون بود ...

اینکه یه عده هستن مثلاً موقعِ سفارش دادن، اصلاً به قیمتایِ مِنو نگاه نمیکنن و صرفاً چیزی که دوست دارنُ می خرن!

دخترخاله ـم گفت آره من اصن هیچوقت حواسم نیست به قیمتا!

باباش با خنده گفت: بله! همیشه گرونترین چیزا رُ سفارش میده :| مثلاً اگه سفارشِ ما سه تا، رو هم فلان تومن باشه، قیمتِ سفارشِ این خانم تنها از ما سه تا بیشتر میشه

(خونواده ـشون 4 ـنفره ـس)

راستش یه لحظه دلم برا خودم سوخت!

که هیچوقت نتونستم بدونِ نگاه کردن به قیمت، چیزی بخرم!

یاد گرفتم اول قیمتا رُ نگاه کنم

مثلاً توی یه منو ارزونتریناشُ که پیدا کردم، بعد نگا میکنم ببینم چی هست اصلاً؟

خب حقیقتش اینه که من توی یه خونواده یِ مرفه بزرگ نشدم!

زمانِ بچگیمون که من اصلاً یادم نمیاد، مامانم از خیلی چیزا گذشته و شاید زندگیِ سختی داشتن ...

ولی خب بعد بهتر شد و جزو خونواده ـهای متوسط بودیم ...

مامانم به شدت قناعت و از خودش گذشتنُ بلد بود

ما َم تا حدودی یاد گرفتیم

هرگز دلمون نمیومد چیز گرون یا زیادی بخوایم

درواقع حتی هیچوقت درخواستِ چیزی نمیکردیم، مامان و بابا خودشون برامون میخریدن!

خدایی هیچوقت َم کمبودِ چیزِ آنچنانی ای رُ نداشتیم!

بابام جوری بود که هرچی میگفتی برات میخرید و نه نمیگفت!

ما هم بچه ـهایی بودیم که چیزی نمیخواستیم!! همیشه مراعات میکردیم ...

وقتی دستم رفت تو جیبِ خودم، دیگه کمتر عذاب وجدان داشتم! ریخت و پاش میکردم! دلم نمی ـسوخت! :دی

ولی الان َم که با یار میریم خرید، باز نمیدونم چرا دلم میسوزه!!!

بعد می ـبینم برا خودش دست میذاره رو گرون ـترینا و اصن براش مهم نیست ...

هی به خودم میگم چه عادتِ بد و مزخرفیه من دارم!؟؟

چرا نمی ـتونم قیمتُ نگاه نکنم؟؟ -_-

مثلاً زیاد پیش اومده که من خواستم مراعات کنم، یچیِ ارزون سفارش دادم، بعد او خودش سفارشای گرون گرونُ انتخاب کرده

البته من َم بعد که دیدم اینجوریه، سفارشمُ عوض کردم :))

خلاصه که عادت بدیه! :( ولی من دارمش!

غیرِ خودم دلم نمیاد کسِ دیگه ای برام خرج کنه!!

حتی شوهرم باشه ...

حالا دیگه فک کنید الان که بلاتکلیفم و نمیدونم باهاش می ـمونم یا نه، چه عذاب وجدانی دارم سرِ مخارجم

دیگه عمراً موردِ نیازترین چیزُ هم به زبون بیارم :|

البته در حالت کلی به نظرم اینجوری خوبه که مردِ رابطه به قیمت نگاه نکنه و دست و دلباز باشه

ولی خانم ـه حواسش به جیبِ مردش باشه و یواشکی قیمتا رُ چک کنه ...

یا بلد باشه قناعت کنه و از چیزی که میخواد چشم بپوشه

به وقتش َم بتونه خواسته ـشُ حتی اگه گرون َم بود، طلب کنه!!

چه خوبه که میتونی افکارت رو قشنگ با نظم پیاده کنی به این صفحه مجازی
ولی من هیچوقت نتونستم مثل تو انقدر مرتب بنویسم، اونقدر موضوع برای بحث و گفتگو دارم که نمیدونم از کجا و چی بنویسم.

خوب، مهلا تو میگی آدم فداکاری نیستی؟! پس چجوری میتونی بخاطر فشار نیومدن به سرپرست خانواده از خرج زیاد خودداری کنی؟! چجوری میتونی با اینکه دلت میخواد اون جنس گرونتره رو برداری اما دلت نمیاد! خوب این یعنی تو ام به نوعی فداکاری کردی تو طول عمرت! پس نگو از بیخ چنین خصلتی نداری.
من احساس میکنم یه کم نسبت به خودت بی رحمانه قضاوت میکنی و همین تلقینِ باعث شده از خودت بدت بیاد و احساس گناهم بهش اضافه بشه وُ حس بدت رو دوچندان کنه!
این یعنی تو خودت اونقدی که فکر میکنی دوست داری، نداری واقعا!
و از درون احساس بی ارزشی کنی (تله بی ارزشی) و معمولا آدم هایی که احساس بی ارزشی میکنند، بشدت مستعد خودشیفته شدنم هستند. ولی نمیتونم قضاوت کنم بگم خودشیفته شدی! شاید هنوز نشده باشی! (اصل خودشیفتگی بد نیستاا، وقتی بده که بقیه رو بی ارزش کنیم)
فقط میدونم وقتی هم دچار خودشیفتگی شدی، احساس ارزشمندیت رو در بی ارزش کردن دیگران میبینی!
من هنوز اطلاعاتم راجع به این تله ها ناقصه چون توضیحات کامل تر دکتر شیری تو پکیج های درسیشه که رایگان نیست و منم هنوز موفق نشدم هزینه شو جور کنم بتونم واضح تر راهنماییت کنم.. فقط در همین حد میدونم :(

اینو ببین، دکتر شیری گفتند : https://uupload.ir/files/1hv_alirezashiri+cnwqyqohnki+2553614807825442402.jpg

تا اون توضیحات راجع به دوستی کوتاه مدتت تو دوره مجردیت خوندم یهو یاد این پست دکتر شیری افتادم، رفتم چک کردم و احساس قوی بهم گفت تو گرفتار تله محرومیت هیجانی و بازداری هیجانی شدی! اکثرا دچارشیم ولی ازش مطلع نیستیم! فقط میگیم نمیدونم چمه!
این پستت بخصوص، حکایت از سرکوب های هیجانی و احساسیت میداد! بخاطر حتی کسی که هنوز نیومده تو زندگیت از الان احساس مسئولیت و ایثار داری درحالی که تو هنوز جدا نشدی، یعنی عملا خودت رو نیازهای عاطفیت رو نادیده میگیری! و بشششدت سرکوبشون میکنی
زیادی قانون های سخت گیرانه نسبت به خودت داری! نمیذاری، خودت نمیذاری از زندگیت لذت ببری! همونطور که تو گذشته واسه شوهری که هنوز نیومده بود احساس وفاداری میکردی ولی در مقابل خودت بشدت بی رحم بودی! نادیده میگیری خودتو چرا؟؟ همه ش احساس گناه داری که وای مهلا تو یه کثافت ناپاکی!!!

مهلا  دکتر شیری میگه همه ی این تله ها ریشه تو دوره کودکی هر فردی داره
فکر نکن مربوط به یکی دو سال پیش، یا دوره نوجوونیته.

عزیزم، من سعی کردم بهت سرنخ بدم، چون ما از بیرون میبینیم تو رو و حالاتت رو. ولی راجع به اصل زندگیت من یکی که نمیتونم راهکار بدم چون واقعا بلد نیستم نمیدونم الان کار درسته کدومه. 
فقط میتونم بگم تصمیمی که گرفتی عالیه! هم جنگیدی واسه درست شدن زندگیت، عذاب وجدانم نداری نجنگیده باختی، هم خودت رو روحیاتت رو به کمک یه روان درمانگر شناختی.
عزیزکم حتما حتما برو پیش یه روان درمانگر کارکشته، تا بتونه تله های روانیت رو بهت توضیح بده و راهکار بده تا نجات پیدا کنی.
وگرنه از اینجام جدا بشی صد در صد انتخاب بعدیتم با مشکل مواجه میشه.

تهران فکر میکنم بهتر باشه مهلا
اومدیم و تو نتونستی به هر دلیلی تو کرمان واسه ادامه مشاوره ها بمونی، چون میدونی، از طرف اطرافیان هی بهت فشار وارد میشه خوب چیشد، بالاخره تصمیمت چیه، هی فشار روانی، اونجا تمرکزت ضعیفه. 

عاغا اول بگم که خیلییییی حرفای خوبی زدی :*****
چند دور خوندم کامنتتُ ^___^ مرسی
حالا همون خط به خط طبقِ معمول جوابمُ بذارم

این افکار تو ذهنِ آدم خیلی قرو قاطی اَن
من َم دقیقاً وقتی میخوام شروع کنم نمیدونم از کدومش و از کجا استارت بزنم
ولی همین که خطِ اولُ می ـنویسم، کم کم باقیش میاد
تو َم شک نکن اگه شروع کنی، خودش نظم پیدا میکنه ...
جمله ی اولُ از همون بولدترینِ تو ذهنت شروع کن و بعد موضوعای دیگه پشت هم ردیف میشن و میان رو کاغذ، یا همین صفحه ی سفی مجازی
نوشتن َم دقیقاً مثِ همون هنر، خوبه ^_^ ذهنتُ خالی و باز میکنه و گاهاً آروم ...

حالا منظورم این نبود که هیچ ـگونه فداکاری ای نمیتونم داشته باشم!
ولی میدونم که اگه داشته باشم َم دوزش پایینه :دی
مثِ دلرحمی و عطوفت و اینا ...
البته خب کم و زیادِ اینا به قولِ بچه ـها نسبیه ... و من نسبت به اطرافیانی که می ـبینم (مثلاً مادرم یا خواهرم) به خودم میگم کمشُ دارم!
گرچه همین کمشُ بیشتر ترجیح میدم تا زیادشُ!
این قضاوتِ بیرحمانه درموردِ خودمُ هم خیلیا بهم گفتن!
درصورتیکه درست همونجوری که تو َم گفتی فک میکنم خیلی خودمُ دوس دارم!
ولی انگار عمیقاً قبول ندارم خودمُ که اینجوریه اوضاع!
تازه الان خیلی َم بهتر شدم!!!!
باید پارسال میدیدی منُ!
رفتم مشاوره، آقاهه گفت اینجوری که تو از خودت گفتی من باید فک کنم یه قاتلِ جانیِ اختلاس ـگر روبروم نشسته! چرا انقدر احساسِ گناه داری آخه؟؟؟
دیگه اونجا یکم به خودم اومدم ...
وای راست میگی نکنه خودشیفته باشم؟؟؟
گاهی در بی ارزش کردنِ مهندس نمود پیدا میکنه شاید!!!
چقد تفکربرانگیز بود حرفت...
چه مشکلات خفته‌ای که در ما نهادینه شده و روحمون ام خبر نداره!!
من ام حقیقتاً به دنبال همچین مشاوری میگردم که بتونه اینجوری مشکلاتمو ریشه‌یابی کنه
منو به چالش بکشه و با خودم روبرو کنه!
با نیمه‌ی پنهانم ...
مرسی از معرفیت عزیزم :*
باز رفتم یه چرخی تو پیجشون زدم و بیشتر گوش دادم ...
مطمئنم چیزای خوبی یاد میگیرم ازش ... ممنونم :***

اتفاقاً خیلی سر نخای خوبی بهم دادی ...
مخصوصاً این چند خطی که راجع به احساس مسئولیت واسه آدمی که هنوز تو زندگیم نیومده، در قبالش خودمُ نادیده گرفتن ـه گفتی ...
عمیقاً به فکر فرو بردتم ...
خیلی چیزا ریشه تو کودکی و سبکِ بزرگ شدنِ آدما داره ...
و اینُ میدونم که مشکله هرچی ریشه ـدارتر و قدیمی ـتر باشه، درست کردنش سختی و زمانِ بیشتری می ـبره ...

ممنونم عزیز دلم :* این همراهیای شما و حرفایی که برای کمک بهم و باز شدنِ مسیرم میزنید، خیلی برام ارزشمنده! و قطعاً مفید
آره الان یکم مصرترم که حتماً برم پیشِ یه روانکاو
دقیقاً ایندفعه دارم با وسواسِ بیشتری دنبالِ یه خوبش میگردم که مثِ دفعه ـهای پیش بی ـثمر نباشه ...
و خب چون من اینجا درست و حسابی نمیشناسم کسیُ، برام سخته
فقط از رو همین پیجای اینستا باید بگردم پیدا کنم!
و البته برا این مردد بودم که تهران برم یا کرمان ... چون فک کردم اگه در نهایت جدا شیم َم میخوام ادامه ـش بدم و خب اون ـموقع دیگه به تهران دسترسی ندارم ...

بازم هزار بار مرسی دخترِ مهربون برا این همه وقت که برام گذاشتی و حرفای خوبی که زدی :******

دشمنت مشنگه:دی

ببین اینکه بعضی افراد مثل ماها به قول بعضی از آدما اُمل بودیم و اینشکلی بودیم و فکر میکردیم پاکی و نجابتمون همش در خطره، اولا که بخاطر یه چهارچوب ذهنی بوده که ما فکر میکردیم درست این بوده و غلط چیزای مخالفش. بخاطر یه حس خوبی که با انجام ندادن اون کار میگرفتیم

حالا این بماند که حالا فهمیدیم شاید اون رفتار اشتباه بوده. اون تفکرات بچه گانه بوده و امثالهم

بعدشم بودیم که بودیم. خب که چی؟

بقول دوستم دیروز دیروز بود و امروز امروزه

ما که نمیتونیم تا عمر داریم بگیم اشتباه کردیم یا نه و پی اگر و اما باشیم

اقا بنده شخصا بخاطر همین طرز تفکر نرفتم با کسی دوست بشم، حسش کنم و شاید عاشق بشم و بعدش بخام برم خاستگاری و این چیزا

گفتم حالا اگه به هم نخوردیم و دلش شکست چی؟ بابا یکی نبود بگه به درک که شکست. الان خوبه این ازدواج سنتی ای که کردم و تا x به توان n سال دیگه مهریه بدم؟:دی

خب من فهمیدم که اون اشتباه بود. تموم شد و رفت. دفه بعد اینکارو نمیکنم. خلاص

حالا هی بیایم خودمونو سرزنش کنیم که وای دیر شد وای فلان شد وای پیر شدم وای کور شدم ننه😁😁

این اشتباس

یکی تو ۲۰ سالگی به خواسته ش میرسه بقول یزدیا دل خَشِش :دی

یکی تو ۴۰ یکی ۳۵ یکی ۶۰

واقعا بنظر من اهمیت نداره که ادم خودشو سرزنش کنه

حالا خوبه تو توی فاز بچه مچه نیستی. خداروشکر که نیستی واقعا چون اگه بودی یکی از تفکراتت این بود که وای الان ۳۰ ام بچه ندارم اقدس جون رفیقم ۲۸ عه ۳ تا بچه داره و بچه بزرگیش ۹ سالشه و این چرت و پرتای بی مورد

بعد انگار مسابقه ی دوعه. تند تند بچه درست میکرد ادم که یهو از دیگران عقب نیفته!!!

عقب نیفتادن یکی از بارز ترین صفات ادم معمولیاس. برو خداتو روز و شب شکر کن که بابت این یه قلم لااقل فکرت این نیست...

نمیدونم چرا احساس کردم این کامنت ـه یه انرژی مثبتِ خوبی داشت!!
^_^

اتفاقاً تمامِ دیشب من داشتم به همین فکر میکردم ...
که حالا که چی من چیکار کردم و چی شد که اینجوری شد و کجا رُ اشتباه رفتم و چرا همچین کردم و چرا همچون شد!!!
چرا الانمُ زندگی نمیکنم!؟
چقد حسرتِ گذشته و گذرِ عمرمُ بخورم ...
دیر بجنبم همین امروزم َم میشه دیروزی که فردا بشینم و نگاش کنم بگم ای وای چه الکی و بیخود گذشت (چه جمله پیچیده ای گفتم با اون ضمیرای زمانیِ اولش! :دی)

مشکلِ ماها اونجا بود که به شکستِ توی دوستی فک کردیم که وای اگه تهش نخوامش و تهش نخوادم چی!؟
ولی به همون تو ازدواجمون فکر نکردیم! که خیلی َم سنگین ـتره و درد بیشتری داره ...
یعنی شاید تصورمون این بود تو ازدواجه به بن ـبست نمیخوریم! چون اخلاقی پیش رفتیم!! چمیدونم! :|
خلاصه که آره ... کاملاً موافقم سرزنش کردنِ الان بی ـفایده ـس
تنها چیزی که لازمه درس گرفتن و یاد گرفتن ـه ...
باقیش و حسرت ـها و ای کاش ـهاش به هیچ دردی نمیخوره!
باید حالا رُ چسبید و از الان به بعدشُ بهتر ساخت ...

وای آره :)) باز خدارُشکر همچین ذهنیتی ندارم!
وگرنه باید می ـنشستم غصه اون َم میخوردم ...
آخه این تفکرات خدارُشکر یه ذره داره قدیمی و از کار افتاده هم میشه ...
غیرِ مامانبزرگا، نسبتاً کسی به این چیزا کار نداره دیگه ...
ولی حالا مثلاً تصور کنید من و شما با این طرز فکر یه 20 سال زودتر دنیا میومدیم؟ :)))
میرفتیم جنگ شهید شیم تموم شه بره راحت شیم :)))

میدونی با این پستت ذهنم رفت سمت چیزی که حتما خودت از روی حجب و حیا تاحالا در موردش ننوشتی

رابطه جنسی مهمه و وقتی شخص از پارتنرش خوشش نمیاد دوسش نداره رابطه جنسی خیییلی زیاد سخت میشه.رابطه بماند حتی یه بوس ساده م سخت ترین کار ممکن میشه

و ای کاش ماها رو انقدر چشم و گوش بسته و اینکه اگه با یه پسر باشی گناه کاری و ... بار نمی آوردن! من خودم زمان دوستیمون بارها حس گناهکار بودن پیدا میکردم.اینکه دو رو ام و ... 

در مورد نگاه کردن به قیمت و ... هم منم مثل توام.اینم باز ناشی میشه از تربیتمون و اینکه از اون خانواده های مرفه نبودیم

 

 

میدونی خب خدارُشکر در اون حد نیستم که بدم بیاد و چندشم شه ازش که بخوام بعدِ رابطه به گریه کردن بیفتم و از خودم بیزار شم!
نه ولی اکثراً اینجوری ام که تمایلی به شروعش ندارم و اولش تا حدودی اذیتم ...
تا اینکه حسای دیگه بهم غالب شن و یادم بره! میدونی چی میگم؟؟
گرچه هیچوقت َم اون لذت عاشقانه ـهه رُ نبردم ...
ولی در کل َم اینجوری ایم که زیاد این عاملُ نداریم تو زندگیمون ...
مثلاً آرزو؟ باورت میشه؟ من احتمالاً هنوز دخترونگیمُ از دست ندادم !
اصلاً آدمِ سردی نیستما ! اینُ مطمئنم ...

واقعاً کاش اونقد احساسِ گناه نمیکردیم!!
من فک میکردم آینده ـمُ به باد دادم اگه با یکی دوس شم، پسفردا شوهرم بفهمه طلاقم میده :|
یادمه مامانم یه داستان برام تعریف میکرد که دختره ازدواج کرده بود و با شوهرش خوشبخت بوده، یهو یه پسره میاد به شوهره میگه زنت قبلاً به من یه نامه داده و سرِ همون نامه ـهه زندگیشون به هم میریزه :|
خب زمانِ مامانامون که واقعاً بد بوده این مسائل
زمانِ ما کم کم داشت رونق میگرفت
البته بازم به وفورِ الان نبود!!
حالا َم نمیگم دوستی خیلی خوبه ـها!
نه! هنوزم میگم درصدِ سوءاستفاده ـها توش زیاده
ولی خب همه ـشون َم قرار نبود به اون وحشتناکی ای که ما فک میکردیم، اتفاق بیفتن!
باید انقد بلد می ـبودیم که بتونیم یه رابطه رُ با تموم حد و مرزاش و احتیاطاش شروع کنیم و لابلاش عشق و دوست داشتنُ پیدا کنیم یا یه چیزایی ازش یاد بگیریم ...
میدونی به ما دیکته کرده بودن که رابطه ی دوستی قطعاً تهش جداییه!!
و من یکی دقیقاً از همین میترسیدم!
بهمون یاد ندادن آدمِ زندگیتونُ پیدا کنید !!

آره دیگه! آدم همونجوری که بزرگ میشه اینا رُ یاد میگیره ...
و بعدش سخته یه عادتایی رُ بخواد کنار بذاره ...

راستش حسم میگفت که هنوز دخترونگیتو از دست نداده باشی.

هوووم مگه من نبود برای اینکه خانواده و فامیل نفهمن ما دوست بودیم چه دروغ هایی سرهم کردم و گفتم! بخصوص برای اینکه نفهمن ما از طریق مجازی باهم آشنا شدیم

ولی عوضش دخترعمم که 34 سالشه و حدودا یکساله متاهل شده بارها توی اینستاش در مورد دوران دوستیشون نوشته! اینستایی که هم مامان و برادراش دارنِش هم کل فامیل ولی بیخیاله و دوستی رو بد نمیدونن.فکرش سمت چیزای منفی نمیره 

دوستی رو دوره ای برای شناخت میدونه با اعتماد به نفسم در موردش مینویسه و هیچ ابایی نداره.اینجوری خوبه

راستی مهلا ما شهریور 94 نامزد کردیم اردیبهشت 95 عقد کردیم.شما چه تاریخی بود؟ فکر کنم تابستون بود درسته؟

کی کرمان میری؟با قطار میری؟خیلی مواظب باش از بابت کرونا میگم 😙

:دی جدی؟!!

وای آرزو من َم خیلی دوستیُ بد میدونستم!
اصن یکی بهم میگفت "شما با هم دوست بودید؟" خیلی بدم میومد! انگار چه جنایتِ بزرگی باشه!!! :|
حتی انقد از اولش سخت گرفتم که اسمِ دوستی نیاد رو رابطه ـمون ...
الان همش به خودم میخندم!
خب به خانواده ـها هم بستگی داره واقعاً ... اینکه تو اون خانواده این اتفاق چجوری تلقی بشه!!
ولی الان به این باور رسیدم واقعنم دوستی یه پروسه برا شناختِ بیشتره
البته درموردِ آدم منطقیاش! نه اونا که دنبالِ بازی و آزار و اذیتن ...
گرچه سخته تو خونواده ـها و برای هر فرهنگی َم جا بندازیش !

آره ... ما خاستگاری و بله برون و نامزدی و عقدمون یه جا، شهریور 95 بود
پس من برا همون یه ماه نامزدیتون فکر میکردم زودتر عقد بستید!
ببخشید اینُ تو کامنتات خوندم :دی ولی فک کردم حرفت زیاد سوالی نیس، جوابی نذاشتم!
وگرنه همونجا جواب میدادم!! معذرت

ایشالا یکشنبه راه میفتیم ... آره با قطار
حالا بنده ـخدا دامادمون یجوری برامون بلیط گرفت که غیرِ خودمون دو تا، کسی تو کوپه نباشه
ولی آره تو ایستگاه و اینا خیلی باید رعایت کنیم ... ایشالا که شلوغ نباشه
فدای تو :**

دیر بجنبم همین امروزم َم میشه دیروزی که فردا بشینم و نگاش کنم بگم ای وای چه الکی و بیخود گذشت

این جمله سه نوبل داره خودش:دی خود اقای ادبیات جهانم تا بحال چنین چیزی نگفته. اصن نمیتونه بگه چون زبونش گیر میکنه:))

آخ آخ آخ خداروشکر که 20 سال زودتر به دنیا نیومدیم. مار بزنه اون زبونتوو:))))

+ آره غصه خوردن و اینا برا تو فیلماس. ببین از اینجا به بعدو چیکار کنی که خوش بگذره

من  پیش پریشب به اون ممد در به در شده گفتم بیا بریم پیتزا بخوریم نیمد. گفت سیرم و فردا شب بریم. گفتم بیا بریم فردا شب هیچیش معلوم نیست.

و نرفتیم. و نرفتیم و نرفتیم :( در صورتی که باید لذتشو میبردیم همون شب:دی

+ خوشم میاد این وسواسو نمیخای کنار بذاری. در جواب فریده گفتی حالا اینبار با وسواس بیشتری انتخاب میکنم:))))

+ این نکته ام فهمیدی من حتی کامنتای وبتم میخونم همه رو>؟ یا خودم بگم:دی

:))) انقد خوب گفتم یعنی؟؟
واقعاً من هربار بهش فک میکنم از تهِ دل میگم خدارُشکر ... :دی

+ آره دارم به صورتِ جدی ـتری به این خوش گذشتن ـه فکر میکنم ^_^
آخ آخ! چه بی ـمعرفتی ای کرد این ممد در حقِ شما!
آخه شمام که عشقِ پیتزا!
اصلاً میتونستید اون شب پیتزائه رُ بخورید، فرداش َم یه پیتزای دیگه :)) کی به کیه؟!

+ :)) نه حالا اینجا به نظرم وسواس لازم بود! نبود؟!
یعنی واقعاً احسنت داره ^_^
کامنتا و جوابای من آخه خودشون حکمِ یه پستِ مفصل رُ دارن!!!
عاغا من متشکرم از این حجم از پیگیری ^___^ :دی

بعله جدی 😁😊

خواهش میکنم عزیزم.خودم کنجکاو شدم ببینم چطوریاست گفتم بیام اینجا بپرسم ببینم چه سالی عقد کردید

ما یه ماه نامزد نبودیم 8 ماااه نامزد بودیم :دی

 

^__^ خوشم میاد باهوشی!

عزیزم :* فدات ... آره خلاصه ما هم 95 بودیم...
عه نوشتم یه ماه؟ منظورم یه سال بود :))

سلام مجدد.

یه چیزی که فقط کنجکاوم کرده اینه که شما اصلا رابطه ی زناشویی ندارید؟

آخه یه جا نوشته بودی که میخوای اسمشو از شناسنامت پاک کنی بعد از طلاق.

کاش خدا زودتر نشونه ای راهی بذاره پیش ِ روت تا این سردرگمی نجات پیدا کنی.

من که روزی هزاران بار خداروشکر میکنم با اون گند اخلاق ازدواج نکردم.

به نظرم حس عمیق ِ تنهایی باعث میشد بخوام با اون شخص که می دونستم از همه نظر مطابق سلایقم نیست ازدواج کنم.

از وقتی پستات ُ خوندم همش تو فکرتم دختر:)

سلام عزیزم ^_^

اصلاً ِ اصلاً که نه! نصفه و نیمه داشتیم ...
آره نوشته بودم
نمیدونم بشه یا نه!

امیدوارم!
امیدوارم زودتر بفهمم چند چندم با خودم و زندگیم
و راهمُ انتخاب کنم!
واقعاً خدارُشکر ... یه شانس بزرگ آوردی ...
خوب می ـفهمم چی میگی!

عزیزم :** ایشالا من َم راهمُ پیدا میکنم زودتر! :***

ممنون عزیزم😍امتحان میکنم❤👌

تو یکی از لایوای دکتر شیری، پسرش رسا داشت سفره افطار میچید واسه باباش، بعد دکتر ذوق کرد و گفت زندگی همینه!
مهلا زندگی همینه! همین! عشق همینه! همینه که بخاطر یارت میای جنس ارزون ترُ ور میداری مبادا بهش فشار بیاد و آخر ماه دستش خالی بشه
قرار نیست سینه چاک بدی بخاطرش

تو اون عشق و محبتی که باید خودت نسبت به خودت داشته باشی رو، مثلا از شوهرت توقعش داری.
حالا به اون "شکلی" که میخواستی دریافت نکردی، احساس خشم نسبت بهش پیدا کردی. و احتمالا دست به بی ارزش کردنش میزنی (اینجا خودشیفتگیه)
در واقع اگر حسیم ته دلت شکل بگیره سریعا سرکوبش میکنی، انکارش میکنی که نه بابا من عاشق چی اینم!! انقدرم تلقین کردی باورت شده تو توانایی عشق ورزیدن نداری.
ممکنه مهلا، ممکنه مثلا این که میگی  لب و دهن یار رو دوست ندارم، درواقع همون خودشیفتگیته که زده بیرون. در صورتی که میگی چهره زشتی نداره.

اگر به مرحله خودشیفتگی رسیده باشی، بدون تازه به این مرحله رسیدی چون خودت تمایل داری بری پیش روانکاو!!! بدبختی وقتیه طرف زیربار نمیره باید به روانکاو مراجعه کنه!!! اصلا قبول نداره که مشکلی هست!!!! اون دیگه تو خودشیفتگیش حل شده!!! برو خداتُ شکر کن❤


فعلا سعی نکن بهش محبت زورکی کنی، هرچی زورکیش بدتر انرژیت رو تحلیل میبره.
فقط تمرکزت رو بذار رو روانکاوی
ان شاالله مشکلات درونی که حل شد خود به خود زندگیتم سروسامون میگیره از این آشفتگی درمیاد به امید خداا❤
یه لایو راجع به دوست داشتن خود چندشب پیش گذاشته بود، سیو کرده اتفاقا، لینکش میدم بهت برو خودت ببین
منم باز اگر مطلب مفیدی راجع به این اوضاعت دستگیرم شد میام بهت میگم. 
خواهش میکنم عزیزدلم😍 خیلی خوشحال شدم رفتی پیج دکتر رو دوباره دیدی و استفاده کردی😍 بزرگترین لطف رو در حق خودت کردی❤ منم خوشحال میشم حال دلت و حال زندگیت خووووش باشه❤

آها اینم یادم افتاد، من احساس میکنم تله رها شدگی هم داشته باشی مهلا
از اینجا حدس زدم که گفتی همه ش فکر میکنی عروسکات دست و پا دارن راه افتادن رفتن! هی میری چکشون میکنی ببینی سرجاشون هستند یا نه!! 
یا جایی که همه ش میگی از بالا رفتن سنت میترسی
چرا باید از اینها بترسی عزیزم؟ انگار بی اعتمادی میترسی رها بشی

دکتر شیری میگه همه ی اینا بخاطر اینه تو کودکی اونجوری که باید، اونقدری که باید، مادرمون ما رو تو آغوش نکشیده.
نه که بدجنس باشه وُ نخوادا، شاید اونقدر گرفتار کار و زندگی بوده فرصت نکرده، متوجه نشده یا هرچی
از روی ناآگاهی... 
دیدی چقدر سالها پیش، وقتی یه نوزاد به دنیا میومد اطرافیان مادر بچه، بهش توصیه میکردن زیاد بغلش نکن، بغلی میشه!!! ؟ وای خدایا، اشتباه این تصور
بغلی چی
هرچی میکشیم از دست این تصورات اشتباااه و غلطه
بچه از آغوش مادرش امنیت میگیره.

احتمالا دوران من و تو ام این باور اشتباه رومون پیاده شده..

 

+راجع به تهران موندن یا کرمان موندنم، به نظرم حتی اگر راه دور بودی نتونستی ادامه جلسات رو حضوری بری میتونی ویدیو کال کنید. بازم کیفیت کار روانکاو مهمه، چه تهران چه کرمان❤

آره، چیز خوبیه نوشتن ^_^ به امتحانش می‌ارزه...

من َم موافقم که زندگی همین‌چیزاس...
نباید دنبالِ شاخِ غول بگردی که فک کنی اگه اونُ بشکنی، خوشبختی
نه! من َم عقیده دارم خوشبختی تو تک تکِ لحظاتیه که زندگی میکنی!!
تو همین مسیریه که داری میری!
ولی اینکه من دلم نمیاد کسی از جیبِ خودش برا من خرج کنه، دلیلِ خوبی نیست...
حتماً از عشق نیست! میتونه از نوع‌دوستی و نحوه تربیت شدنم باشه!!
که احتمالِ خودم َم همینه بیشتر
من یه غریبه َم بخواد برام یچی بخره، بدونم وضع مالی متوسطی داره و پولدار نیست، دلم نمیاد چیز گرون بردارم :|

برا حرفایِ بعدت ترجیح میدم بیشتر بهشون فکر کنم
تا دونه دونه جواب بدم بگم نه و فلان...
شاید واقعاً در عمقِ ماجرا همین باشه!!
واقعاً شخصیتِ آدما و منشأ رفتاراشون خیلی چیز پیچیده‌ایه!!
ولی حالا درموردِ چهره‌ی مهندس، خدا منُ ببخشه ولی از نظرِ من خب لب و دهن و دندوناش زشتن! :(
کلیتِ صورتشُ گفتم که الان دیگه بد نیست آنچنان!
وگرنه قبلاً کلیتِ چهره‌ش َم زیاد جالب نبود...
آره خداروشکر حداقل میتونم قبول کنم و واقعاً دلم میخواد اگه مشکلی تو خودم هست، اصلاحش کنم...

مرسی عزیز دلم
آره حتماً میرم می‌بینم :**
دیشب اتفاقاً تک و توک حرفاشُ خوندم و گوش دادم، خوشم اومد
کلاً از این دونستنا لذت می‌برم و همیشه دلم میخواد برا بهتر شدنِ خودم، بهتر فهمیدن و بهتر عمل کردنم قدم بردارم...

چقد تله سر راهمونه و خبر نداریم! :دی
البته درموردِ عروسکام بیشتر منظورم این بود که هنوز مثِ عالمِ بچگی، انتظار دارم جون و شخصیت داشته باشن
زنده شن و برا خودشون یه زندگیِ مخفی داشته باشن!
و من دوس دارم اینُ کشفش کنم اگه هست :دی
بیشتر این خیالبافی بودنم مد نطر بود!
وگرنه که نه! نمی‌ترسم از اینکه یهو بیدار شم و ببینم عروسکام نیستن! یا رفتن پیش یه بچه دیگه! :دی
ولی از بالا رفتنِ سنم چرا! یه وقتایی می‌ترسم -_-
از پوچیش میترسم!
از اینکه یهو به خودم بیام ببینم تموم شد و هیچی ندارم و زندگی ام نکردم!!

مامانِ من مهربون بود و هست ... ولی یه شرم خاصی داره
یجوری که شاید از یه سنی دیگه روش نمیشده یا فک میکرده لوس‌بازی باشه بخواد زیاد بغلمون کنه
ما هم عادت کردیم و دیگه وقتی بزرگ شدیم و مامان خواست با بوس و بغلِ دوباره، جبران کنه
دیگه با این رفتار غریبه بودیم و خجالت میکشیدیم! میدونی چی میگم؟؟
من هنوز سخت کنار میام با اینکه کسی بخواد بهم دست بزنه! مثلاً دستشُ بندازه دور گردنم یا اینجور چیزا ... :|
البته در رابطه با همسر اینجوری برخورد نکردما!

+ هوم ... نمیدونم آره شاید اینجوری بهتر باشه ...
فعلاً که تهرانم یکیو همینجا پیدا کنم پیش برم
تا بعدش و مشخص شدنِ تصمیمم دیگه خدا بزرگه، یکاریش میکنم!
چون احتمالاً اینجا خبره ـتر بتونم پیدا کنم
کرمان سه چهار جا رفتم، هیچکدوم زیاد کمکی به حالم نکردن ...

https://www.instagram.com/tv/CN5gl0AnCv1/?igshid=1k16tby1qkqgz

 

تو قسمت IGTV

ممنونم فدات شم :*

مهلا هنوز کامنتارو نخونده بیام بگم که وقتی ازش چندشت نمیشه وسط رابطه یعنی نشونه ی خوبیه 

چون دوستم بعدش گریه می کرد و بعدا جدا خوابید دیگه 

نمیدونم ... آره شاید نشون از این باشه که جای امیدی هست! ولی ... به من باشه اصن دلم نمیخواد و رغبت ندارم که شروع بشه!!

البته واسه من َم زیاد پیش اومده که بعدش از خودم و همه ـچی بدم اومده باشه ...
ولی در حدی نبوده که بخوام بشینم زار بزنم :(

دوباره بیام بنویسم خوشحالم که نوشتی قبل این که حسای دیگه بهت غالب بشه ، این یعنی حس می کنم اون چیزایی که میگی در موردش به اون غلظت هم نباشه 

چون تو باز میتونی حس رو تجربه کنی نکته ی مثبتیه 

وگرنه حتی نمی تونستی حسشم تجربه کنی 

مهلا تو اتفاقا فداکارانه و کاملا عاقلانه تصمیم میگیری همیشه و درست پیش میری 

مهلا تو حس محبت گرفتن از مهرداد رو داری و این حس در تو ارضا میشه ؟ 

نمیدونم ... زیاد موافق نیستم با این حرف ...
مثلاً اینایی که با غریبه ـها میخوابن؟
تهِ دلشون یه عشقی هست وگرنه حسشو تجربه نمیکردن؟!
نمیدونم ...
من َم البته هیچوقت نگفتم ازش متنفرم
ولی دوسش ندارم قلبی! اینُ میدونم

واقعاً ؟ آخه خودم اصلاً اینجوری فکر نمیکنم ...
هربار فکر میکنم چرا انقدر با سردرگمی اشتباه میکنم و نمیتونم تصمیم بگیرم!!!

هوممم ... سؤال سختی بود!
میدونی خب هیچوقتِ هیچوقت اونقدی ازش حسِ دوس داشتن نگرفتم که ارضا کنه روحمُ ...
ولی وقتایی که مجبور شدم منطقی به داستانمون نگاه کنم، دیدم دوسم داشته ...
وگرنه در حالت عادی کاراش و برخورداش حتی برام معنیِ اینُ میده که دوسم نداره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan