آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دلِ رَم کــــرده ... در قفس!

درست از همون وقتی که پست قبلی رُ نوشتم و رفتم
هر روز دارم پراکنده حرفای باقیمونده‌مُ می‌چینم کنار هم
و هر بار َم وسطش به این نتیجه میرسم که اینا رُ جای نوشتن، باید برم و به یه روان‌شناس بگم!!
خودم َم میدونم باز افکارم مشاور لازم شدن!
مدام فکرای شوم به سرم میزنه ... مُدام
یه چیزایی شبیهِ نخواستنِ این زندگی!
شبیهِ گیر کردن تو یه قفس!!
قفسی که نه میخوام و نه میتونم که ازش فرار کنم!
یجوریه که انگار خودم َم میدونم حتی اگه صد سال َم بگذره، من پا تو راهِ جدایی نمیذارم
ولی هر روز و هر روز دارم بهش فکر میکنم
و گاهی حتی آرزوش میکنم...
خیلی شبا خواب می‌بینم با یکی دیگه‌ام
مهم نیست کی!
حتی خیلی وقتا نمی‌بینمش یا فقط میدونم که دیگه با او نیستم!!
می‌تونم یه نفس آسوده بکشم
احساس رهایی کنم!
و به آزادیِ حق انتخاب داشتنِ خودم برگردم!
عشقِ خودم رُ پیدا کنم!
دلم رُ پیدا کنم!!
چند شب پیش تو ماشین یه موزیک پلی شد که منُ برد به دورانِ نوجوونیم!!
همون وقتی که می‌نشستم تو اتاقِ تاریکِ یه نفره‌ی خودم و فقط آهنگ گوش میدادم...
باهاشون عاشق میشدم، زندگی میکردم
چشم انتظارِ یه عشقِ پر تب و تاب بودم ...
اون آهنگ که پلی شد، دلم خواست چشمامُ ببندم و باز کنم ببینم تو اتاقِ نوجوونیِ خودمم و اینا همه‌ش یه خواب بوده!!!
شاید بی‌انصافی باشه، ناشکری باشه!
ولی دلم با این آدم و این زندگی نیست انگار ...
تلاش میکنم خودمُ راضی کنم
میگم آخه دختر تو نونت کمه؟ آبت کمه؟ چی کم داری که نمیخوای بشینی پای زندگیت؟
بعد یهو یاد همه لحظه‌هایی میفتم که دارم بی‌عشق زندگیشون میکنم!!
حتی گاهی وقتی کنارشم، حس میکنم دارم به افکارم خیانت میکنم!!
ولی درواقع نمیدونم دارم با او به افکارم خیانت میکنم!؟
یا با افکارم، به او خیانت میکنم!؟؟
جالبه که او دوسم داره!
ولی من ازش حسِ دوس داشتن نمیگیرم!!
اونوقت من دوسش ندارم و و او ازم حسِ دوس داشتن میگیره!!!
نمیدونم، این بخاطر اینه که هرکسی چیزی که خودش میخواد و دنبالشه رُ می‌بینه!؟
یا اشکال از جزئیات رفتاریمونه؟؟
اشکال از وقتیه که براش کتاب میخونم و میگه دوس داره!
اما خیلی کم پیش اومده که موقع خوندنم سرش تو گوشی نباشه و بشنوه و گوش بده که دارم چی میخونم!
اشکال از وقتیه که باهاش حرف میزنم
ولی حتی نمیشنوه!
اشکال از وقتیه که صداش میزنم و دقیقه‌ها منتظر میشم روشُ از گوشی برگردونه سمتم
اما زل زدنام بی‌فایده‌س!
اشکال از وقتیه که علایقم رُ همیشه فراموش میکنه؟
که هیچوقت یادش نمی‌مونه چی دوس داشتم!
که اگه یه جایی از خجالت یا هرچی گیر کنم، اصلاً نمی‌فهمه!
نگاهم نمی‌کنه!
چشمامُ نمی‌خونه!
پرت و بی‌حواسه!
شاید اینا از نظرِ اکثریت جزئیات قابل چشم‌پوشیِ یه رابطه باشن
اما من عشقُ تو همین جزئیات می‌دیدم!
تو همینا َم دنبالش میگردم!!
عشق برا من وقتیه که صداش کنم و حتی اگه نگفت "جونم"، با برقِ چشاش نگام کنه!
وقتیه که موقعِ کتاب خوندن یا زیر آواز زدنم یهو به خودم بیام ببینم با لبخند زل زده بهم و چشم ازم برنمیداره!
تا به حرف اومدم ببینم سراپا گوش شده!!
تا نگام دنبال یه چیزی بود، بفهمه!
درموندگیُ تو چشام ببینه!
بلدم باشه!
درکم کنه!!
بفهمتم!!
برای من هرچقدم یه مرد به خیال خودش امنیت و زندگی بریزه به پام
صبح تا شب بره سر کار که من تو رفاه باشم
ولی نتونه بهم توجه و عشق بده!
نتونه برام لحظه‌های رمانتیک بسازه
اون دیگه مردِ رویاهام نیست!!
بی‌توجهی منُ پوسیده میکنه!!
اینکه حس کنم دارم بینِ ۴‌تا دیوار زندگی میکنم و مردی َم که شب خسته میاد خونه برام یچی شبیهِ همین دیواراس، از تو خرابم میکنه ...
از اون‌طرف َم شاید اشکال از منه که تلاش میکنم برا بهتر شدن!
وقتایی که سعی میکنم غذای مورد‌علاقه‌شُ درست کنم!
مهربون انتقاد کنم!
برا جشن و مناسبتامون برنامه بچینم
بلکه‌م بتونم حال دلمُ درمون کنم و خودمُ با عشق بشونم پای این زندگی!
اونوقت این وسط اونی‌که اینا رُ می‌بینه و عاشق‌تر میشه، اوئه ... نه من!!
شایدم من توی ریزترین بدی‌هاش دنبالِ اثبات دوستم نداشتنش میگردم
و او توی ریزترین خوبی‌هام، دنبالِ اثباتِ دوستش داشتنم!!
ولی راستش اینه که لابلایِ همه تردیدها و شک و شبهه‌ها، لحظه‌ها و روزایی هست که کاملاً مطمئن می‌شم دوسش ندارم!
که اون‌موقع حتی اگه خود خدا هم بیاد پایین و بگه تو این مردُ دوسش داری
باورم نمیشه و قبول نمیکنم!
حس میکنم باقیِ لحظه‌ها رُ هم با خودمُ به اون راه زدن میگذرونم!!
یا شایدم با دِین ادا کردن ...
نمیدونم روزی چندتا اتفاق و نشونه وجود داره که از کنارشون رد میشم و بهشون دقت نمی‌کنم!
ولی تو ایام عید یسریاشونُ به وضوح دیدم...
یه روز درحالیکه پسر خواهرم بغلش بود، تو آشپزخونه رو صندلی نشسته بود
یهو صندلیه شکست و افتادن!
سریع دوییدم بچه رُ از بغلش گرفتم که از ترس به گریه‌ی بدی افتاده بود...
بعدم یه عالمه به او غر زدم
درصورتیکه مقصر نبود و صندلی پلاستیکیه بخاطر فرسودگیش خود به خود شکسته بود!
میگفتم لابد با پایه‌هاش بازی کردی!
به خودم که اومدم دیدم ذره‌ای نگرانش نشده‌م و اون لحظه فقط پسر خواهرم برام مهم بود که اتفاقی براش نیفتاده باشه!
موقع افتادن یجوری بچه رُ تو بغلش گرفته بوده که خداروشکر هیچیش نشده بود فسقلی‌مون
ولی خودش هی دست و کمرشو میگرفت!
مامانم دلش می‌سوخت، مدام میخواست بره براش روغن و فلان بیاره به دست و کمرش بزنه
ولی من اصلاً!
حتی به عنوان یه غریبه!
نمیدونم کلاً عطوفت ندارم، آدمِ بی‌مهری‌ام!
یا فقط نسبت به او انقدر بی‌تفاوت و سنگدلم!؟
هرچی که هست، خیلی ترسناکه!
از دست دادنش َم که منُ نمی‌ترسونه!!
و این ترسناکترم میکنه!!!
میتونم وقیح باشم! نامحترم باشم! گستاخ شم! توهین کنم!
گاهی یه خواسته که نه! ولی تصورات شیطانی‌ای تو سرم نقش می‌بندن...
که حتی قابل گفتن نیستن!
فقط برا من راه فرار رُ هموار می‌کنن...
منی که جدیداً تا خبرِ جداییِ کسی رُ میشنوم
ناخوداگاه یه حسی تهِ دلم میگه خوش به حالش!
نه برا دردسرا و مشکلاتی که تو زندگیش بوده یا هرچی!
فقط برا این که جراتشُ داشته که به این مرحله برسه و این راهُ بره!
یا اونقدر دلیلِ سفت و محکمی داشته که از سرزنشِ هیچ احد‌الناسی نترسه ...
میدونم آخرش َم یه روز خدا می‌زنتم بخاطر این‌همه ناشکری و ناسپاسیم!
خود خدا هم شاید بگه تو مشکلت از بی‌دردیه!!!
الان من خوشبختم از دید همه!
ولی خوشبختی ... که عاشق نیست!!
نمیدونم اصن میشه این دو تا رو از هم جدا کرد یا نه!؟
ولی من خودمُ تو همه لحظه‌هایی می‌بینم که او می‌خوادم و من نمیحوامش ...
اگه کاری میکنم، خوبی‌ای میکنم، چیزی میگم یا مهربون میشم
تو عمقش فقط بخاطر خودم و دلمه!!!
یا ته تهش بخاطر یکی دیگه‌س!
مثلاً مادرم... خواهرم... خونواده‌م...
هیچوقت بخاطر خودش نیست!!
نه نگران میشم براش! نه دلم میسوزه! نه مهمه!!
این بده!!
هم برا من بده هم خودش!!
یه بار ازش پرسیدم ترجیح میدادی با کسی که دوسِت داره زندگی کنی یا کسی که دوسش داری؟
گفت خیلی سخته آدم با کسی که دوسش نداره زندگی کنه! هی نگاش کنه ببینه دوسش نداره! دوسش نداشته باشه و هی جلو چشاش باشه ...
راست میگه!
پریروز بعدِ مدت‌ها قرار شد بریم بیرون
بیرونِ چی اونوقت؟ خرید!
خواستم با کلی حس خوب آماده شم
یه عالم به خودم رسیدم و خوشگل موشگل کردم
گفتم بذا فک کنم با یارم قرار گذاشتم ^_^
تا زنگ زد که رسیده، با کلی انرژی و حسِ خوب پله‌ها رُ رفتم پایین
اما همین که چشَم بهش افتاد، وا رفتم!
حقیقت اینه که دیدنش ذوق زده‌م که نمیکنه هیچ!
تو ذوقم َم میخوره ...
شاید زیادی ظاهربینم!
ولی دیدنش با اون قیافه‌ی ژولیده درحالیکه زبونش بیرون بود و تو عالمِ خودش داشت با یچی ور میرفت، دلزده‌م کرد!
اولین باری َم نبود که همچین حسی داشتم!
زیادن این لحظه‌ها برای من ...
گاهی حتی نگاش نمی‌کنم که بدم نیاد و چیزی نگم!!
این اصلاً اون چیزی نبود که من میخواستم ...
کاش می‌تونستم یهو غیب شم!
یهو چشم وا کنم ببینم دیگه تو این زندگی نیستم!
فرار کنم!
بی‌خبر جدا شم و پنهونش کنم از همه!
گاهی فک میکنم کاش زودتر، تا وقتی می‌تونستم کاری کرده بودم!
ولی یادم میاد همون موقع هم قدِ الان نمی‌تونستم!
هیچی فرق نکرده ...
مگه اینکه همون ۷، ۸ ماه بعدِ عقد که برا اولین بار رسیده بودم به این حال و احوال، نقطه میذاشتم و تمومش میکردم
ولی همونش َم منطقی نبود ...
نه از نظرِ خودم و نه بقیه!
شاید همیشه تو هر زمان بهترین تصمیمُ گرفتم!
همون وقتی که همه دعوتم میکردن به صبوری و تهدیدم میکردن به پشیمون شدن!
احتمالاً عاقلانه‌ترین راه همون بود که رفتم!
ولی دیگه چقد جلو رفتن و تلاش کردن؟؟؟
آخه تا کی؟؟
اگه میخواست بشه، تا الان شده بود! نشده بود؟؟
رسیدم به درِ حسرت‌ها و ای کاش‌ها ...
کاش یه رابطه‌ی دورادور رُ شروع نکرده بودم!
کاش به اون زودی و یهویی عقد نکرده بودیم!
کاش... کاش...
الان دلبستگیام اینجا، شدن یه مشت وسیله و تیر و تخته‌
ترسام فقط جنگ و دردسرها و سختیای جداییه که پا تو راهش نمیذارم!
وگرنه میدونم تنهایی و دوری ازش رُ به بودنِ اینجا ترجیح میدم!
سرزنش‌ها! دلبستگیِ خونواده‌م بهش! توهین و تهدیدها! دوندگی‌ها! درگیر شدن و بار رو دوشِ خونواده‌م افتادن ...
ایناس که ثابت نگهم داشته و پامُ قفل کرده!
گاهی َم می‌ترسم که مشکل از خودم باشه!
می‌ترسم این "من" باشم که مریضم!
منم که اگه پا تو هر رابطه‌ای بذارم نتونم عاشق شم
نتونم هیچوقت و هرگز کسیُ دوس داشته باشم!!
بعد اونوقت پشیمون شم از غلطی که کردم و کسی که از دستش دادم ...
نه که حالا این زندگیمُ هم خیلی دارم خوب می‌سازم!؟
روزی نیست که جدایی رُ به زبون نیارم!!!
انقدر فکرم مشغولشه که نمی‌تونم جلو خودمُ بگیرم!
راسته که میگن مراقبِ افکارت باش، گفتارت می‌شود!!!
دارم راه میرم یهو بهش میگم کِی طلاقم میدی؟
ازش می‌پرسم بخاطر مهریه‌مه که جدا نمیشی ازم؟ من که مهریه نمی‌خوام ازت!!
بهش پیشنهاد میدم "بیا از هم طلاق بگیریم بریم پی زندگی خودمون، بعد اگه دوباره دیدیم همُ دوس داریم از اول بیا خاستگاری"
می‌شینم با خودم حساب میکنم چیا رُ تو این خونه خریده که مال خودشن و وقتی خواستم جمع کنم از اینجا برم با خودم نبرمشون!
مریضم میدونم! مریض ...
شاید دارم افسردگی َم میگیرم!!
خیلی وقته بالا رفتنِ عدد سنم رو اعصابمه!!
داره برام گرون تموم میشه
با خودم حساب میکنم دیگه راهم داره تموم میشه و من هنوز شروع نکردم!
حس میکنم دیره
برا اینکه بخوام از یه همچین راهی برگردم و دوباره چیزی رُ شروع کنم خیلی دیره!!
آرزو میکنم کاش ۱۰ سال پیش بود ...
دلم میخواد برگردم...
دوباره زندگی کنم!
انگار اشتباه زندگی کردم و تا اینجا فقط پوچ بودم
راهی که رفتم پوچ بوده...
احساسِ پوچی میکنم! عمیق... خیلی عمیق!
هرچی فک میکنم می‌بینم من تو این راه
یا داغون بودم و تو فکر برگشت
یا مردد بودم و نمیدونستم برم یا بمونم
یا به فکر افتاده بودم با انگیزه ادامه‌ش بدم و امید داشته باشم که خوب میشه
انگار هیچوقت امیدوار و خوب و خوش و خرم تو این راه راضی نبودم...
یعنی یادم نمیاد
دیشب باز برگشتم نوشته‌هامُ ورق زدم
دیدم تو این مدت واقعاً جز این سه حالت چیزی نبوده...
فقط خودمُ زدم به بی‌خیالی و سر خودمُ گرم کردم که طی شه!
همین الان َم یکی تو دلم داره تلاش میکنه برا ادامه‌ی همون روند!
میخواد برام برنامه بریزه و میگه حالا که روندِ تنبلیُ پیش گرفتی
حالا که صبح‌ها بخاطرِ حجمِ دانلودت هر ساعتی بیدار شی تا ۱۲ میشینی پای دانلود‌بازی
بعدشم به بهانه‌ی "ناهار تایم" خودتُ سرگرمِ فیلم میکنی و یهو به خودت میای می‌بینی شده ۴
بعد تازه اگه هنر کنی فقط برا یه غذا بار گذاشتن خودتُ از رو زمین جمع کنی!
من برات یه برنامه میریزم ساعتی!!
تازه میخوام بهت حق انتخاب َم بدم!
بگم مثلاً ۱۰ تا ۱۱: نظافت و کارای خونه
۱۱ تا ۱۲: ورزش یا دانلود
(هر روزی میتونی یکیشُ انتخاب کنی به دلخواه)
۱۲ تا ۱: ناهار و استراحت، میتونی گوشی‌بازی و اینستا گردی َم کنی
۱ تا ۳: فیلم یا کتاب
۳ تا ۴: زیبایی‌تایم (به پوست و موهات و ناخنات و خوشگلی‌جاتت برسی)
بعدم به نسبتِ غذای هر روز برا آشپزی یا کیک و شیرینیات وقت بذاری
ببین چقد خوب و راحت! هیچ َم بهت سخت نگرفتم!!
هرچی بهش میگم بابا اصلِ زندگیِ من "عشق"ـه
اون نباشه من رغبتِ رسیدن به هیچ‌کدومِ اینا رُ ندارم
باید اول تکلیفِ راهِ اصلیِ زندگیمُ مشخص کنم بعد بتونم از حاشیه‌ها و باقیش لذت ببرم!
میگه تو جون به جونت کنن همینی!!! :(((
یادم میندازه که من "او" رُ هم دلسردش کردم دیگه!!
با حرفام... کارام...
حالا دیگه گاهی او َم حرفِ جداییُ میزنه وسطِ بحثامون!
تا میگه تو همیشه همینی و من چقد تحمل کنم؟
بهش میگم چرا تحمل کنی؟! جدا شو برو راحت زندگیتُ کن!
انگار منتظر این جمله‌م باشه که سریع میگه آخرشم همین کارُ میکنم!
عجیب اینه که حرفش خوشحالم میکنه!!!
یعنی از بیرون و تو خونواده‌ها انقد زندگیِ ما گل و بلبله و انقد خونواده‌ی اون منُ دوس دارن و خونواده‌ی من، اونُ
که هیچ‌جوره نمی‌تونن حدس بزنن ماها چه هیولاهایی هستیم برا هم
حتی فکرش َم از ذهنشون نمی‌تونه بگذره که یه روزی از همین روزا ممکنه تهِ خطِ رابطه‌مون نقطه گذاشته شه!!!
نمی‌دونن بابا ما یه فیلم نمی‌تونیم با هم ببینیم!
یعنی تا وقتی که من خلافِ سلیقه‌ی خودم و همراهِ او راه بیام، چرا!
مثلاً می‌شینم باهاش وایکینگ می‌بینم
نمیگم بدم میاد!
ولی سرِ بعضی اتفاقاش واقعاً روحم پژمرده میشه
بابا من حساسم!!! :دی
جدی وقتی وسطِ لشکرکشی‌هاشون میزنن یهو یه عده آدمِ بی‌گناه و زن و بچه رُ می‌کشن
من انقد بهم میریزم و تا یه مدت اعصابم خورد میشه که دلم نمیخواد باقیِ سریاله رُ ببینم دیگه!
ولی یار نشده یه بار همراهِ من بشینه یه فیلمِ رمانتیک و فانتزی و ملایم ببینه! :|
بدش میاد!!!
نمیگم حالا منم تنهایی نمی‌شینم ببینم یا دوس ندارم!
چرا!
ولی خب واقعاً اونقد که دوتایی و چندتایی فیلم دیدن رُ دوس دارم، تنهایی بهم مزه نمیده!
همیشه دوس داشتم با کسی که شریک زندگیمه بشینم این فیلمای رمانتیک و کره‌ای رُ ببینم
هی ازشون یاد بگیریم، لحظه‌هامون عاشقانه‌تر شه!
باحاله خب! اونا به هم عاشقانه نگاه کنن، یهو یارِ من َم برگرده منُ همونجوری نگاه کنه!
ولی یارِ ما یچی عینِ تخته سنگ از آب دراومد!
که فیلمای رمانتیک که هیچ! جزو خط قرمزاشن
ترسناک رُ هم خوشش نمیاد
چیزی که میتونست جایگزینِ مواردِ عاشقانه محسوب شه، آدم از ترس بره بغلِ یارش
یعنی شانسِ داشتنِ اینُ هم نداشتم!
چون تازه اگه خیلی لطف کنه و بشینه فیلم ترسناک نگاه کنه
من جرات ندارم عکس‌العملی نشون بدم اگه ترسیدم!
آخه خودش بیشتر می‌ترسه
و اگه من یهو "هین" بکشم یا دستم بهش بخوره ترسش بیشتر میشه و قطعاً دعوام میکنه :|
حالا اینا به کنار
اگه بخواد تو ژانر دیگه‌ای همراهیم کنه؛ انقد با غر و نقه که گمونم عمداً میخواد آدمُ توبه‌کار کنه!!
مخصوصاً سرِ سریال ایرانیا!!
این چرا همچین کرد؟! این چرا اونُ گفت!؟ پس این چشه؟! بابا چقد این فلانه!
یعنی به معنای واقعی کوفت میکنه به آدم :)
مثلاً دیشب خودسر سریال گیسو رُ گذاشته بودم
چون به او باشه اصن نمیذاره سریال ایرانی ببینیم با هم
تازه دیشب یکم خوش‌قلق بود
یعنی مثلاً اذیت نمی‌کرد
ولی موقعِ بازیِ ساره بیات مدام گیر میداد که اَه چقد من از این بدم میاد! چقدر بی‌ادبه! چقدر اله، بله ...
بعد می‌گفت چرا پسره طلاقش نمیده؟ مهریه‌ش زیاده؟ چرا اینُ تحمل میکنه؟؟
به من می‌گفت تو یه چند درصد مثِ اینی! :|
بخدا من تو جمع تا حالا از گل کمتر بهش نگفتم!
غیرِ مهرداد‌جان و عزیزم از دهنم درنمیاد!
ولی قبول دارم، جدیداً تنها باشیم دعوامون شه یچی بهش میگم :(
درصورتیکه خودم خیلی از این کار بدم میاد
ولی بازم هنوز اون از من بی‌ادب‌تره تو دعوا!!!
یا مثلاً ساره بیات تو این نقشش خب کلاً اعصاب نداره و با همه گستاخه وقتی بهم بریزه!
من کِی اینجوری‌ام؟!
غیر یار کسی نیست که من باهاش بد حرف بزنم یا بهش بتوپم!
یار َم چون بیش از حد رو اعصابمه و دوسش َم ندارم!
همون َم بعد از کلی تحمل کردن و چیزی نگفتن و سعی و تلاش برا خوب بودن، وقتی دیگه جا ندارم فوران میکنه و می‌توپم!!
ولی "پگاه" شوهرشُ دوس داره و اینه!
خلاصه که ناراحتم از دیشب که بهم گفته شبیهشم :(
خدا نکنه اونجوری باشم :( ...

 

+ یه چیزیُ خوب فهمیدم این چند روز
که این پراکنده‌نویسیا برا من نون و آب نمیشه
من تا درست و حسابی نشینم پای نوشتن، پُستی ازم درنمیاد
واسه همین امروز دیگه با جون و دل نشستم تمومش کنم این بازیِ کثیفُ :دی
الان تازه پا شم برم ناهارمُ گرم کنم که اگه وسطِ حرفام رفته بودم، باز من می‌موندم و چندین‌تا جمله‌ی بی سر و تهِ غیرقابلِ انتشار
و فردایی که میخواستم براش صبر کنم که شاید از راه برسه و تمومش کنه!!

ای بابا ای بابا ای باباااا 

؛(

چه بــد..

دوباره شد نقطه سر خط که!

دوباره شد همونی که صحبت کردم قبلا در موردش و تو ذوق مراسم داشتی که :(

مگه قرار نبود مردد نباشی بعدش بری سر خونه زندگیت؟

سرزنش نیستا یاد اوریه

تو ته حرفات مشخصه، از قبلا ام مشخص بود منتها بخاطر همون اطرافیان، همون خونواده و همونایی که گل و بلبل میبینن زندگیتو، به اینجا رسوندیش

اما بازم به نتیجه قبل رسیدی

بنظر من جلوتر نرو.. واقعا میگم

سن رو ولش کن. اعداد رو ولشون کن. ایناهم همون قراردادن که ما بتونیم بشماریم ولی ایا به کار میاد؟ نه

من تا ۹۹۹۹۹۹ ملیارد میتونم بشمارم ولی شمردم تاحالا؟ نه. تا صد میلیونشم کسی نمیشماره 

بیخیال عدد بشو

بخاطر قشنگ دیده شدنت تو ذهن و چشم اطرافیان چیزی رو که قلبا نمیخای ادامه نده

اگه به چشماشون اشک هم بیاد نهایتا طرف تو ان. چون مهلای اونا تویی و هیچوقتم هیچکس جای تورو نمیگیره هر چقدرم که کسی دیگه رو دوست داشته باشن

حتی بنظر من ادم اگه از بیرون زندگیش له و لورده بنظر برسه، بدبخت بنظر برسه هیچی نداشته باشن نه کتاب نه جشن نه مناسبتا ولی کنار همدیگه خوش باشن هزاربار بهتر از اینه که خوشبخت بنظر برسن ولی یکی از دوطرف یه حسی مث حس الان تورو داشته باشه

ما داریم کسی که شوهرش معتاد بود، نمیدونم الان هست یا نه. میدیدیش حالت بهم میخورد. اگه جلوی زنش میگفتی بالای چش علی ابروعه میگفت مواظب حرف زدنت باش. وضعی ام نداشتن اون زمان. ولی لذت میبردی اینو‌ میدیدی

مهلا پیش روانشناس برو خب؟ ولی ته تهش همون چیزی که تو دلته درسته. تو‌میتونی با روانشناس حرف بزنی حالیش بکنی چی به چیه ولی هرگز هرگز نمیتونی احساستو بهش منتقل کنی. به هیچ وجه

پس هرچیزی که میگه همون چیزیه که یا نسبت به تجربش دیده یا تو کتابا خونده یا اونجوری حس کرده. ولی بازم حسش حسِ تو نیست!

ببین دلت چی میگه

و یهو خر‌نشی تو این گیری ویری مث ادم معمولیا مغزت گریپاژ کنه بگی بچه بیاریم خوب بشه هااااا..

ناراحت شدم حقیقتا..

آخه تو پگاهی؟.. 

و اون تعریف عشق بعد از صدا زدن..

هی هعی

حسای شادیم از سرم پرید همه :(

همون نقطه یِ همیشگی ...

ذوقِ مراسمُ وقتی داشتم که دیگه سعی کرده بودم دستِ تقدیرُ بگیرم و خودم و دلمُ رها کنم
ولی با سر خوردم زمین!
خودمُ سرزنش نمیکنم!
تا اینجاشُ باید میومدم ...
باید میومدم تا جاهای خالی پر شه...
بابا تو دردت دوریه! بابا تو دلت تنگه! بابا تو عقدت طولانی شده! بابا تو باید بری زیرِ یه سقف! بابا تو باید ازدواج کنی!!!
درسته اینا حرفای آدم معمولیاس!
ولی اگه یه درصد ممکن بود درست باشن، بعدها حتماً عذاب وجدانشُ میگرفتم
اما حالا دیگه میدونم تا تهش اومدم و نشد!
خواستم و تلاش کردم و نشد!
فهمیدم هرچقد َم خودمُ گول بزنم، هرچقد َم انکار کنم، تو بهترین حالت حسم نسبت بهش خنثی ـه ...
دیگه جلوتر از این نداره که بخوام برم واقعاً !

عددِ سنم رُ هم که از ترسش خیلی وقته دیگه حفظش نمی ـکنم!
که یادم نباشه چندتا چندتا داره بالا می ـره...
یه عدده! ولی تا این اندازه زیاد شدنش واقعاً می ـترسونتم! دستِ خودم نیست ...

نمیدونم حقیقتاً تهِ تهِ دلم بخاطرِ "ترس از قضاوت"ـه یا همون قشنگ دیده شدن تو چشم اطرافیان؟
که انقدر دست دست میکنم و نمی ـتونم انتخاب کنم!؟
یا واقعاً عذاب کشیدنِ عزیزام بخاطرِ منُ نمیخوام!!
دیشب تا 4، 5 ِ صبح بیدار بودم ... خوابم نمی ـبرد و فقط به همین فکر میکردم ...
میدونید؟ وضعیتِ من پیچیده ـتر از این حرفاس!
چون کسی حق رُ به من نمیده!
حتی مامانم که تکیه ـگاه ـترینِ زندگیم بوده و هیچوقت پشتمُ خالی نکرده
این ـبار از نظرش آدم بده یِ قصه منم که دل میشکنم و قراره پشتِ پا بزنم به بخت خوبم!
یه سری مسائل الان گره خورده تو هم
ولی میدونم که تو این راه تنهای تنهام و همه قراره روبروم وایسن و پشیمونم کنن!
حتی شاید بعداً سرکوفت ـهاشون بیشتر َم بشه ...
پارسال من قشنگ داشتم همینجوری و حتی بدتر، دست و پا میزدم
و تقریباً به تهِ خطِ جدایی هم رسیدیم ... اما منصرفم کردن ...

مشاوری که پارسال رفتم پیشش َم همین حرفُ میزد!
میگفت قرار نیست تو حتماً کسی رُ که از نظرِ بقیه کاملاً موردِ تأییده دوست داشته باشی
ولی من باز می ـترسم!
می ـترسم مشکل از من باشه ...
نمیتونم تنهایی تصمیم بگیرم و اونقدی اعتماد بنفسشُ ندارم که به عقل و انتخابِ خودم تکیه کنم
انگار میخوام رو زندگی، رو برد و باختم ریسک کنم!!

یا ابولفضل! خدا نیاره اون روزُ که به اون مرحله از زوالِ عقل برسم!!!
ولی این جمله یجوری بود که هربار خوندمش نتونستم جلو خودمُ بگیرم نخندم :))
البته خب موضوعش َم اونقدی حساس هست که این رُک بودنُ بخواد!
ممنون! چشم داداش بزرگه! :دی

وای اصن رفتم تو فکر که نکنه واقعاً شبیه پگاهم؟! :(

ای بابا! ببخشید! حالِ خوب شما رُ هم خراب کردم ... :(

مشکل تو اینه که با مامانت اینا رو دروایسی داری. یا با ابجیت

یعنی فقط کافی بود یکبار مامانت شک کنه به این ظواهر خوب بیاد بشینه پای صحبتات اززیر زبونت بکشه بگه یکم همه چی عجیب نیست؟ چیزی شده؟ اگه نمیخای اگه اذیت میشی اگه میدونی که دلمرده میشی مامان یک درصدم شک نکنی ها، دختر خودمی برگرد خونه پیش خودم یه تار موتو نمیدم به کسی که کنارش ناراحت باشی

بیا همین فردا بریم کاراشو بکنیم!

یعنی اگه یکبار این حرفو زده بود الان وضعیت این نبود. تو چون دنبال موتیویتیشن و محرک هستی منتظری یکی هلت بده و اگه نده یه عمری فکر کنم به همین منوال ادامه بدی

والا من میام اینجا رو میخونم فکر میکنم یه دختر ۲۰-۲۱ ساله مینویسه که انقدر ذوق و شوق و کودکی و انرژی داره بعد تو میگی سن؟:/

اینا رو گذاشتی کنار هم

ترس

سن

ظاهر و خوانواده

و با یک‌دروغ داری میری جلو. فکر میکنی تا کی؟

بابا من خواهرم یه حرفی زده بود پشت سرم خیلی بدم اومد. چون اکرم از رو دلسوزی بوده اولا به خودش ربط نداشته دوما به اونی که براش تعریف کرده اونو

هم بهش گفتم و هم تو وبم نوشتم و دریوری بهش گفتم

ولی فراموش کردم. یعنی تا همین الان یادمم نبود خداییش

اونام خونوادتن. نفرینت که نمیکنن انکارت هم نمیکنن

زنگ بزن تلفنی صحبت کن با مامانت. بهش بگو احساستو

دس رو دس نذار و خواهشا دست از تنبلی ام بردار فعلا. تا یه فکری برداری برای این موضوع

امروز و فردا نکن هی

اینکه چیزی نیست که هی عقب بندازیش

زنگ بزن احوال پرسی کن بعدشم بگو راستش یچیزی میخاستم بهت بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم

اگرم نمیتونی حرف بزنی از حفظ، یا یادت میره همین پستتو باز کن از روش بخون. فقط تمین یکیو!

و چقدر دیگه پست که عین همین هست تو وبت.. یه عالمه مهلا. یه عااالمه

زنگ بزن فردا عیب نداره🥺

نه حقیقتاً مشکلم رودروایسی با اونا نیست ...
مامانم َم اونقدی تیز هست که نتونم چیزیُ ازش پنهان کنم
البته الان که دورم و روزی چند دقیقه فقط یه تماس تصویری می ـبینه ازم، چرا! میتونم
وگرنه وقتی کرمان بودم، سریع و خیلی خوب می ـفهمید کوچیکترین اتفاق و تغییر حالتی رُ!
کسیُ ندیدم منُ بهتر از مامانم بشناسه ... یجوری بلده منُ که خودم دهنم باز می ـمونه
ولی میدونید مشکل کجاست؟
اونجاست که الان حق با من نیست و دارم اشتباه میکنم!!
گفتم مسائل گره خورده تو هم
بذارید یکم بازترش کنم حرفمُ
الان اون یکی دامادمون یسری چیزا از خودش و اخلاقش و خونواده ـش رو شده
که یارِ من در مقایسه باهاش شده پسرِ پیغمبر!
خونواده یِ محترم و خوب ... مسئولیت ـپذیر ... بی شیله پیله ... باشخصیت ... زن ـدوست ... محترم ... بدونِ سیاست و زرنگی ... یه رو و رو راست ... پاک و سالم ...
بعد من میخوام چیکار کنم؟
از یه همچین مردی جدا شم
چرا؟
چون مریضم! برام دعا گرفتن! خوشی زده زیر دلم ...
پارسال خیلی داغون شدم سرِ همین قضیه!
همون مدتی که اینورا هم پیدام نمی ـشد ...
داشتم به معنای واقعی نقطه ـهه رُ میذاشتم!
با هر جون کندن و جون بالا اومدنی که از خودم و جنگ درونیم بود ...
یار َم با تمومِ غم و تلخیش، کنار اومده بود و دفعه آخر یجوری وسایلشُ از کرمان جمع کرده بود برده بود که دیگه برنگرده...
دیگه داشت باورمون میشد که تموم شد!
بعد مامانی که تنها پناه و عزیزترینِ زندگیِ منه، انقد دلش از دستم شکست
که یه نامه گذاشت و یجورایی ولم کرد رفت!
خلاصه یِ حرفش این بود: "همیشه گفته بودم من پشتتم و این خونه، خونه ی خودته هرزمانی که خواستی بیای، ولی نه وقتی که آدم بَــــده تو باشی و تو ظلم کرده باشی"
ازش ناراحت نیستم!
چون بدمُ نمیخواست ... نمیخواست یه روزی پشیمون شم ... نمیخواست زندگیمُ خراب کنم
ولی من اون روزا تلخ ـترین لحظه ـها رُ میگذروندم ...
هنوز وقتی یادم میاد برا خودِ اون روازم و تنهاییاش اونقدی دلم میسوزه که بغض میزنه به گلوم!
مثِ یه جسمی که هم از درون بهش فشار وارد میشه و هم از بیرون، داشتم فرو می ـپاشیدم ...
نتونستم تحمل کنم و تصمیمم رُ ولش کردم!
برگشتم ... به خودم و رابطه ـم فرصت دادم ...
الان َم نمیگم مامانم پشتم نیست که می ـترسم!
بعدِ اون اتفاق بارها خواست از دلم دربیاره و گفت من هیچوقت مجبورت نمیکنم به کاری!
هرموقع فکر کردی و دیدی نمیتونی واقعاً، این خونه مالِ خودته و جات رو چشامه ...
مخصوصاً اگه مشاوره برم و با سند و مدرک بهش ثابت کنم
البته که همیشه بهم اطمینان داشته که عاقلانه تصمیم میگیرم
ولی این ـبار نمی ـتونه چششُ رو همه خوبیای مهرداد ببنده ...
ببخشید، من دلم و فکرم پره! سر شما رُ هم درد میارم ...

آره مثِ این پست و با این حس فراوونه!
یه بار دیگه نوشته بودم عینِ یه دایره دارم دور خودم می ـچرخم
اما دایره ای که هربار بیشتر فرو میره!!!
این نقطه ای که بهش میرسم، هردفعه توی قعرِ بیشتریه و خطرناکتره ...

اتفاقاً این ـدفعه نمیخوام چیزی به مامانم و خونواده ـم بگم یا نگرانشون کنم
میدونم تا بگم به بال بال زدن و غصه خوردن میفته ...
باید تنهایی و منطقی تمومش کنم اگه قراره تموم شه!!

تا همینجاشم نباید میرفتی جلو. خودتم خوب میدونی

الان خودت تو حرفات گفتی که بخاطر حرف دیگران رفتی زیر یه سقف. بخاطر حرفاشون که عقدت طولانی شده و ایناها

من میگم تقصیر از خودته که زودتر دست نجنبوندی

من نمیدونستم مادرت نمیدونست خونواده و فامیل نمیدونستن ولی خودت که میدونستی داری چیو ادامه میدی

همه ی اونایی که ظاهرا منو میشناسن شاید اکثرشون میگفتن ایراد از منه. یعنی چیزی که از ظاهر زندگی من دیده بودن. رفتار خودم، زود عصبانی شدنم و ..

ولی کسی که باطنا منو نمیشناسه؟ 

باورت میشه بابام و یکی دیگه از دوستام بهم میگفتن یه چیزی میخای بهش بگی قشنگ بگو و ریشخندش بکن و عزیزم بهش بگو و بهش محبت کن؟:/

اینا فکر میکرن من هرطور با اینا رفتار میکردم با اونم همونطور رفتار میکردم! 

بعدش که یکی از خواهراش لو داده بود همه فهمیده بودن که نه مقصر من نبودم

کار به این ندارم که اصل ماجرا رو فهمیدن و مقصر معلوم شده یا نشده. اتفاقا اصلا برام مهم نبود با اینکه من مقصر نبودم اینا بگن مقصر من بودم. اصلااا

توام بذار بگن. نهایتش چیه فکر میکنی؟ اگه تو خونواده ام کسی پشتیبانت نبود یجا میری سر کار برا خودت زندگی میکنی. لااقل دیگه سوختن و ساختن که نیست. و میری دنبال اهداف خودت

درسته که اون‌موقع تصمیمی که گرفتی درست ترین تصمیم بوده از نظر ولی اشتباه بوده. مشخصه که

من باهات حرف زده بودم که، همه چیز مشخص بود. گفتی دنبال تالارید اصن شاخ در اوردم

مث اینه که تو میدونی اگه پا بذاری تو باتلاق میری پایین ولی بگی حالا بریم ببینیم همه درست میگن یا باتلاق ادمو فرو نمیبره

خانواده هم مطمئن باش اولش مقاومت میکنن بعدش روال عادی میشه

تو خودتو فدا کنی که رنج و عذاب دیگرانو نبینی؟ اونوقت عذاب خودت چی؟سختی و دردی که میکشی چی؟ نمیشه که

اون که گفتم تو پگاهی اخه؟ سوالی بود که جوابش مشخصه. ینی نه نیستی

نپرسیدم نکنه تو پگاه باشی که؟

مگه چندبار متولد میشی؟ چندبار زندگی میکنی؟

این افکارو بذار کنار و بدون هرکسی ام بگه کار تو اشتباس من میدونم که تو چطور ادمی هستی

و کاری که میخای بکنی اشتباه نیست

ولی مطمئن باش ادامه دادنش به هر طریقی اشتباس

مخصوصا اگه پای بچه ای در میون باشه که دیگه واویلا..

 

حرف من این نیست که دارم بخاطرِ دیگران چیزی رُ تحمل میکنم
ولی اینُ هم قبول دارم که حرفای دیگران منُ مردد میکنه ... می ـترسم راست بگن!
بدیش میدونید چیه؟
من حتی تو بدترین نقطه و تهِ تهش َم به اطمینان کامل برا جدایی نرسیدم
تو همین پستم َم نوشتم که انگاری میدونم هزار سال دیگه َم جدا نمیشم!
فقط میدونم رابطه ـم مریضه! خودم مریض شدم! دارم طرف مقابلمُ هم مریض می ـکنم ...

به این چیزاش کاری ندارم!
به اینکه خیلیا به من َم میگفتن احساس بذار برا طرف مقابلت، فلان کن
و من از خودم و احساسی که میذاشتم خیالم راحت بود
ولی از یه جایی به بعد خراب شدم و نتونستم ادامه بدم
الان به این کار دارم که یه دوراهیِ گنده جلو رومه!
مردی که دوسم داره و خوب و بدمُ تحمل میکنه! بخاطرم تلاش میکنه و بدی ـهاش جزئی ان
و درمقابل منی که قلباً و عمیقاً بهش احساسی ندارم و دارم بی عشق زندگیمُ سر میکنم ...
هرموقع بتونم بینِ عشق و یه زندگی نرمال و خوب یکی رُ انتخاب کنم، این مسئله رُ هم حل کردم ...
واسه همین درواقع خودمُ تا حالا فدا نکردم! چون هیچوقت آدمِ از خود گذشته و فداکاری نبودم! اصن استعدادشُ ندارم ...
فقط بینِ دو تا انتخابِ خودم موندم ...
موندم برا خودم یه زندگیِ مرفهِ بی عشق انتخاب کنم؟
یا یه زندگیِ عاشقانه اما شاید سخت و نفس ـگیر ؟؟

نمیدونم!
من میتونم برا همین آینده ی بعدِ جدایی هم رویا و خیال ببافم و براش فکرای خوب داشته باشم
ولی ابداً نمیدونم و مطمئن نیستم که واقعاً بتونم از پسش بربیام و اونقدی که تصور میکنم راحت و زیبا باشه یا نه؟!
وگرنه میدونم خونواده ـم تنهام نمیذارن ... از نظرِ مالی میتونم یه حد نرمالی رُ داشته باشم ... یا بالاخره آدمایی پیدا میشن که بخوان بیان تو زندگیم ...

داستانِ من داستانِ اون کسیه که داره فرو میره
ولی همه از بیرون بهش میگن بابا افتادی تو باغِ گل، حس میکنی داری میری پایین بخاطرِ نرمیِ گلاس! اتفاقاً باتلاق اونجایی ـه که میخوای پا بذاری توش! تو نمی ـبینی ولی ما از این بیرون داریم می ـبینیم که باتلاق اونطرف ـتره! نیا بیرون! همون ـجا بمون!!!!
سخته تصمیم گیری تو این موقعیت! نیست؟؟
که به حسِ خودت اطمینانِ 100درصد کنی و مرگ و زندگیتُ بسپری دستش و به تمامِ قوانین و تجربه ـها و شنیده ـها پشت کنی!!
نمیدونم باید چیکار کنم! نمیدونم ... خیلی سردرگمم :(

منظورِ شما رُ فهمیدم ... ولی خودم از خودم ترسیدم که نکنه واقعاً راست میگه و من َم شاید فقط همون چند درصد، ولی شبیهِ پگاهم!؟

اتفاقاً الان حسِ اینُ دارم که مثِ یه بچه، زندگیمُ گرفتم دستم میخوام باهاش بازی کنم!!!
:(( خودم مطمئن نیستم چی درسته و چی اشتباه!!!

یعنی اسم بچه میاد چهارستونِ بدنم می لرزه :(( خدا نیاره!!!!!

خب اره چه عیبی داره؟ اقا تو از یه ادمی میخای جدا بشی که فقط و فقط خودت میدونی چه شکلیه و کنارش اقلا خوشحال و خوشبخت نیستی

حالا هزاری ام که دیگران بگن این ادم پیغمبره درستکاره و هرچی

بعدشم همه چی نسبیه. درسته که این بنده خدا نسبت به اون، خوانواده دوست و فلان و بهمانه

ولی نسبت به کسی که سرش تو گوشی نیست و حواسش به زندگیشه و ازش عشق و علاقه میباره صفره. شایدم زیر صفر

کسی چه میدونه؟ فقط خودت میدونی

بعدشم این مسائل که این ادم فرد خوبی بود یا نه فقط با گذر زمان به اطرافیان ثابت میشه. یا اگه یکی دیگه بره کنارش زندگی کنه

بعله زن ماهم همه میگفتن پیغمبره و از کنار مادرش جم نمیخوره

ولی واقعا من هر موقع میدیدمش حالم یجوری میشد. میگفتم این چه کاری بود من کردم؟ این چی بود رفتم گرفتم. عین مردا بود اصن یه ذره محبت نداشت

بی شعور و بی مهر بود. وقتی که این اتفاقا افتاد همه اینا رو شناختن. ولی اگه میخاستم ادامه بدم خونواده خوشحال بودن مردم خوشحال بودن به دیده ی همه قشنگ بودیم ولی من داشتم زجر میکشیدم از این و کاراش و دخترونه نبودنش

حتی حاضر بودم اگه بیان مسالمت امیز تمومش کنیم برم بگم بگن فهمیدیم پسره سیگاریه و کار کن نیست و سر به هواست

حاضر بودم تنها دلیلشو بگن که پسره میگفته چرا لاک نمیزنی؟ و تموم کنیم

ولی نخواستن حالا همه خودشونو شناختن

خدا اگه یه مورچه وسط بیابونم افریده داره روزیشو میده و روزشو شب میکنه تو که ادمی و اشرف مخلوقات

وقتی ادم قدرت انتخاب داره باید انتخاب کنه. وای مهلا صحبت یکی دوروز نیست که یه عمره باورم نمیشه که تو بخای تا اخر عمرت چنین چیزی رو کنار خودت تحمل کنی

نترس. ترس نداره. این بندی که افتاده دور گردنتو ببر خودتو راحت کن. اطرافیان که همیشه ناراحت میشن سر این مسائل. ولی میگذره. زودم میگذره

ت‌وکل کن به خدات، فکر کن اگه خدابیامرز بابات پیشت بود، چی بهت میگفت و چیکار میکرد

و ایا راضی نبود دختر دسته گلش برگرده خونه ی بابا و سختی نکشه؟ 

خدا روزیتو میده. مجرد هم نمیمونی. اصلا و ابدا نترس

هرکاری میکنی زود بکن چون هرچی بگذره بهتر نمیشه بدتر میشه

کهنه تر میشه. عمیق تر میشه اون دایره

بعد کی دستتو بگیره بیاردت بالا؟ 

نسوز..

من می ـترسم گذرِ زمان خوب بودنشُ به من ثابت کنه؛ نه بد بودنشُ به دیگران ...
می ـترسم این من باشم که انتظارِ زیادی دارم
خودم َم قبول دارم اگه بخوام کلی و نسبی روش اسم بذارم؛ جزو خوبا دسته ـبندی میشه، نه بَــدا !
مشکلم َم با بد بودنش نیست ...
با اینه که گاهی هرچقد َم خوب باشه نمیتونم دوسش داشته باشم ...
شما لااقل پیش خودت مطمئن بودی که مقصر نیستی و اشکال از طرف مقابله!
ولی من از خودم مطمئن نیستم ...

همون چون صحبت یه عمره، من میترسم این راهُ برم و یه عمر پشیمونی دامنمُ بگیره :((
میدونید؟ همین الانش َم بینِ همه وقتایی که برمیگردم به گذشته و میگم چرا همون موقع کاری نکردم؟
وقتایی َم هست که یه نفسِ آسوده میکشم و میگم خوب شد کاری نکردم! معلوم نبود پشیمون شم یا نه!!

اینُ میدونم که ادامه دادنِ این زندگی، اون َم اینجوری برام زجره
مشکلم اینه هردفعه که پشیمون میشم از جدایی، یهو برمیگردم و با چندتا امید آبکی برا خودم آینده میسازم
ولی این ـبار فقط میدونم که به همین راحتی نباید برگردم و باز بی ـخیالِ همه ـچی شم ... دیگه یا رومیِ روم یا زندیِ زند ...

با روزیش کاری ندارم
ولی مجرد رُ اتفاقاً فک میکنم بمونم :دی
دیگه منِ رویاپرداز فقط خوابِ رسیدن به عشقُ ببینم مگه ...

:( موافقم ... باید زودتر کاری کنم
امیدوارم باز به قولِ شما نرم به خواب زمستونی ...
کاش خدا دستمُ بگیره ...

مهلا؟ 😔 من فکر میکردم حدودا رابطتون بهتر شده و دلبستگیت به زندگی بیشتر شده اما الان اینا رو که خوندم دیدم نه چیزی بهتر نشده و حتی حس کردم وخیم ترم شده 😕

میدونی من این حس تو رو با یه شخص دیگه که خانومه تجربه کردم.یعنی هر کاری میکنم هرچی سعی میکنم دوسش داشته باشم نمیشه که نمیشه.نمیتونم باهاش حرف بزنم نمیتونم.تحمل رفتاراش برام سخته و ... یعنی قشنگ میفهمم چی میگی اما خب من حداقل اونو کم میبینم چند ماه یکبار میبینم ولی تو هر روز هر شب 

نمیدونم چی بگم.حتی ناراحت شدم از اینکه جدیدا یار هم حرف طلاق رو میزنه

هووووم هممون هی سعی کردیم راهنماییت کنیم.گفتیم قبل اینکه بری زیر یه سقف تموم کن و ... ( من بلاگر کبیر راسینال ) ولی خب نتونستی.بالاخره خودت در شرایطی و بهتر میدونی چی کجاست و چطوریاست

اما خب الان دیگه واقعا نمیدونم چی بگم.فقط بدون خیلی ناراحتت شدم و گفتم مهلا چه زجری میکشه 😕

یه سوال این حست به یار بخاطر این نیس که تو رو آورده تهران و از خانوادت جدا شدی؟ نمیدونم چرا حس میکنم یه خشم پنهان در این مورد نسبت بهش داری.حتی میگم شاید اگر کرمان زندگی میکردید یجورایی همه چی بهتر میشد دلگرمیت بیشتر میشد.نمیدونم واقعا،اینا فقط حس های من بود که خواستم برات بنویسم 💗

نه آرزو ... فقط خودمُ میزنم به بی ـخیالی!
خودمُ میزنم به اون راه
و سرمُ گرمِ چیزای دیگه و خودم میکنم که حواسم پرت شه، زیاد گیر ندم
حالا دیگه دقت کردم تو بهترین حالت و خوشحال ـترین مودِ زندگیمون َم با قلبم دوسش ندارم ...

آرزو واقعاً نمیدونم چمه که نمی ـتونم با دیدنش ذوق کنم!!!
قلبم براش تاپ تاپ نمیکنه...
قبلنم گفتم، تا نیومده خونه کلی به خودم میگم تا دیدمش لبخند بزنم، عشق بپاشم، فلان کنم
بعد تا درُ وا میکنم می ـبینمش ... :(

اگه یادت باشه شرایطِ من خیلی مزخرف بود آرزو ...
ماهی دو سه روز همُ می ـدیدیم
حتی پیشِ مشاور که رفتم، گفت اینجوری نمی ـتونی و نباید تصمیم بگیری! شاید بخاطر دلتنگی و دوری سرد شدی!!
و من َم هیچ ـجوره نمیتونستم بیام کنار یار بمونم!
مامانش اینا که کرج بودن!
خودش َم اینجا هم ـخونه ای داشت، اصن نمیذاشت من بیام خونه ـش تهران!!
بعد شرایطِ مالی! صاحبخونه ـشون که گفت خونه رُ خالی کنید! اصن همه ـچی جوری شد که باید حتماً خونه اجاره میکردیم ...
و خب تو خونه خالی َم نمیتونستیم زندگی کنیم! مامانم وسایلمُ فرستاد ...
بعدم من همینجوری داشتم دست و پا میزدم! ولی همه اینجوری برداشت کرده بودن که من اومدم سر خونه و زندگیم!!!
اصن ولش کن! بی ـخیالِ همه اون ـچیزایی که اجبار حسابشون کردم و باهاشون کنار اومدم
حالا دیگه میدونم چی به چیه و لااقل خودم درک کردم خودمُ و شرایطی که توش بودم رُ ... پس احساس گناه و سرزنش و پشیمونی نمی ـکنم!
ولی اینجای قصه دیگه مقصر کاملاً خودمم اگه اینجوری مریض ادامه بدم همه ـچیُ ...

فدات شم عزیزم :* ببخشید که ناراحتت کردم قربونِ اون دل مهربونت :***

آره خیلی وقتا فک میکنم اگه کرمان زندگی میکردیم رابطه ـمون بهتر بود
چرا؟ چون حالِ من اونجا بهتره، اونجا منبع انرژی دارم
ولی این خوب نیست، میدونی چرا؟ چون دلیلِ حال خوبم دیگران میشن، نه خودش!
عشق اونه که کنار هم، هرجای دنیا که باشن، حالشون خوب باشه ... همُ که داشته باشن، چیزی کم نباشه ...

عزیزم تا جایی ک میدونم شما چند سال باهم دوست بودین تو اون زمان حستو نسبت بهش نفهمیدی؟ 

نه اتفاقاً شاید اشتباهم همین بود که دوستی نکردم!
می ـترسیدم!
از همون اول گفتم مادرش با مامانم تماس بگیره
این که هیچ
تا قبلِ عقد هم غیر از سه چهار بارِ محدود، اون َم با حضورِ خونواده ـها و رسمی، همُ ندیده بودیم چون راهمون دور بود!!

من فکر میکردم راه دور دوست بودین. ولی خودتو سرزنش نکن مث سریال دارک وقتی قرار باشه بشه ب هر شکل و نحوی میشه. ینی دوستم ک بودین بازم خودتو قانع میکردی و ازدواج میکردی. ببین با تموم قلبم میفهمم چی میگی. چون تجربه ی تورو داشتم. با این تفاوت ک من باهاش دوست بودم. اون دیوونه وار منو می‌پرستید و خیلیم خوش قیافه بود! آره هر کی میدیدش میگفت چقد خوشگله. ولی هیچوقت ب چشم من خوشگل نیمد. زشتم نبود ولی ی چهره ی خیلی معمولی بود به چشم من اونجوری نبود ک عاشق ی جایی از چهرش باشم. یا اون عضلات در هم تنیدش ک بقیه دخترا براش غش میکردن از نظر من ن تنها زیبا نبود حال بهم زنم بود وقتی اون لباسای ب شدت تنگو می‌پوشید. ببین میخوام بگم ربطی به ظاهر نداره یکی ک نخواد بره تو دلت نمیره. و من چند سال عقد تلاش کردم ک دوسش داشته باشم ولی هر جا 2 تا دختر پسر میدیدم ک باهم می‌خندن دلم واسه خودم عمیقا میسوخت. یه فیلمی که دختره عاشق طرفشه میدیدم از ته دل دوس داشتم منم بهش همچین حسی داشتم. ولی انگار همه چیزش رو مخم بود به شدت. ببین قصه ی من خیلی مفصله خیلی ولی وقتی قرار باشه نشه نمیشه. 

ارتباطمون تا قبلِ عقد فقط در حدِ پیام دادن بود ... و چه اشتباهی ...

آره شایدم همین میشد!
چون من از ریشه با دوستی مخالف بودم
مگه اینکه تهش هدفی باشه ...
بعیدم نیست همچون کاری میکردم :|

وای چه حسایِ مشترکی :(
یعنی این جمله ـهای آخری که دیگه انگار کاملاً خودِ من بود!!!
برا همین خیلی جالب شد برام که قصه ـتونُ بدونم!
حداقل تهش یا الانش ...
دیگه با هم نیستید؟!
پشیمون نشدید؟!!

خب جزو دسته ی خوبا باشه اون. به ما چه؟ مگه ما داریم زندگی میکنیم که هرکی خوب بود هرکی بد بود بیاییم تقسیمشون کنیم و به این چیزا فکر کنیم؟

یا فکر کنیم دیگران خیر و صلاح مارو میخان یا نمیخوان؟

یا به این فکر کنیم که دوس دارن ما تو باتلاق فرو‌ بریم یا نریم؟

بابا هدف زندگی این چیزا نیست. این آدما اصن عددی نیستن تو زندگی ما. اینا هرجور خودشون دلشون بخاد نظر میدن و قضاوت میکنن

تو میشینی با خودت فکر میکنی که شاید راست گفته باشن؟ ... لقشون چه راست گفته باشن چه دروغ

مگه زندگی تو اسباب بازیه که بخای هی تستش کنی که اینا راست میگن یا دروغ؟ یا سری قبل. قبل اینکه عروسی کنی منصرفت کنن؟ اینا اصن کجای زندگیتن چی ان فکر میکنی؟

حالا ما که خوب نیستیم ولی حتی تو اگه بهترین ادم و پولدارترین و با اخلاقترین و خاکی ترین ادمم باشی بازم نه غریبه ها،بلکه همون فامیل یه تعدادیشون هستن که یچی بگن پشت سرت

مثلا میگن کصخلی. میگن یارو پول داره فلان اومده اینجا تو خاکا داره تفریح میکنه تو بیابون و ...

اینا رو ولشون کن نه خودتو ناراحتشون کن و نه گرفتار افکارشون

تو باید تردیدتو از بین ببری. میگی من میخاستم جدا شم ولی ترسیدم پشیمون بشم. و حالا که تا اینجا اومدم با خودم میگم خوب شد نشدم وگرنه شاید پشیمون میشدم

اینا چه حرفیه؟ ادم تو هرزمانی بهترین تصمیم رو میگیره. اگرم پشیمون بشه ازش درس میگیره

مث این میمونه که من بیام بگم کاش میشد بیاد برگرده دختره اونوقت جای اینکه برجی ۴۰۰ تومن تو جیبم باشه برجی۲۴۰۰ داشتم!

درسته این تصمیما یکم بزرگتره ولی اینجور مردد بودنم که نشد زندگی

هرچقدم که دیگران زندگی تورو گل و بلبل ببینن این خودتی که میدونی چی به چیه یعنی چی فکر میکنم اونا شاید درست بگن؟

مگه دیوانه ای

احساس میکنم دیگه از دستم حسابه ای کلافه اید! :دی
خواهر کوچیکه یِ خنگ!! :دی
اصن من شرمنده ـم انقدر حرصتون دادم!!

چقد تلنگر خوردن خوبه گاهی ...
برا حرفاتون زیاد جوابی ندارم ... چون قبولشون دارم!

زیاد می ـترسم ... زیاد مردد میشم ... زیاد به این و اون گوش میدم
درحالیکه اونی که تو این زندگیه و اونی که غیرِ ظاهر، چیزایِ دیگه رُ هم می ـبینه فقط منم!
اصن حتی باطنِ زندگیمُ هم بدونن ولی بازم اونی که حس و حال و قلبِ منُ می ـفهمه دیگه (هرچقدم تفسیرش کنم) غیر خودم کسی نیست!

قول میدم این ـبار خیلی خیلی منطقی ـتر! خیلی جدی ـتر تصمیمِ خودمُ بگیرم ...
این ـبار دیگه بیخودی و سرسری این راهُ ادامه نمیدم!
فقط به ازای اینکه بارِ سنگین و سختِ جدایی از دوشم برداشته شه !

نه من بی احترامی نمیکنم حرف تو دهن من نذار:))

کلافه نیستم داشتم جدی صحبت میکردم:دی‌

منم همینو میگم، میگم جز خودت کسی که حس تورو نداره پس دلیلی نداره که به حرفشون گوش کنی یا منتظر بشینی که بیینی حرفشون درست در میاد یا نه

جمله اخرو اصلا متوجه نشدم

:)) بله
در هر صورت بسیارم مچکرم ^_^

آره این دیگه بهم ثابت شده ...
باید منطقِ خودم و تمام دلیل و برهانامُ این‌بار قشنگ بچینم کنار هم
یه حرکت اساسی کنم!

منظورم این بود که این‌بار دیگه فقط بحاطرِ اینکه فک میکنم جدایی سخته و سنگین
و راهی که دنبال دادگاه و طلاق میره پر از فراز و نشیب و خستگیه
بی خیالِ جدایی نمیشم!
که بعدش یه نفس آسوده بکشم بگم آخیش! اصن جدایی فکرش َم دردسر داشت!!
این‌دفعه خیلی جدی‌تر بهش فک میکنم و خیلی منطقی‌تر تصمیمُ میگیرم!
امیدوارم مغزم قفل نکنه باز ...

آهان

الان متوجه شدم. 

امیدوارم هرچه زودتر از شک‌ و تردید بیای بیرون

باور کن انتخابای دنیا بین دو چیز اونقدرم که تو فکر میکنی سخت نیست و دودلی و شبهه نداره

مارو در جریان قرار بده

پروردگارا ما را ببخش و بیامرز

بار اللها تقدیر ما را نیکو قرار بده

و عجل الله هم فی فرج😁

یه لحظه بعد در جریان قرار بده اینا اومد تو ذهنم:))

ولی جدا، لااقل زود به زود پست بذار بدونیم حالت خوبه

خودم َم امیداروم ...
من کلاً جنگ راه انداختم با خودم سر این انتخاب!!

:)) گمونم این "قرار بده"
تو یکی از دعاهایی بود که بچه‌ها هر روز صبح سر صف مدرسه میخوندن :))
"... چنان کن سرانجام کار، تو خوشنود باشی و ما رستگار" :دی آمین

قول نمیدم! ولی سعیمُ میکنم!! :)) منُ که میشناسید ...

اره منم یکی دوبار کلاس چهارم خوندم ^_^

همون سعی ام خوبه. کاری از دست ما که بر نمیاد وگرنه اینجا منتظر خبرای جدید ‌نمینشستیم

الانم اگه از دست ما کاری بر میاد بگو🙏هر کاری

ایشالا زود بتونی به نتیجه برسی لااقل از این سردرگمی نجات پیدا کنی

آره یادش بخیر چقد دوس داشتیم بخونیم اینُ :))

ممنونم ^_^
همین همراهیای شما خودش یه دنیاس ...
آدم دیگه تنها نیست و حداقل میدونه اینجا کسایی هستن که بفهمنش
این خوبه !!
مرسی از شما ... ایشالا

+ خب من دیگه به درجه‌ای از عرفان رسیدم که جای "نشسته‌ام به در نگاه میکنم"
میتونم بگم "نشسته‌ام رفرش میکنم..." :))

فقط بینِ دو تا انتخابِ خودم موندم ...

موندم برا خودم یه زندگیِ مرفهِ بی عشق انتخاب کنم؟

یا یه زندگیِ عاشقانه اما شاید سخت و نفس ـگیر ؟؟اینم حرف شاخداری بود. یادم رفت در موردش بگم

مگه ایه نازل شده که هر زندگی عاشقانه ای پر از درد و سختیه؟

اینا رو یکم از ذهنت پاک کن بذار یه نفسی بکشه اون مغز زبون بسته:)

همش زیباییه همش لذته من نمیفهمم در مورد چی حرف میزنی

whad

whada

what are you talking about?😅

نه خب منظورم دقیقاً اون نبود که زندگی عاشقانه فقط سختی داره
یا این زندگی که من دارم همه‌ش رفاه و راحتیه
بیشتر منظورم اون راه سخت جدایی و دوندگی و دردسراش بود...
یعنی حداقل اول راهش سختی زیاد داره
حالا اگه خدا بزنه پس کله‌م عاشق یکی شم که عاشقم نشه یا یه چنین چیزایی، که دیگه هیچ :|
:دی بدبین شدم کلاً

😂😂😂

سلامت باشی ما در خدمتیم

اهان حالا درست شد:)

به امید روزای خوب

خیلی ام ممنون ^_^
به امید روزای خوب ...

جدا شدیم عزیزم. ببین جدایی اصلا تصمیم آسونی نیست. اینطور نیست ک بعد جدایی خوشحال باشی. نه اصلا. ببین ی انتخاب بین بد و بدتره. بعد جداییم هیچوقت ی زندگی عادی نخواهی داشت. حتی ممکنه پشیمون بشی. من بعدش 2 تا دوست پسر داشتم ک یکیشون بهم خیانت کرد و خیلی داغون شدم. و اون موقع فکر میکردم کاش با شوهر خودم مونده بودم ب درک ک حسی بهش نداشتم و یا حتی موقع سکس ازش بدم میومد. ولی یه زندگی داشتم. ولی بهم وفادار بود. ولی شاید الان بچم داشتم.این فکرا میاد و میره. و سختی‌های دیگم داره. من هیچوقت کار نمیکردم تا قبل ازدواج. ولی بعد از طلاق دیگه خودتو اون دختر قبلی خونه بابات حس نمیکنی و ی جورایی خجالت میکشی ک خرج چیزای شخصیتمو بدن. من رفتم سر کار با اینکه زیاد شغلمو دوس ندارم. و الانم کسی ک عاشقم کرد داره میپیچونتم بهش شک دارم داره بهم خیانت میکنه. و من بازم پشیمون شدم. شوهر سابقم هنوز منو دوس داره بهش پیام دادم و همین ک باهم حرف زدیم حس کردم چقد دوسش ندارم. دیدم بازم اگه باهم بودیم جدا میشدم. اینجوری بهت بگم بعد طلاق شرایط عالی ای وجود نداره. ی چیز متوسطه. میتونی عشقو تجربه کنی و رو ابرا هم باشی ولی تموم میشه مگر با کسی ک مثل خودمون مطلقه باشه. چون هیچ پسر مجردی خودشم بخواد خانوادش نمیزارن با ی دختر مطلقه ازدواج کنه ک خودشم نمیخواد! فقط تنها راحتی ای ک دارم اینه ک واسه خودم زندگی میکنم گاهی اوقاتم با دوستام اوقات خوشید دارم. و کنار خانوادمم. انو منی ک 6 ساله جدا شدم بهت میگم. با دقت فکر کن همه ی راه هارو امتحان کن. یادت باشه جدایی همیشع آخرین راهه

چقد این حرفا خوب بودن برام!
چقد لازمشون داشتم
از دیشب چندین و چند بار خوندمشون...
قطعاً به دردم میخورن و یه دنیا ممنونم برا شنیدنشون :*

میدونید چی حالمُ بد میکنه در این مورد؟
به دخترایی فک میکنم که با هزاران نفر دوست میشن! بدون هیچ قید و بند یا تعهدی!
بعد تو همچین موقعیت‌هایی، اونا از ما بهتر حساب میشن و دختر خونه‌ترن!!
ماهایی که تمام عمرمون پاک و دست‌نخورده زندگی کردیم...
اصن اسم طلاق که رو یه دختر بیاد، خیلی گرون تموم میشه...

نمی‌دونم از کی با من و همراه منید، خواننده خاموشید یا چی
ولی خیلی خوشحال شدم از آشنایی و گرفتنِ کامنتاتون
درسته که اینجور وقتا ناراحت میشیم برا حس و حالِ همدردمون، چون میدونیم و با جونمون درک میکنیم چه لحظه‌های سخت و چه دردایی رُ پشت سر گذاشته
ولی دلمون َم گرم میشه از حس مشترک داشتن با یکی که میدونی حس و درداتُ خوب می‌فهمه!!

امیدوارم زندگی به کامتون باشه و دیگه هرگز جزای عشقتون خیانت و روزای تلخ نشه :***
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan