Wednesday 25 Farvardin 00
هر روز دارم پراکنده حرفای باقیموندهمُ میچینم کنار هم
و هر بار َم وسطش به این نتیجه میرسم که اینا رُ جای نوشتن، باید برم و به یه روانشناس بگم!!
خودم َم میدونم باز افکارم مشاور لازم شدن!
مدام فکرای شوم به سرم میزنه ... مُدام
یه چیزایی شبیهِ نخواستنِ این زندگی!
شبیهِ گیر کردن تو یه قفس!!
قفسی که نه میخوام و نه میتونم که ازش فرار کنم!
یجوریه که انگار خودم َم میدونم حتی اگه صد سال َم بگذره، من پا تو راهِ جدایی نمیذارم
ولی هر روز و هر روز دارم بهش فکر میکنم
و گاهی حتی آرزوش میکنم...
خیلی شبا خواب میبینم با یکی دیگهام
مهم نیست کی!
حتی خیلی وقتا نمیبینمش یا فقط میدونم که دیگه با او نیستم!!
میتونم یه نفس آسوده بکشم
احساس رهایی کنم!
و به آزادیِ حق انتخاب داشتنِ خودم برگردم!
عشقِ خودم رُ پیدا کنم!
دلم رُ پیدا کنم!!
چند شب پیش تو ماشین یه موزیک پلی شد که منُ برد به دورانِ نوجوونیم!!
همون وقتی که مینشستم تو اتاقِ تاریکِ یه نفرهی خودم و فقط آهنگ گوش میدادم...
باهاشون عاشق میشدم، زندگی میکردم
چشم انتظارِ یه عشقِ پر تب و تاب بودم ...
اون آهنگ که پلی شد، دلم خواست چشمامُ ببندم و باز کنم ببینم تو اتاقِ نوجوونیِ خودمم و اینا همهش یه خواب بوده!!!
شاید بیانصافی باشه، ناشکری باشه!
ولی دلم با این آدم و این زندگی نیست انگار ...
تلاش میکنم خودمُ راضی کنم
میگم آخه دختر تو نونت کمه؟ آبت کمه؟ چی کم داری که نمیخوای بشینی پای زندگیت؟
بعد یهو یاد همه لحظههایی میفتم که دارم بیعشق زندگیشون میکنم!!
حتی گاهی وقتی کنارشم، حس میکنم دارم به افکارم خیانت میکنم!!
ولی درواقع نمیدونم دارم با او به افکارم خیانت میکنم!؟
یا با افکارم، به او خیانت میکنم!؟؟
جالبه که او دوسم داره!
ولی من ازش حسِ دوس داشتن نمیگیرم!!
اونوقت من دوسش ندارم و و او ازم حسِ دوس داشتن میگیره!!!
نمیدونم، این بخاطر اینه که هرکسی چیزی که خودش میخواد و دنبالشه رُ میبینه!؟
یا اشکال از جزئیات رفتاریمونه؟؟
اشکال از وقتیه که براش کتاب میخونم و میگه دوس داره!
اما خیلی کم پیش اومده که موقع خوندنم سرش تو گوشی نباشه و بشنوه و گوش بده که دارم چی میخونم!
اشکال از وقتیه که باهاش حرف میزنم
ولی حتی نمیشنوه!
اشکال از وقتیه که صداش میزنم و دقیقهها منتظر میشم روشُ از گوشی برگردونه سمتم
اما زل زدنام بیفایدهس!
اشکال از وقتیه که علایقم رُ همیشه فراموش میکنه؟
که هیچوقت یادش نمیمونه چی دوس داشتم!
که اگه یه جایی از خجالت یا هرچی گیر کنم، اصلاً نمیفهمه!
نگاهم نمیکنه!
چشمامُ نمیخونه!
پرت و بیحواسه!
شاید اینا از نظرِ اکثریت جزئیات قابل چشمپوشیِ یه رابطه باشن
اما من عشقُ تو همین جزئیات میدیدم!
تو همینا َم دنبالش میگردم!!
عشق برا من وقتیه که صداش کنم و حتی اگه نگفت "جونم"، با برقِ چشاش نگام کنه!
وقتیه که موقعِ کتاب خوندن یا زیر آواز زدنم یهو به خودم بیام ببینم با لبخند زل زده بهم و چشم ازم برنمیداره!
تا به حرف اومدم ببینم سراپا گوش شده!!
تا نگام دنبال یه چیزی بود، بفهمه!
درموندگیُ تو چشام ببینه!
بلدم باشه!
درکم کنه!!
بفهمتم!!
برای من هرچقدم یه مرد به خیال خودش امنیت و زندگی بریزه به پام
صبح تا شب بره سر کار که من تو رفاه باشم
ولی نتونه بهم توجه و عشق بده!
نتونه برام لحظههای رمانتیک بسازه
اون دیگه مردِ رویاهام نیست!!
بیتوجهی منُ پوسیده میکنه!!
اینکه حس کنم دارم بینِ ۴تا دیوار زندگی میکنم و مردی َم که شب خسته میاد خونه برام یچی شبیهِ همین دیواراس، از تو خرابم میکنه ...
از اونطرف َم شاید اشکال از منه که تلاش میکنم برا بهتر شدن!
وقتایی که سعی میکنم غذای موردعلاقهشُ درست کنم!
مهربون انتقاد کنم!
برا جشن و مناسبتامون برنامه بچینم
بلکهم بتونم حال دلمُ درمون کنم و خودمُ با عشق بشونم پای این زندگی!
اونوقت این وسط اونیکه اینا رُ میبینه و عاشقتر میشه، اوئه ... نه من!!
شایدم من توی ریزترین بدیهاش دنبالِ اثبات دوستم نداشتنش میگردم
و او توی ریزترین خوبیهام، دنبالِ اثباتِ دوستش داشتنم!!
ولی راستش اینه که لابلایِ همه تردیدها و شک و شبههها، لحظهها و روزایی هست که کاملاً مطمئن میشم دوسش ندارم!
که اونموقع حتی اگه خود خدا هم بیاد پایین و بگه تو این مردُ دوسش داری
باورم نمیشه و قبول نمیکنم!
حس میکنم باقیِ لحظهها رُ هم با خودمُ به اون راه زدن میگذرونم!!
یا شایدم با دِین ادا کردن ...
نمیدونم روزی چندتا اتفاق و نشونه وجود داره که از کنارشون رد میشم و بهشون دقت نمیکنم!
ولی تو ایام عید یسریاشونُ به وضوح دیدم...
یه روز درحالیکه پسر خواهرم بغلش بود، تو آشپزخونه رو صندلی نشسته بود
یهو صندلیه شکست و افتادن!
سریع دوییدم بچه رُ از بغلش گرفتم که از ترس به گریهی بدی افتاده بود...
بعدم یه عالمه به او غر زدم
درصورتیکه مقصر نبود و صندلی پلاستیکیه بخاطر فرسودگیش خود به خود شکسته بود!
میگفتم لابد با پایههاش بازی کردی!
به خودم که اومدم دیدم ذرهای نگرانش نشدهم و اون لحظه فقط پسر خواهرم برام مهم بود که اتفاقی براش نیفتاده باشه!
موقع افتادن یجوری بچه رُ تو بغلش گرفته بوده که خداروشکر هیچیش نشده بود فسقلیمون
ولی خودش هی دست و کمرشو میگرفت!
مامانم دلش میسوخت، مدام میخواست بره براش روغن و فلان بیاره به دست و کمرش بزنه
ولی من اصلاً!
حتی به عنوان یه غریبه!
نمیدونم کلاً عطوفت ندارم، آدمِ بیمهریام!
یا فقط نسبت به او انقدر بیتفاوت و سنگدلم!؟
هرچی که هست، خیلی ترسناکه!
از دست دادنش َم که منُ نمیترسونه!!
و این ترسناکترم میکنه!!!
میتونم وقیح باشم! نامحترم باشم! گستاخ شم! توهین کنم!
گاهی یه خواسته که نه! ولی تصورات شیطانیای تو سرم نقش میبندن...
که حتی قابل گفتن نیستن!
فقط برا من راه فرار رُ هموار میکنن...
منی که جدیداً تا خبرِ جداییِ کسی رُ میشنوم
ناخوداگاه یه حسی تهِ دلم میگه خوش به حالش!
نه برا دردسرا و مشکلاتی که تو زندگیش بوده یا هرچی!
فقط برا این که جراتشُ داشته که به این مرحله برسه و این راهُ بره!
یا اونقدر دلیلِ سفت و محکمی داشته که از سرزنشِ هیچ احدالناسی نترسه ...
میدونم آخرش َم یه روز خدا میزنتم بخاطر اینهمه ناشکری و ناسپاسیم!
خود خدا هم شاید بگه تو مشکلت از بیدردیه!!!
الان من خوشبختم از دید همه!
ولی خوشبختی ... که عاشق نیست!!
نمیدونم اصن میشه این دو تا رو از هم جدا کرد یا نه!؟
ولی من خودمُ تو همه لحظههایی میبینم که او میخوادم و من نمیحوامش ...
اگه کاری میکنم، خوبیای میکنم، چیزی میگم یا مهربون میشم
تو عمقش فقط بخاطر خودم و دلمه!!!
یا ته تهش بخاطر یکی دیگهس!
مثلاً مادرم... خواهرم... خونوادهم...
هیچوقت بخاطر خودش نیست!!
نه نگران میشم براش! نه دلم میسوزه! نه مهمه!!
این بده!!
هم برا من بده هم خودش!!
یه بار ازش پرسیدم ترجیح میدادی با کسی که دوسِت داره زندگی کنی یا کسی که دوسش داری؟
گفت خیلی سخته آدم با کسی که دوسش نداره زندگی کنه! هی نگاش کنه ببینه دوسش نداره! دوسش نداشته باشه و هی جلو چشاش باشه ...
راست میگه!
پریروز بعدِ مدتها قرار شد بریم بیرون
بیرونِ چی اونوقت؟ خرید!
خواستم با کلی حس خوب آماده شم
یه عالم به خودم رسیدم و خوشگل موشگل کردم
گفتم بذا فک کنم با یارم قرار گذاشتم ^_^
تا زنگ زد که رسیده، با کلی انرژی و حسِ خوب پلهها رُ رفتم پایین
اما همین که چشَم بهش افتاد، وا رفتم!
حقیقت اینه که دیدنش ذوق زدهم که نمیکنه هیچ!
تو ذوقم َم میخوره ...
شاید زیادی ظاهربینم!
ولی دیدنش با اون قیافهی ژولیده درحالیکه زبونش بیرون بود و تو عالمِ خودش داشت با یچی ور میرفت، دلزدهم کرد!
اولین باری َم نبود که همچین حسی داشتم!
زیادن این لحظهها برای من ...
گاهی حتی نگاش نمیکنم که بدم نیاد و چیزی نگم!!
این اصلاً اون چیزی نبود که من میخواستم ...
کاش میتونستم یهو غیب شم!
یهو چشم وا کنم ببینم دیگه تو این زندگی نیستم!
فرار کنم!
بیخبر جدا شم و پنهونش کنم از همه!
گاهی فک میکنم کاش زودتر، تا وقتی میتونستم کاری کرده بودم!
ولی یادم میاد همون موقع هم قدِ الان نمیتونستم!
هیچی فرق نکرده ...
مگه اینکه همون ۷، ۸ ماه بعدِ عقد که برا اولین بار رسیده بودم به این حال و احوال، نقطه میذاشتم و تمومش میکردم
ولی همونش َم منطقی نبود ...
نه از نظرِ خودم و نه بقیه!
شاید همیشه تو هر زمان بهترین تصمیمُ گرفتم!
همون وقتی که همه دعوتم میکردن به صبوری و تهدیدم میکردن به پشیمون شدن!
احتمالاً عاقلانهترین راه همون بود که رفتم!
ولی دیگه چقد جلو رفتن و تلاش کردن؟؟؟
آخه تا کی؟؟
اگه میخواست بشه، تا الان شده بود! نشده بود؟؟
رسیدم به درِ حسرتها و ای کاشها ...
کاش یه رابطهی دورادور رُ شروع نکرده بودم!
کاش به اون زودی و یهویی عقد نکرده بودیم!
کاش... کاش...
الان دلبستگیام اینجا، شدن یه مشت وسیله و تیر و تخته
ترسام فقط جنگ و دردسرها و سختیای جداییه که پا تو راهش نمیذارم!
وگرنه میدونم تنهایی و دوری ازش رُ به بودنِ اینجا ترجیح میدم!
سرزنشها! دلبستگیِ خونوادهم بهش! توهین و تهدیدها! دوندگیها! درگیر شدن و بار رو دوشِ خونوادهم افتادن ...
ایناس که ثابت نگهم داشته و پامُ قفل کرده!
گاهی َم میترسم که مشکل از خودم باشه!
میترسم این "من" باشم که مریضم!
منم که اگه پا تو هر رابطهای بذارم نتونم عاشق شم
نتونم هیچوقت و هرگز کسیُ دوس داشته باشم!!
بعد اونوقت پشیمون شم از غلطی که کردم و کسی که از دستش دادم ...
نه که حالا این زندگیمُ هم خیلی دارم خوب میسازم!؟
روزی نیست که جدایی رُ به زبون نیارم!!!
انقدر فکرم مشغولشه که نمیتونم جلو خودمُ بگیرم!
راسته که میگن مراقبِ افکارت باش، گفتارت میشود!!!
دارم راه میرم یهو بهش میگم کِی طلاقم میدی؟
ازش میپرسم بخاطر مهریهمه که جدا نمیشی ازم؟ من که مهریه نمیخوام ازت!!
بهش پیشنهاد میدم "بیا از هم طلاق بگیریم بریم پی زندگی خودمون، بعد اگه دوباره دیدیم همُ دوس داریم از اول بیا خاستگاری"
میشینم با خودم حساب میکنم چیا رُ تو این خونه خریده که مال خودشن و وقتی خواستم جمع کنم از اینجا برم با خودم نبرمشون!
مریضم میدونم! مریض ...
شاید دارم افسردگی َم میگیرم!!
خیلی وقته بالا رفتنِ عدد سنم رو اعصابمه!!
داره برام گرون تموم میشه
با خودم حساب میکنم دیگه راهم داره تموم میشه و من هنوز شروع نکردم!
حس میکنم دیره
برا اینکه بخوام از یه همچین راهی برگردم و دوباره چیزی رُ شروع کنم خیلی دیره!!
آرزو میکنم کاش ۱۰ سال پیش بود ...
دلم میخواد برگردم...
دوباره زندگی کنم!
انگار اشتباه زندگی کردم و تا اینجا فقط پوچ بودم
راهی که رفتم پوچ بوده...
احساسِ پوچی میکنم! عمیق... خیلی عمیق!
هرچی فک میکنم میبینم من تو این راه
یا داغون بودم و تو فکر برگشت
یا مردد بودم و نمیدونستم برم یا بمونم
یا به فکر افتاده بودم با انگیزه ادامهش بدم و امید داشته باشم که خوب میشه
انگار هیچوقت امیدوار و خوب و خوش و خرم تو این راه راضی نبودم...
یعنی یادم نمیاد
دیشب باز برگشتم نوشتههامُ ورق زدم
دیدم تو این مدت واقعاً جز این سه حالت چیزی نبوده...
فقط خودمُ زدم به بیخیالی و سر خودمُ گرم کردم که طی شه!
همین الان َم یکی تو دلم داره تلاش میکنه برا ادامهی همون روند!
میخواد برام برنامه بریزه و میگه حالا که روندِ تنبلیُ پیش گرفتی
حالا که صبحها بخاطرِ حجمِ دانلودت هر ساعتی بیدار شی تا ۱۲ میشینی پای دانلودبازی
بعدشم به بهانهی "ناهار تایم" خودتُ سرگرمِ فیلم میکنی و یهو به خودت میای میبینی شده ۴
بعد تازه اگه هنر کنی فقط برا یه غذا بار گذاشتن خودتُ از رو زمین جمع کنی!
من برات یه برنامه میریزم ساعتی!!
تازه میخوام بهت حق انتخاب َم بدم!
بگم مثلاً ۱۰ تا ۱۱: نظافت و کارای خونه
۱۱ تا ۱۲: ورزش یا دانلود
(هر روزی میتونی یکیشُ انتخاب کنی به دلخواه)
۱۲ تا ۱: ناهار و استراحت، میتونی گوشیبازی و اینستا گردی َم کنی
۱ تا ۳: فیلم یا کتاب
۳ تا ۴: زیباییتایم (به پوست و موهات و ناخنات و خوشگلیجاتت برسی)
بعدم به نسبتِ غذای هر روز برا آشپزی یا کیک و شیرینیات وقت بذاری
ببین چقد خوب و راحت! هیچ َم بهت سخت نگرفتم!!
هرچی بهش میگم بابا اصلِ زندگیِ من "عشق"ـه
اون نباشه من رغبتِ رسیدن به هیچکدومِ اینا رُ ندارم
باید اول تکلیفِ راهِ اصلیِ زندگیمُ مشخص کنم بعد بتونم از حاشیهها و باقیش لذت ببرم!
میگه تو جون به جونت کنن همینی!!! :(((
یادم میندازه که من "او" رُ هم دلسردش کردم دیگه!!
با حرفام... کارام...
حالا دیگه گاهی او َم حرفِ جداییُ میزنه وسطِ بحثامون!
تا میگه تو همیشه همینی و من چقد تحمل کنم؟
بهش میگم چرا تحمل کنی؟! جدا شو برو راحت زندگیتُ کن!
انگار منتظر این جملهم باشه که سریع میگه آخرشم همین کارُ میکنم!
عجیب اینه که حرفش خوشحالم میکنه!!!
یعنی از بیرون و تو خونوادهها انقد زندگیِ ما گل و بلبله و انقد خونوادهی اون منُ دوس دارن و خونوادهی من، اونُ
که هیچجوره نمیتونن حدس بزنن ماها چه هیولاهایی هستیم برا هم
حتی فکرش َم از ذهنشون نمیتونه بگذره که یه روزی از همین روزا ممکنه تهِ خطِ رابطهمون نقطه گذاشته شه!!!
نمیدونن بابا ما یه فیلم نمیتونیم با هم ببینیم!
یعنی تا وقتی که من خلافِ سلیقهی خودم و همراهِ او راه بیام، چرا!
مثلاً میشینم باهاش وایکینگ میبینم
نمیگم بدم میاد!
ولی سرِ بعضی اتفاقاش واقعاً روحم پژمرده میشه
بابا من حساسم!!! :دی
جدی وقتی وسطِ لشکرکشیهاشون میزنن یهو یه عده آدمِ بیگناه و زن و بچه رُ میکشن
من انقد بهم میریزم و تا یه مدت اعصابم خورد میشه که دلم نمیخواد باقیِ سریاله رُ ببینم دیگه!
ولی یار نشده یه بار همراهِ من بشینه یه فیلمِ رمانتیک و فانتزی و ملایم ببینه! :|
بدش میاد!!!
نمیگم حالا منم تنهایی نمیشینم ببینم یا دوس ندارم!
چرا!
ولی خب واقعاً اونقد که دوتایی و چندتایی فیلم دیدن رُ دوس دارم، تنهایی بهم مزه نمیده!
همیشه دوس داشتم با کسی که شریک زندگیمه بشینم این فیلمای رمانتیک و کرهای رُ ببینم
هی ازشون یاد بگیریم، لحظههامون عاشقانهتر شه!
باحاله خب! اونا به هم عاشقانه نگاه کنن، یهو یارِ من َم برگرده منُ همونجوری نگاه کنه!
ولی یارِ ما یچی عینِ تخته سنگ از آب دراومد!
که فیلمای رمانتیک که هیچ! جزو خط قرمزاشن
ترسناک رُ هم خوشش نمیاد
چیزی که میتونست جایگزینِ مواردِ عاشقانه محسوب شه، آدم از ترس بره بغلِ یارش
یعنی شانسِ داشتنِ اینُ هم نداشتم!
چون تازه اگه خیلی لطف کنه و بشینه فیلم ترسناک نگاه کنه
من جرات ندارم عکسالعملی نشون بدم اگه ترسیدم!
آخه خودش بیشتر میترسه
و اگه من یهو "هین" بکشم یا دستم بهش بخوره ترسش بیشتر میشه و قطعاً دعوام میکنه :|
حالا اینا به کنار
اگه بخواد تو ژانر دیگهای همراهیم کنه؛ انقد با غر و نقه که گمونم عمداً میخواد آدمُ توبهکار کنه!!
مخصوصاً سرِ سریال ایرانیا!!
این چرا همچین کرد؟! این چرا اونُ گفت!؟ پس این چشه؟! بابا چقد این فلانه!
یعنی به معنای واقعی کوفت میکنه به آدم :)
مثلاً دیشب خودسر سریال گیسو رُ گذاشته بودم
چون به او باشه اصن نمیذاره سریال ایرانی ببینیم با هم
تازه دیشب یکم خوشقلق بود
یعنی مثلاً اذیت نمیکرد
ولی موقعِ بازیِ ساره بیات مدام گیر میداد که اَه چقد من از این بدم میاد! چقدر بیادبه! چقدر اله، بله ...
بعد میگفت چرا پسره طلاقش نمیده؟ مهریهش زیاده؟ چرا اینُ تحمل میکنه؟؟
به من میگفت تو یه چند درصد مثِ اینی! :|
بخدا من تو جمع تا حالا از گل کمتر بهش نگفتم!
غیرِ مهردادجان و عزیزم از دهنم درنمیاد!
ولی قبول دارم، جدیداً تنها باشیم دعوامون شه یچی بهش میگم :(
درصورتیکه خودم خیلی از این کار بدم میاد
ولی بازم هنوز اون از من بیادبتره تو دعوا!!!
یا مثلاً ساره بیات تو این نقشش خب کلاً اعصاب نداره و با همه گستاخه وقتی بهم بریزه!
من کِی اینجوریام؟!
غیر یار کسی نیست که من باهاش بد حرف بزنم یا بهش بتوپم!
یار َم چون بیش از حد رو اعصابمه و دوسش َم ندارم!
همون َم بعد از کلی تحمل کردن و چیزی نگفتن و سعی و تلاش برا خوب بودن، وقتی دیگه جا ندارم فوران میکنه و میتوپم!!
ولی "پگاه" شوهرشُ دوس داره و اینه!
خلاصه که ناراحتم از دیشب که بهم گفته شبیهشم :(
خدا نکنه اونجوری باشم :( ...
+ یه چیزیُ خوب فهمیدم این چند روز
که این پراکندهنویسیا برا من نون و آب نمیشه
من تا درست و حسابی نشینم پای نوشتن، پُستی ازم درنمیاد
واسه همین امروز دیگه با جون و دل نشستم تمومش کنم این بازیِ کثیفُ :دی
الان تازه پا شم برم ناهارمُ گرم کنم که اگه وسطِ حرفام رفته بودم، باز من میموندم و چندینتا جملهی بی سر و تهِ غیرقابلِ انتشار
و فردایی که میخواستم براش صبر کنم که شاید از راه برسه و تمومش کنه!!