Wednesday 1 Ordibehesht 00
که دارم کامنتای مفصل میذارم
یا طومار طومار جواب تایپ میکنم واسه کامنتا بلکه بتونم حسا و حرفامُ منتقل کنم
شاید بهتره وقتمُ بذارم یه پست بنویسم...
از اونجایی که از صبح تا همین یه ساعت قبلِ استارتِ پستم، یه بند پای وبلاگ و نوشتن و تفکر بودم
و قاعدتاً هیچ کاری انجام نداده بودم و هیچی َم برا خوردن نداشتیم
حدس زدم فرصت نکنم و نوشتنم بمونه برای فردا
ولی یهو طیِ یه تصمیم انتحاری پا شدم یه آش فوری گذاشتم
یه سر و سامونی به ریخت و قیافهم دادم و
نشستم تا مهندس از دندونپزشکی برنگشته، پستمُ ثبت کنم
(چقد بیهویت شده تو نوشتههام! از "تو" رسید به "یار"، بعدش شد "او"، یه وقتایی میشه "بنده خدا"، حالام که "مهندس")
و چه خوب شد که همین امروز وقتِ نوشتنم باز شد!!
آخه کلی حرف و حسای جورواجور تو سرم داشت وول میخورد
البته که قشنگ تو مرحلهی بیثباتیِ کمرنگ و پررنگ شدنِ حسامم و بالا و پایین شدن
یعنی کاملاً غیر قابل پیشبینیام الان
و اگه یهو فردا اومدم گفتم میخوام برگردم سر زندگی، هیچ تعجب نکنید !!! :دی
حالا فعلاً میخوام یچیزی تعریف کنم که شاید خیلیا با خوندنش تاسف بخورن برام
یا عقل و منطقم بره زیر سوال
یا نمیدونم سطح پایین و بیفرهنگ و کوتهفکر به نظر بیام
ولی تعریفش میکنم
چون جدیداً دارم یاد میگیرم هرچی که هستم باشم و ازش خجالت نکشم...
حالا خوب یا بد
هرکی هرجوری دوس داشت میتونه درموردم فکر کنه!
شاید بخاطر جایی که توش بزرگ شدم
اطرافیانی که باهام زندگی کردن
حرف و حدیثایی که شنیدم
یا هر علت دیگهای
من ناخوداگاه به فال و طالع و آیندهبینی علاقمند شدم!
درواقع برام جالب و قابل باور شدن...
قبلنم گفتم!
حالا نه که مثلاً خونوادهم تو این باورا باشن
نه اتفاقاً اکثرشون اعتقاد دارن که اینا خرافاته!
ولی من نمیدونم چرا اینچیزا رُ باور میکنم بیشتر وقتا...
اینبار َم یکی بهم پیشنهاد داده بود پاشو برو طالعتونُ باز کن ببین با هم جورید یا نه
اگه جور بودید که بمون
اگه نه ۳۰ سال َم بمونی، آخرش جدا میشید
:)) مسخرهس! ولی قاعدهی تصمیمم رُ گذاشتم رو همچین چیزی :)) نخندید عاغا نخندید!! :)))
یه چند روزی َم هی دنبالش بودم تا امروز بالاخره جوابمُ داد
میخوام اینُ بگم که قبلِ اینکه تماس بگیرم میدونید چی دلم میخواست؟؟
اینکه بهم بگه طالعتون به هم نمیخوره!!
یچی مثِ همون که تو شروعِ پست، قبلِ ادامه مطلب گفتم!!
ولی تا دیروز واقعاً نمیدونستم کدومُ میخوام بهم جواب بده؟!
نمیدونستم میخوام بشنوم به هم میخوریم یا نمیخوریم!؟
شاید امروزم بخاطرِ خوندنِ پستِ یکی از بچهها این حس بهم القا شد!
یچی شبیه یه تلنگر بود برام!!
شبیهِ یادآوریِ حسای سرکوب شدهم!!
چیزی که میخواستم باشم و الان یادم رفته...
دلیلِ همه وقتایی که مجبورم تو آینه به کسی زل بزنم که نمیشناسمش...
این من نبودم واقعاً!
این مدل زندگی رُ هرگز نمیخواستم!
برا همین فک میکنم خیلی خوبه خوندنِ یه همچین کسایی...
که مثِ تو فکر میکنن!
که شبیهِ تو زندگی رُ میبینن!
که خواستهشون از زندگی یچیزی شکلِ خواستههای توئه...
خوندنشون باعث میشه وقتی خیلی از خودت دور شدی، یچیزی درونت دوباره زنده شه!!
یه دستی بیاد و اون روحِ گمشدهتو از قعر قعرای وجودت بکشه بیرون!!
یچیزی شبیهِ یه سفر به گذشتهی خودت
یه یادآوری برا دوباره به خودت اومدن!!
خب برگردیم سر داستانی که داشتم تعریف میکردم...
با اینکه چند روز بود به شدت منتظرِ جوابِ این طالع بودم که تصمیمِ آخرمُ بگیرم
الان میتونم همهشُ ببرم زیر سوال
فک کنم تمامش الکیه و داستانه!
هفته پیش با یکی دیگه تماس گرفته بودم که بعدش حسم بهش خوب بود!!
انگار که همه رو واقعی و درست گفته باشه
و من کاملاً باورش کرده باشم...
بهم گفت مهندس به ظاهر خیلی متشخص و خوبه
ولی باطنش متوسطه، اونقدی که نشون میده خوب نیست
دوسِت داره ها! ولی هرکاری میکنه بخاطر خودشه
خیلی َم باهات صادق نیست
و یه خونسردیِ عجیبی داره!
که حتی اگه جدا شی، خونسرد و راحت میشینه و خاطرش جمعه که تو برمیگردی سمتش
و تو هم بعدِ چند تا رابطه کوتاه و به دردنخور، برمیگردی سمتش واقعاً ...
گفت یه دعای عجیب غریب رو زندگیته
که برا خودت و خواهرت و مامانته
خطر مرگ داره، خطر تصادف داره
اصن بخاطر این دعائه تو تا آخر عمرت آشفته و پریشونی
با هرکی َم ازدواج کنی، ناراضیای
عیب از مردا نیست! تو طلسم شدی...
برا همین چیزا بود که شیطونه بهم گفت بابا بذار یه بار برا همیشه برم دنبالش این دعا رُ باطل کنم ببینم فرجی میشه؟
حتی امروز کلی با آقائه چونه زدم از ۵تومن، ۳تومن، برسونتش به ۱,۵۰۰ :))
یعنی واقعاً قصد داشتم این خرجُ کنم، این ننگ از زندگیم برداشته شه
ولی بعدِ تماسش حسم خوب نبود!
شاید بخاطر تناقض حرفاشون بود!!
شاید اگه اینم به جای اینکه بگه برا مهندس یا رابطهتون دعا گرفتن، میگفت رو زندگی خودت طلسمه؛ الان مصرتر بودم برام باطلش کنه!!
با اینکه درمورد اخلاقیات و رفتارمون حرفای جالب و واقعیای زد
بهم گفت طالعتون خوب و جوره با هم
مهرداد خیلی دوسِت داره و میخوادت
هرچی َم ازش بربیاد، دریغ نمیکنه
اگه عصبانی شه ازت یا چیزی بگه، همون ۵ دقیقهس و بعدش تموم میشه
ولی تو شبیه مردایی درمقابلش!
زنانگی نداری و فقط میخوای جلوش وایسی مثِ یه مرد باهاش کلکل کنی!
گره مالی و بنبست و احوال بد و فلان، که همهش بخاطر طلسمه
نمیدونم این مسخرهبازیا چقد راسته!؟
هستن همچین آدمایی؟!
میشینم فکر میکنم و واقعاً بیزار میشم از کسایی که تا این حد بیچارگی رُ برا دیگران میخوان!
در صورتیکه دردی از خودشون درمون نمیشه
یا به خوشبختی خودشون اضافه نمیشه
الان من تا آخر عمرم همین آشفتگی رُ داشته باشم و با هیچ مردی خوشبخت نشم
واقعاً چه سودی براشون داره؟
مخصوصاً اگه جزو اون دسته آدمایی باشن که حالا حتی دورادور َم از هم خبر نداریم دیگه
ولی اینبار میخوام فک کنم همهش کشکه!
همش دروغ و دغله که یسری حرف شبیه به هم میزنن
به همه آدما بگن برات طلسم گرفتن
همه خواب پریشون میبینن بالاخره!
هرکسی یهو بیخودی گُر میگیره تنش...
چیز عجیبی نیست اگه گره مالی تو زندگیِ کسی باشه...
اینا رُ میتونن به هر کسی بگن ...
حالا دلیلِ اینکه بعضی حرفاشون اونقد به واقعیت و احوال آدم نزدیکه رُ دیگه نمیدونم واقعاً
هرچی َم که باشه ایندفعه میخوام باورشون نکنم
گرچه دفعههای دیگه َم تهش به همین نتیجه رسیدم
و این دعا و طلسم یا هرچی که هست رُ ولش کردم به امون خدا
اینبار اتفاقاً بیشتر پیش رفتم!
تا مرز باطل کردنش رفتم و حتی قصد پول ریختن داشتم
ولی یهو به خودم اومدم فک کردم واقعاً چرا باید تا این حد قاطیِ این بازیا شم!!؟؟
این همه خرافاتی شم!؟
دیگه بیفتم تو اینچیزا کارم تمومه!
اینُ باز کنم میرم سراغ بعدی
و کلِ زندگیم میره برا همچین افکار و باورهایی!!
از کجا معلوم اصن این طلسمُ باز کنم، دوباره یکی دیگه نیاد طلسمم کنه؟! :/
بیخیالِ همهی این مسخرهبازیا
بدون فکر به این چیزا و باور کردنشون، تا تهش میرم
اگه واقعاً هیچوقت نتونستم طعمِ خوشبختی و آرامشُ بچشم
و برای همیشه این آشفتگی باهام بود
اون دنیا یقهی خدا رُ میگیرم
بهش شکایت میکنم که این چه وضعش بود!؟
این اسبابِ دردسر رُ برا چی دادی دست بندههات!؟
واسه چی اجازه دادی هر گندی که میخوان به زندگیِ دیگری بزنن و کاری از دستِ اون بدبخت برنیاد!؟
چرا بندههای بی سر و صداتُ بازیچهی دستِ اون بیانصافات کردی؟؟
خب خیلی دور از عدالته که خدایی وجود داشته باشه اونوقت یسری بندهها اینجوری بتونن برا بقیه تعیین تکلیف کنن
چرا؟ چون نمیتونن خوشبختتر و خوشحالتر از خودشونُ رو دنیا ببینن
دیگه مهم نیس اون آدم چقد برا خوشبختی دست و پا زده و جون کنده...
پس بیام عدالت و انصافِ خدا رُ زیر سوال نبرم
همون بهتر که فرض کنم دعا و طلسم کشکه
و این منم که باید درست فکر کنم و تصمیم بگیرم
تصمیم و فکرِ اینبار َم که انگار جداییه!
حالا یه راهکار تو ذهنم روشن شده
نمیدونم جواب بده یا نه
اصن نمیدونم عملیش کنم یا نه
ولی دارم فکر میکنم خوب میشه اگه یه مدت بی توجه به هرچی حرف و حدیثه، پا شم برم کرمان
به نیتِ جدایی
یعنی انگار واقعاً جدا شده باشیم
فقط بدون طی مراحل قانونی و شرعیش
و زندگی کنیم ببینیم چند چندیم
اگه پشیمون شدیم که هیچ!
برگردیم با عقل و منطق سر زندگیامون
ولی اگه دیدیم اون زندگی واقعاً برامون بهتره!
چرا که نه
اونوقت دیگه میریم سراغ کارای باقی مونده و درآوردن اسم از شناسنامهها...
تو فکرم همین امروز فردا یه مشاوره برم و با مشورتش واقعاً همچین چیزی رُ عملی کنم اگه کارآمد و منطقیه ...
چون الان با این سبک زندگی و بلاتکلیفی دارم خفه میشم!
چند روزه سرد سردم
یه کلمه َم حرف نمیزنیم با هم
یعنی اون َم که بخواد بیاد سمتم، من نمیذارم
دارم بیخود قهرُ ادامه میدم
چون نمیدونم چی درسته! یا انتخابم چیه!
دارم فکر میکنم اگه قرار به جدایی باشه، هر ثانیهای که بهش لبخند بزنم، خیانت کردم
این تکلیفمُ ندونستن ـه باعث میشه نذارم حتی انگشتش بهم بخوره
ازش دوری میکنم، چون نمیدونم قراره رابطهمون ادامه پیدا کنه یا نه
شاید مسخره باشه اما حتی تو لباس پوشیدن دارم با وسواس پوشیدهترینها رُ انتخاب میکنم
انگار با یه نامحرم زیر یه سقف باشم -_-
نمیخوام فعلاً هیچی بینمون باشه تا تکلیفمون مشخص شه!!
یا در واقع نمیدونم تا وقتی تکلیفم با خودم و حسم و زندگیم مشخص نیست، باید چه عکس العملی نشون بدم!؟
+ شاید باورش سخت باشه
ولی من از ساعت ۷ دارم این پستُ مینویسم :))
البته وسطش دیگه مهندس اومد خونه، نشد شام نخوریم
جفتمون گرسنه بودیم، ناهار اینا نخورده بودیم
کلاً دارم فکر میکنم با این حجم از غذا نخوردن، بهتر بود روزه میگرفتیم امسال
یه هفته س اصن پا نمیشم چیزی درست کنم یا خودم بخورم!
ناهار و صبونه رُ که از سر باز میکنم، حال و حوصله خوردن ندارم!!
چیزی َم درست نمیکنم که طبق روالِ قبل بدم مهندس با خودش ببره شرکت برا ناهار بخوره!
شاممون َم بعدِ اذان داریم میخوریم همیشه
فقط اسمِ روزه رو نیتمون نیس :|