Sunday 17 Esfand 99
تا امروز بالاخره موفق شدم دستِ این دخترکِ سر به هوا رُ بگیرم و بشونمش پای نوشتن!
از صبح هِی داره در میره و خودشُ مشغولِ کارای دیگه نشون میده
ولی در نهایت زورم بهش رسید ^_^
خب ... اومدم که جونم براتون بگه عاغا کادوهای روز مردُ که تقدیم نمودم، یه چیزی َم این وسط نصیبِ خودم شد!
اینترنتی خرید کرده بودم!
یکی از خریدام َم عینک آفتابی بود
بعد دقت نکرده بودم که مردونه نیست! :))
آخه چیزی َم ننوشته بود
وقتی رسید دیدم عه اندازه صورت خودمه! :دی
جالب اینکه خودم َم بیشتر نیاز داشتم ...
خلاصه قسمتِ خودم شد
عینِ "آبِ نطلبیده" چسبید و ایشالا که مُراد بده :دی
ولی خدا میدونه که سهوی بود :))
***
یادش بخیر قبلاً ـترا با این ستاره ـها موضوعای حرفامُ از هم جدا می ـکردم
بعد از هر دری، دری وری می ـنوشتم با رنگای مختلف !
الان یهو به سرم زد برگردم به همون روش سابق
و ساعت ـها تایم نذارم و هِی فسفر نسوزونم که چطو حرفامُ به هم ربط بدم :))
حال ندارم فکر کنم خدایی :دی
جدیداً همه ـجا همینجوری تنبل شدم !
همون یه وعده غذا رُ هم دیگه حال ندارم درست کنم!
اصن فک کنم روح داره از بدنم جدا میشه کم کم :))
آخه بدنم َم ســِر شده انگار!
انقد پیش میاد که روزی چند بار بخورم تو در و دیوار!
که خودم موندم چمه ؟؟؟
میخوام دستمُ بیارم بالا یچی بردارم مثلاً، فضا رُ محاسبه نمیکنم، پشتِ دستم گرومپ و محکم میخوره زیرِ کابینت، زیر شیر آب، زیرِ درِ کشو و امثالهم :))
بخدا پشت دستم زخمه بسکه کوبیدمش اینور و اونور!
دیگه از زانو و ساق پام نگم براتون ...
البته فک کنم از همون قدیم الایام همین بودم که تو دبیرستان موقعِ بدو بدوها فضا رُ محاسبه نکردم، بینیمُ کوبیدم به چهارچوبِ در و شکوندمش و اتاق عمل واجب شدم! :دی
الان این بیماریم تو اوجِ خودشه
دعا کنید بلایی سر خودم نیارم ... لااقل تا عید :))
***
شدیداً مشتاقم این یکی دو هفته هم بگذره و ایشالا بریم کرمان
الان بزرگترین دغدغه فکریم همینه
مخصوصاً که یار یهو گفت ممکنه قبلِ عید بهشون مأموریت بدن که برن جنوب!!
دیگه به خدا خدا کردنام برا بسته نشدنِ راه کرمان، این َم اضافه شده!
البته به یار گفتم من حالیم نیس، به شرکتتون بگو اگه بی ـفکری کنن و دمِ عید بخوان بفرستنتون مأموریت، باید یه بلیط َم برا من بگیرن برم کرمان :دی
ولی خدایی بی انصافن !
دم سال تحویل و نزدیکِ عید مگه وقتِ مأموریته ؟!
همین یه دلخوشی رُ هم میخوان بگیرن ازمون ...
بخدا من دارم بال بال میزنم برا دیدنِ مامانم اینا
ایندفعه خیلی زودتر دلتنگ شدم
باورم نمیشه دو هفته پیش کرمان بودیم!
هِی هر شب دارم خوابِ پسر خواهرمُ می ـبینم و دلم یه ذره شده براش
فسقلی تازه داره دندون درمیاره
کمتر از یه ماه دیگه َم تولدشه و میخوایم براش استخر توپ بخریم
فعلاً توپاشُ خریدیم و من از الان ذوق دارم که موقعِ بازی باهاشون ببینمش
نمیدونم بتونم تا تولدش جلو خودمُ بگیرم و طاقت بیارم کادوشُ ندم، یا نه!؟ :دی
معلوم نیست از کمیِ عشقم به یاره؛ یا از زیادیِ عشقم به این نیم وجبی!؟
که فقط با فک کردن به این گوگولی و شیرین ـکاریاش؛ مثِ چی از اومدنِ تهرانم پشیمون میشم و تو دلم میگم چه کاری کردما!!!
و دلم پر میزنه برا کرمان زندگی کردن ...
فک کنم دیگه زیادی در این مورد غُر زدم
هی هربار َم دارم میگمش :دی
حوصله سر بر و تکراری شده، میدونم
ذاتاً آدمِ نق ـبزنی نیستم!
ولی خودمونیم، واسه همه تولدایی که گرفتن و من اینجا تنها سر میکردم، خیلی دلم میخواست اونجا بودم ...
حالا من به کام خودم َم تلخ نمیکنم لحظه ـها رُ
که سراسرِ اون شب بشینم و فکر و خیال کنم، غصه بخورم
به کار و زندگیِ خودم میرسم و دقیقه ـهایِ خودمُ میسازم
بدتر از من، مامان و خواهرمن که مُدام دلشون پیش من ـه و نمیتونن خوش بگذرونن
عاغا اصن من تو کلِ خونواده محبوبم :دی
انقد از همه میشنوم که تو نبودی بخدا بازی مزه نداد، یا هیشکی ننشست بازی کنه و فلان
من یکی از پایه ثابتای بازی و نیرو جمع کن ـآ بودم آخه ...
***
تا اینجای پستُ دیروز عصر نوشته بودم
دیگه مجبور شدم وسطش پا شم برم شامِ شبُ آماده کنم
البته حاضر بود تقریباً!
فقط باید گرمش میکردم و یه سالادی کنارش میذاشتم
بعدم یار اومد خونه و دیگه ادامه ـش موند برا امروز
کلاً سختیِ پست گذاشتنِ من اینجاست که مثِ بقیه آدما نیم ساعت یه ساعته نمی ـنویسم تموم شه بره
یه نصفه روز وقتمُ می ـگیره قشنگ :))
حرفام زیاده! زود تموم نمیشه خب
کُـــند َم که هستم! دیگه بدتر!
اصن تو زندگیم هیچوقت کیفیتُ فدای سرعت نمی ـکنم! :دی
***
گمونم بیشتر از یه ماهه که مادرشوهرم اینا رُ ندیدیم!
از همون موقع که رفته بودن شهرستان برا صحبت ـآی عقد و مراسمِ برادرشوهر بزرگه!
وقتی برگشتن ما هنوز کرج بودیم!
ولی چون دیر میشد و به ساعتِ منعِ تردد می ـخوردیم، نرفتیم پیششون و برگشتیم تهران
هفته بعدش کرمان بودیم
بعدشم که تستِ کروناشون مثبت شد و موندن تو قرنطینه
البته نه که بمونن خونه!
فقط ما نرفتیم پیششون ...
احتمالاً آخرِ این هفته دیگه بریم یه سر بهشون بزنیم
البته نمیدونم!
فقط 2 هفته از زمانی که تستشون مثبت شده میگذره!
خودشون که میگن خوبِ خوب شدن
ولی صداشون هنوز گرفته ـس!!
امیدوارم ناقل َم نباشن ...
از گرفتنِ خودم نمی ـترسم آخه!
نگرانیم برا بعدشه که باید بریم کرمان ...
جاریم َم که به شدت رو مسئله کرونا حساس ـه! اصن سمتشون نمیره :دی
دیگه فک کنم دارن دق می ـکنن تنهایی ...
چند وقته نه ما رُ دیدن، نه برادرشوهر کوچیکه و خانمش رُ
حالا من َم از اون عروس بدایی اَم که یه زنگ َم نمیزنم!
میگم یار که هر شب داره زنگ میزنه، من َم از حالشون باخبر میشم! دیگه چه کاریه باز خودم زنگ بزنم!!؟
بخدا خب از همون بچگی حال و حوصله ی تلفن و تلفنی حرف زدنُ نداشتم :دی
البته برا بازی چرا!
اون اوایل که تازه خونه ـها تلفن ـدار شده بودن، یه مزاحم تلفنی پیدا کرده بودیم
دبستانی بودم هنوز!
قشنگ هر عصر زنگ میزد فوت میکرد!
من َم خوشم میومد :)) هی سرِ صحبتُ باش باز میکردم
ازش سوال میکردم، اون َم با تعدادِ فوتاش جواب میداد!
مثلاً میگفتم اگه اسمت مریمه دو تا فوت کن!
یا بعداً با خواهرم و دخترعمه ـم می ـنشستیم شماره میگرفتیم مزاحم مردم میشدیم!
اوجِ مسخره ـبازیمون َم این بود که تا برمیداشت میگفتیم "الو سلام، منزلِ خربزه؟" :))
یهو بدشانسی یکی ـشون آیدی ـکالر داشت زنگ زد بهمون!
انقد ترسیده بودیم که مطمئن بودیم الان به پلیس میگه میان یا خودمونُ می ـبرن زندان، یا مامان بابامونُ
چقد ساده بودیم خدایی :))
بعد که گوشی اومد، نصفِ شبا خوابمون نی ـبُرد پا می ـشدیم تک میزدیم به فک و فامیل، بی ـخوابشون می ـکردیم :دی
ولی در حالتِ جدی هیچوقت حوصله تلفنُ نداشتم
وقتایی خونه تنها بودم که اکثراً اگه گوشی زنگ میخورد اصن برنمیداشتم!!
فقط نمیدونم چرا توی دورانِ راهنمایی، هر روز تا میرسیدم خونه می ـنشستم پای تلفن زنگ میزدم به دوستم!
هر روز ـآ !!! :))
نمیدونم دردم چی بود!؟
بیچاره میگفت بابا ما الان تو مدرسه با هم بودیم، میذاشتی لااقل برسیم، یکی دو ساعت بگذره! :))
از اون حس بیخودا بود که تو یه سنی به بعضی دوستامون داشتیم! من به این داشتم! :دی
خوشم میومد ازش!
مثلاً دوس صمیمی َم بودیمآ، ولی این هی با یکی دیگه دوس داشت بره بیرون و از اون خوشش میومد
آخرم انقد شکست عشقی خوردم ازش که داغمُ گذاشتم رو دلش! :دی
یهو بی ـخبر مدرسه ـمُ عوض کردم و رفتم که رفتم!
بعدِ چند روز زنگ زد گفت کجایی؟ میگن از این مدرسه رفتی؟!
انقد سرد جوابشُ دادم که خودش فهمید!
چه عالمی داشتیم ـآ !!
یعنی میخوام بگم من همون موقع ـش َم رو حساب کتاب عاشقی میکردم
طرف 2 تا زخم بهم میزد، مثِ آبِ خوردن میذاشتمش کنار :دی
***
عاغا چرا انقد اسمِ "کرمان" بد در رفته؟ :دی
اینُ یادم رفت دفعه ـهای پیش تعریف کنم ...
تو این چندتا سفری که با یار تا کرمان رفتیم، تا حالا دو بار پیش اومده که پلیس راه ازمون پرسیده از کجا میاید؟
بعد تا گفتیم کرمان، گفته بزن کنار! :| :)))
هر دو بار َم من پشت فرمون بودم! :دی
یار َم هی میگه خب نگو از کرمان میایم!!
حالا باز خوبه الان سگ دارن، میاد یه دور دورِ ماشین میزنه، بعد اجازه مرخصی میدن به آدم
یادمه قدیما یه بار ساعت ـها معطلِ این گشتنِ پلیس راه شدیم ...
ما خب زیاد سفر میرفتیم! اکثراً هم با ژیان! :دی یادش بخیر ...
بعد یه بار پلیسه پرسید از کجا میاید؟ بابام گفت کرمان
شغلِ بابامُ که سؤال کرد و بابام گفت صافکار، دیگه با اطمینان گفت بزن بغل! :|
بابایِ من َم عادت داشت خیلی مفصل و میلی ـمتری وسایلُ جا میداد تو صندوق
با نظم و حساب کتاب
بدیش این بود که بعد باید یه ساعت تمام وسایلُ از اول جا میداد و قطعات ماشینُ دوباره سر هم میکرد
آخه اینا کلِ صندوقُ خالی کردن ... باربندُ باز کردن!
حتی رودریایِ ماشینُ کندن زیرشُ چک کردن!!!
ساعت ـها گشتن و گشتن!!
یعنی ایمان داشتن صافکاری که از کرمان میاد، قطعاً جاساز کرده!!!
حالا خدارُشکر بابام لب به سیگار و قلیون َم نمیزد هیچ ـوقت! بدش میومد!
صافکار به تمیزی و مرتبی ـش من ندیده ـم هیچ ـوقت ...
یه جوری بود که مشتریا جایِ "اوستا"، بهش میگفتن "مهندس" ^_^
چقد دلم براش تنگ شده ...
خلاصه که اون سفر درس عبرتی شد که دیگه به پلیس ـراه ـها نگفت صافکاره ...
حالا مام از این به بعد نباید اسمِ کرمانُ بیاریم! :))
خودشون آدمُ وادار می ـکنن به دروغ گفتن ـآ ! شما شاهد! :دی
اینُ تعریف کردم، یچی دیگه َم از این سفرِ آخریمون یادم اومد، اون َم بگم
تو راهِ برگشت بودیم، یه جا نگه داشتیم شام بخوریم
حسابی َم سرد بود
پیاده شدیم دستامونُ بشوریم
من دستامُ شسته بودم داشتم خوشحال میومدم سمتِ ماشین
یهو دیدم یار داره دورِ ماشین چرخ میزنه!
نگو کلیدُ گذاشته تو ماشین و درا قفل شدن :|
جالبه هروقت میخواست ماشینُ بده دستِ من انقد تذکر میداد که این دراش یهو قفل میشن، سوییچُ تو ماشین نذاری و فلان!
بعد خودش دسته گل آب داده بود ...
هی میرفت سیخ و میله پیدا میکرد تلاش میکرد قفلُ بکشه بالا ...
با در کشتی میگرفت ...
زهِ ماشینُ باز میکرد ...
من َم یه گوشه ساکت وایساده بودم از دستش حرص میخوردم :|
سردم بود، گرسنه ـم َم بود! فقط تنها لطفی که می ـتونستم بکنم این بود که اعصابمُ کنترل کنم چیزی بهش نگم :دی
خلاصه انقد ور رفت با این در، که چند تا آقاهه فهمیدن و اومدن کمک ...
بازم نشد!
یهو یه آقاهه از این تیپ داشی مشتیا با یه سیگار گوشه لبش و دستا تو جیب، از اونور اومد گفت چی شده؟
تا رسید میله ـهه رُ از دستِ اینا گرفت، تو چند ثانیه، تق قفلُ کشید بالا و درُ وا کرد!
ازش تشکر کردیم و رفت
حالا یار و اون چندتا آقای دیگه داشتن تلاش میکردن ببینن یاد گرفتن چجوری باز شد یا نه!
یه نیم ساعتی َم ایندفعه معطل کردن و آخرم نتونستن
بعد زور میزدن زهُ جا بزنن
همون َم نتونستن!
تا دوباره اون آقا مشتی ـه برگشت، ازشون گرفت و راحت جا زد ...
خدا خیرش بده، اون شب کلی کارمونُ راه انداخت!
بامزگیِ آقاهه َم باعث شد من اعصابم آروم ـتر شه، بعدش به یار غر نزنم :دی
البته این اتفاق از بدشانسی ـش َم بود
سوییچُ انداخته بوده رو صندلی راننده، درُ بسته که بره از سمتِ شاگرد سوار شه
تو همین فاصله در زرتی قفل شده :))
کلاً غیرِ تو حوزه یِ زن گرفتن که من نصیبش شدم (:دی) تو موردای دیگه زیاد خوش ـشانس نیست!
مخصوصاً در زمینه یِ پول و سرمایه گذاری ...
بهش میگم تو دست به طلا َم بزنی، تبدیل به خاک میشه :))
یه زمانی رفت تحقیق کرد گفت بیتکویین خیلی سود داره و خرید
نمیدونم چیکارش کرد و چجوری و چقد معامله کرد که تازه الان که چندین و چند برابر شده، رسیده به همون اصلِ پولِ اولش که 10، 15 تومن بود :|
بعد دوباره کلی بررسی کرد و سنجید، رفت یه خونه با همکارش خرید واسه سرمایه
همچین که خریدن خونه ـها قیمتشون کم شد و یه سال بعد یه چند میلیون کمتر از قیمتی که خریده بود، مجبور شد بفروشه :دی
حالا َم که بورس :))
به من که چیزی نمیگه! ولی من تازه فهمیدم کامل نصف شده پولش ...
اصن اینا به کنار!
پریروز یهو یکی از سیم ـکارتاش غیرفعال شد
زنگ زد اینور اونور پیگیری کرد
فهمید گوشیش که از اینترنت خریده، گوشیِ مسافری بوده!
من که درست سر در نیاوردم! ولی میگه احتمالاً تا یه مدت دیگه به کل از کار میفته!!!
سایته هم کلاً جمع شده و کلاهبردار از آب دراومده ...
جالبه گوشی قبلی ای که برا من خریده بود و ازش زدن َم همینجوری سایتش دزد بوده
یعنی اونُ هم اگه ندزدیده بودن تا الان از کار افتاده بود ...
من زیاد متوجه نمیشم که چرا و چطور نمیشه جلو از کار افتادنِ گوشی ـه رُ گرفت
ولی یار میگه واقعاً راهی نیست و پولِ یه گوشی خورده تو گوشمون، باید دنبالِ گوشی باشه ...
این َم از این!
***
دیشب برا چندمین بار سرِ "بچه" بحثمون شد!
البته یار که تا حرفش پیش میاد میگه "این موضوعُ ادامه نده اعصابم خورد میشه"
یعنی حتی حرف حساب و منطق َم بخوای بهش بزنی، تو کتش نمی ـره و قاطی میکنه میگه "باشه باشه" که فقط ادامه ندی!
بعد زیرِ لب به آدم میگه "خودخواه" :|
اتفاقاً به نظر من "خودخواه" اون مَردیه که واسه تفریح و بازی و لذتِ خودش بچه ای میخواد که نصفِ بیشتر مسئولیتش قراره بیفته گردنِ یکی دیگه!
درسته این یه توافق و تصمیمِ دو طرفه ـس!
ولی من فک میکنم حداقل 60 70 درصدش باید سهمِ نظرِ خانم باشه!
چون اونه که قراره بدنش به هم بریزه ...
اونه که تمام ساعت ـهایِ زندگیش و کلِ آینده ـش تحتِ شعاع قرار میگیره!
من نه شرایط جسمی ـشُ دارم، نه روحی ـشُ !
نه میتونم مسئولیتاشُ قبول کنم! نه بارِ سختیا و زحماتشُ ...
اصن ما هنوز به یه حدِ معقولی از عشق و تفاهم و سازگاری تو خونه ـمون نرسیدیم که بتونیم یکی دیگه رُ به جمع ـمون اضافه کنیم!
من هنوز یاد نگرفتم که نمیتونم کنترل کنم همه چیُ !
یاد نگرفتم قرار نیست همه ـچی طبقِ خواست و سلیقه یِ من باشه!
هنوز درک نکردم اگه یه چیزیُ من فک میکنم درسته و یاد گرفتم اینجوری باشه، حتماً درست نیست!
الان مدام دارم به یار امر و نهی میکنم!
بعد یه بچه بیاد که دمار از روزگار خودم و اون درمیارم که :|
اصن بچه غذا میخواد ... مریض میشه ... نصف شب ونگ میزنه ...
همه ی این وقتا کی باید بهش برسه؟
مادرِ بیچاره! :|
مردا هرچقد َم که ادعا کنن، هیچوقت نصف شب از خواب نازنینشون نمیزنن، پا شن برن ببینن بچه چشه؟!
تمامِ روز رُ خونه نیستن
بعدش َم که میان اگه خیلی لطف کنن، ساعتِ خوشِ بچه یکم باهاش بازی کنن و تا ونگش دراومد، مامانشُ صدا بزنن، بگن پاشو بیا ببین این بچه چشه؟ من خسته ـم :|
الان خودِ یار هرموقع شبا خونه ـس و من چیزی بهش میگم، میگه "خسته ـم خب"
حالا اینا به کنار
خرج و مخارجش َم به کنار
حتی بحثِ بعد از بزرگ شدنِ بچه و اضافه شدنِ مشکلات و دردسراش َم هیچی!
اینکه تا شلوارشُ تونست بکشه بالا، اگه تو روت واینساد و تو گوشت نزد خیلی لطف کرده و این پنبه رُ آدما باید از گوششون درآرن که بچه قراره عصای دستشون شه ... این َم هیچی
ولی آخه بحثِ تربیتش َم هست!
که تو این دوره زمونه از سخت ـترین کارای ممکنه!
قبول! بچه شیرینه!
ولی واسه مردم!
من الان برا بچه خواهرم جون میدم، ولی بیشتر از یکی دو ساعت نمی ـتونم نگهش دارم!
زورشُ ندارم اصن!
از پسِ مسئولیتاش َم که برنمیام
عاغا اصن تو وقتی بچه بیاری، دیگه مال خودت نیستی!
دیگه زندگیت برا خودت نیست و نمیتونی فقط به خودت فک کنی و برا خودت برنامه بریزی
من الان خواهرمُ دارم می ـبینم دیگه
که تو این یه سال چه پوستی ازش کنده شده!!!
نمی ـتونه به کاراش برسه
اونی که بیشتر بچه میخواسته شوهرش بوده
ولی اونی که تمامِ زندگی و لحظه ـهاش عوض شده، خواهرِ بیچاره ـمه !
من تحملِ چنین چیزیُ ندارم -_-
البته خواهرم اشتباه َم زیاد میکنه ...
انقد تو این مدت به مامانم وابسته شده که دیگه استقلالِ خونه ـشون رفته زیرِ سوال!
کلاً انگار بدونِ مامانم و تنهایی از پس بچه ـش برنمیاد ...
همه ـش میخواد مامانم کنارش باشه و از اونورم این باعث شده خواه ناخواه اطلاع و دخالتای مامانم تو زندگیش زیاد شه
خودِ مامانم َم اینُ نمیخواد ها!
ولی مثلاً با من که درد دل میکنه، میگه وقتی می ـبینم با هم بحثشون میشه یا چیزی، نمیتونم تحمل کنم، یچیزی میگم!
خب حق َم داره
از یه طرف دیگه َم شوهرش چون میدونه مامانم هست، از زیرِ بارِ خیلی چیزا شونه خالی میکنه
مثلاً یادمه اون اوایل که من بودم، یه شب این بچه واکسن زده بود، خیلی حالش بد شد شب
مامانم و خواهرم تا صبح پاش بیدار بودن
ولی دامادمون میرفت میخوابید، میگفت من تحملشُ ندارم :|
من از همین چیزا زورم میگیره که وقتی مردا قرار نیست مسیر و اوضاعِ زندگیشون (جز در حالتِ اقتصادی) تغییر کنه و مسئولیتی گردنشون نمیفته، حقِ اینُ ندارن که بچه بخوان