Monday 30 Farvardin 00
درونم داره از بیرونم جدا میشه!!
روحم داره یه سمت میره و جسمم سمت دیگه!
انگار دو تا زندگیِ متفاوت دارم
ذهنم... فکرم... دلم... و تمام درونم فقط درگیر اینه که چجوری و کِی استپ کنه این رابطه رو
ولی از بیرون دارم مثِ یه آدمِ عادی، زندگیِ روتینمُ ادامه میدم
یه زندگیِ روتینِ بیروح البته!
سردتر و خنثیتر از همیشه ...
به فروپاشی نزدیکم!!
یه دلِ داغون گوشهی سینمه و یه بغضِ خفه همدمِ همیشگیِ گلوم
شاید اشتباهه اما نمیتونم توی یه آن پا بذارم رو همهچی!
دارم فکر میکنم و فکر ...
همه چی رُ میچینم کنار هم
سبک و سنگین
دلیل و منطق
احساس و عاطفه
اینا همه باید جمع شن ببینم چیه تکلیفم؟
دروغ نگم حتی خودم از تصمیمِ آخرم میترسم این دفعه!
انگار اینبار دیگه پا شدم که تمومش کنم
ولی دلهره میندازه به جونم حتی فکر کردن بهش!
به آیندهش ...
ترد شدنهاش ...
تحقیر شدنهاش ...
شکستنهاش ...
کنار همهی اینا، تصورِ رهایی از "این اجبار، این احساسِ گناه، این خواستنها و نشدنها، این خودم نبودنها، این بیحسی" خوشحالم میکنه!
گرچه هنوزم نمیدونم حالم با کدومش بهتره
فقط میدونم شاید دیگه هیچوقت خوبِ خوب نباشم
این زندگی حتی اگه تموم شه هم جای خالیش مثِ یه حفره رو تنم میمونه
که نه میشه فراموشش کرد و نه نادیده گرفتش
حتی اگه خودم بتونم، دیگران نمیتونن و نمیذارن
اون اسمی که قراره روم بیاد...
اون چشمی که قراره باهاش دیده شم...
اون حجم عظیمی که قراره از پاکیم کم شه...
اینا گرون تموم میشن!
برا همینه که به قولِ دوستام جدایی آخرین راهه!
همینه که فقط دارم فکر میکنم و قدم از قدم برنمیدارم!
هنوز گاهی دلم میخواد امید داشته باشم یه برگشتی در کار باشه
پس نباید پلایِ پیش رو و پشت سرمُ خراب کنم...
چون هنوز خوب نمیدونم قراره برم یا برگردم!!!
اومدیم و جوابِ مادرشوهرمُ سربالا دادم
جاری که تعارف زد برم خونهش، مثِ بز روبروش وایسادم و یه کلام نگفتم شما بیاید پیش ما
بعد اونوقت برگشتنی شدم و همهی اینا بارِ سخت و اضافیِ جدیدی شد رو زندگیم
حالا خوب شد وسطِ این همه گیر و دارِ زندگیم، مهمونیای که بارش داشت میفتاد رو شونههام کنسل شد!
جاریم دعوتمون کرد خونهشون
از اونجایی که ما یه بار پیششون رفته بودیم، تعارف زدم که اونا بیان پیش ما
دیدم انگار دوس داره بیاد، برا افطار دعوتشون کردم
داشتن اوکی میدادن که میان همین پنجشنبه
یه مقداری َم شروع کرده بودم به تمیزکاری
ولی حقیقتش تهِ دلم آرزو میکردم کاش بگن نمیایم!
سخته الانی که زندگیم اینهمه بلاتکلیفه، وسطش به مهمونی و مهمونداری برسم
اصن ما که رابطهمون رو هواس، این بازیا دیگه برا چیمونه؟!
که خداروشکر خودشون گفتن بذارید بعدِ ماه رمضون، اینجوری سخته
آخه روزه میگیرن
و من یه نفسِ آسوده کشیدم و با خیال راحت نشستم سر جام
به سرم زد بنویسم ...
دلگیر و غمگینم
قهریم با هم!
برا اولین بار بیخداحافظی رفت سر کار امروز
مهم نبود برام!
از اون روزاییه که حس تنفرم بهش، اوج گرفته
تحملِ هر تماسی برام سخته!
حتی اگه دستش به دستم بخوره عصبی میشم
خیلی وقته اینم!
خیلی وقته شبا هرکدوم یه گوشهی تخت میخوابیم
من َم که اینجوری بیشتر راضی و راحتم
نمیدونم دارم گند میزنم به زندگیم یا نه؟!
نباید پای انتخابم وایمیسادم؟!
نکنه زیادی تو فیلم و قصهها زندگی میکنم!؟
نکنه عشقی که دنبالشم فقط خواب و خیاله!؟
وقتی عمیق فکر میکنم میبینم من اگه جداییُ هم به جون بخرم
بازم نمیتونم به از راه رسیدنِ عشق امیدوار باشم!
تا وقتی دخترِ خونه بابام بودم و مجرد، سراغم نیومد!
وای به الان که دیگه هرکسی و هر خونوادهای راضی به بودن باهام نیست!!
همش کشکه اگه فک کنم کسی منُ بخواد، با همهی این اوصاف میخواد و پا پس نمیکشه!!
نه! اینجا دنیای آدم معمولیاس...
این منم که شیرین میزنم!
منم که باید از خوابِ خوشم بیدار شم!
یه جا یه تیکهی قشنگ از یه کتاب خوندنم که میگفت:
"-من عاشق قارچم
+تا حالا قارچ آبپز خوردی؟!
-نه ... نخوردم!
+پس انقدر نگو عاشق قارچم!
اگه عاشق قارچ بودی همه جورشو امتحان میکردی و در آخر میگفتی با همه مزههاش بازم عاشق قارچم!
نه اینکه فقط وقتی توی پیتزاس یا بین یه عالمه پنیره امتحانش کنی بگی عاشقشم!
تو عاشق نیستی ... خیلیهام عاشق نیستن ... فقط گشنهان ... !"
انقد خوشم اومد که دوس داشتم همون لحظه همهجا استوریش کنم همه آدما ببینن
بفهمن چقد عشقاشون سوءتفاهمه
بفهمن هیچکدوم هیچوقت عاشق نبودن
ولی یادم اومد دنیای واقعی همین شکلیه!
منم که باید از تو کتابا بیام بیرون!
بیام تو دنیای واقعی با آدمایِ واقعیِ مثِ هم زندگی کنم...
این زندگی، هرچقدم که براش جون بکنم
هیچوقت قشنگ و گل و بلبل نیست!
هیچوقت آرزوی اون نوجوونی که یه دنیا بال و پر داده بود به خیالِ عاشقیش، برآورده نمیشه...
نه که من نخوام!
دنیاش نمیخواد!