آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


تـــظاهرهای تـــوخالی!

خب من با اون همه "تلاش میکنم" گفتنا
بالاخره الان بعد از ۲۴، ۵ روز پیدام شد :دی
از چهاردهم که درگیریا و خوش گذرونیای عید تموم شده، نشستم پای فیلم دیدن
یه اشتباهی کردم همون شنبه یه سریال کره‌ای رُ شروع کردم
من َم که تو سریال کره‌ای دیدن بی‌جنبه!
روزی ۳ قسمت پشت هم می‌بینم، بعد زورکی پا میشم فقط یه غذایی درست میکنم که گرسنه نمونیم
و مطلقاً به هیچ کار دیگه‌ای نمیرسم!
یعنی اگه قرار باشه یه انشا بنویسم با این مضمون که "هفته‌ی اولِ کاریِ امسال خود را چگونه گذراندید؟"
باید بگم که "سلام. سریال کره‌ای دیدم."
و تمام :))
حالا بگم از قبلش
که ایام عید رُ کاملاً به دور همی خوش گذروندیم ^_^
یعنی حداقل یه روز درمیون مهمونی بودیم
جدا از مهمونیِ عید، یجورایی پاگشای ما هم محسوب میشدن!
همه همونا بودیم، فقط خونه‌ها و میزبان‌ها متغیر بود
و تقریباً همه‌شُ بیدار می‌موندیم به شب‌نشینی و مافیا بازی
خب درحقیقت یه نیتِ پشت پرده هم این بود که صبر کنیم ساعت از ۳ بگذره، تردد آزاد شه، بعد بریم خونه‌هامون :))
یه همچین خونواده‌ی مقید به قانونی هستیم ما :))
این‌چنین شد که تا ۱۱ فروردین کرمان موندیم
۱۲ حرکت کردیم سمتِ خونه‌مون
روز آخر َم رفتیم خونه مادرِ یار و سیزدهمونُ بدر کردیم!
که نگم براتون چه کار عجیبی کرده‌ن اینا!!!
آخرین حرفی که مامانش به من زده بود، این بود که قراره قبل ماه رمضون یه عقد مختصری بگیرن برا داداش بزرگه
تا من می‌پرسیدم یعنی برا عید برنامه‌ای ندارید؟
میگفت وای نه! داداشمون مرد بزرگی بوده که فوت کرده، کل شهرستانمون میشناسنش و باید صبر کنیم و فلان!
بعد یهو ایام عید پا شدن بی‌خبر رفتن شهرستان، نشون و اینا بردن، بعد عکساشُ برا ما فرستادن
من خب زیاد حوصله‌م نمیکشه تو این مسائل دنبالِ دمبِ خروس بگردم!
هیچی نگفتم! مهم َم نبود زیاد
تازه باباشون َم بنده‌خدا نبود!
چون تست کروناش هنوز مثبت بود، تنها مونده بود خونه و باهاشون نرفته بود
ولی بدتر از اون یهو ۹ فروردین مامانه زنگ زد به یار گفت عقد رُ بستیم داریم برمیگردیم!!!! :|
مامانم تا فهمید دلخور شد که چرا یه احترامی به من و یار نذاشتن که بگن و ما َم باشیم و ...
آخه جوری نبود که نتونیم بریم!
اگه اطلاع میدادن قطعاً خودمونُ میرسوندیم
مخصوصاً که داداش بزرگه‌ی یار همیشه همه‌جا کنارمون بوده و لطف داشته
ولی آخه اینا باباشون َم نبوده سر عقدشون
دیگه یار و من کیلویی چندیم!؟ :دی
اون داداش کوچیکه و خانمش َم شانس آوردن که اتفاقی امسال باهاشون رفته بودن شهرستان
وگرنه احتمالاً اونا هم خبر نمیشدن از عقد!
حقیقتاً خوشم نیومد از این حرکتشون
مخصوصاً که حتی یه اطلاعی َم ندادن!
همچین که عقد بسته بودن و تموم شده بود، زنگ زدن به یار گفتن!!!
حالا من هیچی! اون بیچاره داداشِ داماد بود!!!
خونه‌شون که بودیم مامانش تا تونست آسمون ریسمون بافت که تو عمل انجام شده قرار گرفتیم، عجله‌ای شد، اونا اصرار کردن، پسرخاله باباش در حال فوت بود و ...
ولی من میدونم در حقیقت مامانه ترسیده پسرش باز پشیمون شه و بگه نمیخوام!
واسه همین ازخداخواسته سریع سر و تهشُ هم آورده
از یه طرف دیگه َم تو حرفای خودش متوجه شدم چون شهرستانشون کوچیکه و مردم براشون حرف درمیاوردن، اینطوری بهتر بوده که بعد با استناد به اینکه بابا و داداش داماد َم نبودن، بگه عجله‌ای و اتفاقی شده
وگرنه که در عجله‌ای‌ترین حالتِ ممکن آدم دو روز قبلش خبر داره دیگه!
بالاخره اون پروسه‌ی نامه از محضر گرفتن و آزمایش و کلاس و فلان رفتن و باقی کارا، یکی دو روز طول میکشه!
تازه اینا که از زبونشون در رفت گفتن همون فردای روز نشون بُردن حرفِ عقد شده و برنامه‌شُ ریختن...
اگه میخواستن میتونستن خبر بدن که ما هم باشیم!
قسمتِ لج درآرش اینحاس که مامانه وقتی َم زنگ زد به یار اطلاع بده، برا این بود که بگه زنگ بزنه به داداشش تبریک بگه و پولِ کادوشُ بریزه! :|
مگه کادو برا وقتی نیست که سر عقد حضور داشته باشی؟؟؟
یا حداقل اطلاع داشته باشی و بخاطرِ عذر و کوتاهی خودت نتونسته باشی بری؟
خلاصه که اینم شانس مایه!
همون بهتر تعطیلاتمونُ کرمان موندیم و با کسایی بودیم که یه مهمونی بدونِ ما نمیگیرن!
خدایی همه اول تاریخِ رفتنِ ما رُ می‌پرسیدن بعد مهمونیشونُ فیکس میکردن که ما هم باشیم
ما که اومدیم، دور همیا تعطیل شد تا اردیبهشت که باز میریم کرمان...
نمیگم مامانِ یار بی‌معرفته یا چی...
ولی سیاست که قاطی رفتار آدما میشه، حداقل به دل من یکی دیگه نمی‌شینن
چندان تیز نیستما!
که کوچیکترین و ریزترین رفتار یا متلکِ آدما رُ متوجه شم و به خودم بگیرم
ولی خنگ َم نیستم!


+ میخواستم از حس درونیم و رابطه‌م با یار َم بگم
اما انگار اون یه پستِ مفصل و مجزا برا خودش لازم داره
نمیدونم چرا حوصله‌م نمیکشه تو همین پست حرفشُ پیش بکشم و شروع کنم
باقیِ حرفام َم درست یادم نمیاد!
میخوام زودتر ببندمش برم فیلممُ ببینم :))
حالا فعلاً همین یه نیمچه پستُ از من داشته باشید
که برا اثباتِ زنده بودنم و کرونا نگرفتن از مهمونیای عیدیمون کافیه
ایشالا سر فرصت مفصل‌تر میام دوباره همین روزا :دی

چه عجب 😄

همین نشونه خیاتی ام که از خودت دادی کافیه

خدا رو شکر که خوش گذشته

همون بهتر که نرفتید. چون اینجوز ادمی ممکن بود اونجا ام یه رقم حرف و حدیث دیگه داشته باشه و شاید اعصابتونم بیشتر خرد کنه

تعجب کردم که چرا انقد کوتاه بود پستت فکر کردم نا خوش احوال شدی که کم حرف شدی😁 که اخر پست از نگرانی در اومدم:))

سریال my girl کره ای بود دیدم خیلی قشنگ بود^_^

زیاد عحیب َم نیست :دی
من کلاً عید که میاد، گم و گور میشم!
هرچی َم قبلش قول داده باشم که سعی میکنم ببام، فایده نداره!
حالا عید اول بود، کم‌کم دستتون میاد :دی

مرسی ^_^
بهتر که کجا نرفتیم؟ عقد؟
نه حالا همچین آدمایی َم نیستن!
ولی خب دیگه خیلی سیاستمدارانه رفتار کردن واسه منفعتاشون سر این قضیه
این وسط یار و باباش یه حالتِ قربانی داشتن از نظر من!

یعنی ببین من چجور پستایی میذارم که این در قبالشون کوتاه به حساب میاد!! :))

آره دیدمش چند سال پیش ^_^ قشنگه
قشنگ‌تر از این سریال َم فراوون دیدم
اصن سریالای کره‌ای (خوباش) یچیزی اونورتر از عاشقانه‌اَن ^_^ ... از نظر من

چه عجب خانوم خانوما 💙 

اوم من سریال کره ای دوس ندارم حتی اون زمانم که جومونگ خیلی مطرح بود و کلی طرفدار داشت جسته گریخته می دیدم.درست حسابی ندیدمش.اما عوضش اشکان عاشق جومونگ و سریالهای کره ایه 😒 تازه همشم به من میگه کره ای 😒 میگه شبیهه کره ایام 😑 منم بهش میگم به من نگو کره ای کره ایا زشتن به جز سوسانو خخخخ

چه خانواده یار مرموز و مبهمن!! راستش من جدیدا زیاد میشنوم که علنا میگن کادو عقد یا عروسی رو واریز کنید و این صوبتا بخاطر همین از حرف مامان یار تعجب نکردم هرچند بنظرم کار چیپیه! یعنی چی آخه! ولی گویا داره عادی میشه

پستت کوتاه بود منتظر پست بعدی هستم 😚💗

بله به عهدم وفا کردم :دی

عه این بحث به نظرم آشنا اومد!
احساس میکنم یه بار دیگه ام درموردش حرف زدیم!!
ولی خب بذار بگم من ام سریال کره‌ای‌های سبک جومونگ رُ زیاد دوس ندارم
این مدل تاریخی و طولانی و گاهاً حرص درآرشونُ!
مثِ یانگوم و اون امپراطور دریا بود چی بود؟
صدا و سیما هم همش همین سبک فیلم کره‌ای رُ میذاره
واسه همین تا اسم سریال کره‌ای میاد، یه همچین چیزی تو ذهن میشینه
درحالیکه سبکای دیگه‌ش که من دوسشون دارم، خیلی عاشقونه و رمانتیک و گوگولی‌ان! :دی
مخصوصاً من عاشقِ ژانر فانتزیاشم ^_^
حالا اگه برا قیافه کره‌ایا میگی فیلماشونُ دوس نداری، که هیچی
یار َم اتفاقاً هیچ خوشش نمیاد!
حالا نمیدونم بخاطر لجبازیشه یا چی!
ولی اگه بخوام وقتی خونه‌س سریالامُ ببینم، اصن به تلویزیون نگاه َم نمیکنه و سرشُ می‌بره تو گوشیش :|
یعنی حتی یکم دقت نمیکنه که ببینه خوشش میاد یا نه!

عاغا من چرا انقد طولانی پاسخ میذارم برا کامنتام!!!
خودم خجالت کشیدم!! :))
ولی بذار درمورد قیافه‌شون َم بگم! تو دلم می‌مونه :دی
آره خب، یجورایی زشت محسوب میشن کره‌ایا بخاطر چشای خیلی ریزشون
اونا که ما جلو دوربین می‌بینیم خوشگلاشونن که با گریم و عمل به این مرحله رسیدن :دی
من شده چندتا سریالُ بخاطرِ زشت بودنِ نقش اصلیه، یا حوصله‌م نکشیده دنبال کنم یا زیاد بهم مزه نداده :))
اما! ایرانیایی که شبیهِ کره‌ایا می‌بینیمشون اتفاقاً خوشگلن!
چون ما که چشامون مثِ اونا ریز نیست
بخاطرِ سفیدیِ پوست و گردیِ صورته که شبیهِ کره‌ایا دیده میشین
مثلاً اون دخترعمه‌م یادته؟
از اون چش درشت خوشگلاس
ولی همه بهش میگن شبیه کره‌ایاس!
همین سریالی که این چند روزا داشتم می‌دیدم، دختر نقش اصلیه انگار خودِ دخترعمه‌ی من بود! :|
هی یادِ اون میفتادم...

کاری به بقیه‌شون ندارم...
مثلاً من این اتفاق رُ به هیچ‌وجه از چشم داداش بزرگه نمی‌بینم
چون مطمعنم همه‌چی زیر سر مامانه‌س و از سیاستِ اونه!
واریزِ پول َم آره، داره باب میشه
به نظرِ من اتفاقاً بد نیس!
مخصوصاً تو این کرونایی، راه تمیزتر و راحت‌تریه
مشکلِ من با اونجاشه که اصن به ما نگفتن عقده!
یهو زنگ میزنن میگن عقد بستیم، کادو رُ بدید!!!

ادم میره ولایت وطن دیگه یادشم به اینجاها نیست:)

یس عقد منظورم بود. بذا خوشحال باشن که زرنگی کردن کی به کیه:))

هزارم بازی کردین یا نه؟:دی

اره لامصب منِ مجی، موجی شدم وقتی دیدمش سریاله رو:))

در این حد تاثیر روحی روانی گذاشته بود رومن:دی

دیگه تو به پستای طولانی معروفی ازین سوسول بازیای یه خطی دو خطی ام خوشت نمیاد تمام😁🙏

حالا من همون موقع هم که کلاً تو وطن زندگی میکردم، هیچ عیدی اینورا پیدام نمیشد :دی

یکی دو بار که جمعیتمون ۴ نفره شد پیشنهادشُ دادم
حتی رفتم پاسور َم آوردم
ولی ننشستن به بازی بی‌معرفتا :/
باقیش دیگه همه‌ش تعدادمون زیاد بود
عادت َم داریم دسته جمعی می‌شینیم به بازیای دورهمی
گروه گروه نمیشیم که هرکی بره پیِ بازیِ خودش! :دی

:)))) واج‌آرایی خیلی خوبی بود!
اصن با روان آدم بازی می‌کنن بعضاً ^_^ خیلی خوبن

بله، من حرف نمیزنم نمیزنم
ولی وقتی به حرف بیفتم یکی باید بیاد جمع کنه منو :دی

همینو بگو😄😄

عیب نداره همینکه خوش گذشته باشه خوبه

عوضش ما کلی بازی کردیم😍

من شاعر بودم از بچگی. ادبیاتم خوب بود با اینکه بی ادبم:)) ممنون :دی

اینور سالی هنوز نیفتادی‌رو غلطک 😅

والا :دی

آره خداروشکر خیلی خوش گذشت ^_^
خوبه پس، به شمام خوش گذشته

این َم یه جمله یِ ادبیِ دیگه :دی
یه لجظه تصور کردم وبلاگتون از این وبلاگای شعر و عرفانی بود
هر روز میومدید جدیداشُ می ـنوشتید
ما میومدیم هِی میگفتیم "بَـــه بَــه" "عالی" گل َم میذاشتیم و میرفتیم!

آره هنوز سر حرفم باز نشده! :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan