Thursday 2 Ordibehesht 00
نمیدونم اینکه هِی کامنت میگیرم، بهم انرژی میده برا نوشتن؟!
یا واقعاً خودم صرفاً رو مودِ نوشتنم این چند روز؟!
شایدم هر دوش با هم این معجزه رُ باعث شده :))
خلاصه که در کمال تعجب من به 24 ساعت نکشیده، باز اینجام و نطقم باز شده :دی
ولی خب یه بدی َم داره!!
مثِ یه آدمِ بیکار می ـشینم پای وبلاگ
از کنارش َم جُم نمیخورم!!
بدتر از اون اینکه چند روزه غذا خوردنم افتضاح شده!!!
به معنای واقعی هیچی نمیخورم ...
یعنی قشنگ میرسم به اون حدی که سرم قیلی ویلی میره، چشام سیاهی می ـبینه
ولی باز پا نمیشم یه غذا بذارم دهنم!!
مامانم همیشه میگفت تو احساسِ گرسنگی نداری اصن!
راست َم میگه!
از ترس نیفتادنِ فشارم و نمردنم ـه که یچی میخورم! :|
یادمه بچه بودم، تلویزیون یه تیزر داشت، پسره غذا نمیخورد، نمیخورد، یهو یه صبح پا میشد می ـدید تبدیل به یه اسکلت شده که نمی ـتونه حرکت کنه! :|
عاغا من آآآآی از این می ـترسیدم! آآآآآآی می ـترسیدم که سرم بیاد!
به لطفِ ترسِ همون َم شد که زور زورکی یه وقتایی درست غذامُ میخوردم
وگرنه از اون بچه ـهای ننگِ بد غذا بودم
(نمیدونم همه این اصطلاحُ دارن یا نه؟! ولی ما تو کرمان به کسی که به شدت بدغذائه و هیچی درست نمیخوره میگیم "ننگ"! همینطور به کسی که خسیسه و حاضر نیست برا رفاه و تفریحِ خودش َم خرج کنه! :دی)
هنوزم جزو بد غذاهام ...
یعنی لیستِ غذاهایی که دوست ندارم و حاضرم از گرسنگی بمیرم ولی یه لقمه ـشونُ نخورم، حسابی بلند بالاس
ولی بخوام غذاهای مورد علاقه ـمُ بگم که با خوردنشون سیر نمیشم، یکی دو سه تا بیشتر نیستن :))
البته خب الان باز بهترم نسبت به چند سال پیش ...
یکم ذائقه یِ پذیرش غذام بهتر شده ...
اما امون از اینکه تنها باشم!
کلاً از اونام که خوردن تو جمع بهم مزه میده
مثلاً هرچی حمعیتِ دورِ سفره بیشتر باشه، مقدار غذایی که من میخورم َم بیشتر میشه
حالا تصور کنید تنها باشم چقد میخورم! :|
یه داییِ خوش ـخوراکِ نیمچه تپل دارم
چند وقت پیش ازم می ـپرسید "خوش به حالت! چیکار میکنی انقد لاغری؟"
گفتم: هیچی نمی ـخورم :|
خدایی بده ـها !!!
درسته هیچوقت چاقی رُ دوس نداشتم و همیشه با هیکلِ خودم حال میکنم، قربون صدقه خودم میرم!
ولی این غذا نخوردن ـه و همیشه ضعف داشتن ـه هم خیلی بده!
حالا نه که نخوام بخورم چون ممکنه چاق شم!
نه! نخوردنم از بی ـمیلی ـه!!
وگرنه هیچوقت تو کار رژیم و اینا نبودم و حتی بهش فکر نکردم!
بخوام رژیم َم بگیرم، باید رژیمِ خوردن بگیرم، نه نخوردن! :|
نمیدونم چرا اصن یهو پرت شدم سمتِ این موضوع و این همه حرف زدم درموردش؟ :دی
اصن تصمیمی برا گفتن ـشون نداشتم! خودش اومد ...
اومده بودم یکم از تفاوتای خواهری ـمون تعریف کنم و برم تو گذشته ـها ...
گمونم قبلنم گفتم و همه اینجا میدونن که ما فقط دو تا خواهریم و من خیرِ سرم بزرگه ام! :دی
ولی خب تقریباً از هموناییم که میگن "اگه دو تا خواهر دیدید با هم، کوچیکه بزرگتره!" :))
الان که طفلکی نی نی َم داره و یکم تپلی ـتر شده!
با این حال زمانِ مجردی ـمون َم همینطور غلط انداز بودیم!
شاید چون چادر داشت و سر و سنگین ـتر بود همه فک میکردن بزرگتره! :دی
حالا تفاوت سنی ـمون َم اونقدا زیاد نیست و سه چهار ساله!
غیرِ این، کلاً تفاوتای فاحشی داشتیم و داریم نسبت به هم
من یکم غد و درونگرام
خواهرم به شدت احساساتی و برونگرا
یعنی اشکش به معنای واقعی دم مشکشه :دی
اونوقت من به زور اگه چندین و چند سالی یه بار یه قطره اشکی ازم دیده شه!
اون به شدت اهل خدا و پیغمبر و با دین و ایمونه
یه جوری که تا به سن تکلیف رسید، روسری انداخت سرش و نمازاشُ شروع کرد
من ولی تا راهنمایی با آستین کوتاه بودم و اعتقادی به روسری َم نداشتم!
البته خب ریزه میزه َم بودم و دبستانی به نظر میومدم!
نمازُ هم که یه مدت تو دبیرستان خوندم، باز ولش کردم چند سالِ آخرِ دانشگاه خوندم، و بعدم باز به کل ولش کردم ...
تو مدرسه هم که چپ و راست ناظم بهم گیر میداد مقنعه ـتُ بکش جلو، آستیناتُ بیار پایین، چرا شلوارتُ کوتاه کردی؟؟ :))
حالا خواهرم! چادرشُ قایم میکرد تو کیفش، از در خونه که میرفت بیرون می ـپوشیدش میرفت مدرسه! :))
چون بابام از چادر بدش میومد! :دی
تصور کنید خواهرم با حجاب کامل و چادر میرفت دانشگاهِ تربیت معلم!
من تو دانشگاه هنر دو سه بار تعهد دادم سر حجاب و مانتوهام :))
از ظاهر که بگذریم، من اصولاً کم حرف بودم و باید به زور دو کلمه ازم بیرون می ـکشیدن
خواهرم با آب و تاب همیشه در حال حرف زدن بود، یجوری که باید با التماس ساکتش می ـکردی!! :))
عضو جدید اگه واردِ خونواده میشد، من هیچ ... من فقط نگاه!
ولی خواهرم دوس داشت بره بشینه پیششون زبون بریزه و جُک تعریف کنه :دی
الان َم که داشتیم با هم حرف میزدیم، یادِ همین خاطره ـهامون افتادیم
مامان برا مدرسه رفتن عادتمون داده بود صبحونه بخوریم همیشه!
یعنی بدونِ صبحونه از خونه بیرون نمی ـرفتیم هرگز!
بعد همیشه سرِ صبونه وقتی دوتایی داشتیم میخوردیم که بریم مدرسه
این خواهرِ ما شروع میکرد ... میگفت و میگفت و میگفت ...
من از اول تا آخرش یا سرم گرمِ صبونه بود، یا نهایت پوکر فیس نگاش میکردم، لقمه ـمُ میجویدم :))
بعد صبونه یِ من تموم میشد، پا میشدم میرفتم
اون بیچاره می ـموند با صبونه ی خورده نشده، حرفایی که نصفه مونده و مدرسه ای که داره دیر میشه :))))
بذار از دعواهامون َم بگم! :))
خب تقریباً سنمون خیلی به هم نزدیک بود و به خاطر همین َم زیاد با هم بازی می ـکردیم
ولی این وسطا یه وقتایی جنگ جهانی َم اتفاق میفتاد که به زد و خورد ختم می شد :)))
خواهرم از اینا بود که با یه تلنگر، چنان خودشُ مینداخت زمین و نعره میزد که احتمالش بود همسایه ـها و آتش نشانی و 110 َم بریزن تو خونه :دی
اوایل من خودم می ـترسیدم! میگفتم یا خدا! چیکارش کردم!؟ نکنه بمیره؟! :)))
ولی کم کم من که هیچ، مامانم َم فهمید همه ـش فیلمه! :دی
اونوقت من مثِ این پسربچه سرتق ـآ ! اگه در حال شهید شدن َم بودم خودمُ سرِپا نگه میداشتم، لبخند میزدم که یعنی اوکیِ اوکی ام، دردم نگرفته :)))
حالا بیرونِ خونه حسمون انقد به هم عمیق و عجیب بود که نمیدونم چرا! :دی
فرستادنمون کلاس کاراته!
بعدِ یه مدت آموزش، گذاشتنمون روبرو هم که بزنیم!
بعد ما دلمون نمیومد یه انگشتمون به هم بخوره!!!! :))) چرا واقعاً ؟؟!!
یا تو دبستان با هم یه مدرسه میرفتیم
سالی که من پنجم بودم، خواهرم دوم، یه روز اومد گفت فلانی نمیدونم دعوام کرده؟ زده؟! یادم نیست!
ولی آنچنان رگ گردنم زد بیرون براش که یه چندتا از دوستامُ جمع کردم رفتیم سر وقتِ فلانی ـه :)))
خب کلاس پنجمی ـآ هم کله گنده ـهای مدرسه به حساب میومدن دیگه !!!
بچه ـهه چنان ترسیده بود که جیکش درنمیومد!!! :))
گفتم دیگه نشنوم کارت به کار خواهر من بوده باشه ـهاااااا :))
آخه خواهرم َم ریزه میزه بود، گنا داشت!
ولی خب متمدنانه با گفت و گو حلش کردیم :دی
از اون طرف میرفتیم خونه، میومد بهم میگفت میای این درسُ بهم یاد بدی؟
میگفتم نه! خودت برو بخون یادت بگیری! :))
اصنم به این ربطی نداشت که حوصله ـم نمی ـکشید :))
دوس داشتم مستقل بارش بیارم خب! :دی
خدایی خواهرم در کل شخصیتِ وابسته ای داره!
یعنی الان َم چنان به مامانم وابسته ـس که اگه مامانم دور و ورش نباشه و کمکش نده، همه چی می ـمونه رو دستش!
همون من کارِ خوبی کردم که تو درس و مشق کمکش ندادم!
واقعنم عادت کرد واسه درساش رو پا خودش وایسه
گرچه سرِ کنکورش یه خونواده رُ همراهِ خودش می ـنشوند به درس خوندن و استرس کشیدن! :)))
یه جوری که همه در جریان بودن دقیقاً روز کنکورش کِی میرسه! یا کِی کنکور داد تموم شد!؟
در مقابل من از اونا بودم که اَ همون کلاس اول دوم به مامانم می ـگفتم خودم املامُ می ـنویسم :دی!
تقلب َم نمی ـکردم ـآ !
از حفظ می ـنوشتم، بعد خودم میرفتم از رو کتاب تصحیح میکردم و نمره میدادم به خودم!!
کنکورم َم که هیچی!
انقد بی خیالِ سرم تو لاکِ خودم بودم که هیشکی اصن نفهمید من کِی کنکور دادم؟ کِی رفتم دانشگاه؟ چی خوندم؟ چیکار کردم ؟؟ :)))
حال و حوصله پرس و جو هم که به کل نداشتم! :دی
برعکسِ خواهرم که قبلِ کنکورش ریز به ریز اطلاعات و مشاوره ـها رُ از بلد و نابلد درآورده بود
من اولویت ـهایِ انتخابیمُ با علم به اینکه "دانشگاه شبانه" یعنی فقط شبا باید بری درس بخونی، غیرِ روزانه ـها چیزی نزده بودم :)))
تا این حد تباه! :دی
یادش بخیر واقعاً ... گاهی درمقابلش آدم ظالمی بودم :دی ولی دلم برا اون ـوقتا عجیب تنگ شده ...
تفاوت ـهای الانمون َم که کم نیست!!
همین امروز داشت تعریف میکرد چه خوابی دیده دیشب!!
میگفت خواب دیدم با یکی دیگه ازدواج کردم، خیلی پولدار بود، خونه ـش شبیه قصر بود، یه کمد پر لباسِ نو داشت، گفت همه ـش مالِ تو! ولی زن داشت، بخاطرِ من ولش کرده بود!!!
حالا با عذاب وجدانِ فراوون و ناراحتی اینا رُ میگفت ـآ ! :)))
میگفت از وقتی بیدار شدم اعصابم خورده! تو این ماه رمضونی چه خوابی بود! استغفرا... و فلان! :))
اونوقت من هر شب خواب می ـبینم با یکی دیگه ام!
صبح که پا میشم خوشحال! میگم چه خواب خوبی بود!!! :)))
یا مثلاً خواهرم مشکلات زندگیش و عیب و ایرادای شوهرش اصلاً کم نیستن!
یجوریه که من اگه جاش بودم، خیلی وقت پیش اون زندگیُ ول میکردم!
ولی خب خواهرم وابسته و احساسی و معتقده ... نمیکنه این کارُ !!
با همه یِ اینا یه بار دخترخاله ـم ازش پرسیده بود هیچوقت از انتخابت پشیمون شدی؟
جواب داده بود "نه! البته نه که سخت نبوده باشه یا همه چی خوب پیش رفته باشه همیشه! ولی میگم نه، چون انتخاب خودم بوده و باید پاش وایمیسادم"!!
اونوقت من! ....... :|
خلاصه که عالمِ خواهرونه ی ما هم باحاله ...
الان داره روزشماری میکنه که من برم کرمان ^_^
آهان راستی دامادمون امروز بلیطِ رفت و برگشت گرفت برامون :|
از خیلی وقت پیش بهش سپرده بودم که برامون بلیط بگیره، تاریخاشُ هم گفته بودم
آخه بخاطرِ نوبتای ارتودنسیم از قبل مشخصه چه روزی باید بریم و چه روزی برگردیم
ولی دیروز که اون راهکاره به ذهنم رسید، داشتم فک میکردم زنگ بزنم به دامادمون بگم فعلاً نگیره ببینیم برنامه ـم چی میشه!؟
میخوام برم بمونم؟ تصمیم بگیرم یا نه؟ ...
هنوز در حالِ دست دست کردن و تفکر بودم که دامادمون همین امروز زنگ زد گفت گرفتم! :|
حالا دو هفته بیشتره بهش سپردم ـآ !
صاف همین امروز گرفت بنده ـخدا!
دیگه روم نشد چیزی بگم
با خودم گفتم نهایت میرم با روانکاو َم مشورت میکنم
اگه تصمیم و ایده ی خوبی بود، جهنم و ضرر! یار برمیگرده، من می ـمونم
چون همیشه با حسابِ همین داستانا، این ضررای مالی و بلیط و نمیشه و زشته و فلان ـها، گفتم بی خیال! برمیگردم
یا یهو تصمیم گرفتم بشینم پای زندگیم، همه چیُ نادیده گرفتم ...
این ـبار دیگه نمیخوام این کارُ کنم!
حتی اگه تصمیم گرفتم بمونم باید با یه دلیلِ اساسی و یه منطق و راهکارِ درست باشه!
این ـبار دیگه نمیخوام اون لحظه ـهایِ بی عشق رُ فراموش کنم و پشت گوش بندازمشون ...
نمیخوام اون خودِ سرکوب شده ـمُ نادیده بگیرم و بدونِ خیال و آرزوهام زندگی کنم!
پس ایندفعه نمی ـترسم!
ایندفعه حتی اگه به قیمتِ بلیط کنسل کردن و ضرر و حرف شنیدن و سوال ـپیچ شدن َم تموم شه
کاری که درسته رُ انجام میدم ...
واقعاً باید یه جا یه تَهی داشته باشه این داستان!
یه نقطه ای واسه پایانِ چرخشِ این دایره باید پیدا کنم! اینجوری نمیشه ...
بسه دیگه، پا شم برم تا واقعاً تموم نشدم یچی بخورم، خونم نیفته گردنِ خودم!
حقیقتاً از صبح که بیدار شدم یه چیکه آب َم نخوردم تا الان که ساعت 4/5 بعد از ظهره! :/
دیروزم که کلاً غذا نخوردم، فقط سه وعده مسواک زدم :))))
بخدا! :دی
مثلاً صبونه یه قاچ هندونه خوردم، یه 5 دییقه مسواک زدم!
هندونه ـهه که همونجور وسطِ اتاق مونده بود، یکی دو ساعت بعدش چند تا قاچ دیگه ـشُ به عنوانِ ناهار خوردم
باز رفتم 5 دییقه مسواک زدم :))
شب َم که آش خوردم و ربع ساعت مسواک و تموم! :)))))
خدایی با چی زنده ام من!؟ :دی