Saturday 4 Ordibehesht 00
بازم به همین زودی من! :دی
این چند روز دارم همه نبودنامُ جبران میکنم! حواستون هست؟ :دی
خودم َم بشینم از این وبلاگ ـبازیام لذت ببرم
که هفته ی دیگه رفتم که برم و
دیگه خبری از این نوشتن ـآ نیست!
کرمانُ عرض میکنم ـآ !
رفتنِ خاص دیگه ای مد نظرم نیست فعلاً !!
هنوز نمیدونم بریم کرمان، من می ـمونم؟ یا برمی ـگردم؟!
به مشورتِ شدید احتیاج دارم!
به کسی که از بیرون بتونه همه ـچیُ ببینه
در عینِ حال منُ هم درک کنه!
بفهمه چی میگم!
بعد کمکم کنه و نشونم بده که راه بهتره کدومه!
نه که برا هر کسِ دیگه ای جای من بود!
فقط برا خودِ من! برا مهلا کدومه؟
خودم تا یه جاهاییشُ خوب پیش رفتم!
یکم از دفعه ـهای قبل جلوترم!
بیشتر دستمه چند چندیِ قضیه!
ولی بازم به یه تأییدِ درست و حسابی احتیاج دارم!
انگار یه نامه نوشته باشم که خودم میدونم صحت و سُقمشُ !
ولی نامه ـهه هنوز به یه مُهر احتیاج داره که برا خودم َم بشه "مدرک"!
مدرکی که اگه دو روز دیگه یکی از اعضای شهرم بلند شد و بر علیهِ تصمیمم ادعا کرد!
بهش نشون بدم بگم ببین! تو اگه یادت رفته، این هست که همه ـچیُ ثابت کنه!
ثابت کنه اشتباه نکردم!
با بچگی و خامی و نسنجیده عمل نکردم!!
راستش دیشب که از کرج برمیگشتیم با هم حرف زدیم!
گاهی گفت و گو بود و گاهی یچیزی شبیهِ جر و بحث!
باقیشُ هم بردیم تو پارکِ دمِ خونه ـمون، باهاش قدم زدیم ...
تا فیصله ـش بدیم
تموم که شد، من یه چیزیُ خوب فهمیدم !
حسِ همه یِ اون وقتایی که تصمیم گرفته بودم برگردم رُ یادم اومد!
یادم اومد هربار اینجای کار که می ـرسید
من چشمامُ می ـبستم و
صورت مسئله رُ پاک می ـکردم
اما این ـبار چشمامُ باز نگه داشته بودم!
باز نگه ـداشته بودم ببینم چی سرِ احساسم میاد!
و دیدم!
مردیُ دیدم که هر بار با رسیدن سرِ این دوراهی
تمامِ احساس و ترسشُ یه جا جمع کرده
و به بهترینِ بهترینِ خودش تبدیل شده!
دختریُ دیدم که میخواد همچین مردی رُ !
اما هیچوقت نتونسته و نمی تونه عاشقش باشه!
دلم می ـسوزه ...
حقیقتاً دلم برا خودم می ـسوزه ...
دیشب که حرف می ـزدیم دیدم برا هر مشکلی می ـتونیم یه راهکار پیدا کنیم!
این مرد حاضره برا برطرف کردنِ هر کم و کسریش تا جایی که میتونه تلاش کنه
هر روز به چشش زیباتر و دوس ـداشتنی ـتر میام!
فقط چون منُ واقعی و عمیق دوس داره
ولی من اونقدر توانمند نبودم که عشقشُ تو دلم بکارم!!
زندگیمُ دوس دارم ... نمیگم ندارم!
می ـبینم خوبیاشُ
می ـفهمم تلاشش رُ
می ـدونم عشقش رُ
اگه دوس نداشتم ۵ سال نمی ـموندم!
جون نمی ـکندم که بتونم!
می ـخوام همچین مردی رُ
اما نمی ـتونم نگهش دارم
چون دلی دوسش ندارم ...
خوبیاشُ دوس دارم فقط!
وقتی اینجوری سرِ این دوراهیه عاشقیش اوج می ـگیره دوس دارم فقط!
ولی اون َم آدمه !
همیشه یِ خدا که نمی ـتونه این بمونه ...
لحظه ـهایِ تلخی داره، بداخلاقی داره، خستگی داره!
و منی که فقط بخاطرِ خوبیاش می ـمونم، حق دارم سر این وقتا نخوامش!
یادِ اولین مشاوری که رفتم پیشش، اون َم درست چند ماه بعدِ عقدمون، افتادم ...
بهش گفتم خنده ـهاشُ دوس ندارم!
گفت: بگو یجور دیگه بخنده!!
گفتم: وقتی حرف میزنیم کلافه میشم، حرفاشُ دوس ندارم!
گفت: بگو زیاد حرف نزنه! با یکی دیگه حرفاتُ بزن! یه دوستِ صمیمی!
گفتم: رانندگیشُ بیزارم! یه عاملِ اصلیِ دعوامونه!
گفت: خودت جای اون رانندگی کن
برا همه مشکلاتم راهکار داد ...
در واقع قشنگ تمامِ صورت مسئله ـها رُ برام پاک کرد که خیالم راحت شه :)
ولی حقیقتاً خودش یکمی مریض نبود؟؟؟
شایدم از نظرش پیدا کردنِ همچین مردی اونقد سخت بوده، که به کنار اومدن با همه یِ اینا می ارزیده!!
چون خیلیای دیگه هم همین فکرُ می ـکنن!
یه ـبار که خاله ـم اومد و زورش بهم رسید بتونه ازم حرف بکشه هم یه همچین راهکارایی بهم داد!
(اینجا خلاصه ـشُ تعریف کرده بودم)
از هرچی ـش که اسم بُردم و گفتم بدم میاد یا دلمُ میزنه؛ گفت اون لحظه نگاش نکن! یا بهش فکر نکن!
گفتم کلاً دوسش ندارم!
گفت بهتر که تو دوسش نداری، یا کمتر دوسش داری! مهم اینه که اون هرکاری بخاطرت میکنه! وقتی مردی بیشتر دوسِت داشته باشه، هرچی بگی گوش میده! اصن همین که با این همه تلخیات ولت نمیکنه بره، خوبه!! اینجوری از ترسِ از دست دادنِ تو ام که شده، سعی میکنه اشتباه نکنه! تا قله یِ قاف َم که بری دنبالت میاد ...
آره شاید این خیلی خوب باشه
برا کسی که میخواد یه زندگیِ معمولی داشته باشه!
فک کردم شاید من َم بتونم با همین خوش باشم!
ولی نتونستم!
من آجرِ اولِ رابطه ـمُ ندارم!!
هرچی َم واسه خودم پُل و دیوار و پله بسازم
تا بخوام روش پا بذارم که یه قدم برم جلو، همه ـش فرو می ـریزه!
چون زیرش خالیه!!
من اگه مَردم یه ذره خوبیاش کم شه، می ـتونم به راحتیِ آبِ خوردن ولش کنم!
اگه مریض شه، ضعف نمی ـکنم براش!
به خاطرش حاضر نیستم به خودم سختی بدم!
من جونم به جونش بند نیست!
تو هر کاری اولویتم نیست!
اولین و مهم ـترین آدمِ زندگیم نیست!
فقط به خوبیاش مدیون میشم که خوبی میکنم!!
با عطوفتاشه که مهربون میشم و نرمی میکنم!
این برا آدم معمولیایی که دنبال عشق نیستن، اوج خوشبختیه !!!
ولی من غلامِ حلقه به گوش نمیخواستم!
من با اینکه یه نفر یه طرفه برام همه کاری بکنه!
پول و خونه و ماشین به پام بریزه!
زمینِ زیر پامُ فرش کنه!
حتی عشق به جونم بپاشه، حالم خوب نمیشه!
فقط دوست داشته شدن برام کافی نیست!
من عذاب میکشم اگه نتونم دوست داشته باشم!
من همه ـچیشُ دو طرفه میخوام!
نمیخوام فقط در ازای خوب بودنش بهش خوبی کنم!
همیشه به این راضی شدم، چون این راه آسون ـتره ـس!
سختی نداره!
ولی حالا فهمیدم برا من حسرت داره ...
حسرتِ لحظه ـهایِ دو نفره یِ عاشقانه!
حسرتِ وقتایی که بدونِ هیچ دلیلی حالت کنارش خوبه!
حسرتِ وقتی که وسطِ دعوا اخم کنه، یهو وا بری جلوش، نتونی قربونش نری!
حسرتِ نگا کردن به هم و الکی خندیدن ـآ
حسرتِ تا صبح چرت و پرت گفتن و همُ فهمیدن ـآ
حسرتِ لذتِ همُ شنیدن ـآ
حسرتِ نگاه ـآیِ عاشقانه رد و بدل کردن ـآ
حسرتِ محوِ نگاه کردن بهش شدن ـآ
حسرتِ غیر خودم به یکی دیگه فکر کردن ـآ ...
چند روز بود داشتم فک میکردم باید با خودش مطرح کنم این حرفامُ یا نه؟!
دیشب از "حرفایِ همدیگه رُ نفهمیدن ـمون" شروع کردم!
خب واقعاً ما هرکدوم به موضوعات متفاوتی علاقه ـمندیم که صحبت درموردش اون یکی رُ کلافه میکنه!
واسه همین دلیلی برا هم ـصحبت شدن با هم نداریم!
اما دیشب که حرفشُ زدم!
داشت براش راهکار میداد ...
حرفِ بچه نخواستنُ پیش کشیدم!
برا اون َم دست به دامنِ منطق می ـشد ...
هی من گفتم و هی راه حل جلو پام گذاشت !!
دلم نمی اومد ... ولی یه جا بهش گفتم من اصن فک میکنم مشکلِ ما یه ریشه یِ عمیق داشته باشه!
قبلاً خیلی سعی کرده بودم غیرمستقیم بهش بگم
اصن اگه دقت می ـکرد، تمامِ این مدت مکالمه ـهامون درمورد "دوست داشتن" بود
(من صورتی، او آبی)
- اگه با یکی زندگی میکردی که دوسش نداشتی چیکار میکردی؟
+ یه کاری میکردم اون َم منو دوس نداشته باشه، تموم شه
- اگه خیلی دوسِت داشت و همه ـش بهت خوبی میکرد چی؟
+ خب من َم دوسش می ـداشتم
- اگه نمی ـتونستی؟
+ می ـتونستم! من صفر و صدی نیستم! اگه یکی بهم خوبی کنه چرا نتونم دوسش داشته باشم؟
(تویِ دلم: من َم فکر میکردم بتونم)
- حالا اگه تو اونُ دوس داشتی، اون نداشت چی؟
+ اون دیگه مشکلِ خودشه :دی من که دوسش داشتم. حالم خوب بود!
- یعنی برات مهم نبود اگه دوسِت نداشت؟
+ اگه اذیتم نمیکرد و نمیفهمیدم نه!
- مثلاً شاید گاهی تظاهر میکرد دوسِت داره که نفهمی دلت بشکنه
...
- به نظرت من دوسِت دارم؟
+ نمیدونم! به نظرم شاید نداری، تظاهر میکنی که داری!
...
با همه ی اینا، انگار هنوز مجبور بودم مستقیم ـتر بهش بگم!
می ـفهمیدم که دلش میخواد خودشُ بزنه به نشنیدن ... به انکار کردن ...
دیشب بهش گفتم من فک میکنم دوسِت نداشته باشم!
یکم حرف زد و از خوبیاش و هرکار میتونسته کرده ـهاش گفت ...
گفتم میدونم! دیدم... من َم خواستم! ولی نتونستم ...
دنبالِ این بود بدونه چی میخوام ازش؟ چیکار کنه که دلم براش بتپه!؟
ساکت موندم ... خودم َم نمی ـدونستم!
ساکت شد ...
تو سکوت قدمامونُ شمردیم ...
فهمیدم اشکاشُ پاک می ـکنه ...
به روبروم زل زدم ... به آسمون ...
ساکت موندیم ...
دستمُ گرفت!
هیچی نگفتم ...
همه ـچیُ فراموش کرد!
حرف زد ...
برام خوراکی خرید ...
تو راه سوسک دیدم، جیغ زدم! دعوام نکرد! با لبخند نگام کرد! از سر راهم کنارش زد!
بهم حسِ امنیت داد ...
و من تا تهش به گرهِ دستایی نگاه کردم
که فقط اون بود که نگهش داشته بود!
درست مثِ رابطه ـمون!
که یه طرفه نگهش داشته و
کافیه نخواد ... کافیه دستاشُ باز کنه ... کافیه رها کنه!
تا همه ـچیز تموم شه ......
اما اون محکم ـتر از همیشه دست گرمشُ تو دستِ بازِ سردِ من قفل کرده بود!!
خوشرو شده بود!
با تمومِ سردی و فاصله ـم، منُ مهربون می ـدید!
بهم میگفت تو مثِ یه تیکه جواهرِ باارزشی!
ازم می ـپرسید چرا روز به روز داری خوشگل ـتر میشی؟
با نگاش بهم لبخند میزد...
قبلِ خواب سوال کردم: فک میکنی اینجوری میتونی این رابطه رُ ادامه بدی؟
جوابش این بود که میخواد و میتونیم ترمیمش کنیم ...
ولی ... تهِ اون قدم زدنامون ... آخرین چیزی که بهش رسیده بودیم ... این بود:
به نظرت من هیچوقت دوسِت داشتم؟ +نه!
از اولش هیچوقت نداشتم؟؟ +کامل نه!