Saturday 9 Esfand 99
که خونه رُ جمع و جور کنم، ورزش کنم، گردگیری کنم...
بعد یهو پا شدم میبینم حسِ نوشتنم گل کرده!
دلم میخواد بشینم پست بذارم!!
دیگه بیخیالِ هرچی برنامه و کار مفیده
به قول یار باید کاری که ازش لذت میبرمُ انجام بدم
حتی اگه اون کار خوابیدن و از جام پا نشدن باشه!
خوابیدن و کار انجام ندادن از وقتی بد شد که بخاطرش بهمون عذاب وجدان دادن
هی گفتن آی تویی که بلند نمیشی، تویی که نشستی گوشه خونه، تویی که دنبالِ به دست آوردن و فلان و بهمان نمیری! تو اشتباه میکنی، تو عقبی، تو اِلی و تو بلی ...
عاغا خب شاید یکی واقعاً از کار کردن لذت ببره، ولی یکی دیگه از خوابیدن!
یکی از ورزش کردن، یکی از نشستن و فکر کردن، یکی از گشتن و بیرون رفتن، یکی از هیچ کاری انجام ندادن ...
قراره زندگی کنیم و لذت ببریم
نه خودمونُ وفق بدیم با یسری معیاری که دیگران برامون ساختن
ورزش در صورتی خوبه که ازش لذت ببری
نه وقتی که برای مفید بودنش یا حتی به دیگران فخر فروختنش، خیلی رباتیطور انجام بدیش و یه اجباری پشتش باشه، نه حسِ خوب...
پس هر روزی رُ با کاری که اون روز بهم حسِ خوبی میده، میگذرونم
نه صرفاً کارایی که یاد گرفتم بخاطر انجام ندادنشون عذاب وجدان بگیرم ...
حالا وقت هست برا شروعِ خونه تکونی و دستی به سر و روی وسایلمون کشیدن؛ که اونا َم به جا و وقتِ خودشون بهم حس خوب میدن...
کادوهایِ روزِ مرد رسیدن دستم
نشستم کادوشون کردم و قراره یار بازم سوپرایز شه
البته ایندفعه یکم بیشتر
چون روز مرد گذشته و دیگه فکرش َم نمیکنه خبری باشه!
آخه من َم فک نمیکردم دیجی انقد دیر به دستم برسونه خریدامُ
واسه همین روز مرد مجبور شدم با یه شامِ خوشمزه سر و تهشُ هم بیارم و به یار بگم شام در ازای اون شاخه گلت :دی
بنده خدا برا همون َم تشکر کرد و راضی بود
خدایی بچه خوبیه
درسته گاهی بدیاش برام پررنگ میشن
ولی وقتایی که میشینم خوبیاشُ میشمُرم، چشام براش قلب قلبی میشه
بدیم اینه که آدما رُ بخاطر خوبیاشون میتونم دوس داشته باشم! نه بخاطر خودشون
مثلاً یار اگه هیچ خوبیای نداشت و بهم عشق نمیورزید، من هیچوقت نمیتونستم مهرشُ تو دلم راه بدم
مثِ دیشب که عشقم یهو بهش قلمبه شده بود!
چون حواسم رفته بود پیِ خوبیاش...
کلاً نمیدونم بلدم بدون حساب کتاب عاشق باشم یا نه!؟
اصن آدمش هستم؟!
فعلاً که خلافش بهم ثابت شده وقتی بیدلیل حرکات و رفتارش رو اعصابمه همچنان
یا هیچوقت نشده وسطِ بحث، دلخوری، دعوا یا هرچی؛ یه لحظه حس کنم گنا داره، دوسش دارم، نباید اذیتش کنم یا بهتره کوتا بیام...
چیزایی که یه زمانی برام خود خودِ معیار عاشقی بودن
چمیدونستم اینه آینده و مدلِ عاشقی کردنِ خودم!!!
این سریال که دفعه پیش ازش حرف زدم َم همینُ داشت نشون میداد
آدماش اکثراً در آینده به چیزی تبدیل شده بودن که تو زمانِ حال براشون فاجعه بود!
یعنی علناً داشتن با خودِ آیندهشون میجنگیدن...
و همه فک میکردن هرگز روزی نخواهد رسید که مثلِ خودِ بزرگترشون فکر و عمل کنن
ولی زمان میگذشت و درست همونی میشدن که یه زمانی ازش میترسیدن...
سریال خوبی بود در کل! دوسش داشتم
حالا از دیشب رفتیم سراغ وایکینگز...
دیشب َم شب خوبی بود راستی ^_^
رفته بودیم برا ناهار بیرون
البته ناهارمونُ ۳، ۴ اینا خوردیم از اونجا که خیلی زود بیدار شده بودیم :))
ولی خب از زورِ سرما مجبور شدیم زودی برگردیم خونه و قرارِ بازی و کتاب خوندنِ تو طبیعتمون رسید به خونه...
نشستیم یکم پاسور بازی کردیم
به یار یاد میدادم چجوری بُر بزنه، یا بگیره تو دستش و ردیفشون کنه!
بچهم اصن اهلِ ورقبازی نبوده آخه :))
اونوقت من اَ ۷ سالگی شریکِ بابام بودم همیشه و بصورتِ جدی با آدم بزرگا حکم بازی میکردیم، میبُردیم همه رُ :دی
بعد حالا یار شاکی میشد که چرا همهش من میبَرمش
یه عادتِ بدی َم که داره، وقتی تو یه بازی چند بار پشتِ هم میبازه؛ میگه "من دیگه نیستم" :|
و جدی دیگه بازی نمیکنه لوس :دی
دیشب َم دو سه دست باخت و دیگه بازی نکرد
واسه همین نشستیم به سریال دیدن
امروزم ساعت ۱۰/۵ تازه بیدار شده بره سر کار :|
یکی دیگه از عیباش تنظیم نکردنِ خوابشه!!!
دیشب البته ۱۲ خوابیده بودیم دیگه ها!
ولی اصولاً با زود بیدار شدن مشکل داره یارِ ما ...
من َم حوصله ندارم مثِ این مامانای غرغرو به تایمِ خواب و بیدار شدناش گیر بدم
گرچه مامانش انتظار داره من سرِ ساعت بیدارش کنم، بفرستمش سر کار
یه چندباری َم ازم پرسیده بود تو بیدارش نمیکنی مگه؟!
گفتم نه مگه بچهس من بیدارش کنم!؟ خودش آدم بزرگه میدونه کِی باید بره!
باباش َم باهام همراه شد میگفت "راست میگه مهندسِ مملکته ولی یکی دیگه باید بیدارش کنه بگه بیا برو سر کار؟" :دی
خلاصه که چیزی نمیگم ولی گاهی دیگه خوشم نمیاد انقد دیر پا میشه
یا شب زود نمیاد بخوابه ... تازه ساعت ۱۲ پا میشه بره یچی پیدا کنه بخوره یا میشینه به فیلم و تلویزیون دیدن :/
وقتی َم که میاد بخوابه، میره سراغ گوشیش
اون َم در حالیکه قبلش َم مُدام سرش تو گوشی بوده :|
یکی دیگه از رو اعصابترین مورداش برام، همین گوشی ـه
یعنی ازش جدا نمیشه اصولاً
و آی من حرص میخورم و بدم میاد -_-
وسط بازی ... وسط فیلم ... وسط حرف زدنا ...
حالا از نظرِ خودش تازه کم گوشی دستشه :|
اونوقت من تا وقتی یار هست اصن سمتِ گوشی نمیرم
مگه اینکه مامانم اینا کاری بام داشته باشن
حتی اینورا َم سر و کلهم پیدا نمیشه آخر هفتهها، چون یار هست و مثِ خودش نیستم سرمُ بندازم تو گوشیم و غرقش شم...
ولی کیه که یاد بگیره؟!
عاغا این َم بگم و برم!
امروز درگیرِ حسِ خوبِ تغییر دندونام بودم به شدت ^_^
یادم نمیاد اینجا اصن از ارتودنسی کردنِ دندونام حرفی زده باشم تا به حال ...
ولی از اواخر آذرِ پارسال دندونام ارتودنسیه ...
اگه اون سه ماهی که بخاطرِ کرونا مطب دکترم تعطیل بودُ حساب نکنیم، الان میشه تقریباً حدودِ یه سال!
دندونام یجوری بود که در حالت عادی کسی متوجه نمیشد و نمیدونست ارتو لازمن!
یعنی ردیف بودنا، ولی به قول دکتر بخاطر کوچیک بودنِ فکم به سمتِ جلو کج شده بودن همهشون!
یه سمتشون َم که اصن به هم نمیرسیدن
قشنگ زبونم میتونست بیاد بیرون وقتی دندونامُ کامل میذاشتم رو هم :))
هیچوقت نمیتونستم با دندونای جلوم تخمه بشکونم یا چیزیُ گاز بزنم!
ولی الان انقد خوب شدن که تا همین یه ساعت پیش داشتم ذوقشونُ میکردم ^___^
۴ تا دندونِ بزرگِ آسیایی کشیدم پارسال
و الان جاشون تقریباً پر شده با جابجاییِ باقیِ دندونام
وای اصن خیلی هیجان انگیزه
حالتِ چونه و لب و دهنم خیلی خوب شده نسبت به پارسالِ خودم ^_^
همش میگم کاش همون ۴ ، ۵ سال پیش که افتاده بودم تو فکرش، درستشون میکردم
آخه اونموقع دکتره بهم گفت احتمالاً جراحی لازم بشی!
من َم گفتم چه کاریه دردسر و درد بسازم برا خودم!
ولی پارسال یهو به شدت پیگیر شدم و فهمیدم درست شدنیه و انجامش دادم
داشتم عکسای قبل و الانم رُ مقایسه میکردم و کلی کِیفشُ بردم ^_^
حالا مشتاقانه منتظر روزیام که تموم شه و براکتامُ برداره دکتر
گرچه از یه طرف َم بهانهی بایدیم برای هر ماه کرمان رفتن از بین میره :/
الان هرکی هرچی میگه، جواب میدم که باید ماهی یه بار برا دندونام برم حتماً :/
ولی اونموقع باید بگم دلم میخواد!!! :دی
خب من دیگه پا شم برم سراغ برنامههام
البته فک نکنم یار زودتر از ۸، ۸/۵ بیاد با اون تایمی که رفت سر کار
ولی بهتره زودتر پا شم به کارام برسم که مث همیشه وقت کم نیارم