آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


می‌خوام تو آیـــنه ـها بهـــتر از این شم!

فکر کردم با این قدرت تکلم امروزم
که دارم کامنتای مفصل میذارم
یا طومار طومار جواب تایپ میکنم واسه کامنتا بلکه بتونم حسا و حرفامُ منتقل کنم
شاید بهتره وقتمُ بذارم یه پست بنویسم...
از اونجایی که از صبح تا همین یه ساعت قبلِ استارتِ پستم، یه بند پای وبلاگ و نوشتن و تفکر بودم
و قاعدتاً هیچ کاری انجام نداده بودم و هیچی َم برا خوردن نداشتیم
حدس زدم فرصت نکنم و نوشتنم بمونه برای فردا
ولی یهو طیِ یه تصمیم انتحاری پا شدم یه آش فوری گذاشتم
یه سر و سامونی به ریخت و قیافه‌م دادم و
نشستم تا مهندس از دندونپزشکی برنگشته، پستمُ ثبت کنم
(چقد بی‌هویت شده تو نوشته‌هام! از "تو" رسید به "یار"، بعدش شد "او"،  یه وقتایی میشه "بنده خدا"، حالام که "مهندس") 
و چه خوب شد که همین امروز وقتِ نوشتنم باز شد!!
آخه کلی حرف و حسای جورواجور تو سرم داشت وول میخورد
البته که قشنگ تو مرحله‌ی بی‌ثباتیِ کمرنگ و پررنگ شدنِ حسامم و بالا و پایین شدن
یعنی کاملاً غیر قابل پیش‌بینی‌ام الان
و اگه یهو فردا اومدم گفتم میخوام برگردم سر زندگی، هیچ تعجب نکنید !!! :دی
حالا فعلاً میخوام یچیزی تعریف کنم که شاید خیلیا با خوندنش تاسف بخورن برام
یا عقل و منطقم بره زیر سوال
یا نمیدونم سطح پایین و بی‌فرهنگ و کوته‌فکر به نظر بیام
ولی تعریفش میکنم
چون جدیداً دارم یاد میگیرم هرچی که هستم باشم و ازش خجالت نکشم...
حالا خوب یا بد
هرکی هرجوری دوس داشت می‌تونه درموردم فکر کنه!
شاید بخاطر جایی که توش بزرگ شدم
اطرافیانی که باهام زندگی کردن
حرف و حدیثایی که شنیدم
یا هر علت دیگه‌ای
من ناخوداگاه به فال و طالع و آینده‌بینی علاقمند شدم!
درواقع برام جالب و قابل باور شدن...
قبلنم گفتم!
حالا نه که مثلاً خونواده‌م تو این باورا باشن
نه اتفاقاً اکثرشون اعتقاد دارن که اینا خرافاته!
ولی من نمیدونم چرا این‌چیزا رُ باور میکنم بیشتر وقتا...
این‌بار َم یکی بهم پیشنهاد داده بود پاشو برو طالعتونُ باز کن ببین با هم جورید یا نه
اگه جور بودید که بمون
اگه نه ۳۰ سال َم بمونی، آخرش جدا میشید
:)) مسخره‌س! ولی قاعده‌ی تصمیمم رُ گذاشتم رو همچین چیزی :)) نخندید عاغا نخندید!! :)))
یه چند روزی َم هی دنبالش بودم تا امروز بالاخره جوابمُ داد
میخوام اینُ بگم که قبلِ اینکه تماس بگیرم میدونید چی دلم میخواست؟؟
اینکه بهم بگه طالع‌تون به هم نمی‌خوره!!
یچی مثِ همون که تو شروعِ پست، قبلِ ادامه مطلب گفتم!!
ولی تا دیروز واقعاً نمیدونستم کدومُ میخوام بهم جواب بده؟!
نمیدونستم میخوام بشنوم به هم میخوریم یا نمیخوریم!؟
شاید امروزم بخاطرِ خوندنِ پستِ یکی از بچه‌ها این حس بهم القا شد!
یچی شبیه یه تلنگر بود برام!!
شبیهِ یادآوریِ حسای سرکوب شده‌م!!
چیزی که میخواستم باشم و الان یادم رفته...
دلیلِ همه وقتایی که مجبورم تو آینه به کسی زل بزنم که نمیشناسمش...
این من نبودم واقعاً!
این مدل زندگی رُ هرگز نمی‌خواستم!
برا همین فک میکنم خیلی خوبه خوندنِ یه همچین کسایی...
که مثِ تو فکر می‌کنن!
که شبیهِ تو زندگی رُ می‌بینن!
که خواسته‌شون از زندگی یچیزی شکلِ خواسته‌های توئه...
خوندنشون باعث میشه وقتی خیلی از خودت دور شدی، یچیزی درونت دوباره زنده شه!!
یه دستی بیاد و اون روحِ گمشده‌تو از قعر قعرای وجودت بکشه بیرون!!
یچیزی شبیهِ یه سفر به گذشته‌ی خودت
یه یادآوری برا دوباره به خودت اومدن!!

خب برگردیم سر داستانی که داشتم تعریف می‌کردم...
با اینکه چند روز بود به شدت منتظرِ جوابِ این طالع بودم که تصمیمِ آخرمُ بگیرم
الان می‌تونم همه‌شُ ببرم زیر سوال
فک کنم تمامش الکیه و داستانه!
هفته پیش با یکی دیگه تماس گرفته بودم که بعدش حسم بهش خوب بود!!
انگار که همه رو واقعی و درست گفته باشه
و من کاملاً باورش کرده باشم...
بهم گفت مهندس به ظاهر خیلی متشخص و خوبه
ولی باطنش متوسطه، اونقدی که نشون میده خوب نیست
دوسِت داره ها! ولی هرکاری میکنه بخاطر خودشه
خیلی َم باهات صادق نیست
و یه خونسردیِ عجیبی داره!
که حتی اگه جدا شی، خونسرد و راحت میشینه و خاطرش جمعه که تو برمیگردی سمتش
و تو هم بعدِ چند تا رابطه کوتاه و به دردنخور، برمیگردی سمتش واقعاً ...
گفت یه دعای عجیب غریب رو زندگیته
که برا خودت و خواهرت و مامانته
خطر مرگ داره، خطر تصادف داره
اصن بخاطر این دعائه تو تا آخر عمرت آشفته و پریشونی
با هرکی َم ازدواج کنی، ناراضی‌ای
عیب از مردا نیست! تو طلسم شدی...
برا همین چیزا بود که شیطونه بهم گفت بابا بذار یه بار برا همیشه برم دنبالش این دعا رُ باطل کنم ببینم فرجی میشه؟
حتی امروز کلی با آقائه چونه زدم از ۵تومن، ۳تومن، برسونتش به ۱,۵۰۰ :))
یعنی واقعاً قصد داشتم این خرجُ کنم، این ننگ از زندگیم برداشته شه
ولی بعدِ تماسش حسم خوب نبود!
شاید بخاطر تناقض حرفاشون بود!!
شاید اگه اینم به جای اینکه بگه برا مهندس یا رابطه‌تون دعا گرفتن، میگفت رو زندگی خودت طلسمه؛ الان مصرتر بودم برام باطلش کنه!!
با اینکه درمورد اخلاقیات و رفتارمون حرفای جالب و واقعی‌ای زد
بهم گفت طالعتون خوب و جوره با هم
مهرداد خیلی دوسِت داره و میخوادت
هرچی َم ازش بربیاد، دریغ نمیکنه
اگه عصبانی شه ازت یا چیزی بگه، همون ۵ دقیقه‌س و بعدش تموم میشه
ولی تو شبیه مردایی درمقابلش!
زنانگی نداری و فقط میخوای جلوش وایسی مثِ یه مرد باهاش کل‌کل کنی!
گره مالی و بن‌بست و احوال بد و فلان، که همه‌ش بخاطر طلسمه
نمیدونم این مسخره‌بازیا چقد راسته!؟
هستن همچین آدمایی؟!
می‌شینم فکر میکنم و واقعاً بیزار میشم از کسایی که تا این حد بیچارگی رُ برا دیگران میخوان!
در صورتیکه دردی از خودشون درمون نمیشه
یا به خوشبختی خودشون اضافه نمیشه
الان من تا آخر عمرم همین آشفتگی رُ داشته باشم و با هیچ مردی خوشبخت نشم
واقعاً چه سودی براشون داره؟
مخصوصاً اگه جزو اون دسته آدمایی باشن که حالا حتی دورادور َم از هم خبر نداریم دیگه

ولی این‌بار میخوام فک کنم همه‌ش کشکه!
همش دروغ و دغله که یسری حرف شبیه به هم میزنن
به همه آدما بگن برات طلسم گرفتن
همه خواب پریشون می‌بینن بالاخره!
هرکسی یهو بیخودی گُر میگیره تنش...
چیز عجیبی نیست اگه گره مالی تو زندگیِ کسی باشه...
اینا رُ می‌تونن به هر کسی بگن ...
حالا دلیلِ اینکه بعضی حرفاشون اونقد به واقعیت و احوال آدم نزدیکه رُ دیگه نمیدونم واقعاً
هرچی َم که باشه این‌دفعه میخوام باورشون نکنم
گرچه دفعه‌های دیگه َم تهش به همین نتیجه رسیدم

و این دعا و طلسم یا هرچی که هست رُ ولش کردم به امون خدا
این‌بار اتفاقاً بیشتر پیش رفتم!
تا مرز باطل کردنش رفتم و حتی قصد پول ریختن داشتم
ولی یهو به خودم اومدم فک کردم واقعاً چرا باید تا این حد قاطیِ این بازیا شم!!؟؟
این همه خرافاتی شم!؟
دیگه بیفتم تو این‌چیزا کارم تمومه!
اینُ باز کنم میرم سراغ بعدی
و کلِ زندگیم میره برا همچین افکار و باورهایی!!
از کجا معلوم اصن این طلسمُ باز کنم، دوباره یکی دیگه نیاد طلسمم کنه؟! :/
بی‌خیالِ همه‌ی این مسخره‌بازیا
بدون فکر به این چیزا و باور کردنشون، تا تهش میرم
اگه واقعاً هیچوقت نتونستم طعمِ خوشبختی و آرامشُ بچشم
و برای همیشه این آشفتگی باهام بود
اون دنیا یقه‌ی خدا رُ میگیرم

بهش شکایت میکنم که این چه وضعش بود!؟
این اسبابِ دردسر رُ برا چی دادی دست بنده‌هات!؟
واسه چی اجازه دادی هر گندی که میخوان به زندگیِ دیگری بزنن و کاری از دستِ اون بدبخت برنیاد!؟
چرا بنده‌های بی سر و صداتُ بازیچه‌ی دستِ اون بی‌انصافات کردی؟؟
خب خیلی دور از عدالته که خدایی وجود داشته باشه اونوقت یسری بنده‌ها اینجوری بتونن برا بقیه تعیین تکلیف کنن
چرا؟ چون نمی‌تونن خوشبخت‌تر و خوشحال‌تر از خودشونُ رو دنیا ببینن
دیگه مهم نیس اون آدم چقد برا خوشبختی دست و پا زده و جون کنده...
پس بیام عدالت و انصافِ خدا رُ زیر سوال نبرم
همون بهتر که فرض کنم دعا و طلسم کشکه
و این منم که باید درست فکر کنم و تصمیم بگیرم
تصمیم و فکرِ این‌بار َم که انگار جداییه!
حالا یه راهکار تو ذهنم روشن شده
نمیدونم جواب بده یا نه
اصن نمیدونم عملیش کنم یا نه
ولی دارم فکر میکنم خوب میشه اگه یه مدت بی توجه به هرچی حرف و حدیثه، پا شم برم کرمان
به نیتِ جدایی
یعنی انگار واقعاً جدا شده باشیم
فقط بدون طی مراحل قانونی و شرعیش
و زندگی کنیم ببینیم چند چندیم
اگه پشیمون شدیم که هیچ!
برگردیم با عقل و منطق سر زندگیامون
ولی اگه دیدیم اون زندگی واقعاً برامون بهتره!
چرا که نه
اونوقت دیگه میریم سراغ کارای باقی مونده و درآوردن اسم از شناسنامه‌ها...

تو فکرم همین امروز فردا یه مشاوره برم و با مشورتش واقعاً همچین چیزی رُ عملی کنم اگه کارآمد و منطقیه ...
چون الان با این سبک زندگی و بلاتکلیفی دارم خفه میشم!
چند روزه سرد سردم
یه کلمه َم حرف نمیزنیم با هم
یعنی اون َم که بخواد بیاد سمتم، من نمیذارم
دارم بیخود قهرُ ادامه میدم
چون نمیدونم چی درسته! یا انتخابم چیه!
دارم فکر میکنم اگه قرار به جدایی باشه، هر ثانیه‌ای که بهش لبخند بزنم، خیانت کردم
این تکلیفمُ ندونستن ـه باعث میشه نذارم حتی انگشتش بهم بخوره
ازش دوری میکنم، چون نمیدونم قراره رابطه‌مون ادامه پیدا کنه یا نه
شاید مسخره باشه اما حتی تو لباس پوشیدن دارم با وسواس پوشیده‌ترین‌ها رُ انتخاب می‌کنم
انگار با یه نامحرم زیر یه سقف باشم -_-
نمیخوام فعلاً هیچی بینمون باشه تا تکلیفمون مشخص شه!!
یا در واقع نمیدونم تا وقتی تکلیفم با خودم و حسم و زندگیم مشخص نیست، باید چه عکس العملی نشون بدم!؟

 

+ شاید باورش سخت باشه
ولی من از ساعت ۷ دارم این پستُ می‌نویسم :))
البته وسطش دیگه مهندس اومد خونه، نشد شام نخوریم
جفتمون گرسنه بودیم، ناهار اینا نخورده بودیم
کلاً دارم فکر میکنم با این حجم از غذا نخوردن، بهتر بود روزه میگرفتیم امسال
یه هفته س اصن پا نمیشم چیزی درست کنم یا خودم بخورم!
ناهار و صبونه رُ که از سر باز میکنم، حال و حوصله خوردن ندارم!!
چیزی َم درست نمیکنم که طبق روالِ قبل بدم مهندس با خودش ببره شرکت برا ناهار بخوره!
شاممون َم بعدِ اذان داریم میخوریم همیشه
فقط اسمِ روزه رو نیتمون نیس :|

مهلا جان این جنبل (جمبل؟!) و جادو هست، واقعا وجود داره
به نظرم پیش هیچ دعانویسی نرو
چون خدا نهی کرده و بدتر گره میفته تو زندگیت.
بجاش مرتب چهار قل و آیة الکرسی بخون
و بسپار به خدا اگر کسی دعا گرفته واسه از هم پاشیدن زندگیت خودش کمک کنه رفع بشه :( و اون طرفم رسوا بشه.
بهترین فکرِ عزیزم! عاالی! یه مدت جدا زندگی کنید، به ذهنتون یه کم استراحت بدید. ببینید میخواید چیکار کنید. 

نه بابا چرا بخندیم بهت، تا تو شرایطت نباشن نمیتونن درکت کنند سردرگمی یعنی چی، بلاتکلیفی یعنی چی

به به خانوم، نوش جانتون❤

چمیدونم والا ... کاش وجود نداشتن ...
اعصابم بهم می ـریزه بهش فکر می ـکنم -_-
ولی خب باطل کردنشون عواقب و اینا نداره
دعا برا دیگری گرفتن بَده ... حتی اگه دعای محبت باشه!
والا خودشون که میگن با این چیزا رفع نمیشه!!!
وگرنه آیه و سوره و فلان زیاد می ـخونم :/

واقعاً هنوز نمیدونم چقدر فکر خوب و کارسازی باشه ...
هنوزم فقط در حد یه فکر تو سر خودمه و از مرحله عمل دوره ...

ممنون عزیزم ^_^ :* حرفِ قشنگی بود! بهم حس خوبی داد
مرسی که هستید :***

اومده بودم راجع به کامنتم صحبت کنم ! اینو خوندم قشنگ مغزم قفل کرد رو حرفات :| دعا طلسم یک ملیون و نیم ؟! دختر یک ملیون و نیم آدم میره چندتا کارگاه خودسازی ، رشد و پیشرفت شخصیت ! ورکشاپای رابطه ، ازدواج ... یک ملیون و نیم واسه رمال ؟! یعنی باورم نمیشه کسی این پول رو بده :| باااااورم نمیییییییشه ها :| قشنگ حال و هوای سکته پیدا کردم :)))))

ولی من بی توجه به اینا حرف خودم رو میزنم :))

خخخ دوباره ازدواج ... که این حرفا تکراریه اما بازم میگم چون بهرحال یه تجربه ای ازش دارم ! ببین علاقه با عشق فرق میکنه به تفاهم رسیدن با عشق فرق میکنه ازدواج قرار داده ، معامله ست ولی عشق قائده نداره ! 
این حرفا که آدم عاشق درکت میکنه ، دروغ نمیگه ، جنتلمنه ، سورپرایز بلده با شعوره تو رو به خانواده ترجیح میده و ... و ... مال تو فیلماست! آدم عاشقم آدمه با خصوصیات و ضعفای انسانیش تو میتونی کنار عشقت بدبخت بشی ! مگه ندیدی آدمایی که جونشون برا هم در میره اما زندگیشون آشوبه ؟! با هم میجنگن اما برا هم میمیرن ؟! عاشق همن اما از هم جدا میشن پون دارن به هم آسیب میزنن ؟!
تو وقتی عاشق کسی میشی نمیگی خوب خوشگله خانواده اش اصیلن تحصیلات بالا داره پول داره شعور داره اخلاقش اینجوریه هنر داره مهارت داره ورزش میکنه احترام میذاره چه و چه و چه ! اینکه کسی تموم معیاراتو تیک بزنه میشه همون انتخاب درست ، اگرم پای ازدواج باشه میشه ازدواج موفق که البته توش علاقه ام هست اما دیگه اسمش عشق نیست.

عشق هم درسته یه شاخصه هایی داره (مخصوصا به سن بستگی داره) ولی کنتور نمیندازه ، تیک نمیزنه ! تو یکی رو میبینی یه کلیتی رو داره مثلا چهرش به دلت میشینه اخلاق ظاهریش به دلت میشینه و عاشقش میشی انتخاب نمیکنی که میخوای عاشق بشی یا نه صرفا حال دلت خوب میشه باهاش شیمی بدناتون باهم میخونه و میفتی تو یه پروسه که تهش ازدواج هست یا نیست !
ولی همین عشق وقتی باهاش زندگی کردی یه چیزایی داره که تو دوس نداری یه چیزایی داره که رو مخته که بجنگی باهاش ! نمیگم ازدواج با منطق عالیه و با عشق آدم بدبخت میشه حرفم اینه که ممکنه تو جفتش اشتباه پیش بیاد اما تو ازدواج با عشق محتمل تره !

و اینکه ماها سی سالمونه ! ماها آرامش میخوایم ، این آرامشم با منطق بدست میاد نه با رویا پردازی صرف ... زندگی خوب و آروم یه سری فاکتورا داره !
من از اول بهت گفتم که نظر من اینه اگه چهره همسرت به دلت نمیشینه اولین قدم رو نداری ! یعنی تا ثریا میرود معمار کج ... این نظر منه ! اما خوب حداقل این دلیلا رو بچین ... مهلا قدماتو محکم بردار ... الان بری خونه مامانت بشینی منتظر چی هستی ؟! اگه تو اصلا از ظاهر همسرت خوشت نمیاد بری اونجا نظرت عوض میشه؟ الان قهرین نتیجه چیزیه که قهرین ؟! عاملی داره ؟! 

نمیدونم !

:)) بابا از این پولا فراوون میدن!
دارم میگم حرفِ 8تومن، 5تومن، 3تومن بود :)))
تازه من کلی چونه زدم تخفیف گرفتم، این رقمُ گفت!!
همون َم گفت به فامیل آشناها نگی انقد بهت گفتما! حالا من دارم به شما میگم :))) شما به کسی نگید :دی

ولی حالا خودمونیم ریحان ...
این ورکشاپا و کارگاه و خودسازی و همه اینا که میگی درست ...
اون حسِ بیخودِ بی اراده ای که با از در وارد شدنش و دیدنش هرچی که به خودم دیکته کرده بودم و از خودم ساخته بودم رُ تو یه لحظه می ـپرونه و لبخندُ از صورتم می ـبره، چی؟
اونُ چیکارش کنم؟؟ ...

آره بابا تو حرفِ خودتُ بگو، اینا رُ ولش کن :دی

میدونی؟ حرفاتُ هم قبول دارم، هم دوس دارم، وَ هم براشون یه عالمه "ولی..." دارم!
با اینکه قبول دارم و می ـفهمم چی میگی، میخوام بگم ولی عشق قدرتِ تحملتُ می ـبره بالاتر. و این رابطه رُ محکم ـتر میکنه!
مثلاً اگه تو توی یه زندگیِ عاقلانه تحملِ 2 دوز فشار و سختی داشته باشی، تو یه زندگیِ عاشقانه حداقل 6، 7 دوز بیشترشُ داری ...
یا عشق تمرکز ذهنتُ رو اون آدم خیلی می ـبره بالاتر!
که نتونی مُدام اینور اونورُ ببینی یا دنبالِ یه بهترش باشی ...
منظورم اون تعهده ـس که تو عشق خیلی عمیق ـتر و قلبی ـتره!
مثِ ازدواجِ عاقلانه، صرفاً یه قراردادِ کتبی نیست ...
برا همیناس که من میگم عشق معیارِ اصلیِ ازدواجه
ولی تنها معیارش نیست ...
که خب این همه حرفایِ تو رُ تأیید میکنه
چون کنار عشق یسری حداقل ـآی دیگه هم لازمه که نبودشون قطعاً می ـتونه زندگی رُ تلخ کنه و حرفای تو ثابت شه ...

عاغا وقتی اسم سی سالگی رُ میاری اصن از تو فرو می ـریزم!
وای هرگز نمیخوام باورش کنم :(
قبولش برام سخته ... می ـترسونتم ... نمیخوام :(((( :دی
نمیدونم ... شایدم راست میگی ...
شایدم اشتباهم دقیقاً همون لحظه ای بود که با دیدنِ اولین عکسش که انگار یه سطل آبِ یخ رو تمامِ تصوراتم خالی شد و لبخندِ انتظار رو صورتم ماسید؛ باید یه فاتحه می ـخوندم و خلاص ...
اون ـموقع نباید فکرِ دل شکستن و عقل و منطق می ـبودم !
اشتباه کردم ... آدما اشتباه می ـکنن ...
(همیشه دوس داشتم این دیالوگُ بگم! :دی)

از سردرگمیمه که همیچن تصمیمایی میگیرم! نمیدونم ...
باورت میشه اصن دلیلشُ یادم نمیاد؟؟
فقط دارم کشش میدم، چون نمیدونم چه برخوردی باید داشته باشم؟؟
چون الان یکم به سمتِ جدایی متمایلم و هر جرقه ای رُ عذاب می ـبینم...
واقعاً درست یادم نیست دلیلشُ !
ولی اون چیزی َم که حاکمه بینمون، هرچی هست اسمش قهر نیست شاید!
یه فاصله‌ایه که من یه طرفه دارم کشش میدم!
بدتر از اون اینکه میتونم تا قیامت ادامه‌ش بدم! :(
و این برام یه سند و مدرک دیگه‌س که ثابت میکنه عاشق نیستم!!
بعدم یه اخلاق مزخرفی دارم که اعتقادم اینه اگه دوسش ندارم، دستش َم که به دستم بخوره، گناه کردم!!
یا الان که حداقل ۶۰، ۷۰ درصد میدونم از بی‌عشقی قراره جدا شم، به این فک میکنم که به نفر بعدی‌ای که قراره بیاد تو زندگیم از الان خیانت کردم ...
پس فاصله میگیرم، که نخواد بیاد بهم محبت کنه یا نزدیک شه ...
مریضم! نه؟ :|

این چیزا وجود داره ولی بقول خودت ادم قاطی این بازیا نشه بهتره

هر تصمیمی بگیری درست ترینه

نترس و توکل کن به خدا

انشالله که هرچی خیره همون میشه

به امید خدا🙏

نمیدونم چرا لحظه آخر ترسیدم اصن!
یه حسی جلومُ گرفت انگار ...
وگرنه بازش می ـکردم ببینم چیزی عوض میشه بالاخره؟!

امیدوارم واقعاً تصمیم درست ـتره رُ بگیرم :(
ممنون ... ممنون که دلگرمی می ـدید

سلام مهلا جانم

چقدر خوبه زود به زود مینویسی و ما رو از حالت با خبر میکنی 💗

در مورد دعا،طالع بینی و ... برادر من بهنام به این چیزا اعتقاد داره اونم بصورت شدید! جوری که برای ازدواج منم گفت طالع بینی کنیم! گفتم من اعتقادی ندارم.گفت بذار حالا بگیرم گفتم بگیر ولی من گوش نمیدم 

خلاصه طالع بینی کرد و طرف فرمود من و اشکان باهم جور نیستیم و ... منم محل ندادم و ازدواجمو کردم :دی

کلا بنظرم اینجور افراد اگر میتونستن زندگی خودشونو درست میکردن باید بهترین زندگی رو می داشتن! در حالی که اکثرا ندارن

نمیدونم سریال احضار از شبکه 1 رو میبینی یا نه.اونم در مورد همین فال و پیشگویی،احضار روح و ... هست

در مورد تصمیمت نمیدونم چی بگم ولی حدسم اینه میری کرمان و خوشُ خرم زندگی میکنی عین مجردی

بالاخره دوران عقدتونم همین جوری بود و تاب آوردی دیگه.که چند ماه یکبار همو ببینید و این اواخرم که احساسات کمرنگ شده بود و ....

اوف شرایط سختی داری.خیلی سخته.امیدوارم بهترین تصمیم رو بگیری 😚❤

سلام خانوم ^__^
فعلاً که رو مودِ خوبی نیستم و هی همه رُ ناراحت میکنم
فک کنم همون نمی ـنوشتم بهتر بود :دی

:)) جدی؟ هندیا َم همینجوری اَن
دیدی تو فیلما اول میرن ستاره بینی می ـکنن، بعد اجازه ازدواج میدن؟ :دی
ولی خوشم اومد که محل ندادی یا انقد برات مهم نبوده که تهِ دلت خالی شه
خدارُشکر ازدواجت َم موفق بوده و ایشالا خوشبختی ـتون ابدی
که مشت محکمی باشید بر دهانِ هرچی طالع و طالع ـبینی ـه :دی

راست َم میگی ...
والا ما هرچی دعانویس دیدیم، زندگی خودش داغون بوده! :|
زیاد با سریالای تلویزیون حال نمیکنم :دی
اینام خب اگه همچین چیزایی حتی راست َم باشه که نمیان نشون بدن! همون فقط مسخره میکنن :دی

:))) خوشم میاد خوب شناختی منُ دیگه
همون! برم کرمان خوش خوشانم میشه، دیگه برنمی ـگردم :))
ولی هربار اگه تنها َم میرفتم خب همش بالاخره کم و بیش تلفنی و اینا با یار در ارتباط بودم
این ـبار منظورم این بود که به کل ارتباطه قطع شه، فک کنیم واقعاً جدا شدیم تموم شده رفته!!
حالا که فعلاً دامادمون بلیطِ رفت و برگشت برا جفتمون گرفته، دو هفته دیگه باید بریم و برگردیم :| راهکارم منتفیه ...
میخواستم بگم فعلاً نگیره بلیط!
ولی تا من داشتم فک میکردم بگم؟ نگم؟ یهو زنگ زد گفت گرفتم، من َم دیگه روم نشد چیزی بگم :|
به قولِ راسینال قدمِ محکم برداشتن َم بلد نیستم! :|

فدات شم :*** من َم امیدوارم ...

قبول دارم که قدرت تحمل فداکاری صبر و ... رو میبره بالا ، ببین اصن خود من با عشق ازدواج کردم ازینا بودم که جنگیدم اعصاب خوردی کشیدم و تو دو سه ماه پیر شدم اما اون اشتیاقه اون حسی که بخاطرش جونمم میدادم نذاشت بیخیال شم با اینکه بی عقلم نبودم ! 

به خودش گفتم تو اگه نشونیاتو میدادی به خانوادم مثلا برا خواستگاری ندیده و نشناخته من حتما همون اول میگفتم نه ! چون شاخصه های خاصی نداشتی فاکتورات یه آدم معمولیه من وقتی از نزدیک دیدمت شناختمت بود که  فهمیدم چقدر دوس داشتنی هستی که میخوام بات بمونم ! من مخالف عشق نیستم اتفاقا سودشو بردم ازش آرامش میگیرم اما خیلی جاها هم آرامشمو ازم گرفت خیلی جاها برام سبب تنش شد ! 

چون عشق که میاد باعث میشه تو از خیلی فاکتورا چشم پوشی کنی ، که خوب تو دوستی جواب میده و اشکالی نداره اما به وقت زندگی نه ! بازم چالش میشه ! ازونطرف کسی که بهترین و مثلا عاقلانه ترین انتخابش رو میکنه هم درسته ریسک این چالش هارو کم میکنه اما وقتی بهشون رسید اون شور دلبستگی رو نداره که راحت چشم پوشی کنه که گاهی خودشو ندید بگیره چون قرار دادی بسته که دوطرفه است و انتظار داره.

اینارو گفتم که بگم تضمینی نیست تو اگر با عشقت ازدواج کنی خوشبخت بشی! رفتار درسته توی رابطه که اون خوشبختی رو میسازه، و اولم رفتار خود آدمه!

هوم اگه انقد واضح میگی که اشتباه کردی‌ سر حرفت وایسا، دلیلات رو پشت هم بچین مثل انشا که پس فردا مادر شوهرت بهت گفت چرا دارین جدا میشی مشکل زندگیتون چیه بی زبون نمونی ! که باز فامیلتون گفتن شوهرت که خوبه و خوشی زده‌ زیر دلت و مامانت قهر کرد که الان تو شدی ظالم رابطه براشون بی جواب نباشی ! بگی به این دلیل و به اون دلیل تصمیم گرفتم جدا شم ! لازمم نیست دلیلات اونارو قانع کنه اما باید حداقل خودتو قانع کنه ،

ولی الان بنظر تو فقط آشفته ای !

کنار حرفای تو که قبولشون دارم، میدونی حرفِ من چیه؟!
اینکه تو اگه اون آدم ـه رُ که با همه معیارا و شاخصه ـهات برابری داشت رُ علاقلانه پیدا میکردی، بازم هیچوقت تو زندگیت این خوشحالی و حال خوبِ الانتُ نداشتی!
چون زندگیِ بی ـتنش هرگز نداریم! حتی با عاقلانه ـترین و سطح بالاترین انتخاب !!!
و تو اگه حالت بد شه، دلخوری، ناراحتی ای چیزی برات پیش بیاد، تو زندگی عاشقانه ـهه خیلی سریع ـتر سرپا میشی و ازش میگذری
اما تو زندگیِ عاقلانه نه!
اینم نادیده نمی ـگیرم که شاید تو زندگی عاشقانه ـهه یسری سختی ـها بیشتر اتفاق بیفته، چون شاید به قولِ تو همه یِ اون فاکتورا رُ تمام و کمال نداشته!
ولی من میگم که می ارزه! به حال خوب و لحظه ـهایِ شادِ کنارِ همش می ارزه ...
تا یه زندگیِ معمولیِ آروم که شاید تنش توش خیلی کم پیش بیاد، ولی لحظه ـهای عاشقانه و خاص هم نداره ...

و در موردِ ساختنِ خودت برا درست عاشقی کردن ...
تمومِ کتابایی که من در موردش خوندم، به دردم نخورد!
میدونی چرا؟!
چون هربار حس کردم آجر اولشُ ندارم!!!
همه ـشون میگن وقتی عاشقِ کسی هستی، این کارُ کن، اون کارُ کن که عشقت حفظ شه
ولی من نمیدونم این پله یِ اولُ اصن رفتم یا نه؟! آپشنشُ دارم که باقیشُ بتونم انجام بدم؟؟
پس همه یِ اینام میگن اول باید عاشق باشی که بعد بتونی عاشق موندن و خودت رُ ساختن و خوشبخت زندگی کردنُ یاد بگیری ...

انقد واضحُ که درموردِ اولِ اولش میتونم بگم ...
نمیدونم بعدها برام کمرنگ شد؟ از بین رفت این قضیه یا نه؟!
چون تا جایی که یادم میاد، یه مدت، حداقل اون اوایلش، حالا به هر دلیلی! حس و حالم خوب بود!
اینُ انکار نمیکنم !!

اتفاقاً از دیشب دقیقاً تو فکرِ همچین چیزیَم !
قبلنم البته نوشتم
ولی این ـبار تو فکرم درست و حسابی ـتر همه دلایلمُ بنویسم
چه برا موندنم، چه برا رفتنم ... که به قول تو حداقل خودم یکی قانع شم!

آره آشفته که هستم!
شاید همین َم نمیذاره رک و راست ـتر تصمیمم رُ بگیرم ...

ممنونم دوست قشنگم برا همه همراهیات و تنهام نذاشتنات :***

تا ثریا می رود «دیوار» کج*
حالا قراره بری کرمان؟ کی؟

الان که رفتم ببینم اشکالش کجا بوده، تازه دیدم جای دیوار نوشته "معمار" :))) (دارم به خودم می‌خندم که انقد پرت و بی حواسم)
@ریحان؟ خاله؟ :)))
حالا تو هیچی! من چرا ندیدم اینُ درحالیکه بیش از ۱۰ بار خونده بودمش!!!
من میگم غذا نخوردم، فشارم پایینه!
اینا! اینم مدرک! :دی

دو هفته دیگه
البته کمتر از دو هفته! 12 ـهُم میریم ایشالا ...

ریحان خاله😂😂😂🙏

اشکال نداره پیش میاد

یچیزی بخور خب. خودتو نکشی میخای یه تصمیم بگیری بعد عمری😁

میرید؟ باهم؟

:دی
راستش حال ندارم پا شم یچی بخورم :))
الان بعنوانِ صبونه و ناهار باز چند تا قاچ هندونه با یکی دو تا بیسکوییت خوردم!!
غذا خوردنم َم اینه!
مامانم بفهمه پوستمُ می ـکنه :دی

آره فعلاً حرفی از راهکارم نزدم، احتمالاً با هم میریم
تو پست جدیدم یکم نوشتم درموردش ...

شما خوبی؟

بلکه بفهمه و پوستتو بکنه که گرسنگی به خودت ندی😐

امید با خدا

ممنون. اره خوبم خداروشکر

:)) مامانا خیلی خوبن!
از حجمِ نگرانیِ برات حاصرن بزنن کبود شی! :دی

خدارُشکر ... نمیدونم چرا حس کردم یکمی خوب نبودید!

اره😂

نه خوبم. مرسی

خدارُشکر ^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan