آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


مـــن و شــب و جــاده!

خب ... من رفتم و برگشتم ^_^

داشتم اَ دلتنگی خون بالا میاوردم دیگه :))

بخدا! خیلی سخته ...

ایندفعه َم تو شب رفتیم و چقد من رانندگی تو شبِ جاده رُ دوس دارم ...

گمونم از 12 ساعت 7، 8 ساعتشُ من روندم

وقتایی َم که یار می ـنشست پشتِ فرمون، خوابم نمی ـبُرد که!

نهایت نیمه هوشیار می ـشدم ...

بدیم اینه که یار می ـشینه من احساس امنیت نمی ـکنم :|

چقد قدیما به این فک میکردم که وای اصن دوس ندارم آقایون می ـشینن کنار و خانوما رانندگی می ـکنن!

اصن مرد باید پشت فرمون باشه و خانومش هِی میوه پوست بکـَنه، حرف بزنه، دل بده و قلوه بگیره ^_^

ولی خب من فقط رانندگیِ بابامُ دیده بودم که مایکل شوماخری بود برا خودش

متاسفانه نمیدونستم هستن مردایی که زنونه رانندگی می ـکنن :دی

عاغا خب به خانما برنخوره ... حرف در موردِ اکثریته !

من خودم خانمم ولی شدیداً قبول دارم که خانما رو اعصاب رانندگی می ـکنن -_-

به قول دکتر شاهین، حالا استثناهایی َم وجود داره ...

یه بار که داشتیم حرفاشُ گوش می ـکردیم، متوجه شدیم من و یار مخصوصاً تو زمینه یِ رانندگی تو دسته ـبندیِ گروهِ خودمون نیستیم!

یار زنونه رانندگی میکنه ... من مردونه :))

قشنگ موقعِ پارک کردن اون میره میره تا بخوره به ماشینِ عقبی بفهمه فاصله تموم شده :))

من ولی دستم اومده، می ـتونم فاصله رُ تجسم کنم ...

یا مثلاً یار فقط جلوشُ نگا میکنه موقعِ روندن ... من حواسم به همه طرفی هست ...

اینم از شانس مایه دیگه :))

خلاصه که روندیم و رسیدیم خونه ـمون ^_^

آخ که چقد دلم لک زده بود برا دیدنِ خونواده ـم ... اللخصوص فسقلیِ خواهرم

بعد حالا مامانم از سرِ صبح و قبل از طلوع داشت پیام میداد که نیاید خونه، من حالم بده!

بنده خدا بدجوری دل ـدرد شده بود و نگرانِ اینکه یه وقت کرونا نباشه، میخواست ما نریم اونجا که نگیریم ازش

من که دلم طاقت نمیاورد ... بعدشم مطمئن بودم کرونا نیست

آخه مامانِ من نه جایی میره، نه دیگه مشتریایِ آرایشگاهشُ راه میده، نه با آدم یا مکان قابلِ خطری در ارتباطه ...

کارای روزمره و روتینش َم از رعایت گذشته ...

ماسک زدنا و الکل به دست بودناش به کنار

کوچیکترین شیئی که واردِ خونه ـمون بشه رُ چنان ضدعفونی میکنه و می ـشوره؛ که مثلاً میوه ـها رُ همون یه روز فرصت داری بخوری

وگرنه تا فرداش خراب شدن :|

خلاصه که اجازه یِ عبورِ کرونا رُ از 1 کیلومتریِ خونه ـمون نمیده، بعد می ـترسید دل ـدردش برا کرونا باشه ...

آخرش َم که دید زورش به ما نمیرسه، خودشُ حبس کرد تو اتاقش ...

ولی خدارُشکر تا عصر بهتر شد و فهمید بخاطرِ خوردنیای روز قبلش بوده ...

اصن مامانا که حال ـندار باشن، خونه خیلی دل ـگیره :(

باز خوبه خواهرم و پسرش بودن ...

الهی دورش بگردم، جیگرم سوخت واسه سوراخای دست و پاش و کبودیایِ سرُم :(

حسابی لاغر شده بود ...

خواهرم میگفت تو بیمارستان با مظلومیت هِی دستشُ میاورده بالا و از دور به بچه ـهایِ اتاقای کناری سرمشُ نشون میداده!

یا برای اونایی که مرخص میشدن بای بای میکرده تا برن ...

دلم نمیخواست خاله ای باشم که حداقل ماهی یه بار خواهرزاده ـشُ می ـبینه ...

کلی دلم می ـگیره که کنارشون نیستم و نمیتونم بیشتر باهاشون باشم

این فسقلی َم هربار منُ می ـبینه عکس العملش با دفعه پیش فرق داره

ایندفعه نگام میکرد، بعد یه نیمچه خجالتی َم می ـکشید، سرشُ مینداخت پایین یا میرفت پشت سر مامانش قایم میشد!

دیگه انقد ذوقشُ کردم و باش حرف زدم نگاش کردم و نگام کرد تا خودش دستاشُ باز کرد برم بغلش کنم ^_^

انتظارش َم این بود ببرمش اتاق خودم :دی

کلاً اتاقِ من و جاهای جدیدُ خیلی دوس داره ...

بُردمش و از تو چمدون کادوشُ درآوردم دادم دستش ^_^

بچه ـم عاشقِ ماشینه ... انقد باهاشون بازی کرد

دلم میخواد هربار که میرم یچی تو چمدونم داشته باشم براش

اینجوری ذوق اومدنِ خاله ـشُ بیشتر داره ...

مثلاً یادمه خودمون َم وقتی بچه بودیم بابابزرگمون همیشه تو جیبش برامون شکلات و قرص نعنا داشت

چقد دوس داشتیم و بالا پایین می ـپریدیم تا بابابزرگ از در میومد تو ...

یادش بخیر ...

خوشبخت بودیم ـآ !

خیلی چیزا داشتیم که بچه ـهای الان هیچ ـکدومُ ندارن ...

الان این جوجه یِ ما فقط یه خاله داره انگار!

دایی که نداره ...

از اونطرف َم خونواده دامادمون انقد آدمایِ مزخرفی بودن ... که خودش به کل باهاشون قطع رابطه کرده

فقط داداشش آدمِ درست حسابی ایه ... پس می ـمونه یه عمو !

حالا خوبه خاله دایی ـآی خودمون هستن ^_^

مخصوصاً خاله دایی ـآی آخریم که سن و سالشون بهمون نزدیکه رُ بیشتر می ـبینیم و همه ـش با همیم

ایندفعه َم اومدن و یه کوچولو دور هم بودیم ...

ولی زیاد حس و حالمون خوب نبود ... مخصوصاً یار!

آخه یهو خبر شدیم داییش ینده ـخدا فوت کرد :(

خیلی مظلوم و آروم و مهربون بود ...

من همه ـش نگران بودم، ولی فکرشُ نمیکردم طوری بشه با اینکه سنشون خیلی بالا بود ... هی امیداور بودم!

الکی بود امیدم! درستِ عینِ قضیه یِ انصاریان ...

گمونم بقیه انتظارشُ داشتن ... چون روزای آخر دیگه مادرشوهرم مراسمِ پسرشُ کنسل کرده بود

گفت چون باید بیعانه میدادیم و دیدیم دایی تو این حاله، فعلاً کنسلش کردیم

و کنسل شد دیگه :(

وگرنه الان باید حرکت میکردیم بریم شهرستان و پسفردا عقد بود ...

حالا مادرشوهرم اینا َم تستشون مثبت شده همه!

میخواستیم بریم کادوهای روز مادر و روز پدرُ ببریم براشون این هفته!

که اون َم کنسل شد

البته خدارُشکر حالشون خوبه

علائمشون در حد سرماخوردگی اینا بود و فقط یکی دو روز کم و بیش بدحال شدن

ولی الان شکر خدا خوبن همه ...

چون ناقلن موندن خونه و استراحت می ـکنن

عجب داستانی شده این کرونا !!!

نمیدونم با این اوضاع برنامه برای سفرای نوروزی چیه!

امروز که تا بلیطای قطار باز شدن، سریع همه ظرفیت ـا تکمیل شد!

ما َم که باز باید بریم کرمان و امیدوارم جاده ـها رُ نبندن!

یا حداقل طرحِ جدیدشونُ بذارن ... که اگه کرونایی داخل ماشین باشه فقط اجازه یِ تردد بین شهری ندن ...

اگه راه ـها باز باشه و با ماشینِ خودمون بتونیم بریم که بهتر َم هست

عجب عروسی هستم من! :))

آخه مادرشوهرم اینا انقد از روز اول با سفر جاده ای مخالف بودن ...

انقد گاه و بیگاه تیکه و متلک َم سرِ این قضیه بهم پروندن، ولی من کارِ خودمُ کردم

که الان دیگه یار عادت کرده و براش اوکیه 12 ساعت تو جاده :))

خدایی 2 تا راننده ایم خب!!!

قطارا َم که باز گرون شدن و نمی ـصرفه ...

اصن جاده یه مزه یِ دیگه داره ^_^

قبلنا که بابام میگفت جاده رُ دوس دارم و عاشقِ رانندگی تو شب بود، ما خیلی تعجب میکردیم!

ولی الان که خودم راننده شدم تازه می ـفهمم حسِ بابا چی بوده ...

مامانم که همیشه میگه تو رانندگیت عینِ باباته و به خودش رفتی!!

وای اصن یه حالی میده همین بازیِ سو بالا سو پایین زدن :))

اعصاب َم میخواد وقتی پشت سریا چراغشونُ میزنن تو چِشت ...

یار که برا جبران گاهی میفته پشت سرشون و میزنه سو بالا :|

ولی من میگم خب آخه اینا فرهنگشون نمیخوره به سوبالا سوپایین زدن :دی بلد نیستن! من که بلدم...

جدی به نظرم رانندگی تو جاده فرهنگ میخواد ...

یسریا معلومه اصن راننده یِ جاده نیستن! بچه قرتی اَن !

مثلاً اکثرِ کامیونا با متانت و اصول یه گوشه میرونن برا خودشون ... مشخصه که ماشینِ جاده اَن ...

ولی راننده اتوبوسا ... کمه تعدادِ آدم حسابی ـاشون ...

هر ماشینی یه شخصیت و داستانی داره برا خودش

گاهی میشه از قیافه ماشین و مدلِ رانندگی، راننده رُ حدس زد

جاده همیناش جالبه

آخ دلم هوایِ جاده یِ شمالُ کرد ...

دیشب داشتم خوابِ دریا می ـدیدم ...

تو خوابم حسم این بود که خیلی محتاجِ دیدنِ دریا و حس کردنشم ...

دریا و بارون!

دو تا عنصری اَن که تو خواب هِی می ـبینمشون و عشق میکنم براشون !!

خیلی حال خوبی میدن بهم ...

عاغا حالا اینُ گفتم یه چیزی تعریف کنم سینگلا قدرِ زندگی ـشونُ بدونن :))

من بارها تا مرزِ سکته رفتم تو این مدت ...

چند بار که تا یه ذره چِش باز کردم، تو نیمه هوشیاری دیدم یه صورت جلو چشامه؛ 3 متر رفتم هوا از ترس :)))

و چندین بار هم با ذکرِ "یا خدا زلزله" از خواب پریدم، دیدم یار تو خواب داره گوششُ به طرز فجیعی می ـخارونه :|

یا اینکه داره از این پهلو ب اون پهلو می ـچرخه :|

یعنی میخوام بگم تا این حد آدمِ لطیف و ظریفی ـه ...

بابا من بچه یِ کرمونم ... یه منطقه یِ زلزله ـخیز :دی

انقد با لرزشِ زمین از خواب پریدم که الان معلومه اینجوری به لرزه انداختنِ زیرِ پام، بیدارم میکنه

تو قطار َم البته این برام پیش اومده :))

چند بار لرزشِ قطارُ فک کردم زلزله ـس، باهاش از خواب پریدم و گفتم " زلزلــــه" :)))

ولی حالا انصاف نیست طرفم یه همچین آدمِ غیر لطیفی باشه :دی

با اینکه به قیافه ـش نمیخوره ولی حرکات و رفتارش خشنه !!

مثلاً نمیتونه یچیُ آروم برداره بذاره ...

آروم گذاشتنش، شبیهِ پرت کردنِ من ـه :|

خودش دیروز میگفت داشته گوجه می ـخریده، آقاهه بهش گفته "جناب یکم ملایم ـتر! پرت نکن اینا رُ، خراب میشن!"

حالا ببینید دیگه من چی میکشم اَ دستش :| :))

تو رُ خدا تا وقتی سینگلید از زندگی ـاتون لذت ببرید :(( :دی

بسلامتی

منم عاشق رانندگی تو شبم. خدا میدونه خودش:))

حتی قدیما که با بابام میرفتیم تو جاده چندین بار اتفاق افتاد که تو کویر دامغان به جندق یا کویر طبس، همونجور دنده شش میرفتم پشت ماشین مینشستم و اون میخوابید:))

ماشین با ۱۰ تن بار دست منِ بی گواهینامه اونم تو شب! بود:))

البته به رانندگی من ایمان داشت. اون موقع ها شاید ۱۶-۱۷ سالم بود ولی منم تو شب چراغ بازی میکردم با ماشینا

مخصوصا یه اتوبوسی که تو همون جاده دامغان بود و هی من ازش سبقت میگرفتم هی اون سبقت میگرفت دوباره:)) یادش بخیر

اینایی که تو جاده ازشون سبقت میگیری اگه سو بالا باشن یه ترفند بهت میگم انجام بدی اونایی که حواسشون نیست حواسشون جمع میشه و سو پایین میکنن ولی اونایی که کلا گاون نه

وقتی ازشون رد شدی و دیدی سو بالان یا دو سه تا جفت راهنما بزن، یا یبار راهنما چپ و راست بزن. میفهمن سو بالان و سریع سو پایین میکنن. ای حال میده^_^

شما دوتا خواهرین فقط مهلا؟

وای یبار مام چترود بودیم رفته بودیم بالا سرش سر چشمه، یهو یه صدایی مث انفجار اومد صدا تو کوه پیچید و بعدشم زمین زیر پامون میلرزید:)) اولین بار بود زلزله رو تجربه میکردم😎

ولی برا کسی که اولین بارش باشه تا حدی ترسناکه خداییش:)

 

اتفاقا منم چندین سال پیش که فکر کردم چندتاچیز بد جلوه دیدیم بجز شلوار بالا کشیدن یکیش همین رانندگی کردن زن بود وقتی که همسرش تو ماشینه:)) لامصب نمیتونستم باش کنار بیام جالب نبود

الان نمیدونم حسم بش چیه ولی خب اون زمان چنین بودم:)

شانس مایه؟ بچه کرمون😁😁

عه پس بابای شمام راننده ماشین سنگینن ؟!!
آخِی بابای من َم عشقِ ماشین سنگین بود ... میرفت تو جاده و عشق می ـکرد
همش َم دلش میخواست ما رُ بشونه پشت ماشینایی که دستش بود ...
مخصوصاً منُ میگفت تو اصن یه پا راننده پایه یکی :)) اللخصوص بخاطرِ مدلِ دنده عقب رفتنام ...
ولی هیچوقت نشد که بشینم ...

اتفاقاً همین دفعه آخری این ترفندُ یاد گرفتم!
ماشینایی که سو بالا بودنُ کامیونا براشون چندتا راهنما میزدن، ولی عمراً این ماشینا می ـفهمیدن معنیش چیه :))
من َم آخه بابام خیلی چیزا رُ بهم یاد داده بود، که تونستم معنیشُ حدس بزنم و متوجه شم
الان حتی تو آقایون َم کم می ـبینم بلد باشن وقتی ماشین جلویی چندتا راهنما سمتِ راست میزنه، یعنی بیا رد شو :دی
بعد حالا این اتوبوسا انقد عاشقِ لاینِ سمت راستن که وقتی چراغ میزنی که برن کنار، راهنما سمتِ چپُ میزنن، یعنی بیا از اینورم برو :))
خلاصه که باحاله جاده ... قشنگ عالمی داره برا خودش
وقتایی َم با اونایی که بلدنش همراه شی که اصن یه مزه ی دیگه داره ...
انگار از راه دور با هم حرف میزنن ماشینا

آره دو تا خواهریم فقط ...
همین سخت ـترش میکنه دوریُ ...

همون کرمانیا َم می ـترسن از زلزله و تو اون لحظه ـهاش خیلی وحشت می ـکنن با اینکه تجربه ـهای اولشون نیست ...
حالا من َم شاید اشتباه میکنما ... ولی وقتی اتفاق میفته، خونسردیم بیشتر از بقیه ـس :/
گاهی َم وایمیسم یه گوشه بعداً کاراشونُ سوژه میکنم میخندم
مثلاً یه بار شب خونه مامانبزرگم مونده بودم با دخترداییم (همون دختردایی ادعام که قبلاً ازش حرف زده بودم:)) )
برحسب اتفاق شبِ قبلش یکی دوییده بود، این دخترداییم بهش گفته بود "بابا چته؟ فک کردم زلزله شده، میخواستم بگم نترس، مرگ دستِ خداست"
بعد صبح زود یهو جدی جدی زلزله شد!
این چنان از تو خواب پا شد و با هوار خودشُ رسوند به درِ حیاط که فرار کنه!! :))
داشت تلاش میکرد درُ باز کنه، من همونجا خونسرد زدم سر شونه ـش، گفتم تو همونی نیستی دیشب میگفتی مرگ دستِ خداس؟ :))
بیچاره رنگش پریده بود، میگفت بابا فرار کن الان خونه میریزه رو سرمون
خلاصه که تا یه مدت سوژه یِ خنده ـمون بود اون زلزله :دی
ولی خب در کل اتفاق ناخوشایند و ترسناکیه!
ایشالا که هیچ ـجا خسارت درست نکنه برا مردم ...

وای آره من َم خیلی برام بد بود :|
شمام باور کن آخرش یکی اَ همونایی که مثِ پنگوئن (حتی عادی َم نه ها) شلوارشونُ میکشن بالا نصیبتون میشه :))

"این َم شانس مایه" تیکه یِ احمد ذوقی ـه دیگه :دی
همون که شهلا رُ دوس داشت :))
کرمونیش میشه " اینم شانس مویه!" :))))

سلام سلام :)

خوب من چندین بار تا حالا خواستم پیام بذارم نشده ! :دی 
یعنی این ان امین باریه که لپ تاپ رو باز میکنمآ :دی بماند ...

آقا یعنی چی هی خانوما اینطوری آقایون اونطوری ؟!(لحنم فانه ها)
چنتا خانوم بقول خودت شوماخر میخوای نشونت بدم ؟! انقدر فضا مردسالاره که خودتم که حتی در این زمینه توانایی داری بهت القا شده که اگر دست فرمونت خوبه یعنی مردونه است ! اصن در این زمینه ها من یارای بحث ندارم یکی از اون مواردیه که با مادرشوهر هم توش بحث داریم مثلا عمیقا باور داره دندونپزشک مرد بهتره ! وای وای نگو اینجوری >.<

هوم عزیزم الان مثلا من و خواهرم تو یه شهر زندگی میکنیم اما حتی موقعی که تهران باشن هم بعضی موقعا پیش اومده دو ماه همدیگه رو ندیدیم و من بچه هاش رو ندیدم ... تنها نیستی خلاصه غصه نخور ! مهم اون حس خوبیه که از خاله تو ذهنش باشه نه اینکه چند بار کلا میبینتت :)

الان جوجه دقیقا چند وقتشه ؟! عزیزم ایشالا که سلامت باشه :)

خیلی با حرکتت حال کردم اینی که میگی مخالف بودن ولی من کار خودمو کردم. واقعا درستش ام همینه زندگی خودته تصمیم خودت و همسرته به کسی چه ؟! من تازگیا فهمیدم کلا خیلییییییییا درگیر این توانایی نه گفتن ان حالا چه مستقیم چه غیر مستقیم یعنی خودشون میشینن خون دل میخورن اما نمیتونن جلوی دخالت دیگران رو بگیرن این خیلی برام غیرقابل هضمه بعدم تو دلم میگم خوب اگرم ناراحت شدی تقصیر خودته پیش روانشناسم که میگفتم میگفت ببین اون اگه دخالت کرد و تو نه گفتی و کار خودتو کردی دیگه غصه اشو نخور ! تموم شد ! تو جلوی اون آسیب به خودت رو گرفتی دیگه حالا لازم نیست حرص اینو بخوری بگی وای این همش تیکه میندازه یا زور میگه یا دخالت میکنه و فلان ... میگیری چی میگم ؟!

آقا اینو گفتی منم یه خاطره یادم اومد شب بود بیدار شدم دو تا چش مستقیم زل زده بهم زهره ام برید اصن :دی میگم چییییییییهههههه ؟! میگه قشنگ بودی داشتم نگات میکردم ! گفتم کوفت خوب یعنی قلبم تند تند میزدا برام آب آورد :)) ملاحظه نداره این مرد ... :دی ، البته من اینو از معایب متأهلی نمیبینم از هیجاناتشه :))))

توأم میبینم که از هیجان به وجد اومدی اصن :دی

 

 

به به! سلام به رو ماهت ^_^ از این ورا؟؟؟ :دی

اتفاقاً من خودم همیشه از بحث زن و مردی و جنسیتی بدم میومده ...
ولی خب گاهی از حق و انصاف َم نباید بگذریم ...
گفتم َم که من حرفم در موردِ همه یِ مطلق ـشون نیست و منظورم اکثریت و طبیعتشونه دیگه!
خدایی طبیعت و معمولِ رانندگیِ خانما به نسبتِ طبیعتِ آقایون ضعیف ـتره تا حدودی
ولی این دلیل نمیشه هیچ زنی رانندگیش خوب نباشه، یا هیچ مردی بد رانندگی نکنه!
مثلاً از 100 تا زن، حداقل 70 تاشون زیاد خوب نیستن، درصورتیکه تو مردا لااقل 60 70 تاشون خوبن ...
البته این وسط یه عالمه استثنا هم میتونه وجود داشته باشه ... یا زن و زنایی که هیچ راننده یِ مردی نتونه رو دستشون بزنه
درموردِ دندونپزشک، البته تو زمینه یِ دندون کشیدن، من َم موافقم که دندونپزشکِ مرد طبیعتاً بهتره، چون زور دستش بیشتره!
ولی باز برای همینم هیچ مطلق ـی وجود نداره و یه مرد میتونه خوب نباشه یا دندونپزشکِ زنی َم پیدا شه که دستش قدرتِ دندون کشیدنُ بهتر از صدتا مردِ دیگه داشته باشه
دیگه خب طبیعتِ بدن و مغز زن و مرد با هم متفاوته ...
و این برتریایِ نسبی ای که من میگم َم از تفاوتِ ژنتیک و ساختارِشون نشأت میگیره که یسریاشون این قدرتُ هم دارن بر اون ساختاره غالب بشن و تغییرش بدن!
قاعدتاً زن برا زور زدن و سنگینی بلند کردن ساخته نشده! ولی میتونه هم یکی پیدا شه از صدتا مرد قوی ـتر بسازه خودشُ
یا مرد برا ظرافت و لطافت ساخته نشده ... ولی مردی َم میتونه باشه ظریف ـتر و لطیف ـتر از فطرتِ خانما ...
خلاصه که من معمولشُ گفتم ...

خب این خاصیتِ تهرانه ... که آدما نتونن یا دیر به دیر همُ ببینن :(
ولی مثلاً خونواده ما اصلاً اینجوری نیست ...
یعنی حتی خاله داییامُ پیش نمیومد که بیشتر از دو هفته نبینیم ...
چون به همچین چیزی عادت ندارم و برام عادی نیس خب بیشتر سختمه :(
اصن این که دمِ دست و قابل دسترس باشی یه حال دیگه ای داره ...
چند روز دیگه 11 ماهگیش تموم میشه ... عزیزم ^_^
فدای تو :***

میدونی؟ من درگیر این نمیکنم خودمُ که عروس عزیزه بمونم! یا خودمُ برا کسی عزیز کنم
حالا این خصلتم از بچگی بود ... تُخس بودم!
کاری نمیکردم برا اینکه بزرگترا خوششون بیاد یا تحسینم کنن! همش برا خودم بودم :دی
ساکت بودما! نه که شر و زبون ـدار باشم! ولی خط َم نمی ـبردم!
اتفاقاً بیشتر لجباز میشدم اگه کسی بهم امر و نهی میکرد :دی
چندین بار َم شوخی شوخی به یار گفتم اگه مامانِ تو میخواست منُ بزرگ کنه، من الان تو کوچه خیابون ول بودم :))
مخصوصاً سر این قضیه کرمان رفتن با کسی شوخی ندارم :))) یکی دو بار حتی برخلافِ طبیعتم، جوابِ مامانشُ دادم که کاری به کارم نداشته باشه حداقل تو این زمینه ...
به قول تو میگم ناراحت َم شدن که شدن! من از نظرِ خودم هیچ کار اشتباهی نکردم و تصمیمِ زندگیِ خودمُ با شوهرم گرفتیم ... واقعنم به کسی غیر از خودمون دو تا چه؟!
یه بار ناراحت میشن، دوبار ناراحت میشن، دفعه دیگه می ـفهمن نباید چیزی بگن چون اثری برا ما نداره!
مرگ یه بار، شیون یه بار :دی

:))) عزیزم! حالا موردِ تو رمانتیکه!
اون ـکه خودم خودکار چش باز میکنم، اون بیچاره جلو صورتم خواب ـه و می ـترسم؛ هیچی
ولی اینکه تو خواب چنان تکون میخوره که لرزه میفته به جونِ آدم، خیلی بده :((( :دی

بود الان که بازنشست شده:)

هعی. خدا رحمتش کنه🙏🌹

اتوبوسا رو که ولشون کن حرفشون وله

ولی اگه از پشت سر ماشینا رو نگاه کنیم مطابق هدف صحبت راهنمای چپو گفتی راست و راستو گفتی چپ😁👌

ولی همینکه این تکنیکا رو بلدی ینی یه پا شوفری برا خودت احسنتم:)

اون دخی داییت که حقشه:))

اخی. کمین که..

 

احمد ذوقی موقی نمیشناسم:)

ایشالا که سالم باشن و سایه ـشون بالا سرتون ^_^
ممنون ...

آره اتوبوسا به قولِ بابام اکثراً قرتی ان :دی

عه آره اشتباه گفتم :)))
این موردُ دیگه تو تقسیم بندیِ گروه خودمم و مثِ اکثرِ خانما نمی ـتونم چپ و راستمُ تو لحظه تشخیص بدم :))
باید بهش فک کنم، دقت کنم تا بفهمم چپ کدوم بود و راست کدوم
دیگه اگه ساعت َم دستم نباشه که یکم بیشتر طول میکشه تشخیصش :))

بله، اون بنده ـخدا رُ تا بتونم سعیمُ میکنم یکم بشونمش سر جاش :دی

دیگه ما تو دوره ای دنیا اومدیم که بچه یِ زیاد داشتن از میون رفته بود ...
یادتون نیس رو بستنی ـا می ـنوشتن "فرزند کمتر، زندگیِ بهتر" ؟ :))
تو مدرسه هم، از همسن و سالام اونا که مثِ من بچه اول بودن نهایت یکی دو تا خواهر برادر داشتن، ولی اونا که بچه آخر بودن ماشالا از خونواده ـهای پرجمعیتی می اومدن

احمد ذوقی خیلی وُیس ـآش معروف شده بود که!
الان گوگل َم بزنید "اینم شانس مایه" اسم احمد ذوقی رُ میاره کنارش! :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan