آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


طعمِ خوشِ گذشــــته ـها ...

من چرا افتادم رو دورِ پست گذاشتن!؟

نمیدونم اینکه هِی کامنت میگیرم، بهم انرژی میده برا نوشتن؟!

یا واقعاً خودم صرفاً رو مودِ نوشتنم این چند روز؟!

شایدم هر دوش با هم این معجزه رُ باعث شده :))

خلاصه که در کمال تعجب من به 24 ساعت نکشیده، باز اینجام و نطقم باز شده :دی

ولی خب یه بدی َم داره!!

مثِ یه آدمِ بیکار می ـشینم پای وبلاگ

از کنارش َم جُم نمیخورم!!

بدتر از اون اینکه چند روزه غذا خوردنم افتضاح شده!!!

به معنای واقعی هیچی نمیخورم ...

یعنی قشنگ میرسم به اون حدی که سرم قیلی ویلی میره، چشام سیاهی می ـبینه

ولی باز پا نمیشم یه غذا بذارم دهنم!!

مامانم همیشه میگفت تو احساسِ گرسنگی نداری اصن!

راست َم میگه!

از ترس نیفتادنِ فشارم و نمردنم ـه که یچی میخورم! :|

یادمه بچه بودم، تلویزیون یه تیزر داشت، پسره غذا نمیخورد، نمیخورد، یهو یه صبح پا میشد می ـدید تبدیل به یه اسکلت شده که نمی ـتونه حرکت کنه! :|

عاغا من آآآآی از این می ـترسیدم! آآآآآآی می ـترسیدم که سرم بیاد!

به لطفِ ترسِ همون َم شد که زور زورکی یه وقتایی درست غذامُ میخوردم

وگرنه از اون بچه ـهای ننگِ بد غذا بودم

(نمیدونم همه این اصطلاحُ دارن یا نه؟! ولی ما تو کرمان به کسی که به شدت بدغذائه و هیچی درست نمیخوره میگیم "ننگ"! همینطور به کسی که خسیسه و حاضر نیست برا رفاه و تفریحِ خودش َم خرج کنه! :دی)

هنوزم جزو بد غذاهام ...

یعنی لیستِ غذاهایی که دوست ندارم و حاضرم از گرسنگی بمیرم ولی یه لقمه ـشونُ نخورم، حسابی بلند بالاس

ولی بخوام غذاهای مورد علاقه ـمُ بگم که با خوردنشون سیر نمیشم، یکی دو سه تا بیشتر نیستن :))

البته خب الان باز بهترم نسبت به چند سال پیش ...

یکم ذائقه یِ پذیرش غذام بهتر شده ...

اما امون از اینکه تنها باشم!

کلاً از اونام که خوردن تو جمع بهم مزه میده

مثلاً هرچی حمعیتِ دورِ سفره بیشتر باشه، مقدار غذایی که من میخورم َم بیشتر میشه

حالا تصور کنید تنها باشم چقد میخورم! :|

یه داییِ خوش ـخوراکِ نیمچه تپل دارم

چند وقت پیش ازم می ـپرسید "خوش به حالت! چیکار میکنی انقد لاغری؟"

گفتم: هیچی نمی ـخورم :|

خدایی بده ـها !!!

درسته هیچوقت چاقی رُ دوس نداشتم و همیشه با هیکلِ خودم حال میکنم، قربون صدقه خودم میرم!

ولی این غذا نخوردن ـه و همیشه ضعف داشتن ـه هم خیلی بده!

حالا نه که نخوام بخورم چون ممکنه چاق شم!

نه! نخوردنم از بی ـمیلی ـه!!

وگرنه هیچوقت تو کار رژیم و اینا نبودم و حتی بهش فکر نکردم!

بخوام رژیم َم بگیرم، باید رژیمِ خوردن بگیرم، نه نخوردن! :|

نمیدونم چرا اصن یهو پرت شدم سمتِ این موضوع و این همه حرف زدم درموردش؟ :دی

اصن تصمیمی برا گفتن ـشون نداشتم! خودش اومد ...

اومده بودم یکم از تفاوتای خواهری ـمون تعریف کنم و برم تو گذشته ـها ...

گمونم قبلنم گفتم و همه اینجا میدونن که ما فقط دو تا خواهریم و من خیرِ سرم بزرگه ام! :دی

ولی خب تقریباً از هموناییم که میگن "اگه دو تا خواهر دیدید با هم، کوچیکه بزرگتره!" :))

الان که طفلکی نی نی َم داره و یکم تپلی ـتر شده!

با این حال زمانِ مجردی ـمون َم همینطور غلط انداز بودیم!

شاید چون چادر داشت و سر و سنگین ـتر بود همه فک میکردن بزرگتره! :دی

حالا تفاوت سنی ـمون َم اونقدا زیاد نیست و سه چهار ساله!

غیرِ این، کلاً تفاوتای فاحشی داشتیم و داریم نسبت به هم

من یکم غد و درونگرام

خواهرم به شدت احساساتی و برونگرا

یعنی اشکش به معنای واقعی دم مشکشه :دی

اونوقت من به زور اگه چندین و چند سالی یه بار یه قطره اشکی ازم دیده شه!

اون به شدت اهل خدا و پیغمبر و با دین و ایمونه

یه جوری که تا به سن تکلیف رسید، روسری انداخت سرش و نمازاشُ شروع کرد

من ولی تا راهنمایی با آستین کوتاه بودم و اعتقادی به روسری َم نداشتم!

البته خب ریزه میزه َم بودم و دبستانی به نظر میومدم!

نمازُ هم که یه مدت تو دبیرستان خوندم، باز ولش کردم چند سالِ آخرِ دانشگاه خوندم، و بعدم باز به کل ولش کردم ...

تو مدرسه هم که چپ و راست ناظم بهم گیر میداد مقنعه ـتُ بکش جلو، آستیناتُ بیار پایین، چرا شلوارتُ کوتاه کردی؟؟ :))

حالا خواهرم! چادرشُ قایم میکرد تو کیفش، از در خونه که میرفت بیرون می ـپوشیدش میرفت مدرسه! :))

چون بابام از چادر بدش میومد! :دی

تصور کنید خواهرم با حجاب کامل و چادر میرفت دانشگاهِ تربیت معلم!

من تو دانشگاه هنر دو سه بار تعهد دادم سر حجاب و مانتوهام :))

از ظاهر که بگذریم، من اصولاً کم حرف بودم و باید به زور دو کلمه ازم بیرون می ـکشیدن

خواهرم با آب و تاب همیشه در حال حرف زدن بود، یجوری که باید با التماس ساکتش می ـکردی!! :))

عضو جدید اگه واردِ خونواده میشد، من هیچ ... من فقط نگاه!

ولی خواهرم دوس داشت بره بشینه پیششون زبون بریزه و جُک تعریف کنه :دی

الان َم که داشتیم با هم حرف میزدیم، یادِ همین خاطره ـهامون افتادیم

مامان برا مدرسه رفتن عادتمون داده بود صبحونه بخوریم همیشه!

یعنی بدونِ صبحونه از خونه بیرون نمی ـرفتیم هرگز!

بعد همیشه سرِ صبونه وقتی دوتایی داشتیم میخوردیم که بریم مدرسه

این خواهرِ ما شروع میکرد ... میگفت و میگفت و میگفت ...

من از اول تا آخرش یا سرم گرمِ صبونه بود، یا نهایت پوکر فیس نگاش میکردم، لقمه ـمُ میجویدم :))

بعد صبونه یِ من تموم میشد، پا میشدم میرفتم

اون بیچاره می ـموند با صبونه ی خورده نشده، حرفایی که نصفه مونده و مدرسه ای که داره دیر میشه :))))

بذار از دعواهامون َم بگم! :))

خب تقریباً سنمون خیلی به هم نزدیک بود و به خاطر همین َم زیاد با هم بازی می ـکردیم

ولی این وسطا یه وقتایی جنگ جهانی َم اتفاق میفتاد که به زد و خورد ختم می شد :)))

خواهرم از اینا بود که با یه تلنگر، چنان خودشُ مینداخت زمین و نعره میزد که احتمالش بود همسایه ـها و آتش نشانی و 110 َم بریزن تو خونه :دی

اوایل من خودم می ـترسیدم! میگفتم یا خدا! چیکارش کردم!؟ نکنه بمیره؟! :)))

ولی کم کم من که هیچ، مامانم َم فهمید همه ـش فیلمه! :دی

اونوقت من مثِ این پسربچه سرتق ـآ ! اگه در حال شهید شدن َم بودم خودمُ سرِپا نگه میداشتم، لبخند میزدم که یعنی اوکیِ اوکی ام، دردم نگرفته :)))

حالا بیرونِ خونه حسمون انقد به هم عمیق و عجیب بود که نمیدونم چرا! :دی

فرستادنمون کلاس کاراته!

بعدِ یه مدت آموزش، گذاشتنمون روبرو هم که بزنیم!

بعد ما دلمون نمیومد یه انگشتمون به هم بخوره!!!! :))) چرا واقعاً ؟؟!!

یا تو دبستان با هم یه مدرسه میرفتیم

سالی که من پنجم بودم، خواهرم دوم، یه روز اومد گفت فلانی نمیدونم دعوام کرده؟ زده؟! یادم نیست!

ولی آنچنان رگ گردنم زد بیرون براش که یه چندتا از دوستامُ جمع کردم رفتیم سر وقتِ فلانی ـه :)))

خب کلاس پنجمی ـآ هم کله گنده ـهای مدرسه به حساب میومدن دیگه !!!

بچه ـهه چنان ترسیده بود که جیکش درنمیومد!!! :))

گفتم دیگه نشنوم کارت به کار خواهر من بوده باشه ـهاااااا :))

آخه خواهرم َم ریزه میزه بود، گنا داشت!

ولی خب متمدنانه با گفت و گو حلش کردیم :دی

از اون طرف میرفتیم خونه، میومد بهم میگفت میای این درسُ بهم یاد بدی؟

میگفتم نه! خودت برو بخون یادت بگیری! :))

اصنم به این ربطی نداشت که حوصله ـم نمی ـکشید :))

دوس داشتم مستقل بارش بیارم خب! :دی

خدایی خواهرم در کل شخصیتِ وابسته ای داره!

یعنی الان َم چنان به مامانم وابسته ـس که اگه مامانم دور و ورش نباشه و کمکش نده، همه چی می ـمونه رو دستش!

همون من کارِ خوبی کردم که تو درس و مشق کمکش ندادم!

واقعنم عادت کرد واسه درساش رو پا خودش وایسه

گرچه سرِ کنکورش یه خونواده رُ همراهِ خودش می ـنشوند به درس خوندن و استرس کشیدن! :)))

یه جوری که همه در جریان بودن دقیقاً روز کنکورش کِی میرسه! یا کِی کنکور داد تموم شد!؟

در مقابل من از اونا بودم که اَ همون کلاس اول دوم به مامانم می ـگفتم خودم املامُ می ـنویسم :دی!

تقلب َم نمی ـکردم ـآ !

از حفظ می ـنوشتم، بعد خودم میرفتم از رو کتاب تصحیح میکردم و نمره میدادم به خودم!!

کنکورم َم که هیچی!

انقد بی خیالِ سرم تو لاکِ خودم بودم که هیشکی اصن نفهمید من کِی کنکور دادم؟ کِی رفتم دانشگاه؟ چی خوندم؟ چیکار کردم ؟؟ :)))

حال و حوصله پرس و جو هم که به کل نداشتم! :دی

برعکسِ خواهرم که قبلِ کنکورش ریز به ریز اطلاعات و مشاوره ـها رُ از بلد و نابلد درآورده بود

من اولویت ـهایِ انتخابیمُ با علم به اینکه "دانشگاه شبانه" یعنی فقط شبا باید بری درس بخونی، غیرِ روزانه ـها چیزی نزده بودم :)))

تا این حد تباه! :دی

یادش بخیر واقعاً ... گاهی درمقابلش آدم ظالمی بودم :دی ولی دلم برا اون ـوقتا عجیب تنگ شده ...

تفاوت ـهای الانمون َم که کم نیست!!

همین امروز داشت تعریف میکرد چه خوابی دیده دیشب!!

میگفت خواب دیدم با یکی دیگه ازدواج کردم، خیلی پولدار بود، خونه ـش شبیه قصر بود، یه کمد پر لباسِ نو داشت، گفت همه ـش مالِ تو! ولی زن داشت، بخاطرِ من ولش کرده بود!!!

حالا با عذاب وجدانِ فراوون و ناراحتی اینا رُ میگفت ـآ ! :)))

میگفت از وقتی بیدار شدم اعصابم خورده! تو این ماه رمضونی چه خوابی بود! استغفرا... و فلان! :))

اونوقت من هر شب خواب می ـبینم با یکی دیگه ام!

صبح که پا میشم خوشحال! میگم چه خواب خوبی بود!!! :)))

یا مثلاً خواهرم مشکلات زندگیش و عیب و ایرادای شوهرش اصلاً کم نیستن!

یجوریه که من اگه جاش بودم، خیلی وقت پیش اون زندگیُ ول میکردم!

ولی خب خواهرم وابسته و احساسی و معتقده ... نمیکنه این کارُ !!

با همه یِ اینا یه بار دخترخاله ـم ازش پرسیده بود هیچوقت از انتخابت پشیمون شدی؟

جواب داده بود "نه! البته نه که سخت نبوده باشه یا همه چی خوب پیش رفته باشه همیشه! ولی میگم نه، چون انتخاب خودم بوده و باید پاش وایمیسادم"!!

اونوقت من! ....... :|

خلاصه که عالمِ خواهرونه ی ما هم باحاله ...

الان داره روزشماری میکنه که من برم کرمان ^_^

آهان راستی دامادمون امروز بلیطِ رفت و برگشت گرفت برامون :|

از خیلی وقت پیش بهش سپرده بودم که برامون بلیط بگیره، تاریخاشُ هم گفته بودم

آخه بخاطرِ نوبتای ارتودنسیم از قبل مشخصه چه روزی باید بریم و چه روزی برگردیم

ولی دیروز که اون راهکاره به ذهنم رسید، داشتم فک میکردم زنگ بزنم به دامادمون بگم فعلاً نگیره ببینیم برنامه ـم چی میشه!؟

میخوام برم بمونم؟ تصمیم بگیرم یا نه؟ ...

هنوز در حالِ دست دست کردن و تفکر بودم که دامادمون همین امروز زنگ زد گفت گرفتم! :|

حالا دو هفته بیشتره بهش سپردم ـآ !

صاف همین امروز گرفت بنده ـخدا!

دیگه روم نشد چیزی بگم

با خودم گفتم نهایت میرم با روانکاو َم مشورت میکنم

اگه تصمیم و ایده ی خوبی بود، جهنم و ضرر! یار برمیگرده، من می ـمونم

چون همیشه با حسابِ همین داستانا، این ضررای مالی و بلیط و نمیشه و زشته و فلان ـها، گفتم بی خیال! برمیگردم

یا یهو تصمیم گرفتم بشینم پای زندگیم، همه چیُ نادیده گرفتم ...

این ـبار دیگه نمیخوام این کارُ کنم!

حتی اگه تصمیم گرفتم بمونم باید با یه دلیلِ اساسی و یه منطق و راهکارِ درست باشه!

این ـبار دیگه نمیخوام اون لحظه ـهایِ بی عشق رُ فراموش کنم و پشت گوش بندازمشون ...

نمیخوام اون خودِ سرکوب شده ـمُ نادیده بگیرم و بدونِ خیال و آرزوهام زندگی کنم!

پس ایندفعه نمی ـترسم!

ایندفعه حتی اگه به قیمتِ بلیط کنسل کردن و ضرر و حرف شنیدن و سوال ـپیچ شدن َم تموم شه

کاری که درسته رُ انجام میدم ...

واقعاً باید یه جا یه تَهی داشته باشه این داستان!

یه نقطه ای واسه پایانِ چرخشِ این دایره باید پیدا کنم! اینجوری نمیشه ...

بسه دیگه، پا شم برم تا واقعاً تموم نشدم یچی بخورم، خونم نیفته گردنِ خودم!

حقیقتاً از صبح که بیدار شدم یه چیکه آب َم نخوردم تا الان که ساعت 4/5 بعد از ظهره! :/

دیروزم که کلاً غذا نخوردم، فقط سه وعده مسواک زدم :))))

بخدا! :دی

مثلاً صبونه یه قاچ هندونه خوردم، یه 5 دییقه مسواک زدم!

هندونه ـهه که همونجور وسطِ اتاق مونده بود، یکی دو ساعت بعدش چند تا قاچ دیگه ـشُ به عنوانِ ناهار خوردم

باز رفتم 5 دییقه مسواک زدم :))

شب َم که آش خوردم و ربع ساعت مسواک و تموم! :)))))

خدایی با چی زنده ام من!؟ :دی

اره خیلی عجیب افتادی رو دور پست گذاشتن😁 جای نگرانی داره

نکنه از تنبلیت داره کم میشه؟ نه خدا نکنه:))

منم با خواهر بزرگم اکثر وقتا رفیق بودیم و لپ لپ میگرفتیم باهم میخوردیم و جایزشو تقسیم میکردیم ولی یوقتایی ام دعوا مرافعه بود

با داداشمم دعوا زیاد میکردیم منتها بیرون اگه یکی اذیتش میکرد مث خودت رگ غیرتمون رگ به رگ میشد😁

منم درس یادشون نمیدادم و میگفتم باید رو پای خودتون باشید  اونم خیلی ادا کننده بود تا یه انگشت بهش میخورد کلی اوس میکشید😃😄

منم املاهامو‌خودم مینوشتم  ولی من حفظ نمیکردم یباره از رو کتاب مینوشتم:))

عه؟ ننگ که یعنی فضول ما به خسیسا میگیم گشنه. گدا یا گدا گشنه😂

بسلامتی. ایشالا میری و اونطوری که میخای میشه

یچیزی ام بخور انقد گشنگی به خودت نده از پا میفتی. ادم باید برا خودش باشه! یعنی برا خودش کار انجام بده و به خودش برسه

اصلا بت نمیخورد درونگرا باشی:دی. ادم فکر میکنه برونگرایی. 

عجیبه هیچوقت فکر نمیکردم افکار و علایق و سلایق مشترک با یه ادم درونگرا داشته باشم:دی

:)) آره! دیگه این حدش نگران کننده‌س!
نه تنبلیم فقط مسیرشُ عوض کرده، رفته سمتِ کارای خونه و غذا پختن :دی
وگرنه به من وفاداره! جایی نمیره :)))

آخی آره با هم خوراکی خریدنا هم خیلی خوب بود ^_^
اصولاً خواهر برادرا اینجوری‌ان که خودشون حق دارن با هم دعوا کنن، ولی کس دیگه‌ای نباید جرات کنه به یکی‌شون "تو" بگه! :دی
چه جالب پس شمام مثِ من بودید!! :))
"اوس میکشید" ؟ ... خب یه اصطلاح دیگه َم یاد گرفتم :دی
:)))) شما دیگه خیلی سختی می‌کشیدید برا املا نوشتن پس!
چه تفاوتی داره ننگِ ما با ننگِ شما!!!!!

ممنونم ... ایشالا ...
اگه این تنبلی اجازه بده چشم! :دی
اون که آره ... ولی من یه جوریَم که غذا خوردنُ دوس ندارم اصن!! :|
مثِ این بچه کوچیکا باید تو جمع سرگرم شم، به شوقِ کنار دیگران بودن یکم بخورم غذامُ :))

جدی؟!
حالا من فک می‌کردم شمام درونگرا باشید! :دی
آره دقیقاً ! من َم تصور نمیکردم یه درونگرا و برونگرا بتونن انقد شبیهِ هم فک کنن!!!!

اون که آره، دعا گرفتن اشتباهه. میگم بعضیا شیادن، محض رضای خدا کار نمیکنند که. کارشون جوریه میری اونجا خوبش کنی ولی بدتر میشه. نمیدونم با چی اینا سر و کار دارن که بعضیا که رفتن پیش دعانویس هرگز نه خودشون اون آدم قبلی شدن نه زندگیاشون زندگی شد. خلاصه به هرکسیم نمیشه اعتماد کرد. چه خوش موقعم ترسیدی، به نفعت شد والا👌
خوب معلومه چرا اینجوری میگن😄 چون نون اینا آجر میشه. خوب میکنی عزیزم، بخون همیشه، بالاخره بی تاثیر نیست.

دکتر علیرضا شیری_آیا رابطه عاطفی مهم ترین قسمت زندگی ماست؟
رابطه عاطفی یه قسمت مهم زندگی همه ماهاست
شاید مهم "ترین" نباشه و احتمالا مهم ترینی وجود نداره تو زندگی ما
یه برآیندی هست از چندتا چیز مهم که تعیین میکنه زندگی ما چگونه باشه
رابطه عاطفی یکیشه، درآمد یکیشه، کسب و کار یکیشه، اعتقادات یکیشه، 
اینکه کجا زندگی کنم، کجا ادامه بدم، پدر بشم، مادر بشم، بچه دوم...
یه برآیندی از اینها تعیین میکنه چجوری داریم سفر زندگیمون رو طی میکنیم.
ولی رابطه عاطفی "در هر صورت" بخش مهمیه!! و اگر بتونیم درست بازی کنیم کیف میده.

یادمه تو یکی از لایوهای دکتر یه نفر پرسیده بود عشق و علاقه چقدر باید باشه واسه شروع یه رابطه، یه ازدواج موفق و خوب؟
دکترم گفت بقدری باشه که به دلت بشینه، رغبت کنی، دلت بخواد بری بغلش یا در آغوش بگیریش.

باز یبار دیگه یه نفر پرسیده بود اگر خواستگار به دل نشینه یه فرصت دوباره بدیم یا رد کنیم؟
دکترم گفت چون قبل خواستگاری خیلی استرس و اضطراب داریم خیلی بی اعصاب میشیم، انواع ترس ها اینکه چجوری دیده میشیم و... میاد سردلمون جمع میشه. به نظر من اون همه ترس باعث میشه بد دیده بشیم.
گفت من اگر باشم برای بار دوم فرصت میدم این دفعه اما پخته تر، اگر باز هم به دلم ننشست ردش میکنم محترمانه. در کل مهلا جان به دل نشستنه خیییییلی مهمه. که من تو کامنتا متوجه شدم همسرت از همون اول به دلت ننشسته بود. 
اصلا سرزنش نکن خودتو، چه میدونستی، به قول دکتر شیری خِرَدشو پیدا کن😘.

خلاصه گفتم اینارو که منم باهات هم عقیده ام، فکر نکن آدم عجیب و غریبی هستی

درضمن اونجایی که گفتی میشه عشق رو زد تو ماست و خورد، لذذذذت بردم
چقدررر حرف دل من بود
من میگم حاضرم شب نون خالی بخورم، اما کنار کسی باشم که بشدت با هم رفیقیم و حال دلمون خوشه کنار هم. لامصب خیلی مهمه
عشق آستانه تحمل و درک آدم رو میبره بالاتر
صبورترت میکنه. یعنی با هرکسی ممکنه مزخرف باشی ولی با مخاطب خاصت نه! من تجربه اینو داشتم که میگم.

آها، آره اون َم درسته...
ما نمونه‌شُ سر کوچه خودمون داریم!! هیچی بلد نیست ولی در عین حال از کجاها که نمیان ازش دعا بگیرن و چه پولایی که بهش نمیدن!!
با "جن" سر و کار دارن دیگه! :دی
جن میفرستن تو زندگیِ آدم!
همون! خوب شد یه لحظه پشیمون شدمآ !

چه صحبتای خوبی بود...
ممنون عزیزم که برام نقل قولشون کردی :*
مخصوصاً اون سوال جوابا خیلی خوب بود ...
آره حقیقتاً ظاهرش به دلم ننشست ... فرصت َم زیاد دادم به خودم :(
ولی تهش می‌بینم با همه خوبیاش بازم نتونستم به مرحله‌ای برسم که با دیدنش عشق و ذوق کنم!!

نه واقعاً خودمُ سرزنش نمی‌کنم...
چون اقلاً خودم یکی خوب میدونم هر بار تو چه شرایطی بودم که جلو اومدم
فقط یه ذره سر اون مراسم گرفتنه خودمُ شماتت میکنم ... که اون َم تو روزای خودش به نظرم داشتم کار درستُ می‌کردم ...
چقد خوبه آدم کساییُ پیدا کنه که می‌فهمنش و باهاش هم‌عقیده‌ان!
چه جالب! پس تنها نیستم! :دی
این جمله‌های آخرُ خیلی موافقم و منظورِ حرفام َم تو جوابام به راسینال دقیقاً همینا بود ^_^
البته خب مخالفانمون َم این جمله رُ دارن که "گشنگی نکشیدی عشق یادت بره"
امیدوارم به وقتش بتونیم سر باورها و حرفامون بمونیم...

عاشقتم 😂
پوکر فیس و ننگ😂 عالی بود😂 من مادرم هرکاری کرد نتونست منو صبحانه خور کنه😂 صبحا ساندویچ میذاشت تو کیفم با اجازه ت انقدر نمیخوردم که کپک میزد مینداختمش بیرون😂 یه وقتایی منو شور حسینی میگیره میگم ازززز فردا دیگه صبح زود پا میشم صبحانه میخورم😂 ولی صبح که میشه میگم زر مفت زدم😂

اِ دانشجوی هنر بودی😍 چه رشته ای؟!
منم مثل خودت بودم مهلا😁😄 سه بار تو سوم دبیرستان بخاطر وضع حجاب و آرایش اینا از مدرسه اخراجم کردن :| بار آخر دیگه راهم ندادن مجبور شدم برم بزرگسالان :||| یادمه دوم دبیرستان همه بهم میگفتن عروس =))) :|||| یبار ناظممون بهم گفت توروخدا سال دیگه اینجا نیا😂 گیر میدادنا😄
ولی الان(از سال 95) زمین تا آسمون با اون موقعم فرق کردم :|||| یکی ببینه نمیشناسه منو! باورش نمیشه! از ظاهر بگیر تا اعتقادات، هممممه جوره! اقتضای سنم بود.
خواهر بزرگه مم همینطور، البته اون بشدتِ من نبود، ولی دانشگاه سوسول بود بعد از اتمام دانشگاه اونم شد مثل الانه من. چادری سفت و سخت. البته من چادری نیستما (دلم میخواد ولی حس میکنم چون لاغرم بهم نمیاد) مانتوییم.
خلاصه که حتی خود ما هم ممکنه تو بازه های زمانی مختلف کلی تغییر کنیم و اصلا شبیه اونی که بودیم نباشیم. دیگه چه برسه دو تا آدم جدا.

خوبه که مینویسی😍 مغزت یه کم جا خالی میکنه واسه تنفس.
بعضی وقتا انقدر آدم پُره...

بسلامتی داری میری کرمان😍 ان شاالله بسلامتی بری عزیزم و اونجا به نتایج خوبی برسی❤

:دی قربونت
مامانِ من آخه اون اوایل خودش بیدارمون میکرد، میومد می‌نشست کنار سفره لقمه دهنمون میذاشت
که صبونه نخورده از در بیرون نریم!!
دیگه همین شد که بعدِ ۳، ۴ سال خودجوش عادت کردیم به صبونه خوردن
وگرنه کی دوس داره صبح‌ها خوابالو پا شه بشینه سر سفره‌ی صبونه، بعد بره مدرسه؟ :))
بیچاره مامانم خیلی سختی به خودش داد تا عادتمون بده...
ولی کلاً صبونه خیلی خوبه ^_^
حالا من این شور حسینی رُ سر ورزش کردن میگیرم!!
هی میگم از فردا شروع میکنم ... فرداش پا میشم میگم ولش کن، از پسفردا! :))
پارسال که تازه کرونا اومده بود و از باشگاه رفتن افتاده بودم، اوایلش یکم تو خونه ورزش می‌کردما
ولی بعدش باز تنبل شدم -_-

آره :دی گرافیک خوندم ^_^
حالا نمیدونم شما چه سالی دبیرستانی بودی، من ۸۵ تا ۸۷ هنرستان میرفتم
زمان ما آرایش اینا باب نبود ... همون فوکول درست می‌کردیم برا خودمون فقط :))
تازه بعدش َم که آرایش بیشتر جا افتاد و تو دانشگاه همه آرایش داشتن، ما اواخر کارشناسیمون دیگه یه وقتایی اگه! اگه حوصله‌مون میذاشت نهایت یه رژ محو می‌زدیم!
با آرایش جور نیستم زیاد!
از تنبلیمه یا اعتماد بنفسم نمیدونم! :))
ولی مثلاً اولین بار که همین یارمُ هم خواستم برم ببینم، به خودم زحمت دادم فقط یه رژ کمرنگ زدم
حالا باز الان یکم بیشتر سراغِ لوازم آرایشی میرم
تا دو سه سال پیش که اصلاً !!!
عوضش سر تیپ و لباس پوشیدنام چند بار تعهد دادم :))
دقیقاً به قول تو هم اقتضای سنمون بود، هم من یکی بخاطر لجبازیم َم بود شاید!
خدارُشکر که مامانم اینا کاری بهم نداشتن که بخوان محدودم کنن، چون بهم اعتماد داشتن
ولی تو مدرسه هرچی بیشتر بهم گیر میدادن، من بدتر می‌کردم!! :|
و دقیقاً مثِ شما، من َم بعداً که گذشت و مدرسه و دانشگاه تموم شد، تازه سرسنگین‌تر شدم :))
میدونی؟ شاید خوشمون نمیاد کسی برامون تعیین تکلیف کنه! اونجوری بودیم که بگیم حرف حرف خودمونه مثلاً ! :دی
آره واقعاً آدما تغییر می‌کنن...
چادر برا لاغرا بهتره که! برا تپلی‌ها سخته اتفاقاً که بپوشن تپل‌تر میشن!

فدات شم ^_^ آره نوشتن خیلی حس خوبی بهم میده...
ممنونم قربونت :* ایشالا ...

خب خدا رو شکر:))

اوس یه حرکت کاراته نیست مگه؟ مث بروسلی و اینا😂

بی بلا

عجب😄😄

عه؟ چه جالب. کجا من به درونگراها شباهت دارم اخه:))

آها اون "اوس"؟ :))
اونُ مگه شخصِ زننده موقعِ زدن به کار نمی‌بره؟؟ :))
برا کتک خوردن َم کاربرد داره؟ :دی

همون چون یه اشتراکاتی با هم داشتیم، فک کردم شمام مثِ من درونگرا باشید! :دی

من استفاده میکنم نمیدونم کاربردیه یا نه😁

عجب:)) 

نمیدونم والا. اینجور که من تو خونه صحبت نمیکنم و بیرون حرف میزنم فقط شاید منم یه درونگرای عجیب باشم!

بهتر شدی؟

آها :))
خب من َم معمولاً تو خونه کم‌حرفم، درحالیکه تو جمعای صمیمی و دوستانه می‌تونم شر و شیطون باشم
ولی با همه‌ی اینا، حدس زدن و فهمیدنِ اینکه چی تو دلمه و تو اعماقِ درونم چی میگذره، سخته برا اطرافیان
غیر از اونایی که خیلی خوب میشناسنم دیگه ...
منظور حسم به آدما نیست ها! که نشه فهمیدش! اتفاقاً اونُ چون تظاهر بلد نیستم، عموماً خوب معلومه :))
منطورم اینه شاید هیچکس ندونه تو خلوتِ خودم چه خبره!!
واسه همین میگم درونگرام!

مرسی، ولی چطو بودم مگه؟! :دی

با این وجود اصن شاید تعریفمون به کل از درونگرایی و برونگرایی اشتباه باشه😁😁

من که حسابی گیج شدم :))

چون من تو خونه به سختی حرف میزنم

بقول خودت بیشتر جایی صحبت میکنم که صمیمیت رو بیشتر احساس میکنم و اینا

چون تو این وضعیت بودی سوال کردم وگرنه که نه، شکر خدا تو از منم سالمتر و قبراق تری😅😅🙏

عه؟؟؟ :دی
ولی خب من اون تسته رُ هم که دادم، درونگراییم ۷۱ درصد بود!
گمونم درونگرایی برونگرایی بیشتر به اون ربط داره که دیگران با چندتا برخورد می‌تونن راحت شما رُ بشناسن و به عمقِ شخصیتتون پی ببرن یا نه!؟
وگرنه زیاد کم‌حرفی و پرحرفی درش دخیل نیست به نطر من!!
مثلاً من رو پرحرف‌ترین مودِ خودم َم که باشم، حتی تو صمیمی‌ترین جمع، هیچوقت از خودم و درونم و اتفافات زندگیم تعریف نمی‌کنم زیاد!!

آها از نظر روحی پرسیدید! :دی
ممنون ... بدک نیستم ...
دیگه خودم برا خوب شدنم و درمونِ حالم باید یه راهی پیدا کنم بالاخره...

اره شاید. البته اونم نمیشه گفت

چون رک و راستی با موزماربودن فرق داره ماکه دورومون تقریبا یکیه راحت میشناسنمون

چه بیرون چه اینجا

عه؟ من که سفره دلمو زود باز میکنم😄

به امید خوشبختی:)

به نظرم این یه بحث مفصل لازم داره!
و نمیدونم برداشتِ من از درونگرایی و برونگرایی چقد علمیه!
فقط چیزی که تو ذهنِ خودم جا افتاده و برام ازش مفهوم ساخته رُ میگم
من فکر میکنم درونگرایی و اینا به دورویی ربطی نداره!
دورویی یعنی بتونی جلو روی آدما یه جور باشی، پشت سرشون یه جور دیگه!
یا شخصیتِ اصلیتُ رو نکنی و فقط با تظاهر و نقاب زدن پیش بری ...
آره اینا چندشخصیتی و دو رویی ـه !
ولی درونگرایی نیست!
درونگرایی بیشتر به همون سفره ی دل که خودتون گفتید مربوطه از نظر من!
مثلاً من این سفره ـهه رُ تو دلم تا کردم قشنگ گذاشتم تو یه گاو صندوقِ مهر و موم شده! :دی
هیچوقت به کسی توضیح ندادم دارم چیکار میکنم! روزامُ چجوری میگذرونم! به چی فکر میکنم یا چی میخوام از زندگی!
اگه کاری کردم تو دلِ خودم مونده ...
ولی اینا همه چیزایی بوده که به عمقِ شخصیت و مسائلِ شخصیِ خودم مربوط شده
نه برخورد و رفتار و حسم نسبت به دیگران!
چون در عینِ حال همیشه آدمی بودم و هستم که اگه مثلاً از کسی بدم بیاد، انقد این حسه تو رفتارم و نگاهام ضایع ـس که خودِ طرف َم به راحتی میتونه بفهمه :|
هرگز! هرگز نتونستم تو حرف زدنام و برخوردام تظاهر کنم!
کلاً دلم روئه !
یا اگه توی یه لحظه ای مهربونی کردم، خندیدم یا نمیدونم حسِ خوب نشون دادم؛ واقعاً حسِ قلبیم بوده، نه صرفاً تظاهری که حسِ اصلیمُ بخوام پشتش قایم کنم!

نمیدونم خیلی پیچیده توضیح دادم؟! یا تونستم منظورمُ برسونم!
دیگه در هر حال این بود خلاصه‌ی انشای من! :دی

منطقیه..

باورت میشه الان نمیتونم تمرکز کنم و فکر کنم ببینم چی به چیه؟ که بخام اینارو جواب بدم؟

کششم تموم شد دیگه نمیکشه😁

نه منظورتو رسوندی. خیلی ام عالی

انشای بعدی در مورد درخت😎😂

چرا چی شده تمرکزتون؟! :دی
روزه اید؟!

خب خدارُشکر ^_^
:)) چشم حتماً

واقعا هم خوبه عادت کردن به خوردن صبحانه
من احساس میکنم علل اصلی مشکلات گوارشی الانم یکیش نخوردن همین صبحانه ست یکیشم کم تحرکی.

عزیزم من 27 سالمه، فکر کنم دی 92 بودکه دیپلمم گرفتم.

گرافیک عالیه، اگر پیگیر باشی آینده خیلی خوبی داره👌

منم دوره دبیرستان چون استعداد نقاشی داشتم، از دور و آشنا زیاد شنیدم که حتما دانشگاه گرافیک بخون ولی ادامه ندادم.

وای این فوکولُ ما هم داشتیم😆 آره چون جا نیفتاده بود خیلی سخت میگرفتن بهمون، هم خانواده هم محیط مدرسه. 
حالا خانواده من اون موقع خیلی رو این مسائل سخت گیر بودن
الانم همون آدمان ولی دیگه آزادیم تو انتخاب سبک پوشش و زندگی ، جا افتاده واسشون.

آخه لاغر تا لاغر داریم، یکی لاغره ولی استخوناش درشت تره، من از اونام که سرشونه خیلی پهنی ندارم نسبت به بعضی لاغرا.
ببین مثل وقتی یه مانتو بزرگتر از سایزت میپوشی چجوری تو تنت زار میزنه؟! چادرهای عربیم دقیقا با من همین کارو میکنه! گم میشم توش!! باز بین چادرها، چادر مدل دانشجویی بیشتر بهم میاد تا عربی!
دوتا چادر نو دارم تو کمدم، نمیدونم چیکارشون کنم😁

آره صبحانه یکی از مهم ـترین وعده ـهاس اصن!
ولی خیلیا نمیخورن
بخور شاید تأثیر مثبت بذاره رو بدنت! که حتماً میذاره!

خیلی َم خوب ^_^
پس حدوداً یه سه سالی اختلاف داریم
من آخرِ 88 دیگه رفتم دانشگاه :دی
آخه پیش دانشگاهی لازم نبود برا ما ...
آره گرافیک پر از آینده ی کاری و درآمده!
ولی همه با نقاشی اشتباه میگیرنش! :دی
من خودم بخاطرِ همون استعدادِ نقاشیم رفتم سراغِ گرافیک!
و اونجا بود که تازه فهمیدم اصن گرافیک چیزِ دیگریست!!!

کاش فقط به فوکولمون گیر میدادن!
به سبیلامون َم کار داشتن :))))
خدارُشکر گذشت اون روزا :دی

آخی! آها از این لاغر کوجولوها ^_^
حالا همچین میگم انگار خودم گوشت و جون دارم!! :))
ولی زیادی لاغر َم خوب نیس ... یه ورزشی، بدنسازی ای، فیتنسی برو!
من خودم بودم و کشیدم! میدونم چقد سخته
یه زمانی بود اصلاً مانتو گیرم نمیومد که برام سایز باشه و تو تنم زار نزنه :|
حالا من که کلاً با چادر میونه ای ندارم!
مگر درمواقعِ تنبلی! :))
ولی فقط َم همون چادر معمولی رُ قبول دارم
خیلی َم گرونن چادرا! به نظرم بذار تو دیوار بفروششون :دی

اگر من و تو میگیم عشق باشه، رفاقته باشه، حتی اگر مجبور باشیم شب نون خالی بخوریم، به این دلیله که تو خونه پدری تا حدودی قناعت رو تمرین کردیم، یه جاهایی مجبور شدیم بخاطر اینکه به والدین فشار نیاد از بعضی خواسته هامون بزنیم، درک کردن رو بلدیم
میفهمیم وقتی یکی میگه فعلا توانایی ندارم این خواسته تو رو فراهم کنم (مثلا یه وسیله برقی برای آشپزخونه) یعنی چی!
هروقت هرچی که خواستیم همون موقع فراهم نبوده
یاد گرفتیم از هرکس بقدر توانش انتظار داشته باشیم.
حتما یه تجربه هایی، یه پیش زمینه ای داریم که چنین ادعایی میکنیم.
البته آدم باید منصفم باشه که شوهر غول چراغ جادو نیست،
یکی با قناعت و صبوری تو خونه پدری عقده ای میشه، یکیم رشد میکنه. بستگی به آدمشم داره
امیدوارم ما جزو دسته دوم باشیم روسفید بشیم😁

وااای خدا خیرت بده!!!
چند روزه دارم فکر میکنم یه موضوعی بود میخواستم درموردش حرف بزنم، چی بود!؟؟
یادم نمیومد، تا اینکه جمله اولِ کامنتتُ خوندم!!! ^____^
وای انگار یه گمشده ای رُ پیدا کردم!!! مرسی :دی
در موردِ قیمت و قناعت و همین چیزا میخواستم بنویسم!!
حالا همین روزا ایشالا میام پست میزارم، میگم ازش

ولی خیلی حرفتُ قبول دارم ...
دقیقاً ما هم از اونا نبودیم که هرموقع هرچی بخوایم، برامون فراهم باشه!
حداقل تا یه زمانی اصلاً نبودیم!!
برا همین وقتی یکی میگه "گشنگی نکشیدی..." من یه چیزی حتی فراتر از اون حدُ میخوام تصور کنم!!
که به معنایِ واقعی مثلاً چند روز یخچالمون خالی باشه یه نون نتونیم بخوریم!!!
و اونوقت حتی با تصورِ اونه که میگم می ـتونم!! :)))
چون ظرفیتِ شکم خودم و کم توقعیش رُ میدونم! :دی

آفرین، حرفاتُ دوس داشتم، قشنگ بود ^__^
تو فکرش بودم خودم ...
ولی حالا که بحثش پیش اومد دیگه حتماً به زودی یه پست میذارم در این مورد!

اتفاقا یبار همین شور حسینی منو گرفت😂 رفتم باشگاه ثبتنام کردم ولی تا میرسوندم خودمو میدیدم بقیه در حال ورزشن و من تا بیام لباس عوض کنم ورزش تموم شده بود :| از اون طرفم باید خیییلی میخوردیم مثلا سیب زمینی آبپز اینجور غذاها که اون ورزشی که میکنیم بدتر لاغرمون نکنه! من دیدم بخور نیستم😂 دیگه بیخیالش شدم و ادامه ندادم
بعد یچیز دیگه م اینه که همه اعضای خانواده لاغریم، یچیز ارثیه، از اوناییم که هرچی میخوریم چاق نمیشیم خخخخ
معمولا هم مانتو که میخوام بخرم، قسمت زیربغلاش واسم گشاده 😄 همیشه با این قسمت مشکل دارم😁

ای مهلا جانم، اونقدر خرجُ مخارج مهم تر هست آدم نمیدونه اول کدومو برسه بهش
به قول معروف انقدر سمن دارم که یاسمن توش گمه😓
مثلا من از پارسال هی دلم میخواد رنگای ویترای رو بخرم بشینم بعد از نودُ بوقی واسه دل خودم نقاشی کنم ولی چون قیمتش رفته بالا بخوام همه رنگارو، هم اصلیا و هم فرعیا رو +دورگیر و باقی وسایل مربوط بهش رو یهو باهم بخرمشون، خیلی فشار میاد مجبورم طی چند سری بخرم.

خسته نباشی :))
وای آره خوردناش برا من َم سخت بود!!
ولی یه مدت با دخترعمه ـم قشنگ چسبیدیم بهش، بساط می ـبردیم وسطِ باشگاه پهن می ـکردیم می ـنشستیم به خوردن :))))
بعد اونجا َم خب اکثراً برا لاغر شدن میومدن و ما رُ که تو اون حالت می ـدیدن با یه "کوفتتون بشه"یِ خاصی تو نگاهشون از کنارمون رد میشدن :دی
ولی خاطره ـهای بامزه ای از این دوران و این کارمون برامون مونده! یادش بخیر ^_^

از خرج و مخارج که هیچی نگو :(
آخی ویترای! ^_^
آره برو بخر حتماً ... نقاشیِ دلی اصن خیلی حال آدمُ خوب میکنه!
حتماً بکن این کارُ !
همون از من میشنوی چادراتُ بذار تو دیوار، بفروش! با پولش برو رنگاتُ بخر :))

چه خوب^_^ منتظریم بنویسی😚

وای در اون حد؟😄 من تجربه اونجوری نداشتم
ولی خوب منم مثل خودت شکمو نیستم
باید تصور کنم👌، ببینم چجوریه

فدات شم ... ایشالا حتماً می ـنویسم زود

من َم نداشتم! :))
ولی میگم اینا که انقد اصرار دارن سخته، حتماً باید یه همچین حالتی مد نظرشون باشه دیگه!
تازه میگم ما همون َم از پسش برمیایم!
دیگه چه برسه به ساده ـتراش که تجربه ـشُ هم داشتیم :دی

وای عزیزم😂 رفیق پایه داشته باشی خیلی خوبههه👌انگیزه تُ میبره بالا
من رفیق که نداشتم هیچ بلکه به اجبار میرفتم😄 اگر به خودم بود نمیرفتم

آره دنیای هنر خیلی آرامش بخشِ
معلومه روحیه خودتم خیلی هنریه هاااا👌 از عکسایی که تو پیجت میذاری کاملا مشخصه چقده استعداد داری

😂آخه عزیزم دیگه کی چادر میپوشه😁 وگرنه میذاشتم

آره دقیقاً اونجوری انگیزه ـت دوبرابر میشه!
ولی من آخریا دیگه وقتی تنها میرفتم بیشتر بهم مزه میداد
چون فقط برا ورزش میرفتم!
با دخترعمه که میرفتم، هی وسطش سرمون گرمِ حرف میشد، ورزش یادمون میرفت :))
اصن هرچی که اجبار پشتش باشه، ادامه ـدار نمیشه
هرموقع دلی بشه و خودت بخوای، تازه اون ـموقع ـس که مزه میده!

عزیزم ^_^ قربونِ تو! لطف داری
ولی آره، هنرُ دوست دارم کلاً
مخصوصاً کارای دستی و رنگ ـبازی و اینا
دلم میخواد برگردم به زمان هنرستان ... همون موقعی که انقد کامپیوتری و سیستمی نبود همه چیز!
اونموقع انقد عکاسی مزه میداد! خودمون میرفتیم تو تاریکخونه ظاهرشون میکردیم ^___^

:)) راست َم میگی! خیلی کم شدن چادریا
بفروش به خواهرت!! :دی

اِ حالا متوجه شدم😁😉
من که دیگه سلطان قناعت شدم بخدا😄
بابام که خوبه
یه وقتایی به خدا میگفتم بخاطر طرفم حاضرم بدون هیچ تشریفاتی، با همین لباس تنم باهاش برم سرزندگی
به شرررطی که اون عشقه باشه... 
ببین چقدر انگیزه میده؟

آره ماها دیگه قناعت کردن چندان سختمون نیست! عادت کردیم...
به نظر من َم عشق واقعی اگه پیدا شه بزرگترین انگیزه برا هر کاری و تحملِ هر سختی‌ایه...
فقط به شرطی که پیدا شه!!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan