آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


تاوانِ عــــشق !

سوپراااایز! :))

بازم به همین زودی من! :دی

این چند روز دارم همه نبودنامُ جبران میکنم! حواستون هست؟ :دی

خودم َم بشینم از این وبلاگ ـبازیام لذت ببرم

که هفته ی دیگه رفتم که برم و

دیگه خبری از این نوشتن ـآ نیست!

کرمانُ عرض میکنم ـآ !

رفتنِ خاص دیگه ای مد نظرم نیست فعلاً !!

هنوز نمیدونم بریم کرمان، من می ـمونم؟ یا برمی ـگردم؟!

به مشورتِ شدید احتیاج دارم!

به کسی که از بیرون بتونه همه ـچیُ ببینه

در عینِ حال منُ هم درک کنه!

بفهمه چی میگم!

بعد کمکم کنه و نشونم بده که راه بهتره کدومه!

نه که برا هر کسِ دیگه ای جای من بود!

فقط برا خودِ من! برا مهلا کدومه؟

خودم تا یه جاهاییشُ خوب پیش رفتم!

یکم از دفعه ـهای قبل جلوترم!

بیشتر دستمه چند چندیِ قضیه!

ولی بازم به یه تأییدِ درست و حسابی احتیاج دارم!

انگار یه نامه نوشته باشم که خودم میدونم صحت و سُقمشُ !

ولی نامه ـهه هنوز به یه مُهر احتیاج داره که برا خودم َم بشه "مدرک"!

مدرکی که اگه دو روز دیگه یکی از اعضای شهرم بلند شد و بر علیهِ تصمیمم ادعا کرد!

بهش نشون بدم بگم ببین! تو اگه یادت رفته، این هست که همه ـچیُ ثابت کنه!

ثابت کنه اشتباه نکردم!

با بچگی و خامی و نسنجیده عمل نکردم!!

راستش دیشب که از کرج برمیگشتیم با هم حرف زدیم!

گاهی گفت و گو بود و گاهی یچیزی شبیهِ جر و بحث!

باقیشُ هم بردیم تو پارکِ دمِ خونه ـمون، باهاش قدم زدیم ...

تا فیصله ـش بدیم

تموم که شد، من یه چیزیُ خوب فهمیدم !

حسِ همه یِ اون وقتایی که تصمیم گرفته بودم برگردم رُ یادم اومد!

یادم اومد هربار اینجای کار که می ـرسید

من چشمامُ می ـبستم و

صورت مسئله رُ پاک می ـکردم

اما این ـبار چشمامُ باز نگه داشته بودم!

باز نگه ـداشته بودم ببینم چی سرِ احساسم میاد!

و دیدم!

مردیُ دیدم که هر بار با رسیدن سرِ این دوراهی

تمامِ احساس و ترسشُ یه جا جمع کرده

و به بهترینِ بهترینِ خودش تبدیل شده!

دختریُ دیدم که میخواد همچین مردی رُ !

اما هیچوقت نتونسته و نمی تونه عاشقش باشه!

دلم می ـسوزه ...

حقیقتاً دلم برا خودم می ـسوزه ...

دیشب که حرف می ـزدیم دیدم برا هر مشکلی می ـتونیم یه راهکار پیدا کنیم!

این مرد حاضره برا برطرف کردنِ هر کم و کسریش تا جایی که میتونه تلاش کنه

هر روز به چشش زیباتر و دوس ـداشتنی ـتر میام!

فقط چون منُ واقعی و عمیق دوس داره

ولی من اونقدر توانمند نبودم که عشقشُ تو دلم بکارم!!

زندگیمُ دوس دارم ... نمیگم ندارم!

می‌ ـبینم خوبیاشُ

می ـ‌فهمم تلاشش رُ

می‌ ـدونم عشقش رُ

اگه دوس نداشتم ۵ سال نمی ـ‌موندم!

جون نمی ـ‌کندم که بتونم!

می‌ ـخوام همچین مردی رُ

اما نمی ـ‌تونم نگهش دارم

چون دلی دوسش ندارم ...

خوبیاشُ دوس دارم فقط!

وقتی اینجوری سرِ این دوراهیه عاشقیش اوج می ـگیره دوس دارم فقط!

ولی اون َم آدمه !

همیشه یِ خدا که نمی ـتونه این بمونه ...

لحظه ـهایِ تلخی داره، بداخلاقی داره، خستگی داره!

و منی که فقط بخاطرِ خوبیاش می ـمونم، حق دارم سر این وقتا نخوامش!

یادِ اولین مشاوری که رفتم پیشش، اون َم درست چند ماه بعدِ عقدمون، افتادم ...

بهش گفتم خنده ـهاشُ دوس ندارم!

گفت: بگو یجور دیگه بخنده!!

گفتم: وقتی حرف میزنیم کلافه میشم، حرفاشُ دوس ندارم!

گفت: بگو زیاد حرف نزنه! با یکی دیگه حرفاتُ بزن! یه دوستِ صمیمی!

گفتم: رانندگیشُ بیزارم! یه عاملِ اصلیِ دعوامونه!

گفت: خودت جای اون رانندگی کن

برا همه مشکلاتم راهکار داد ...

در واقع قشنگ تمامِ صورت مسئله ـها رُ برام پاک کرد که خیالم راحت شه :)

ولی حقیقتاً خودش یکمی مریض نبود؟؟؟

شایدم از نظرش پیدا کردنِ همچین مردی اونقد سخت بوده، که به کنار اومدن با همه یِ اینا می ارزیده!!

چون خیلیای دیگه هم همین فکرُ می ـکنن!

یه ـبار که خاله ـم اومد و زورش بهم رسید بتونه ازم حرف بکشه هم یه همچین راهکارایی بهم داد!

(اینجا خلاصه ـشُ تعریف کرده بودم)

از هرچی ـش که اسم بُردم و گفتم بدم میاد یا دلمُ میزنه؛ گفت اون لحظه نگاش نکن! یا بهش فکر نکن!

گفتم کلاً دوسش ندارم!

گفت بهتر که تو دوسش نداری، یا کمتر دوسش داری! مهم اینه که اون هرکاری بخاطرت میکنه! وقتی مردی بیشتر دوسِت داشته باشه، هرچی بگی گوش میده! اصن همین که با این همه تلخیات ولت نمیکنه بره، خوبه!! اینجوری از ترسِ از دست دادنِ تو ام که شده، سعی میکنه اشتباه نکنه! تا قله یِ قاف َم که بری دنبالت میاد ...

آره شاید این خیلی خوب باشه

برا کسی که میخواد یه زندگیِ معمولی داشته باشه!

فک کردم شاید من َم بتونم با همین خوش باشم!

ولی نتونستم!

من آجرِ اولِ رابطه ـمُ ندارم!!

هرچی َم واسه خودم پُل و دیوار و پله بسازم

تا بخوام روش پا بذارم که یه قدم برم جلو، همه ـش فرو می ـریزه!

چون زیرش خالیه!!

من اگه مَردم یه ذره خوبیاش کم شه، می ـتونم به راحتیِ آبِ خوردن ولش کنم!

اگه مریض شه، ضعف نمی ـکنم براش!

به خاطرش حاضر نیستم به خودم سختی بدم!

من جونم به جونش بند نیست!

تو هر کاری اولویتم نیست!

اولین و مهم ـترین آدمِ زندگیم نیست!

فقط به خوبیاش مدیون میشم که خوبی میکنم!!

با عطوفتاشه که مهربون میشم و نرمی میکنم!

این برا آدم معمولیایی که دنبال عشق نیستن، اوج خوشبختیه !!!

ولی من غلامِ حلقه به گوش نمیخواستم!

من با اینکه یه نفر یه طرفه برام همه کاری بکنه!

پول و خونه و ماشین به پام بریزه!

زمینِ زیر پامُ فرش کنه!

حتی عشق به جونم بپاشه، حالم خوب نمیشه!

فقط دوست داشته شدن برام کافی نیست!

من عذاب میکشم اگه نتونم دوست داشته باشم!

من همه ـچیشُ دو طرفه میخوام!

نمیخوام فقط در ازای خوب بودنش بهش خوبی کنم!

همیشه به این راضی شدم، چون این راه آسون ـتره ـس!

سختی نداره!

ولی حالا فهمیدم برا من حسرت داره ...

حسرتِ لحظه ـهایِ دو نفره یِ عاشقانه!

حسرتِ وقتایی که بدونِ هیچ دلیلی حالت کنارش خوبه!

حسرتِ وقتی که وسطِ دعوا اخم کنه، یهو وا بری جلوش، نتونی قربونش نری!

حسرتِ نگا کردن به هم و الکی خندیدن ـآ

حسرتِ تا صبح چرت و پرت گفتن و همُ فهمیدن ـآ

حسرتِ لذتِ همُ شنیدن ـآ

حسرتِ نگاه ـآیِ عاشقانه رد و بدل کردن ـآ

حسرتِ محوِ نگاه کردن بهش شدن ـآ

حسرتِ غیر خودم به یکی دیگه فکر کردن ـآ ...

چند روز بود داشتم فک میکردم باید با خودش مطرح کنم این حرفامُ یا نه؟!

دیشب از "حرفایِ همدیگه رُ نفهمیدن ـمون" شروع کردم!

خب واقعاً ما هرکدوم به موضوعات متفاوتی علاقه ـمندیم که صحبت درموردش اون یکی رُ کلافه میکنه!

واسه همین دلیلی برا هم ـصحبت شدن با هم نداریم!

اما دیشب که حرفشُ زدم!

داشت براش راهکار میداد ...

حرفِ بچه نخواستنُ پیش کشیدم!

برا اون َم دست به دامنِ منطق می ـشد ...

هی من گفتم و هی راه حل جلو پام گذاشت !!

دلم نمی اومد ... ولی یه جا بهش گفتم من اصن فک میکنم مشکلِ ما یه ریشه یِ عمیق داشته باشه!

قبلاً خیلی سعی کرده بودم غیرمستقیم بهش بگم

اصن اگه دقت می ـکرد، تمامِ این مدت مکالمه ـهامون درمورد "دوست داشتن" بود

(من صورتی، او آبی)

- اگه با یکی زندگی میکردی که دوسش نداشتی چیکار میکردی؟

+ یه کاری میکردم اون َم منو دوس نداشته باشه، تموم شه

- اگه خیلی دوسِت داشت و همه ـش بهت خوبی میکرد چی؟

+ خب من َم دوسش می ـداشتم

- اگه نمی ـتونستی؟

+ می ـتونستم! من صفر و صدی نیستم! اگه یکی بهم خوبی کنه چرا نتونم دوسش داشته باشم؟

(تویِ دلم: من َم فکر میکردم بتونم)

- حالا اگه تو اونُ دوس داشتی، اون نداشت چی؟

+ اون دیگه مشکلِ خودشه :دی من که دوسش داشتم. حالم خوب بود!

- یعنی برات مهم نبود اگه دوسِت نداشت؟

+ اگه اذیتم نمیکرد و نمیفهمیدم نه!

- مثلاً شاید گاهی تظاهر میکرد دوسِت داره که نفهمی دلت بشکنه

...

- به نظرت من دوسِت دارم؟

+ نمیدونم! به نظرم شاید نداری، تظاهر میکنی که داری!

...

با همه ی اینا، انگار هنوز مجبور بودم مستقیم ـتر بهش بگم!

می ـفهمیدم که دلش میخواد خودشُ بزنه به نشنیدن ... به انکار کردن ...

دیشب بهش گفتم من فک میکنم دوسِت نداشته باشم!

یکم حرف زد و از خوبیاش و هرکار میتونسته کرده ـهاش گفت ...

گفتم میدونم! دیدم... من َم خواستم! ولی نتونستم ...

دنبالِ این بود بدونه چی میخوام ازش؟ چیکار کنه که دلم براش بتپه!؟

ساکت موندم ... خودم َم نمی ـدونستم!

ساکت شد ...

تو سکوت قدمامونُ شمردیم ...

فهمیدم اشکاشُ پاک می ـکنه ...

به روبروم زل زدم ... به آسمون ...

ساکت موندیم ...

دستمُ گرفت!

هیچی نگفتم ...

همه ـچیُ فراموش کرد!

حرف زد ...

برام خوراکی خرید ...

تو راه سوسک دیدم، جیغ زدم! دعوام نکرد! با لبخند نگام کرد! از سر راهم کنارش زد!

بهم حسِ امنیت داد ...

و من تا تهش به گرهِ دستایی نگاه کردم

که فقط اون بود که نگهش داشته بود!

درست مثِ رابطه ـمون!

که یه طرفه نگهش داشته و

کافیه نخواد ... کافیه دستاشُ باز کنه ... کافیه رها کنه!

تا همه ـچیز تموم شه ......

اما اون محکم ـتر از همیشه دست گرمشُ تو دستِ بازِ سردِ من قفل کرده بود!!

خوشرو شده بود!

با تمومِ سردی و فاصله ـم، منُ مهربون می ـدید!

بهم میگفت تو مثِ یه تیکه جواهرِ باارزشی!

ازم می ـپرسید چرا روز به روز داری خوشگل ـتر میشی؟

با نگاش بهم لبخند میزد...

قبلِ خواب سوال کردم: فک میکنی اینجوری میتونی این رابطه رُ ادامه بدی؟

جوابش این بود که میخواد و میتونیم ترمیمش کنیم ...

ولی ... تهِ اون قدم زدنامون ... آخرین چیزی که بهش رسیده بودیم ... این بود:

به نظرت من هیچوقت دوسِت داشتم؟ +نه!

از اولش هیچوقت نداشتم؟؟ +کامل نه!

سکوت میکنم... :(

... :(

:( نمیدونم چی بگم

چه دوراهیه سختیه

 

 

هــــــعی :( ...
سخته واقعاً !

مهلا من نمی فهمم قضیه این کلمات ( آدم معمولی ها یا زندگی معمولی ها )و ... رو یعنی راستش خوشم نمیاد! با این کلمات و این تلقین ها واقعا باورت میشه که تو با بقیه فرق داری! دنیات با بقیه فرق داره! در صورتی که بنظرم اینجور نیس!

بنظرم اون کسی که از اول دوستی و رابطه سردرگم و مستاصل بوده تو بودی و خب نه با خودت نه با مهرداد نه با اطرافیانت روراست نبودی و نتیجه ش الان شده این

راستش دلم برای مهرداد قصه سوخت 😕 دلم خواست مهردادم وبلاگ داشت و مینوشت تا ببینیم نگاه اون به این رابطه و زندگی به تو چطوره

ولی از طرفی ام تو یجوری مستاصلی که برای توام ناراحت میشم

امیدوارم بتونی از این همه سردرگمی بلاتکلیفی بیرون بیای 🙏

 

شاید منظورم بیشتر آدم بزرگاس!
یا همه آدمایی که حداقل 60 درصدِ جمعیتُ شامل میشن
که یه سری علایق و سلایق و معیارهای مشترک دارن
کنکور براشون مهمه ... پول براشون مهمه ... حرف دیگران براشون مهمه ...
و خیلی چیزای دیگه که من هیچوقت تو دنیای خودم مهم ندیدمشون!!
هیچ آدمی مثِ دیگری نیست! همه با هم متفاوتن!
ولی من واقعاً دنیا و خواسته ـهای خودمُ مثِ بقیه نمی ـبینم!
آدم شبیهِ خودم دیدم ـآ! نمیگم خاصم و طرز فکرم خاصه!
اما همراهِ موجِ عامه یِ مردم َم شنا نمی ـکنم! یا حداقل دوس ندارم که شنا کنم!!

نمیدونم ... آره شاید از اول با خودم َم روراست نبودم که تهش شد این!
شاید خودم َم نتونستم خودمُ بفهمم!!!

مهردادِ قصه؟
خب احتمالاً نگاهش اینه که: من اِنقد این بشرُ دوسش دارم! انقد همه ـچیمُ براش گذاشتم! همه ـکار براش کردم!
هرچی گفت قبول کردم! تا این اندازه عوض شدم! چرا هنوز بهم بی مهره؟! چرا این همه آزارم میده؟! چشه آخه؟؟

امیدوارم آرزو ...
ممنونم :***

میدونی تا اومدم باهات ارتباط بگیرم من ک چیزی نمیدونم ولی تجربه هامو بهت بگم برادر عزیز 34 سالم فودت شد انقد حالم بده  ک دستام از نوشتن قاصره. ولی یکم بهتر شدم میام باهات حرف میزنم. توام فعلا تصمیم جدی نگیر. طلاق راه آخره. اونم وقتی یار یا او یا مهندس انقد عاشقته بزار ی روز اگه خاستی بری دینی ب زندگیت ندا‌‌‌شته باشی.. بدون مبارزه نری کنار.همین روند و ادامه بده و اصلا ناراحت نباش رابطتون سرده من عاشق دوست پسرمم ولی گاهی میشد انقد ازش متنفر میشدم ک از ی راه دیگه میرفتم سر کار ک نبینمش یا نیاد جلوم. زندگی اون قصر صورتی ای ک ما فکر می‌کنیم نیست. عزیزم ی سوال شخصی میپرسم. دوس نداشتی جواب نده. همسرت چند سالشه؟ اختلاف سنیتون چقده؟ چاق و لاغره زیادی؟ کم موعه؟ آخه چون گفتی ظاهر بینی دوس داشتم بدونم تا چه حده و سنم واسه جدایی خ مهم بود من 23 سالگی طلاق گرفتمولی عملا از 22سالگی خونه بابام بودم

ای وای! ای وای!!!! :(
خدا صبر بده واقعاً ...
نمیدونم چی بگم! فقط میدونم خیلی غم بزرگ و سختیه :(
من هنوز بدنم سسته از شنیدنش و چیزی به ذهنم نمیرسه تایپ کنم :((
فقط امیدوارم خدا خودش صبر و تحملشُ بهتون بده که بتونید کنار بیاید ...
و خیلی ممنونتم عزیزم که تو این موقعیت اومدی و برام کامنت گذاشتی!!!
اتفاقاً تو دلم داشتم سراغتُ میگرفتم که کاش میتونستم باهات حرف بزنم، چون بالاخره موقعیت ـها و تجربه ـهای مشابهی داشتیم ... بهتر میتونیم همُ بفهمیم یا راهنمایی کنیم

میدونی الان هم رفتن منُ می ـترسونه، هم بیشتر از این موندن!!!!
و حقیقتاً نمیدونم کدومش درسته یا برام بهتره؟!

من متولدِ 70 ـَم، او 66 ...
میدونی ظاهرش اصلاً بد نیست! نه چاقه، نه لاغر مردنی! نه قدکوتاهه نه خیلی خیلی بلند!
کم مو و کچل َم نیست!
ولی چهره ـش جوریه که من اولین بار عکسشُ دیدم اصن وا رفتم! هیچ خوشم نیومد!!
الان هزار برابر بهتر و جذاب ـتر شده!
ولی من هنوز لب و دهنشُ دوس ندارم ... صداشُ دوس ندارم ... حرف زدنشُ دوس ندارم ... بدنشُ دوس ندارم ... خنده ـهاشُ دوس ندارم ... راه رفتنشُ ... اداهاشُ ...
:(( نمیدونم! شاید مریضم!!!
آره، من َم یکی از چیزایی که بخاطرش از جدایی می ـترسم، سنم ـه

سلام مهلا این بار حس کردم باید برات برای بار اول بعد خاموش خوندنا کامنت بذارم

من مثل تو فکر می کردم و تجربه ش کردم ولی بعد یه مدت دیگه از این خبرا نیست

کدوم دو نفر عاشقی رو دیدی که به هم وسط دعوا اخم کنن و بعد یکیشون بخنده ؟ 

کدوم دو نفر تو زندگی تا صبح چرت و پرت میگن ؟ و به هم نگاه های خیره می کنن ؟ 

تو رابطه ی دوستی نداشتی، شاید اگه داشتی اینارو تجربه می کردی تازه اگر طرفت خیلی بلد بود 

این اشتباهه 

اما ادامه دادنت هم اشتباهه چون به مرور صبر اون کم میشه و اونم دلزده میشه 

سلام عزیزم ... ممنونم از کامنتت ^_^

آره شایدم درست میگی! اون وقتی که آدما برا هم تکراری و عادی میشن ـه که مهمه!
حالا من منظورم دعواهای جدی و مهم نبود!
وسطِ همون بگو مگوهای ساده!!
نمیدونم! فک میکنم وقتی آدم با دوستِ صمیمیش میتونه اینجوری باشه! چرا با عشقش نتونه؟!
عشقی که باید از هر دوستی، دوست ـتر باشه برات!!

یه وقتایی از هر زاویه ای که به رابطه ـمون نگاه میکنم، به این نتیجه میرسم که ادامه دادنش واقعاً اشتباهه و فقط دارم کشش میدم بیخودی!!!

سلام عزیزم.

من از مدت ها قبل دلم میخواست پستات ُ بخونم،آخه کامنت هات ُ تو وب آرزو و وب ِ شادی دیده بودم.

خلاصه دیدم رمزی پست میذاری و خیلی محدود و با احتیاط رمز میدی واسه همین ازت رمز نگرفتم.

چون نمیشناسی منو.

چند روز پیش که اتفاقی اومدم وبت دیدم که بی رمز مینویسی کلی خوشحال شدم که میتونم بخونمت...

با خوندن چند تا پست و کامنتای این پستت دلم میخواد باهات حرف بزنم.

ببین اونجا که میگی عکسش ُ دیدی وآ رفتی رو من درک میکنم.

من خودم پارسال اولین بار یه آقایی رو دیدم اونم با فاصله ی چند متری،خب زوم نبودم رو چهرش،و خیلی گذرا بود نگاهم بهش،شیفته ی برخوردش شدم همون تایم ِ کوتاه.

بعد این آقا دو سه ماه بعد به واسطه ی یه خانمی ازم خواست آشنا شیم با هم..

بعد من به واسطه ی برخورد اولیه ای که باهاش داشتم فکر میکردم کی حالا سمتم اومده و کلی ذوق داشتم.

تا اینکه تو تلگرام بهم پی ام داد...

منم سریع عکساشو چک کردم...

وااااااای وا رفتم یعنی...

فهمیدم یه جورایی دور نماش خوب بوده...

خدامنو ببخشه...

هم موهای کم پشتی داشت،بینی دراز و کجی داشت،قد کوتاهی داشت...

بعد من با خودم گفتم اشکالی نداره بذار حالا با هم یه تایمی آشنا شیم شاید بهش علاقه مند شم...

اخلاق جالبی نداشت، به شدت زورگو و مستبد و خودرای بود..

بد دهن و کینه ای بود...

ولی من اونقدر تو رابطه ی قبلیم دروغ و نکبت دیده بودم که صداقت و چشم پاکی ِ این آقا واسه من شده بود ملاک.

از همه ی خواسته هام کنار کشیدم که اونی بشم که اون میخواد...

کاملا مطیع.

یه روز به خودم نگاه کردم دیدم این دیگه من نیستم.

من دختر ِ تو سری خوری نبودم هیچ وقت، من دختری نبودم حرف زور بشنوم و سکوت کنم، من ظاهر برام مهم بود، چرا با خودم این همه غریبه شدم الان؟؟؟

بعد خواست بیاد خواستگاری.

با اینکه موقعیت شغلی و مالی ِ خیلی خوبی داشت ولی ترسیدم خونوادم ظاهرش رو ببینن تعجب کنن...

چون همیشه بهشون گفته بودم قد برام مهمه چهره برام مهمه.

یه روزی یادمه بیرون بودیم، از ماشین پیاده شد بره ATM یه واریزی انجام بده، اونقدر قدش تو ذوقم زد که رومو برگردوندم که نبینمش فقط.

موهای سرش که داشت کچل میشد رسماً ...

بعد این آقا اونقدر اعتماد به نفس داشت که نگم برات...

روز آخر سر یه بحث ِ ساده مثل همیشه دست ِ پیش ُ گرفت، منم بدون هیچ توهینی بهش ازش خواستم دلیل رفتارشو توضیح بده، چیکار کرد؟ هر چی از دهنش دراومد بهم گفت و زدو بلاکم کرد از همه جا:D

آیییییییییی زورررررررم گررررررفت چقدرررررررر.

اونقدر من به این بشر اعتماد به نفس داده بودم که خودشو پادشاه عالم می دونست.

خلاصه همه ی اینارو گفتم که بگم اگه همون روز اول قیافه ی طرف به دلت نشینه بعید می دونم که به چشمت زیبا بیاد حتی اگه اخلاق خوبی داشته باشه...

من گاهی که تلفنی باهاش حرف میزدم با اینکه صدای قشنگی داشت ولی یاده چهره و قدش  که میوفتادم یه جوری میشدم...

فقط خداروشکر از زندگیم رفت خودش.

سلام خانومی
عزیزم ^_^ اگه دوستِ آرزو بودی که حتماً رمزمُ میدادم!!
آره یه سال شده که دیگه رمزی نمی ـنویسم ... پس خدارُشکر گذاشتمش کنار! :دی

نمیدونم چرا از همین یه کامنت احساس کردم خیلی شبیهِ منی!
از اون درخواستِ رمز نکردن، تا دقت نکردن به چهره یِ یه غریبه و بعدشم که باقیِ باورها ...
واقعاً چرا ماها با خودمون اینجوری میکنیم!؟
من َم زیاد شنیده بودم و تو گوشم خونده شده بود که چهره تکراری میشه!
اگه بخوام راستشُ بگم اولین بار که عکسشُ دیدم حتی بدم اومد!
ولی درحالیکه یکی از چیزایی که برام مهم بود، دقیقاً همین ظاهر بود! گفتم عاقلانه نیست فقط بخاطرِ چهره ـش ردش کنم و باقیِ خصلت ـهایِ خوبشُ نادیده بگیرم!!!
تهش این شد که من در بهترین حالت و در خوشروترین موقعیتش، خنثی میشم و یکمی برام کمرنگ میشه چهره و ظاهرش
ولی کافیه کوچیکترین اتفاقی بیفته! یا از جزئی ـترین رفتارش ناراحت شم!
قشنگ اون حسِ بدم نسبت به ظاهرش برام بولد میشه!!!
میخواست صورتشُ جراحی کنه ... فک کردم این شاید حسِ منُ هم نسبت بهش بهتر کنه
ولی دماغشُ که عمل کرد دیدم نه! تفاوتِ چندانی به حالِ من نداشت ...
من َم دقیقاً مثِ تو ... وقتی از ماشین پیاده میشه! گاهی اصلاً دوس ندارم نگاش کنم
مدلِ راه رفتنش َم حتی حس بدی بهم میده :(
دیگه اگه یکی دوتا اخلاقِ خیلی بد یا مشکلِ جدی داشت که به قطع تموم میکردم رابطه رُ ...

آره واقعاً خدارُشکر رفت خودش!!
دیگه تو خیلی داشتی مظلوم واقع میشدی تو اون رابطه!
من واقعاً اینجوریا دیگه مظلوم و فداکار نیستم!!
بلد نیستم انقد خوب باشم ...
شاید خدا قهرش بیاد!
ولی خیلی وقتا تو دلم میگم کاش یه بدیِ درست و حسابی داشت!
یا خودش ولم میکرد میرفت!! :(
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

**** ****** ** * ****** *** ******** ********* **** ** ***** **** **** **** **** ***** *** *** * *****

*** ***** ***** **** ** *** **** *** * *** **** **** ***

*** *** **** ** ***** ***** *** *** ***** *** *** ** ********* ****** **** ***** *** *** ** **** ***** ** **** *** ***** *** ******* ** ****** ****** **** ********** ***** *** ** ***

*** ** **** ** ***** ***** * **** **** ***** **** ** *** *** ********* ******** *** ** ** **** *** **** **** * ****** ** **** ***** *** **** ** *** *** *** *

*** ** **** **** * ******** **** **** **** *** **** **** ***** ** *** ***** **** ****** ******* ***** * **** *** *** *** * ** **** ** ********

بنظرم همین که طرف به دل بشینه خیییلی مهمه.اینکه میگن ظاهر مهم نیس و ... رو درک نمیکنم! درسته زیادی ظاهربین بودن خوب نیس ولی مهمه که ظاهر به دل بشینه.اولین چیزی که آدم از طرف میبینه ظاهرشه دیگه.پس مهمه

حالا اینکه تو الانم از دیدن مهرداد ذوق نمیکنی برات جذاب و دلربا نیس بده خب :(

لطفا اون قسمت اول کامنتمو ویرایش کن بعد تایید کن 🙈 فقط خواستم کمی باهات همدردی کرده باشم و بگم میفهمیم چی میگی ❤

عزیزم ^_____^
آرزو نمیدونم تا کجاشُ منظورت بود ویرایش کنم! :دی
خوبه؟ درسته همینقدر؟ :دی

میدونی خب من وقتی برا اولین بار دیدمش به بدیِ عکسش نبود!
ولی چجوری دیدمش؟
با مامان و بابام رفته بودیم، اومد سوار ماشین شد نشست جلو، من َم عقب!
بعدم رفتیم پارک، مامان و بابام دور شدن که ما راحت ـتر باشیم
حالا من از خجالت سرمُ بالا نمیاوردم!!
دیگه چه برسه بخوام نگاه کنم تو صورتش!!! :|
فقط یادمه دیده بودم یه کوچولو شکم داره، که از اون َم هیچ خوشم نیومده بود :/
کلاً از مردِ شکم ـدار بدم میومد!
حالا الان نسبتاً بهتره ... ولی یه ذره شکمُ همیشه داره!
بعد آرزو من َم ظاهر و چهره خیلی برام مهم نبود :(
خوشگل خوش ـتیپ دوس داشتم ...
و مهرداد اصلاً اهلِ تیپ ـزدن و خوشگل پوشیدن َم نیست!!
الان که با هزارتا آب شسته شده، چهره ـش صدبرابر از اوایلش بهتر شده! بخاطرِ گلِ روی من سعی میکنه زشت نپوشه
تازه به نصفِ اون ـچیزی که من میخواستم نزدیک شده!!
ولی بازم هیچوقت حسِ تهِ دلم به ظاهرش عاشقانه نبوده!
خوبیاشُ دوس داشتم ... ولی هرگزِ هرگز برا قیافه و دیدنش ذوق نکردم :((

مرسی عزیز دلم :**

من میترسم این وسط اون دلزده بشه که میشه و نباید بذاری حس و حال اون بمیره و ضربه بخوره و حتی تو این کشمکش ها به جایی برسی که تو بخوای زندگیتو و بفهمی اون دیگه نمیخواد

 

 ادم با دوستاش اینطوره درسته ولی همه ی دوستا اینجوری نیستن هستن ؟

مهرداد ادم خوبیه اوکی، ولی به دلت ننشسته و این دل نشستنه خیلللللی مهمه 

من از همه ی جوانب میگم که تصمیم بگیری

 

عشق در قالب زندگی دیگه اونجوری نیست مهلا اینو از من بشنو که تجربه کردم رابطه ی عاشقانه رو 

مردی که خسته میاد خونه و دیگه وقتی نیست تا صبح بگید و بخندید 

مردی که تورو کنارش داره و نیاز نیست نگران و بی قرار باشه 

مردی که تو جامعه ست و تو دیگه زنشی و برای اختلافات و دعواهاتون اونم عصبی میشه 

مردی که یواشکی ندارید چون کنار همید 

مردی که محبتش رو با کار کردن با اینکه تو براش داستان بخونی و خیالش از داشتنت راحته چون صدای تو میاد و در ارامش با گوشیش بازی می کنه ، با تامین زندگی، با همراهت بودن تو کرمان رفتنا، با محبت بیشتر بهت وقتی میترسه تو بری، با جرات تشکیل زندگی تو این جامعه، با تعهد بهت تو این جامعه، داره بهت نشون میده 

 

تو فقط تجربه نکردی اون شیرینی های و عاشقانه های دوستی و حتی سرگردونی های رابطه رو به خاطر دور بودناتون یهو پرت شدی تو زندگی 

 

و اینو بهت بگم مهلا الان یه همسری داری که برات ارزش قائله، خانواده ای که عروسشونی و زندگی ای که برای خودته و اینا ارزشمنده و کسی که از ، از دست دادنت میترسه

و بدون هر جایی یه نقصی هست، تحمل سختی با عشق راحت تره صد البته، اما خیلی ادما هستن که میگن اگر بر میگشتیم عقب منطقی انتخاب می کردیم  

 

مهلا من جات نیستم و احساساتمون یکی نیست فقط فکر می کنم اگر شاید جات بودم، به زندگیم نگاه می کردم و به اهدافی که دارم، و سعی می کردم یه جونی بدم بهش 

 

آره همینجوری پیش برم، میشه!
ولی بدیم اینه که گاهی میگم بهتر!
کاش خودش خسته شه ولم کنه بره :(

خب به نظرم مهمه یکیُ انتخاب کنی که بتونی اونقد باهاش صمیمی شی ...
از همون اول به خاطرِ خوبیاش انتخاب کردم
حالا وقتی خوبیاش خیلی زیاد میشه، ظاهرش کمرنگ میشه برام
و وقتی خوبیاش اُفت میکنه، ظاهرش به شدت تو چشمم میزنه ... که دلزده ـم میکنه ...

من روزی هزار بار به اینا فکر مکینم ...
ولی تهش میدونی دلم بهم چی میگه؟؟
که همه یِ این سختیا با عشق آسونتر میشه و اون شیرینا با عشق، شیرینتر و عمیق ـتر
فقط این بده که تضمینی وجود نداره اونی که عشق برام میاره، بتونه این همه خوبی و آرامش َم با خودش داشته باشه ...
وگرنه مثلاً مردی که خسته میاد خونه رُ با عشق راحت ـتر میشه دوسش داشت؟ یا راحت تره که بی عشق فقط تحملش کنی؟؟
من حرفم اینه که وقتی دوسش ندارم، نمی ـتونم تلخیاشُ به جون بخرم!
فقط تا وقتی خوبه میتونم آروم باشم کنارش!
نمیتونم دردا و غصه ـهاشُ ازش بگیرم! براش فداکاری کنم!
بخوام َم نمیتونم!!

به این نتیجه رسیدم که آدما دقیقاً همون چیزی که خودشون ندارنُ به دیگری توصیه میکنن یا برای زندگیِ بعدیشون میخوان ...
مثلاً به دختری که میخواد ازدواج کنه، هرکسی یه مهم ـترین از نظرِ خودشُ میگه...
من بهش میگم: با یکی ازدواج کن که از تهِ دل همُ دوس داشته باشید
دخترخاله ـم میگه: با اونی ازدواج کن که واقعاً دوسِت داشته باشه! خیلی ـها! نه کم!
یکی میگه درس ـخونده و فهمیده باشه!
یکی میگه دستش به دهنش برسه
یکی میگه خونواده ـش بخوانت
یکی میگه عصبانیتش غیرقابل کنترل نباشه
یکی میگه برات خرج کنه
و هرکسی دقیقاً همون چیزیُ مهم ـترین می ـبینه که کمبودشُ داشته ...

من 4 ساله دارم به زندگیم نگاه میکنم و میخوام بهش جون بدم! ولی نتونستم
هربار تهش رسیدم همینجا :(

خب قربونت برم ۴ ساله نتونستی و اگر مطمئنی که حال دلت خوب نیست و نشده پس برو پیش یه مشاور اگر نمیخوای بری تصمیمتو قاطع بگیر

اون مهری که منتظری کسی برات رو مدرکت نمیزنه مهلا، تو دنبال یه محرکی ولی محرکی نیست، اینجاست که باید مسئولیت انتخابتو به عهده بگیری و همیشه و همیشه با هر نتیجه ای خوب یا بد تنها خودت نتیجه ی تصمیمتو میچشی 

تو به خاطر خوبیاش انتخابش کردی چون دنبال ازدواج عاقلانه بودی؟ یا نه ؟

این که قدرت نه گفتن نداشتی اذیتت کرده مهلا

 

هدفت چیه از زندگی ؟ پیشرفت خودت و زندگیت در کنار یه همراه اروم و زندگی بی دغدغه ؟ 

یا انتظار برای پیدا کردن و تجربه کردن اون عشق ؟ 

 

مهلا یه دوست دارم چند ساله ارزو می کنه حتی شوهرش بمیره تا ازش خلاص بشه، یه ساله دیگه از هم جدا میخوابن 

پسره در هر حال میگه میخوامت و باز انکار می کنه دوست نداشته شدن رو 

دختره عین یه هم خونه باهاش رفتار می کنه و همینجوری ادامه داده و دنبال یه فرصت خوب بوده تا جدا بشه

الان ۳۷ سالش شده و بازم میگفت بعد عید جدا میشم همچنان نشده و همیشه میگه شجاعت نداشتم، کاش جوونتر بودم شجاعتش رو داشتم 

اون میگه ازدواج عاقلانه کردم ولی عشق رو تجربه نکردم 

میگه عاشقانه هام با دوست پسرام رو با این نداشتم 

این هرگز از دیدن من دیوونه نمیشد که بخواد رابطه داشته باشیم 

این هرگز بی هوا دستمو نگرفته ببرتم تو اتاق 

فقط بهم محبت کرده چون بلد نیست هیچی رو

موقع کادو دادن انگشتر و دستش میگیره میگه اینم کادوی تولدت 

حتی از یه جایی به بعد براش خیلی چیزا عادی شد دیگه دنبال چشایی گشت که ببینتش و من خیلی ناراحتشم 

این تجربه ی دوستم بود و میگفت کاش شوهرم فقیر بود ولی عشق بود

 

از اون طرف دوستم با عشقش ازدواج کرده و بچه ی ۷ ساله داره و زندگیشونم ارومه و معمولی ولی میگه اشتباه کردم 

 

در هر حال باید حال دلت خوب باشه مهلا

 

تازه فهمیدم این مدت واسه این چسبیدم به اینجا
چون این از خودم حرف کشیدنا
بعد گرفتنِ نظرات و از بیرون دیده شدنا، یجورایی داره بهم کمک میکنه ...
داره دیدمُ بازتر میکنه برا انتخابم ...
برا اینکه پا شم و خودم یکاری برا خودم انجام بدم
و دقیقاً تهش َم درست همونجوری که شما گفتی خودم مسئولِ انتخابم بمونم و گردن بگیرم!
چون این خودمم که قراره باهاش زندگی کنم ...
و بخاطرش از همه ـتون ممنونم :***
همه حرفا و همراهیاتون برام خوبه واقعاً ^__^

شاید اونجا که عکسشُ دیدم، هم خوبیاش قدرتِ نه گرفتنُ ازم گرفت ... هم ترسِ از دست دادنِ یه موردِ دیگه و دوباره شروعِ تنهایی ... هم ترسِ شکستنِ دلِ یه آدم صرفاً بخاطرِ چهره ـش درحالیکه خودش َم به شدت اعتماد بنفسِ پایینی داشت
یعنی همینجوریش داشت میگفت "من زشتم" دیگه من َم تا عکسشُ میدیدم میگفتم "بای" پسرِ مردم کمرش دولا میشد!
حالا َم نمیگم بخاطرِ اون بود ... ولی همه ی اینا با هم بود ...

هدفم ...
میدونی من هیچوقت آرزوی یه زندگیِ نرمال و روتین نداشتم!
بزرگترین خواسته ـم عشق و عاشقی بود همیشه
و الان فک میکنم بخوام این روندُ ادامه بدم، تو یه زندگیِ آروم و بی دغدغه ولی "بدونِ عشق" نمیتونم دووم بیارم و
یه کاری دست خودم و طرفم میدم!
یعنی عشق اگه تو زندگیم پیدا نشه! خودم َم نخوام، یه روزی میرسه که یه جا دیگه پیداش کنم و این بده!

وای من دقیقاً این دوستِ اولیتُ میفهمم! دقـــــیقاً !!
من َم دنبالِ یه دیوونه بودم ...
که خودم َم دیوونه ـش شم! :دی

خب اون دوستِ دومیت چرا عقیده داره اشتباه کرده؟

هیچ زندگی ای بی درد و بی دردسر نیست!
و هیچ زن و شوهری گل و بلبل تا آخرِ عمر کنارِ هم زندگی نمی ـکنن
همه ـجا دعوا هست ... همه ـجا تلخی هست ...
حالا تو بعضی زندگیا بیشتر ... تو بعضیا کمتر!
من میگم اون انگیزه ای که باعث شه دعواها رُ کمتر کنی و تلخیا رُ فراموش؛ باید باشه!
حالا چه بهتر اگه عشقی که انتخاب میکنی، بی عقلی و نفهمی قاطیش نباشه
که قرار باشه تا آخرِ عمر با هم بجنگید و عشقه کوفتتون شه!
الان منی که عاقلانه انتخاب کردم َم زندگیم بی جنگ و دعوا نیست!!
اتفاقاً بحث و جدل توش فراوونه ... و بدتر اینکه (حالا صرفاً از طرفِ من) اون عشقه برای ترمیم و ساختنش َم نیست
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan