Tuesday 5 Esfand 99
داشتم اَ دلتنگی خون بالا میاوردم دیگه :))
بخدا! خیلی سخته ...
ایندفعه َم تو شب رفتیم و چقد من رانندگی تو شبِ جاده رُ دوس دارم ...
گمونم از 12 ساعت 7، 8 ساعتشُ من روندم
وقتایی َم که یار می ـنشست پشتِ فرمون، خوابم نمی ـبُرد که!
نهایت نیمه هوشیار می ـشدم ...
بدیم اینه که یار می ـشینه من احساس امنیت نمی ـکنم :|
چقد قدیما به این فک میکردم که وای اصن دوس ندارم آقایون می ـشینن کنار و خانوما رانندگی می ـکنن!
اصن مرد باید پشت فرمون باشه و خانومش هِی میوه پوست بکـَنه، حرف بزنه، دل بده و قلوه بگیره ^_^
ولی خب من فقط رانندگیِ بابامُ دیده بودم که مایکل شوماخری بود برا خودش
متاسفانه نمیدونستم هستن مردایی که زنونه رانندگی می ـکنن :دی
عاغا خب به خانما برنخوره ... حرف در موردِ اکثریته !
من خودم خانمم ولی شدیداً قبول دارم که خانما رو اعصاب رانندگی می ـکنن -_-
به قول دکتر شاهین، حالا استثناهایی َم وجود داره ...
یه بار که داشتیم حرفاشُ گوش می ـکردیم، متوجه شدیم من و یار مخصوصاً تو زمینه یِ رانندگی تو دسته ـبندیِ گروهِ خودمون نیستیم!
یار زنونه رانندگی میکنه ... من مردونه :))
قشنگ موقعِ پارک کردن اون میره میره تا بخوره به ماشینِ عقبی بفهمه فاصله تموم شده :))
من ولی دستم اومده، می ـتونم فاصله رُ تجسم کنم ...
یا مثلاً یار فقط جلوشُ نگا میکنه موقعِ روندن ... من حواسم به همه طرفی هست ...
اینم از شانس مایه دیگه :))
خلاصه که روندیم و رسیدیم خونه ـمون ^_^
آخ که چقد دلم لک زده بود برا دیدنِ خونواده ـم ... اللخصوص فسقلیِ خواهرم
بعد حالا مامانم از سرِ صبح و قبل از طلوع داشت پیام میداد که نیاید خونه، من حالم بده!
بنده خدا بدجوری دل ـدرد شده بود و نگرانِ اینکه یه وقت کرونا نباشه، میخواست ما نریم اونجا که نگیریم ازش
من که دلم طاقت نمیاورد ... بعدشم مطمئن بودم کرونا نیست
آخه مامانِ من نه جایی میره، نه دیگه مشتریایِ آرایشگاهشُ راه میده، نه با آدم یا مکان قابلِ خطری در ارتباطه ...
کارای روزمره و روتینش َم از رعایت گذشته ...
ماسک زدنا و الکل به دست بودناش به کنار
کوچیکترین شیئی که واردِ خونه ـمون بشه رُ چنان ضدعفونی میکنه و می ـشوره؛ که مثلاً میوه ـها رُ همون یه روز فرصت داری بخوری
وگرنه تا فرداش خراب شدن :|
خلاصه که اجازه یِ عبورِ کرونا رُ از 1 کیلومتریِ خونه ـمون نمیده، بعد می ـترسید دل ـدردش برا کرونا باشه ...
آخرش َم که دید زورش به ما نمیرسه، خودشُ حبس کرد تو اتاقش ...
ولی خدارُشکر تا عصر بهتر شد و فهمید بخاطرِ خوردنیای روز قبلش بوده ...
اصن مامانا که حال ـندار باشن، خونه خیلی دل ـگیره :(
باز خوبه خواهرم و پسرش بودن ...
الهی دورش بگردم، جیگرم سوخت واسه سوراخای دست و پاش و کبودیایِ سرُم :(
حسابی لاغر شده بود ...
خواهرم میگفت تو بیمارستان با مظلومیت هِی دستشُ میاورده بالا و از دور به بچه ـهایِ اتاقای کناری سرمشُ نشون میداده!
یا برای اونایی که مرخص میشدن بای بای میکرده تا برن ...
دلم نمیخواست خاله ای باشم که حداقل ماهی یه بار خواهرزاده ـشُ می ـبینه ...
کلی دلم می ـگیره که کنارشون نیستم و نمیتونم بیشتر باهاشون باشم
این فسقلی َم هربار منُ می ـبینه عکس العملش با دفعه پیش فرق داره
ایندفعه نگام میکرد، بعد یه نیمچه خجالتی َم می ـکشید، سرشُ مینداخت پایین یا میرفت پشت سر مامانش قایم میشد!
دیگه انقد ذوقشُ کردم و باش حرف زدم نگاش کردم و نگام کرد تا خودش دستاشُ باز کرد برم بغلش کنم ^_^
انتظارش َم این بود ببرمش اتاق خودم :دی
کلاً اتاقِ من و جاهای جدیدُ خیلی دوس داره ...
بُردمش و از تو چمدون کادوشُ درآوردم دادم دستش ^_^
بچه ـم عاشقِ ماشینه ... انقد باهاشون بازی کرد
دلم میخواد هربار که میرم یچی تو چمدونم داشته باشم براش
اینجوری ذوق اومدنِ خاله ـشُ بیشتر داره ...
مثلاً یادمه خودمون َم وقتی بچه بودیم بابابزرگمون همیشه تو جیبش برامون شکلات و قرص نعنا داشت
چقد دوس داشتیم و بالا پایین می ـپریدیم تا بابابزرگ از در میومد تو ...
یادش بخیر ...
خوشبخت بودیم ـآ !
خیلی چیزا داشتیم که بچه ـهای الان هیچ ـکدومُ ندارن ...
الان این جوجه یِ ما فقط یه خاله داره انگار!
دایی که نداره ...
از اونطرف َم خونواده دامادمون انقد آدمایِ مزخرفی بودن ... که خودش به کل باهاشون قطع رابطه کرده
فقط داداشش آدمِ درست حسابی ایه ... پس می ـمونه یه عمو !
حالا خوبه خاله دایی ـآی خودمون هستن ^_^
مخصوصاً خاله دایی ـآی آخریم که سن و سالشون بهمون نزدیکه رُ بیشتر می ـبینیم و همه ـش با همیم
ایندفعه َم اومدن و یه کوچولو دور هم بودیم ...
ولی زیاد حس و حالمون خوب نبود ... مخصوصاً یار!
آخه یهو خبر شدیم داییش ینده ـخدا فوت کرد :(
خیلی مظلوم و آروم و مهربون بود ...
من همه ـش نگران بودم، ولی فکرشُ نمیکردم طوری بشه با اینکه سنشون خیلی بالا بود ... هی امیداور بودم!
الکی بود امیدم! درستِ عینِ قضیه یِ انصاریان ...
گمونم بقیه انتظارشُ داشتن ... چون روزای آخر دیگه مادرشوهرم مراسمِ پسرشُ کنسل کرده بود
گفت چون باید بیعانه میدادیم و دیدیم دایی تو این حاله، فعلاً کنسلش کردیم
و کنسل شد دیگه :(
وگرنه الان باید حرکت میکردیم بریم شهرستان و پسفردا عقد بود ...
حالا مادرشوهرم اینا َم تستشون مثبت شده همه!
میخواستیم بریم کادوهای روز مادر و روز پدرُ ببریم براشون این هفته!
که اون َم کنسل شد
البته خدارُشکر حالشون خوبه
علائمشون در حد سرماخوردگی اینا بود و فقط یکی دو روز کم و بیش بدحال شدن
ولی الان شکر خدا خوبن همه ...
چون ناقلن موندن خونه و استراحت می ـکنن
عجب داستانی شده این کرونا !!!
نمیدونم با این اوضاع برنامه برای سفرای نوروزی چیه!
امروز که تا بلیطای قطار باز شدن، سریع همه ظرفیت ـا تکمیل شد!
ما َم که باز باید بریم کرمان و امیدوارم جاده ـها رُ نبندن!
یا حداقل طرحِ جدیدشونُ بذارن ... که اگه کرونایی داخل ماشین باشه فقط اجازه یِ تردد بین شهری ندن ...
اگه راه ـها باز باشه و با ماشینِ خودمون بتونیم بریم که بهتر َم هست
عجب عروسی هستم من! :))
آخه مادرشوهرم اینا انقد از روز اول با سفر جاده ای مخالف بودن ...
انقد گاه و بیگاه تیکه و متلک َم سرِ این قضیه بهم پروندن، ولی من کارِ خودمُ کردم
که الان دیگه یار عادت کرده و براش اوکیه 12 ساعت تو جاده :))
خدایی 2 تا راننده ایم خب!!!
قطارا َم که باز گرون شدن و نمی ـصرفه ...
اصن جاده یه مزه یِ دیگه داره ^_^
قبلنا که بابام میگفت جاده رُ دوس دارم و عاشقِ رانندگی تو شب بود، ما خیلی تعجب میکردیم!
ولی الان که خودم راننده شدم تازه می ـفهمم حسِ بابا چی بوده ...
مامانم که همیشه میگه تو رانندگیت عینِ باباته و به خودش رفتی!!
وای اصن یه حالی میده همین بازیِ سو بالا سو پایین زدن :))
اعصاب َم میخواد وقتی پشت سریا چراغشونُ میزنن تو چِشت ...
یار که برا جبران گاهی میفته پشت سرشون و میزنه سو بالا :|
ولی من میگم خب آخه اینا فرهنگشون نمیخوره به سوبالا سوپایین زدن :دی بلد نیستن! من که بلدم...
جدی به نظرم رانندگی تو جاده فرهنگ میخواد ...
یسریا معلومه اصن راننده یِ جاده نیستن! بچه قرتی اَن !
مثلاً اکثرِ کامیونا با متانت و اصول یه گوشه میرونن برا خودشون ... مشخصه که ماشینِ جاده اَن ...
ولی راننده اتوبوسا ... کمه تعدادِ آدم حسابی ـاشون ...
هر ماشینی یه شخصیت و داستانی داره برا خودش
گاهی میشه از قیافه ماشین و مدلِ رانندگی، راننده رُ حدس زد
جاده همیناش جالبه
آخ دلم هوایِ جاده یِ شمالُ کرد ...
دیشب داشتم خوابِ دریا می ـدیدم ...
تو خوابم حسم این بود که خیلی محتاجِ دیدنِ دریا و حس کردنشم ...
دریا و بارون!
دو تا عنصری اَن که تو خواب هِی می ـبینمشون و عشق میکنم براشون !!
خیلی حال خوبی میدن بهم ...
عاغا حالا اینُ گفتم یه چیزی تعریف کنم سینگلا قدرِ زندگی ـشونُ بدونن :))
من بارها تا مرزِ سکته رفتم تو این مدت ...
چند بار که تا یه ذره چِش باز کردم، تو نیمه هوشیاری دیدم یه صورت جلو چشامه؛ 3 متر رفتم هوا از ترس :)))
و چندین بار هم با ذکرِ "یا خدا زلزله" از خواب پریدم، دیدم یار تو خواب داره گوششُ به طرز فجیعی می ـخارونه :|
یا اینکه داره از این پهلو ب اون پهلو می ـچرخه :|
یعنی میخوام بگم تا این حد آدمِ لطیف و ظریفی ـه ...
بابا من بچه یِ کرمونم ... یه منطقه یِ زلزله ـخیز :دی
انقد با لرزشِ زمین از خواب پریدم که الان معلومه اینجوری به لرزه انداختنِ زیرِ پام، بیدارم میکنه
تو قطار َم البته این برام پیش اومده :))
چند بار لرزشِ قطارُ فک کردم زلزله ـس، باهاش از خواب پریدم و گفتم " زلزلــــه" :)))
ولی حالا انصاف نیست طرفم یه همچین آدمِ غیر لطیفی باشه :دی
با اینکه به قیافه ـش نمیخوره ولی حرکات و رفتارش خشنه !!
مثلاً نمیتونه یچیُ آروم برداره بذاره ...
آروم گذاشتنش، شبیهِ پرت کردنِ من ـه :|
خودش دیروز میگفت داشته گوجه می ـخریده، آقاهه بهش گفته "جناب یکم ملایم ـتر! پرت نکن اینا رُ، خراب میشن!"
حالا ببینید دیگه من چی میکشم اَ دستش :| :))
تو رُ خدا تا وقتی سینگلید از زندگی ـاتون لذت ببرید :(( :دی