آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دورِ دورم از تـــــــو !

به مرحله‌ی بدی رسیدم!
درونم داره از بیرونم جدا میشه!!
روحم داره یه سمت میره و جسمم سمت دیگه!
انگار دو تا زندگیِ متفاوت دارم
ذهنم... فکرم... دلم... و تمام درونم فقط درگیر اینه که چجوری و کِی استپ کنه این رابطه رو
ولی از بیرون دارم مثِ یه آدمِ عادی، زندگیِ روتینمُ ادامه میدم
یه زندگیِ روتینِ بی‌روح البته!
سردتر و خنثی‌تر از همیشه ...
به فروپاشی نزدیکم!!
یه دلِ داغون گوشه‌ی سینمه و یه بغضِ خفه همدمِ همیشگیِ گلوم
شاید اشتباهه اما نمی‌تونم توی یه آن پا بذارم رو همه‌چی!
دارم فکر میکنم و فکر ...
همه چی رُ می‌چینم کنار هم
سبک و سنگین
دلیل و منطق
احساس و عاطفه
اینا همه باید جمع شن ببینم چیه تکلیفم؟
دروغ نگم حتی خودم از تصمیمِ آخرم می‌ترسم این دفعه!
انگار این‌بار دیگه پا شدم که تمومش کنم
ولی دلهره میندازه به جونم حتی فکر کردن بهش!
به آینده‌ش ...
ترد شدن‌هاش ...
تحقیر شدن‌هاش ...
شکستن‌هاش ...
کنار همه‌ی اینا، تصورِ رهایی از "این اجبار، این احساسِ گناه، این خواستن‌ها و نشدن‌ها، این خودم نبودن‌ها، این بی‌حسی" خوشحالم می‌کنه!
گرچه هنوزم نمیدونم حالم با کدومش بهتره
فقط میدونم شاید دیگه هیچوقت خوبِ خوب نباشم
این زندگی حتی اگه تموم شه هم جای خالیش مثِ یه حفره رو تنم می‌مونه
که نه میشه فراموشش کرد و نه نادیده گرفتش
حتی اگه خودم بتونم، دیگران نمی‌تونن و نمی‌ذارن
اون اسمی که قراره روم بیاد...
اون چشمی که قراره باهاش دیده شم...
اون حجم عظیمی که قراره از پاکیم کم شه...
اینا گرون تموم میشن!
برا همینه که به قولِ دوستام جدایی آخرین راهه!
همینه که فقط دارم فکر میکنم و قدم از قدم برنمیدارم!
هنوز گاهی دلم میخواد امید داشته باشم یه برگشتی در کار باشه
پس نباید پلایِ پیش رو و پشت سرمُ خراب کنم...
چون هنوز خوب نمیدونم قراره برم یا برگردم!!!
اومدیم و جوابِ مادرشوهرمُ سربالا دادم
جاری که تعارف زد برم خونه‌ش، مثِ بز روبروش وایسادم و یه کلام نگفتم شما بیاید پیش ما
بعد اونوقت برگشتنی شدم و همه‌ی اینا بارِ سخت و اضافیِ جدیدی شد رو زندگیم
حالا خوب شد وسطِ این همه گیر و دارِ زندگیم، مهمونی‌ای که بارش داشت میفتاد رو شونه‌هام کنسل شد!
جاریم دعوتمون کرد خونه‌شون
از اونجایی که ما یه بار پیششون رفته بودیم، تعارف زدم که اونا بیان پیش ما
دیدم انگار دوس داره بیاد، برا افطار دعوتشون کردم
داشتن اوکی میدادن که میان همین پنجشنبه
یه مقداری َم شروع کرده بودم به تمیزکاری
ولی حقیقتش تهِ دلم آرزو میکردم کاش بگن نمیایم!
سخته الانی که زندگیم این‌همه بلاتکلیفه، وسطش به مهمونی و مهمون‌داری برسم
اصن ما که رابطه‌مون رو هواس، این بازیا دیگه برا چیمونه؟!
که خداروشکر خودشون گفتن بذارید بعدِ ماه رمضون، اینجوری سخته
آخه روزه میگیرن
و من یه نفسِ آسوده کشیدم و با خیال راحت نشستم سر جام
به سرم زد بنویسم ...
دلگیر و غمگینم
قهریم با هم!
برا اولین بار بی‌خداحافظی رفت سر کار امروز
مهم نبود برام!
از اون روزاییه که حس تنفرم بهش، اوج گرفته
تحملِ هر تماسی برام سخته!
حتی اگه دستش به دستم بخوره عصبی میشم
خیلی وقته اینم!
خیلی وقته شبا هرکدوم یه گوشه‌ی تخت می‌خوابیم
من َم که اینجوری بیشتر راضی و راحتم
نمیدونم دارم گند میزنم به زندگیم یا نه؟!
نباید پای انتخابم وایمیسادم؟!
نکنه زیادی تو فیلم و قصه‌ها زندگی میکنم!؟
نکنه عشقی که دنبالشم فقط خواب و خیاله!؟
وقتی عمیق فکر میکنم می‌بینم من اگه جداییُ هم به جون بخرم
بازم نمی‌تونم به از راه رسیدنِ عشق امیدوار باشم!
تا وقتی دخترِ خونه بابام بودم و مجرد، سراغم نیومد!
وای به الان که دیگه هرکسی و هر خونواده‌ای راضی به بودن باهام نیست!!
همش کشکه اگه فک کنم کسی منُ بخواد، با همه‌ی این اوصاف میخواد و پا پس نمیکشه!!
نه! اینجا دنیای آدم معمولیاس...
این منم که شیرین میزنم!
منم که باید از خوابِ خوشم بیدار شم!
یه جا یه تیکه‌ی قشنگ از یه کتاب خوندنم که میگفت:
"-من عاشق قارچم
+تا حالا قارچ آب‌پز خوردی؟!
-نه ... نخوردم!
+پس انقدر نگو عاشق قارچم!
اگه عاشق قارچ بودی همه جورشو امتحان می‌کردی و در آخر می‌گفتی با همه مزه‌هاش بازم عاشق قارچم!
نه اینکه فقط وقتی توی پیتزاس یا بین یه عالمه پنیره امتحانش کنی بگی عاشقشم!
تو عاشق نیستی ... خیلی‌هام عاشق نیستن ... فقط گشنه‌ان ... !
"
انقد خوشم اومد که دوس داشتم همون لحظه همه‌جا استوریش کنم همه آدما ببینن
بفهمن چقد عشقاشون سوءتفاهمه
بفهمن هیچکدوم هیچوقت عاشق نبودن
ولی یادم اومد دنیای واقعی همین شکلیه!
منم که باید از تو کتابا بیام بیرون!
بیام تو دنیای واقعی با آدمایِ واقعیِ مثِ هم زندگی کنم...
این زندگی، هرچقدم که براش جون بکنم
هیچوقت قشنگ و گل و بلبل نیست!
هیچوقت آرزوی اون نوجوونی که یه دنیا بال و پر داده بود به خیالِ عاشقیش، برآورده نمیشه...
نه که من نخوام!
دنیاش نمیخواد!

چی از پاکیت کم بشه...!

این دیگه تو فرهنگ ماست که ادم وقتی ازدواج کنه حلاله کارایی که میکنه

و هیچ زشتی ای نداره، وقاحتی نداره

هیچوقت این حرفو نزن

الان که دخترای مجرد همه چی رو تست کردن و خیلیاشون باکره نیستن هیچ جایی برای این حرفی که میزنی نیست..

+ آخ که چقدر دلم میسوزه برات. تو بخاطر حرف مردم و زشتی و قشنگی، نه زندگی میکنی و نه داری زندگی میکنی🥺

از دیدِ خودم نه! ولی از دیدِ دیگرانِ تو این فرهنگ چرا! کم میشه ...
من َم قراره تو همین فرهنگ و قاطیِ همین آدما زندگی کنم!
یهو آسمون باز نشده یکی برا من بیفته پایین با افکار متفاوت که عاشقم َم بشه ...
آره دقیقاً قبول دارم
همین بیشتر میسوزونتم!
که از اونا َم بی‌ارزش‌تر میشم...
فقط اون خط خوردگیِ یه اسم تو شناسنامه‌س که مهمه!
خیلی وقتا فک میکنم کاش تو قلبِ اروپا و با یه فرهنگِ دیگه زندگی می‌کردم...

+ آره ترحم‌برانگیز شدم...
نه زندگیمُ زندگی میکنم! نه جراتِ خودم بودن و برا خودم زندگی ساختنُ دارم!

من میترسم همین طرز تفکر باعث بشه که تا ابد سخت زندگی کنی

و نه اونطور که‌میخای...

دیگران رو یه خط بکش دورشون. بیخیالشون شو

همین‌طلاق که قدیما بود و استفاده نمیکرد کسی الان مثل اب خوردن استفاده میکنن و چیز بد و زشتی نمیدونن

فکر‌ میکنی تو شناسنامه ما اسم نیست؟

هرکسی با ادمای دیگه فرق داره ولی من ترجیح میدم و دادم که سرم بالا باشه و اونجوری که میخام زندگی کنم و دنبال چیزی که میخام برم ولی سر خم نکنم جلوی کسایی که به ظاهر زندگیمو شیرین کرده بودن و همه چی تموم بودن ولی در باطن روح منو آزار میدادن

امیدوارم هرچی زودتر بتونی افکارتو منسجم کنی و هرکاری که فکر میکنی درسته انجام بدی

ولی اینجوری با این حال تو این وضعیت نبینمت

من کسی ام که کل نوشته هاتو خط به خط خوندم و خبر دارم چقدر روح بزرگ و عاشق پیشه ای داری

🙏

سخت میگیرم ... به خودم و زندگیم!
از اولش َم سخت گرفتم که این شد ...
آره باید خط بکشم ...

نمیدونم ... کار شما درست بوده
ولی من الان تو این مرحله قدرت تفکیکمُ از دست دادم ...
پاهام سست شدن! نه قدم برمیدارم که برم جلو، نه برمیگردم عقب!
مثِ یه مترسک میخ شدم سرِ این دو راهی ...

من َم امیدوارم ...
نه تو این حال که نمی ـمونم!
بالاخره یه راهیُ انتخاب میکنم برا رفتن
فقط کاش به قولِ شما زودتر شه، که نه خودم انقد عذاب بکشم، نه دیگران

^_^ مچکرم ... حالا عاشق ـپیشگی رُ شاید!
ولی دیگه روحِ بزرگ تو کارِ من نیس، به من نمیخوره :دی

سلام مهلا جان
خیلی دلم گرفت عزیزدلم
پستت رو دم اذان خوندم، همون لحظه از صمیم قلبم واست آرزوی حال خوب و یه عشق دلچسب کردم
امیدوارم خیلی زود یه راهی رو بهت باز بشه تا بتونی تصمیم درست رو بگیری

خیلی سخته اینجوری ادامه دادن
هم خودت اذیت میشی هم همسرت

بیجا میکنه هرکس بخواد پاکی و نجابت تو رو بخاطر جدایی از همسر شرعی و قانونیت ببره زیر سوال!!! درکشون نمیکنم!!!!

مهلا جان، هی میخوام بگم اما میگم شاید حوصله نداشته باشی
ولی میگم
دکتر علیرضا شیری رو میشناسی؟
(پیج اینستاگرامش: alirezashiri )
صحبت هاش واقعا واسه من الهام بخش بوده، یه جاهایی حتی باعث شده چشمم باز بشه و از سردرگمی دراومدم
پکیج های درسیش یه مقدار گرونن
من فعلا نتونستم بخرم
اما بیا یه سر به پیجش بزن
و اگر دوست داشتی برو دایرکتش یه مختصری از وضعیتت بگو، خودش بهتر راهنماییت میکنه.
اما یه درس داره بنام "ازدواج مثبت" و یکی دیگه هم "شفای عاطفی"
فکر میکنم هر دوش خیلی واست الهام بخش باشه و کمکت کنه. 
البته اگر مثل من مشکل مالی نداری.
که امیدوارم نداشته باشی، چون بی نظیرِ این مرد
حتی اگر بنا شد جدا بشی، این درس ها خیلی واسه انتخاب بعدیت کمکت میکنه!! 
میبوسمت عزیزم
مراقب خودت باش❤

+داشت یادم میرفت، قلمت خیلی قشنگه مهلای عزیزم
من خیلی وقته میخونمت دیگه دیدم نمیتونم خاموش باشم
قلمت مثل نویسنده های رمانِ❤
و اینکه اون تیکه از پستت راجع به عشق خیلی قشنگ بود، من کپی کردم با اجازه ات🙈😚

بَه! دوست جدید ^_^ سلام عزیزم

ممنونم واقعاً که دعام کردی :***
و ببخشید اگه باعثِ ناراحتی شدم :*

آره سخته ... دارم عذاب میکشم و عذاب میدم!

حالا از اون جمله یِ پاکی و اینا، منظورم بیشتر چیز دیگه ای بود
همون اسم مطلقه ای که میخوان بذارن رو آدم!
تو رُ یه زن خونه حساب کنن درصورتیکه شاید از هزارتا دختر، دخترتر بودی
و از امتیازات کم کنن ... این درد داره!
ببخشید مخاطبِ جمله ـم "تو" بودا! منظور خودمم در واقع

چرا حوصله نداشته باشم؟ ^_^ خیلی َم ممنون و قدردانم که برا کمک بهم چیزی پیشنهاد میدید
اتفاقاً رفتم تو پیجشون
ولی ای وایِ من! چقد گرونن :|
من فک کردم الان نهایت 70، 80 تومنی باشن :)) سرم سوت کشید :/
کاش واقعاً این مبلغا اونقدی دم دستی بود برامون که میتونستیم بی دغدغه بخریمشون ...
البته من مشاور زیاد رفتم ...
آخرش َم فهمیدم هیشکی قدِ خودِ آدم نمی ـتونه کمک کنه!
ولی خب شنیدنِ حرفایِ خوب و بالا رفتنِ علم و آگاهیت َم واقعاً بی تأثیر نیست

+ فدات شم من ^___^ ممنونم از این تعریفت! چشام قلب قلبی شد :دی
اگه منظورت اون قارچ ـه ـس که یه تیکه از یه کتاب بود، مال من نبود!

سلام جانم خوبی مهلا جون؟! 

این پستت رو که خوندم دوست داشتم بیام برات بنویسم که هستم و میخونمت . اما به خودم گفتم که چی ؟! هدف از کامنت گرفتن ارتباطیه که ما باهم میگیریم قطعا خودش میدونه خیلیا میان و میخوننش و ساکتن ، چه فایده؟! 

راستش از وقتی خودت رو دیدم بیشتر دوس دارم حضوری ببینمت و سر اینجور مسائل حرف بزنم هرچند که حضوری اصلا روم نشد و فک میکنم توأم مثل خودمی که بیرونت و درونت باهم تفاوت شایانی داره اونقدری که حتی اگر بدونی من میدونم بازم راحت نباشی از احساساتت حضوری حرف بزنی که خوب قابل درکه خود منم همینجوریم! من از بیرون آدم هیجانی و پرشور و بیخیالی بنظر میام اما خوب درونم پر از حس و رویاس ، اینو فقط محدود اطرافیان خودم میدونن:-) 

اما خوب نظرم ... میدونی مهلا جون؟! من فکر میکنم این دوره ای که توش افتادی سالهاست که ادامه داره یعنی دفعه اولی نیست که تو این دوراهی میفتی و تصمیم میگیری که دیگه انتخابت رو بکنی و هربارم دیدن تو تواین چالش برای همه ما اینجا ناراحت کننده است ! میدونی کلا برا دختر ایرانی جدا شدن پروسه خیلی سختیه! با هر شرایطی خیلی سخت تر از مرداست ... واسه همین بنظرم شماتت نداره، خصوصا تو که توسط یه جامعه بسته تری داری قضاوت میشی که خوب رو زندگیتم تأثیر دارن! برات مهمن.

اما خوب میخوام الان یه چیز دیگه بگم با توجه به اینی که میگی هیچوقت قدرتش رو نداری که جدا بشی که میخواد باز سوق ات بده به سمت دوباره تلاش کردن و دوباره برای عاشق شدن تلاش کردن و زندگی و... میگم چرا فکرت رو متمرکز خودت و پیشرفت خودت نمیکنی؟! از هر جهت چه فکری عاطفی و اقتصادی؟! بنظر من وقت هست که تمرکزت رو بذاری رو خودت، رو وابسته نبودنت از هیچ نظر نه به خانواده نه به همسر ... اونوقتی که خود ایده آلت شدی اونوقتی که شدی یه "من کامل" که چیزی تو زندگیش تأثیر نمیذاره تصمیمت رو بگیری! اونوقت کمترم آسیب میبینی ! نمیدونم چقدر حرفم رو میگیری ... منظورم از استقلال خیلی چیز خفن و دور از دسترسی نیستااا منظورم استقلال نسبیه (تأکید میکنم از همه نظر) تو خودت دختر باهوش و با عرضه ای هستی میتونی فقط رو خودت سرمایه گذاری کنی

فکرت رو ازین که بدون عشق میتونم زندگی کنم یا نه در بیار! تو تصمیمت جدایی نیست چون اگه بود تو لحظات حساس تری این تصمیم رو میگرفتی، پس به درونت برس، به موفقیت اون به جای موفقیت ازدواجت! که اگه اونجوری باشه و سرت شلوغ خودت و ارزشهات باشه یادت میره که حالا ازدواج، بی عشق یا با عشقش خوبه!

اینو گفتم که حرف جدید زده باشم چون فکر میکنم روتینش رو قبلا من و خیلیای دیگه اینجا گفتیم و جواب نداده و فقط یه چرخ باطلی رو روح و روانت ایجاد میکنه اینم به هر حال یه راهه ... تأخیر تو تصمیم گیری واسه وقتی که قوی تر بودی !نظرت چیه؟! 

بارها گفتم ازین که ناراحت باشی عمیقا ناراحت میشم و دوست دارم آرامش داشته باشی 🌸

ایشالا به زودی ... ببخشید که اکثرا خاموشم 😊

سلام خانــــــوم ^_^
چقد دلم برات تنگ شده بود ریحانه جانم ... خیلی حیلی زیاد ...
قربونت برم، تو خوبی؟
چقد خوشحالم کرد گرفتنِ کامنتت ^____^

آره درموردِ من َم دقیقاً همینطوره که میگی!
فقط اینجاس که خودمُ خالی میکنم و میتونم حرف بزنم!!
بارها شده که مامانم، خواهرم یا نزدیکترین دوستم که متوجهِ حد و حدودِ اوضاعم شدن، خواستن باهام حرف بزنن
و من جز به شوخی و خنده زدن و بحثُ عوض کردن، کاری از دستم برنیومده ...
نمیدونم چرا انقد سخته برام!!
حتی اگه بخوام و تلاشمُ هم کنم، هیچوقت کامل و همه چیُ نمی ـتونم بگم!
تو حرف زدن اصلاً خوب نیستم
به نظرم یه قدرتی میخواد که من ندارمش ...

آره، تهِ این دوره هربار موندنُ انتخاب میکنم، ولی با تمامِ سعی کردنام باز آخرش میرسم به همون بن ـبست
چقد خوب درک میکنی تو (منُ با یه لبخندِ پهنِ عمیق تصور کن)

نظرتُ دوس داشتم ...
یعنی اون شخصیتِ عاقل و مستقل رُ دوس دارم
اما ...
اتفاقاً این که میگی وقت هست رُ من فکر میکنم همین الانش َم دیره ...
دیگه بیشتر از این برا خودم َم مضحک میشه باز بخوام یه سال دیگه بمونم بعد دوباره بگم نه الان دیگه جدا میشم!
چون بالاخره شرایطی که الان دارم، قطعاً خیلی بهتر از یه سال دیگه ـس!
همینطور که یه سال پیش شرایطم از الان راحت ـتر بود ... (البته شایدم نبود!)
ولی احساس میکنم ساختنِ این شخصیتی که میگی، پله ی بعدیه !
حس میکنم اگه یه همچون آدمی بشم که خب دیگه قطعاً اونقدی قدرت و اعتمادبنفسشُ دارم که تو این رابطه و این زندگی نمونم
پس چرا الان که هنوز بیشتر از این پیش نرفتم، تمومش نکنم!؟
جدا از اون ... نمیتونم با یه همچین رابطه یِ مریضی، تمرکزمُ بذارم رو خودم!
وقتی نمیدونم و نمیتونم بهش محبت کنم، کنارش لبخند بزنم یا حالم خوب باشه؛ خب همه زندگیم میشه اخم و تلخی!
بعد بخوام وقت بذارم رو رابطه ـم و خوبش کنم؟ همزمان بخوام به استقلالِ خودم َم نزدیک شم؟!
اونوقت همه اینا رُ کش بدم، تهش َم جدا شم؟!
یا ممکنه اونقدی بالغ بشم که همین رابطه رُ با همه کم و کسریاش بپذیرم؟!
گمون نمیکنم!
چشمم آب نمیخوره! :(
چون اتفاقاً فک میکنم تصمیمم هربار بیشتر سمتِ جدایی بوده که انقدر دست و پا زدم ...
هی جون میکنم، چون نمیتونم جدایی رُ انتخاب کنم و قدرتم کمه ...
اگه موندن انتخاب درستم بود که لااقل یه بارشُ دیگه بالاخره موفق میشدم بعدِ اون همه تلاش ...
و گمون نمیکنم اصلاً آدمی باشم که بتونم به این فکر نکنم که عشق تو زندگیم هست یا نه؟ و اگه نیست بی خیالش!
من اصن انگار کلِ محورِ زندگیم دورِ همین یه عامل میچرخه ... که حسابی َم منُ مچل خودش کرده ...

مرسی ازت عزیز دلم برا راه جدیدی که دوس داشتی بهم نشون بدی :*
خوب فهمیدمش که چی گفتی ـآ ... از دیروزم دارم بهش فکر میکنم ...
ولی نمیدونم چرا این راهکارتُ شنیدم بیشتر احساس کردم میخوام جداییُ انتخاب کنم و مرحله بعدش برسم به این تمرکز روی خودم ...
این ـبار واقعاً از تأخیرِ تو تصمیم ـگیریم می ـترسم :( خیلی جای بدیَم ...

فدات شم من که انقد ماه و مهربونی :****
و ببخشید اگه با سردرگمیا و تکرار این روند هی شماهایی که همراهمید رُ اذیت میکنم :***
دوسِت دارم :** حتی اگه خاموش باشی ^_^ :دی

قبل اینکه بخوابم میخاستم یه چیزی بگم الان یادم نمیاد:/

مرسی که منُ در جریان قرار میدید :دی

اهان

میخاستم بگم ببین تو ۴ سال عقدت طول کشید میدونی چرا؟ چون اون حسه نبود

اون حس کشش فوق العاده ای که تو از فرط دلتنگی و عشق بخای هی تاریخ عروسیتو جلو بندازی که مال هم باشین. که فقط بتونی بگیریش تو بغل خودت محکم محکم و مال خودت باشه

تو اگه ثانیه هات با رنج و دلتنگی و غربت میگذشت عقدت ۶ ماه هم نمیشد. اینا طول کشیده چون اینا نبوده. حتی اگه جهیزیه هم اماده نبوده بازم این مدت جای تعجب فراوون‌داره. یعنی یه چیز مشخصیه. درسته دوستی و اینا نبوده. ولی دوستی از کنار هم بودن که قویتر نیست؟ چون شاید تو دوستی ام یچیزایی پنهان بشه ولی کنارهم اینطور نیست

باید همه ی ایناروهم کنار هم بذاری

همه میدونیم که زندگی فقط برطرف شدن نیاز مادی نیست و هرچقدرم که مادیات باشه ولی اصل قضیه مشکل داشته باشه راهیه که به بیراهه ختم میشه

از دختری که تو خونس و باباش پول به پاش میریزه بگیر و از زن شوهر دار در برو

👌

اون طولانی شدنِ عقده که عوامل بیرونی باعثش بود
هر بار یه اتفاقی میفتاد ...
از پر کشیدنِ عزیزامون ... تا گره ـهای مالی و فلان!
ولی انکار نمیکنم که تردیدِ من َم کم دخیل نبود ...
گرچه این مرده که باید اونقدی عاشق و مشتاق باشه، که این اتفاقُ جلو بندازه برا بودن کنار عشقش ...
درواقع باید دوطرفه باشه ... ولی وقتی مرد خونسردی کنه ...
مثلاً من یادمه برا خاستگاری و نامزدیمون خیلی ناراحت میشدم که هی دست دست میکردن و نمیومدن!
همه هم اینجا بهم میگفتن عجله نکن، به هم میرسید
یا یکی از دوستام میگفت خوشت میاد زود عروس شی بری جورابا شوهرتُ بشوری؟
گمون میکردن رابطه ی ما مثِ دوستی ـه که میتونیم همُ ببینیم، با هم باشیم و فلان! و من فقط برا رسمی شدن ـه که عجله دارم!!!!
شاید کسی درک نمیکرد رابطه ما دقیقاً چه حالی بود!
من از این حالم بد بود که رابطه ـمون دو سال بیخودی کش اومده بود و هنوز همُ نمی دیدیم!
و از نظرِ من این یعنی همُ نمیشناختیم!
میگفتم بابا من میخوام اینا بیان خاستگاری، نامزد شیم راهمون باز شه بتونیم همُ ببینیم، بفهمیم چند چندیم!!!
هیشکی باورش نمیشد که این بنده خدا پا نمیشه تنهایی بیاد کرمان !!
یعنی انقدر این مرد خونسرد بود که اولین بار َم ما کارمون به تهران افتاد که رفتیم اونجا و دیدیم همدیگرُ !
از عشق نبودآ !!!
میگفتم باید همُ ببینیم بفهمیم اصن میخوایم ادامه بدیم یا نه؟!
با sms و زنگ که نمیشه تصمیم گرفت!!
وگرنه به اون بود، صبر میکرد همون وقتی که میخواستن بیان خاستگاری، برا اولین بار َم بعدِ دو سال میدیدیم همُ !
وقتی َم که اومدن، یهویی خاستگاری و بله برون و عقدُ یکی کردن ... چون یار بهشون گفته بود ما همُ خوب میشناسیم و چند سال با هم بودیم :|
یعنی میخوام بگم من شاید برا خاستگاری و نامزدی عجله داشتم ... (که اون َم برا شروعِ شناخت بود)
ولی آره هیچوقت برا عروسی عجله نداشتم و حتی ازش می ـترسیدم و به تعویق مینداختم
جالبه که همون اوایل َم در جوابِ کامنتایِ دوستام که دعا میکردن زودتر به هم برسیم بریم زیر یه سقف
نوشته بودم من با این حال و اوضاعِ رابطه ـمون و این حجم از فاصله و دیدارای کوتاه؛ واقعاً دلم میخواد حداقل 3 سال اینا طول بکشه عقدمون ...
پس این حرف شما رُ میتونه تأیید کنه که اون حس ـه و اون اطمینان ـه هیچوقت نبوده ...
از اون طرف مرد قصه َم هیچوقت زیاد پافشاری نمیکرد ...
کلاً همیشه دوس داشت همه ـچی از سرِ منطق و حوصله و خونسردی پیش بره ... زیاد تقلایی نمی ـکرد ...
نمیدونم چرا الان اینا رُ گفتم!
به من رو بدید تا صبح میخوام بشینم تعریف کنم و حرف بزنم :))

درسته ... من َم هیچوقت دنبال مادیات و رفع نیاز مالیم نبودم تو یه رابطه!
دنبال چیز دیگه ای بودم که انگار بهش َم نرسیدم ...

خب اینا جوابه دیگه. جواب سوالای خودت

یاد حرف معلما و استادا میفتم که میگفتن اگه سوالو بفهمی نصف جواب داخلشه

دیگه نشونه از اینم بیشتر؟

وقتی که اونم عجله و تقلایی نمیکرده..

میگم من ماشین گرفتم که شهر اونی که پیداش کرده بودم برم و بیام راحت باشم. چون دور بود که اونم از دست رفت

اونوقت اون اقا نمیومده.. خب بشین فکر کن دیگه:)

میدونید؟
به این نتیجه رسیدم که من وقتایی که میرم تو جلدِ خودم و از دیدِ اون مهلایِ واقعیِ شاید دیوونه به قضیه نگاه میکنم، می ـبینم هیچ ـجوره این زندگی رُ نمیخوام
ولی وقتایی که به لطفِ آدم بزرگا، یا شاید همون آدم معمولیا می ـشینم سر جام و از دیدِ معمولی بودن و بزرگونه به زندگیم نگاه میکنم، میگم نه خب خوبه!!

و میدونید الان در جوابِ حرفِ شما که گفتید من دنبالِ ماشین بودم بتونم محبوبمُ ببینم، چه جوابی میخواستم بدم؟
خواستم بگم شما خب متفاوتید ...
وگرنه آدم معمولیا، یا باز همون آدم بزرگا؛ دوس داشتنشون همینقد منطقی و خونسرده ...
درصورتیکه من خودم کسی بودم که یه همچین چیزی رُ اصن عشق و دوس داشتن نمی ـدیدم!
من اونی بودم که میگفتم عشق همون دیوونگیه!
اونه که دو روز ندیدنشُ طاقت نیاری و بی هیچ صبر و منطقی بری سر راهش سبز شی ...

عزیزممم😔متوجه منظورت شدم❤
اصلا بگیر به کِتفت
مهم خودتی و آرامشت.

دیگه اینکه آره ما توانایی خریدش رو نداریم متاسفانه
احسنت!! 👌👌👌 تنها کسی که میتونه کمکمون کنه خودمون هستیم. منم خیلی به این جمله اعتقاد دارم و تجربه کردم.

آری عشق، منظورم همون بود
 بوس بر شما😘❤

آره واقعاً آدم بخواد زندگی کنه، باید به خیلی چیزای اطرافش و حرف و حدیثا توجه نکنه ...

خیلی گرون بودن خدایی :|
درسته ... وَ تا اینُ باور نکنیم هیچوقت نمی ـتونیم برا خودمون کاری کنیم !

ممنونم عزیزم که همراهمی :*

سلام عزیزم 

منم همینطور گرچه که من خاموش هستم و میخونمت همین خودش یه خبری بهم میده ازت 😊

مهلا جون فک کنم حرف منو درست متوجه نشدی ! شخصیت قوی و مستقل نه برای تصمیم جدایی! برای تصمیم گرفتن بهتر. میدونم الان تو تموم فکر و ذکرت شده این عشقه ،اما من میگم اینو از خودت بگیر!

بشی یه مهلایی که عشق معیار ازدواجش نیست که خوب واقعا ام هیچ ربطی بهم ندارن! درسته که عشق به تنهایی از پس خیلی چیزا تو ازدواج بر میاد و راهو هموار میکنه اما فاکتورای دیگه ام باید باشن تو ازدواج!

بشی یه مهلایی که به حرف خانواده وابسته نیست، اینکه فلانی جادوت کرده یا وضعت خوبه یا بده یا شوهرت خوبه یا بده رو اونا تصمیم نگیرن مهلا اونا نتونن ذهنتو کنترل کنن!!

تو تو سی سالگی عشق دوران نوجوونی نمیخوای، زندگی با آرامش میخوای! حتی اگر همین الان عاشقانه ترین زندگی رو پیش پات بذارن و نیازهاتو برطرف نکنه(از هر نظر) بازم شکست میخوری! زندگی بی علاقه و بدون برطرف شدن نیازهای عاطفی ام باز جواب نمیده!

تو باید ببینی چی برات خوبه نه اینکه چی هوس کردی! نمیدونم شاید این مرد واقعا به نیازای عاطفیت نمیرسه، شاید تو مهارت های زندگیش خوب نیست، اما همه اینارو میشه کنار هم چید ولی نه با سر به هوایی و شک و تردید! تو دیگه مهلایی رو نمیخوای که پس فردا بره‌ خونه مامانش و بگه پشیمونم اشتباه کردم این دیگه میشه قوز بالا قوز! آدم کاری رو میکنه که درصد اشتباهش کم بشه! اینم باهی نشستن و فکر کردن نمیشه آدم وقتی تصمیمای بهتری میگیره که ذهنش براش آماده شده باشه !

واقعا باید دور بریزی که مردم چه فکری میکنن و چه اسمی میذارن روت و چه خانواده ای حاضر به وصلت باتو هست یا نیست گور باباشون واقعا! شعار نیست مهلا مهم تویی! با حرف دیگران زندگی آدم نابود میشه! دخترخاله من الان ۴۰ و خورده ای سالشه سال ها پیش مثلا شاید ۱۰-۱۲ سال پیش از همسر پولدارش جدا شدالان پسرش ۱۸ سالشه ، تو این مدت دوس پسر داشت میرفت میومد تو یه جامعه بسته برا خودش کارای زیبایی میکرد (عمل و تزریق و ...) کارم میکرد و ... هزارتا حرف پشتش میزدن و میزدن هنوز! خونه مستقل گرفته بود و دور و بریای خودشو داشت آخرم همزمان با من با یه پسر ۱۰ سال کوچیکتر از خودش ازدواج کرد، باز هزارتا حرف پشتشه اما از درون خوشحاله اونجوری زندگی میکنه که دلش میخواد پسره عاشقشه اما همه اینا بخاطر اینه که مستقله هرکسیم حرف بزنه فقط از حریم اطرافش حذف میشه تو زندگیش تأثیری نمیذاره!!!

مهم اینه جدا که شدی حالت خوب باشه نه بازم یجور دیگه حالت بد باشه چون دقیقا همسن این دخترخالم دخترعموی مامانم بود که اون تا الانم با اینکه خودش و پسرش تنها زندگی میکنن و شاغله و یه دوس پسر چندساله‌ وفادار هم داره اما حالش بده چون میذاره که جامعه اش بهش این تلقین رو بده!!! و البته علل دیگه ...

بنظرم خیلی مهمه تو جامعه ای که مارو انقدر ضعیف میدونه حداقل از لحاظ فردی قوی باشیم ببخشید زیاد حرف زدم همه اینا بخاطر اینه که من همچنان حس میکنم تو توی اون دور باطل گیر افتادی و نمیتونی خودتو راضی به انجام کاری کنی!

آره بی‌انصاف تو خب نمی‌نویسی َم که من ازت خبر داشته باشم
دلم بیشتر تنگ میشه ^_^

اتفاقاً حرفاتُ خوب متوجه شدم
ولی از جوابِ خودم حدس زدم که الان فک میکنی اصن متوجه نشدم چی گفتی ...
خیلی َم سعی کردم اینجوری نشه و هی بالا پایین کردم حرفامُ ... ولی آخرم شد! :دی

حالا میدونی راسینال؟
تو همیشه از کسایی بودی و هستی که من حرفاشونُ دوس دارم...
این حجم از پختگی و فهم و درک ...
حتی با وجود اینکه گاهی َم باهات موافق نیستم کاملاً!
یادمه همیشه تو این مورد باهات مخالف بودم که میگی عشق از ازدواج جداست و ربطی به هم ندارن ...
حداقل برا من اینطور نیست!
من اولین معیار ازدواجم عشق بوده و هست!
نمی ـتونم غیرِ اینُ تصور کنم
هیچوقت حاضر نبودم فقط بخاطرِ پیشرفت (حالا تو هر زمینه ای، چه فکری، چه اجتماعی، چه مالی...) ازدواج کنم!
دنبالِ کسی بودم که عشق بهش بدم و عشق بگیرم ...
تو انقد پخته و عاقل هستی که بتونی اینا رُ از هم تفکیک کنی و مقتدرانه راه زندگیتُ پیش بگیری...
ولی من شاید تا آخرِ عمرم همینقد خام بمونم که باور داشته باشم زندگی بی ـعشق پوچه!
و نتونم بدونِ بچه ـبازی ادامه بدم ...
البته که دوس دارم به حرف خانواده وابسته نشم ... البته که دوس دارم کسی نتونه روم تأثیر بذاره
ولی وقتی میگی عاشقانه ـترین زندگی ای که نتونه نیازهاتُ برطرف کنه؛ نمیتونم تصور کنم چه نیازی منظورته دیگه؟!
مالی؟ اجتماعی؟
آره شاید اگه دیگه خیلی زیادی سطحِ اجتماعی و مالی پایینی داشته باشه هم باز ناراحت باشم! نمیدونم ...
ولی این َم نمیتونم تصور کنم که همچین کسی بتونه اونقدی به من عشق بده که زندگیم عاشقانه به حساب بیاد
همون قدرتِ عشق دادن و عاشقانه زندگی کردن، خودش به یه سطح نرمالی از فرهنگ و اینا احتیاج داره!
مثلاً یه آدمی که تو عمرش دو تا کتاب نخونده، پول خورد و خوراکشُ نداره، یا سطح اجتماعی و فکری یا هرچیز دیگه ـش اونقدی پایینه؛ بنده ـخدا اصن عشقُ از کجا باید بلد باشه؟!
که بعد من َم عاشقش بشم و زندگیم عاشقانه شه؟ :دی
برا همین میتونم این جمله ـتُ نقض کنم!
چون حس میکنم اگه عاشق باشم و عشق َم بگیرم، اونقدی قدرتشُ دارم که با کم و کسریِ زندگی بسازم
حتی خونواده ـها بد بودن، خیالم راحت باشه اونی که باید پشتمه و میتونیم برا خودمون لحظه ـهای مجزا و خوب رقم بزنیم
من حتی اعتقاد دارم که عشقُ میشه زد تو ماست خورد! :دی
چون اونقدی آدم شکمویی نیستم :))
حالا شایدم نکشیدم که اینجوری میگم!
شاید الان هرکی اینُ میخونه تو دلش بگه، هااان وقتی نتونستی 4 تا لباسی که دوس داری بخری، نتونستی غذایی که دلت خواست رُ بخوری، نتونستی دو قدم سفر بری، یه 2 تا مهمون دعوت کنی... اون ـموقع حالیت میشه!
ولی من فک میکنم حتی الان َم دارم تقریباً با حداقل ـها زندگی میکنم و توقع چندانی ندارم!
دیگه خب اگه عشق َم تو زندگیم باشه که گاهی از همین َم میتونم کمتر بخوام!!

آآآ! ولی این بند از حرفاتُ دیگه خیلی قبول دارم که دلیلِ مردد بودنای من َم قشنگ توشونه ...
" ... نه با سر به هوایی و شک و تردید! تو دیگه مهلایی رو نمیخوای که پس فردا بره‌ خونه مامانش و بگه پشیمونم اشتباه کردم این دیگه میشه قوز بالا قوز! آدم کاری رو میکنه که درصد اشتباهش کم بشه! اینم باهی نشستن و فکر کردن نمیشه آدم وقتی تصمیمای بهتری میگیره که ذهنش براش آماده شده باشه !"
اینا چیزاییه که خیلی باید بهشون فک کنم
و راست َم میگی، غیرِ پخته و منطقی شدنم؛ راهِ دیگه ای نیست برا تصمیمِ درست ـتر و بهتر رُ گرفتن ...
ولی برا این َم جز مشاوره رفتن و کتاب ـخوندن، چیزی به ذهنم نمیرسه ...

حرف و مثالای خوبی بود، مرسی
من َم انگار با اینکه دوس دارم و تلاش میکنم تو گروهی باشم که حرف و نظرِ مردم برام مهم نباشه
گاهی دیدم که تهِ نیمه پنهون زندگیم این ترس از قضاوت ـه یا حرفِ دیگران تأثیرشُ گذاشته ...
باید به قول تو خیلی قوی و مستقل بود که اکیداً و مطلقاً از همچین چیزی جدا شد!

فدات شم :* حرفای خوبی زدی اتفاقاً :** ممنونم براشون ...
تو دورِ باطلم، بدم تو دور باطلم ...
ولی همین روزا خودمُ میارم بیرون یه تصمیمِ درست و حسابی ـتری میگیرم بالاخره ...
امیدوارم!
Wednesday 1 Ordibehesht 00 , 16:17 خواننده خاموش

سلام مهلا جان ، مدتیه که خاموش میخونمت ، امیدوارم بهترین تصمیم رو بگیری.
به این سوال و جوابها برخوردم گفتم برای شما هم بفرستم

womanart-2.blogfa.com/post/188
 

سلام عزیزم ...
ممنون که همراهید و برام دعا می ـکنید :*

چقد خوب بود ...
با اینکه زیادی با دین و ایمون بودن نظرات و انگار من از اون فضا زیادی دور شدم
ولی بازم کمک خوبی بود و ممنون برا معرفیش :*
دلم خواست الان مانیا رُ پیدا میکردم ببینم در چه حاله زندگیش ... خوب شده حسش یا نه ...

مهم جلد خودمونه

وگرنه کنار ادم بزرگای معمولی که همش باید خفه خون بگیریم🥺

دقیقا..

دوروز چیه؟ بگو دو ساعت

ولی خب هیچ کارشم نمیشه کرد

آره واقعاً ... همون جلدی که از تهِ دل می‌خوایمش و باهاش خوشیم...
:)) سرکوبمون کردن!!

خب دیگه پس خوش به حال محبوب شما که برا عاشقش دو ساعت َم خیلیه :دی
ولی کیه که قدر بدونه ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan