آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دلِ مــن جایِ دگـــر ...

برعکسِ همه پستام که بعدِ نوشتن، تازه باید به عنوانش فک کنم

این‌بار "عنوان" زودتر از نوشته‌هام، حاضر و آماده نشسته بود یه گوشه
بهم فهموند باید از دلتنگیم شروع کنم!
غالب‌ترین حسِ این روزام
همونی که کنار همه حال و اتفاقای خوب، یه دلِ تنگ نشونده گوشه‌ی سینه‌م
که حواسش َم پرت نمیشه
که همین یکی دو روز باقی‌مونده هم براش زیاده
سخته خودت یه جا باشی و دل‌خوشیا و دل‌مشغولیات جای دیگه
هربار بیشتر ناامید میشم از زندگیِ دور از خونواده
چقد روز اول ساده گرفتم این موضوعُ...
سختیای خودم که هیچی! فک نکردم به وقت سختی خونواده‌م چقد لازمه و دلم میخواد کنارشون باشم!
چند روزه عزیز دردونه‌مون بیمارستان بستریه و من همه فکر و ذکرم اونجاست!
زیاد گفتم که اهل های و وای راه انداختن نیستم
الان َم به رو نمیارم که تو دلم چه خبره
ولی خب وسطِ همه لحظه‌های خوب و لبخندها، خیالم آسوده نیست...
دلم داره پر میکشه براشون و دیگه طاقت ندارم این دوریُ!
تازه دیروز مرخص شد بچه‌م
کلی کار و دلبریِ جدید یاد گرفته...
جدیداً که باهاش حرف میزنم، با ممم و دِدِ جوابمُ میده
برام دست تکون میده
و من ضعف میکنم براش و یه بغضی چنگ میزنه تهِ گلوم...
دلم میخواست بودم و کنار خواهرم می‌موندم این‌روزا رُ
یه کمکی برا مامانم بودم که همه بار این وضعیت رو دوششه
خواهرم َم کنارِ جوجه‌ش حسابی ضعیف شده واسه این چند روز و غصه خوردنا و شب‌بیداریاش
هرموقع باهاش حرف زدم صداش پر از بغض و گریه بود!
بهش میگم باید قوی باشی خواهر کوچولوی من! پسرت می‌بینه، می‌فهمه. تو که اینجوری باشی اون بیشتر می‌ترسه!
ولی خودم تا جیگرگوشه‌مونُ تو اون وضعیت می‌بینم که با بی‌حالی سرُم تو دستشه و چقد لاغر و بی‌جون شده؛ دلم ریش میشه و اشک میزنه به چشام...
کاش هیچ بچه‌ای تو بسترِ بیماری نباشه هیچوقت...
قراره ایشالا پسفردا بریم کرمان
یعنی از قبل‌ترها قرار همین بود...
می‌خواستیم ایندفعه با قطار بریم
ولی تا دور کلامون چرخیدیم بلیط تموم شده بود
و این شد که باز ماییم و ماشینمون...
آخ که من دیگه همین دو روز رُ هم تحمل ندارم
دل دل میکنم زودتر چهارشنبه شه و چشَم به دیدنِ خونواده‌م روشن
کاری به ماه و سالش ندارم که بیشتر از یه ماه گذشته
ولی بعدِ اون‌همه کنارِ هم بودن، این دوری خیلی سخت بود...
این حس و احوالُ اگه بشه فاکتور بگیریم، می‌تونم بگم این چند روز، روزای نسبتاً خوبی بودن
مخصوصاً دیروز
که البته آثار به جا مونده‌ش کلی ظرفِ تلنبار شده تو ظرفشوره
با پاهای کوفته‌ای که نمیذارن خودمُ از رخت‌خواب بکشم بیرون و برم سراغ یه عالمه کاری که دارن صدام میزنن
ولی می‌ارزید!
ولنتاین بود دیگه :دی
یار که رفت سر کار، من َم پا شدم حاضر شدم و از خونه زدم بیرون!!
خدا خیر بده گوگل مپُ که من تو این شهر غریب، مدام دستم به دامنشه!! :دی
میخواستم چندتا بازی بخرم
یه فروشگاهِ نزدیک پیدا کرده بودم که یه نیم ساعتی پیاده راه داشت تا خونه‌مون...
زنگ زدم ساعت کاریشُ سوال کردم که مطمئن شم تا من میرسم هستن ... و راه افتادم
ولی عاغا چرا تهران و کرج انقد بالا پایینن!!!؟؟؟ -_-
رفتنی خوش و خرم قدم میزدم و کیف میکردم
نگو سرپایینی بود!
موقعِ برگشتن حسابی نفسم در اومد :|
با دست پُر! پاهای خسته!
عین بالا رفتن از کوه بود قشنگ
کاش برعکس میشد لااقل!
هنوز مسیر رفت سربالایی باشه خیلی بهتره!!
بازم درود به شرفِ کرمان که همه‌جاش تو یه سطحه!
صاف میری، صاف برمیگردی :دی
حالا اینا به کنار...
برنامه‌م کیک و پیراشکی پختن بود
بعد تا میومدم دست به کار شم، می‌دیدم یچی کمه!
درست َم تمرکز نمیکردم یه‌دفعه قشنگ فک کنم ببینم چیا نداریم!
میرفتم روغن میگرفتم، میومدم آردُ الک کنم، یادم میومد تخم‌مرغ َم تموم کردیم :((
قشنگ دو سه بار شال و کلاه کردم رفتم خرید
منی که ماه به ماه از خونه بیرون نمیرفتم :))
همه‌چی تقریباً حاضر بود، جز خودم؛ که یار اومد
میخواست منُ با گلِ تو دستش سوپرایز کنه، اما خودش تا نگاش افتاد به میز، سوپرایز شد :دی
سه تا بازی گرفته بودم و جدا‌جدا کادوشون کرده بودم، چشمگیر شده بود :دی
خودم هی ذوقِ باز کردنشونُ داشتم
از همون صبح منتظر لحظه‌ای بودم که بشینیم بازی کنیم
یار َم باهام همراه شد و حسابی بازی کردیم ^_^
شب خوبی ساختیم برا خودمون ... دوسش داشتم
ایشالا که عشق بجوشه تو همه خونه‌ها و دستِ همه عاشقا تو دست هم باشه
ولنتاین َم بهانه‌ای باشه واسه یادآوری و یه بار دیگه عشقشونُ جشن گرفتن
البته دلم میخواست (از اونجایی که دوست‌بازی رُ تجربه نکردم:دی) مثِ دوس‌دختر دوس‌پسرا جشن بگیریم
به یار گفته بودم بیا یه جا قرار بذاریم، جدا جدا بیایم به هم برسیم
ولی اینجوری َم خوب شد و خوش گذشت!
حالا یه بار دیگه هم میشه رفت سر قرار
آخه ملتِ ما کلاً سوءاستفاده‌گرن
تا اسم میاد رو یچی، میخوان دولا پهنا حسابش کنن
تا بفهمن عروس دومادی، پولِ خون باباشونُ ازت میگیرن!
تا روز مادر و پدر و دم‌عید میشه، جنساشونُ هفت هشت برابرِ قیمت میفروشن
ولنتاین َم که دیگه خدا بده برکت
یه رزِ ۵ تومنی رُ میدن ۵۰ تومن، میگن ولنتاینه!! :|
دیگه خدا میدونه کافه‌ها میخوان چقد جیبتُ خالی کنن!
خیر می‌بینن اینا آخه؟!
همین کارا رُ کردن دیگه خرید کردن به آدم مزه نمیده!
من خودم اینجوریَم که اگه نتونم یچیزیُ به قیمت بخرم، بعدش بیشتر عذاب وجدانشُ میگیرم تا حس خوبشُ!!
الان همه خریدای عیدمُ انجام دادم
ولی جای اینکه مثِ هر سال ذوق داشته باشم بخاطرشون، ناراحتِ این‌همه گرونی و قیمتای سرسام‌آورشونم...
همه چیُ کوفت کردن به آدم :/
تازه مراسمِ داداشِ یار َم هست که هرچی ازشون می‌پرسیم چجوریه و چی باید بپوشیم؟ میگن نمیدونیم! :|
فقط میدونم خونواده عروس جدیدمون خودشون تالار دارن
و احتمالاً تو همون تالار َم عقد برگزار میشه
ایشالا که به خیر و خوشبختی باشه ^_^
سر مراسم ما خون به جیگرمون کردن، الان ولی همه گفتن ما میایم!
حتی داییشون اینا بنده‌خداها با سن بالا کرونا گرفتن و چند روزه بیمارستانن
ولی مامانشون برخلاف مراسم ما که تا روز آخر میگفت حالا بذارید ببینیم چی میشه! الان هر روز زنگ میزنه میگه آماده باشیدآ. فلان‌روز مراسمه!
خودشونم چند باری رفتن پیش دایی اینا بعد از کرونا گرفتنشون
البته برا زدن آمپول و احوالپرسی و این صحبتا
و خب الان هربار مامانش تماس میگیره با یار صحبت میکنه، هی صدای سرفه‌هاش میاد!!
نمیدونم...
ایشالا هرچی هست، خیر باشه و به خیر بگذره!
ما َم خدای خودمونُ داریم
آدم بالاخره فرق دوس داشتن و قربون صدقه‌های ظاهری رُ با عشقِ واقعی می‌بینه و می‌فهمه دیگه!!
الان روح خبیثم داره پیش خودش میگه خوب شد این دو هفته نرفتیم پیششون!!
این هفته َم دو روزشُ رفتیم خرید، یه روزشُ هم پسرخاله‌ی یار که تهران زندگی میکنن، دعوتمون کردن خونه‌شون
البته من از دو هفته پیش قصد داشتم واسه این چهارشنبه خونواده یارُ دعوت کنم خونه‌مون
چندبار َم حرفشُ زده بودم
ولی تا یار زنگ زد به مامانش گفت، جواب شنید که نه، میخوام خونه تمیز کنم
دیگه خدا داند کِی فرصتش پیش بیاد
این هفته که میریم کرمان و هفته بعدم مراسمه، بعدش َم خونه تکونیا و شلوغیای اسفند...
خلاصه که عوضش رفتیم مهمونی و چون برا شام دعوت بودیم، نتونستیم شب برگردیم خونه
همونجا خوابیدیم و فرداش باز رفتیم خرید
از اون روزا بود که من چیزی که میخواستم رُ پیدا نمیکردم!!!
خیابون سپه‌سالارُ نزدیکِ ۷، ۸ بار رفتم و برگشتم، دنبال کفش دلخواهم!
یار َم کلافه شده بود و بداخلاق :(
یکم غصه‌م گرفت که خب من اگه تو شهر خودم بودم و کسیُ داشتم که با تو نمیومدم خرید!!
راستش دل‌نگرونِ پسرِ خواهرم َم بودم و نزدیک بود همونجا اشکم دربیاد...
یار هی یه گوشه می‌موند من میرفتم دور میزدم و برمیگشتم باز چیزی پیدا نمیکردم!
آخرش َم به یچی دیگه راضی شدم و خریدیم رفتیم برا یار َم خریدیم و اومدیم خونه
نزدیکِ ۴، ۵ ساعت فقط راه می‌رفتیم
کفشام َم حسابی انگشتامُ زخمی کرده بود، دیگه افتاده بودم به لنگ زدن!
بیچاره پاهام حق دارن از رخت‌خواب جدا نمیشن! :))
آخه چهارشنبه َم به کلی راه رفتن و خرید کردن گذشت...
کادوهای روز مادرُ خریدیم و هنوز به صاحباشون ندادیمشون
ولی این وسط من بیشتر از همه ذوق ماشینایی رُ دارم که هفته پیش برا فسقلیِ خواهرم خریدیم
دوس دارم زودتر ببینمشون تو دستش که باهاشون بازی میکنه ^_^
بچه‌م خیلی ماشین دوس داره آخه
همه خریدا رو از ترس کرونا همون موقع که خریدیم گذاشتیم تو انباری
تا یکی دو هفته بگذره و ویروس احتمالیِ روشون بپره
وگرنه میرفتم هر لحظه میاوردمشون و نگاشون می‌کردم
یا مثل همیشه همه لباس عیدیام رو با هم می‌پوشیدم ذوق می‌کردم

خب من لابلای حرفام بالاخره تونستم پاهامُ قانع کنم، بریم یه سر و سامونی به آشپزخونه بدیم
یه دستی َم به سر میز و وسایلِ جامونده‌ش از جشنِ دیشب کشیدم
حالا یکم ذهنم آسوده‌تر شد و خدا به دادِ ادامه‌ی پست و خواننده‌هاش برسه :))
البته انقد جمعیتِ خواننده اینجا زیاده که سنگین‌ترم اگه بگم خدا به دادِ شما دو تا برسه!!! :)))
میخواستم بگم یادش بخیر یه زمانی چقد اینجا برو بیا داشتیم
بعد فک کردم دیدم نه هیچوقت بیشتر از ۴، ۵ تا نبودن دوستام...
ولی چقد دوستای بلاگی پیدا کردم تو دوره‌های مختلف...
که یهو بی‌خبر ول کردن و رفتن و گم شدن وسطِ شلوغیا!
این بین برگشتن دوتاشون برام شده بود آرزو...
انقدر که برام عزیز و شبیهِ دوست واقعی بودن
جالب اینکه یکی‌شون همین چند روز پیش، بعد از سال‌ها پیدا شد
اولش شوکه بودم و خرذوق
ولی الان که فک میکنم، می‌بینم آرزوم بیشتر این بوده که دوستام با حال و هوای همون روزا برگردن!
همونجوری!!! بلاگری...
یا شاید دلم میخواسته اون روزا برگردن...
روزایی که گذشتن و شاید دیگه هرگز تکرار نشن!
گمونم این پست با دلتنگی که شروع شد، با همون َم تموم شه!
دلتنگِ گذشته‌ها شدن شاید زیاد خوب نباشه
اون َم وقتی خوب و خوشی و به کم و بیشِ آرزوهای گذشته‌ت رسیدی ... حالا گرچه دیر
ولی برا من یا احتمالاً بیشترِ آدما، "گذشته" یه چیز دیگه‌ست...
گذشته...
چقد مفهومش برام رفته زیر سوال!
دیدید آدم وقتی یه سریال می‌بینه، اون َم قسمتای پشت هم و پشت هم؛ چجوری تو حال و هواش گم میشه؟
مثِ سریال see که وقتی می‌دیدیم و از اتاق میومدیم بیرون، درست عینِ اتفاقای توی فیلم؛ حسم یجوری بود که انگار الان همه نابینان و فقط منم که می‌بینم!!
حالا هم داریم dark رُ می‌بینیم که درموردِ سفر تو زمانه...
و چقد همه چی رُ برام می‌بره زیر سوال...
تموم که میشه تا ساعت‌ها منگم!
که چطور حتی سفر کردن به گذشته نمیتونه چیزی رُ تغییر بده! چون تو درست همون زمان توی گذشته بودی و اون اتفاق از قبل افتاده
و باز همه چی همونجوری تکرار میشه و تکرار!
یه گرهِ سردرگمِ عجیب غریب که اولش و شروعش معلوم نیست!!
گاهی حرصم میگیره از اینکه نمیشه تغییری ایجاد کرد...
یه سکانسش پسره رفت توی گذشته، روزی که پدرش هنوز زنده بود
یک سال از ندیدنِ پدرش می‌گذشت که داشت دوباره می‌دیدش
اولین کاری که کرد با کُلی حسرت و بغض باباشُ به آغوش کشید...
درست مثِ خوابای پر از حسرتِ هر شبِ من ...
که تا بابا رُ می‌بینم ناخوداگاهم سریع می‌فهمه چقد دلم تنگه و داستانِ خوابمُ خراب میکنه و همون اول میره که بغلش کنه!
چقد دلم اون اتفاقِ تو فیلمُ خواست...
حتی اگه سفر به گذشته چیزی رُ عوض نکنه، ولی من باز دلم میخوادش
سوال این بود که اگه سفر تو زمان حقیقت داشت، دوس داشتی به آینده بری یا گذشته؟
برخلافِ یار که انتخابش آینده‌س، من دوس دارم به گذشته سفر کنم
آینده قطعاً یسری اتفاقات بد و ترسناکه
فک کن میری به یه سالی که میلیاردها تومن پول یه گوشیِ ساده‌س!
یا مثلاً کلی مرض و بیماریِ جدید به جون بشریت افتاده که خودِ آدما ساختنش...
محیط زیست کلاً خراب شده و چیزی ازش نمونده
یه مشت آسمون‌خراش می‌بینی با آدمای رباطیِ خالی از احساس...
حتی اگه اینا هم نباشه، این روندِ مشخص رُ نادیده بگیریم و خوش‌بینانه فرض کنیم آینده رُ؛ به نظر من بازم گذشته قشنگ‌تره...
حداقل پر از نبودن آدمایی نیست که یه روز عزیزترینت و نزدیکترینت بودن!
پر از خاطره‌س...
پر از حسرتایی که میتونی دوباره به بغل بگیریشون!
اصن برا انتخابِ گذشته همین بس که این گوشیای "تو رُ از آدما دور کُن" نبودن و انقد دغدغه‌ها کمتر بود که آدما می‌تونستن خیلی بیشتر کنار هم باشن و از تهِ دل تر بخندن...

متاسفانه به تازگی خودمون یه جاییم 

دلمون هزار جای دیگه...

بله ...
حوصله خوندنِ متن ـایِ طولانی رُ هم اصلاً نداریم :دی

چقدر این پستت قشنگ بود بهم چسبید ❤

پس راهی کرمانی.بسلامتی عزیزم.منم دلتنگ خانواده م هستم.برادرام برادر زاده ها و عروسا رو 4 ماهه ندیدم پدر مادرمو 1 ماهه ندیدم.ایندفعه دلم برای خونه پدری ام تنگ شده.شاید منم اصفهان رفتم!

اسم خواهرزاده ت فراموشم شده!چی بود؟ایلیا؟ چش شده طفلک؟ بچه ها خیلی گناهی ان.نمیتونن حرف بزنن و دردشونو بگن دیگه بدتر.امیدوارم خوبه خوب شده باشه 🙏

الان مراسم عقد شهرستانه؟؟ گفتم اگر همین تهران کرجه بخاطر همین شاید همه میان.عروسی شما چون کرمان بوده نیمدن.نمیدونم

آخه عروسی ما هم از اصفهان فکر کنم کلا 30 نفر مهمون داشتم.چون شهر دیگه بود خیلیا نیمدن

آخ از سربالایی سرپایینی نگوووو واقعا من هر روز دارم کوهنوردی میکنم!! مغازه میرسم به نفس نفس افتادم.اصفهانم به جز یکی دو خیابون مابقیش همه مسطحن ولی اینجاها تو کوه هستن و سربالایی.هردفعه میگم تو رشته کوه های البرز زندگی میکنیم 😐

بعد اینکه منظور از دو خواننده یکیش من بودم عایا؟😀 من که چند بار گفتم واقعا قلم خوبی داری و عاشق نوشته هاتم 😍 

دیدگاهت در مورد گذشته و آینده جالب بود اما من حداقل الان دوس دارم برم آینده رو ببینم.اصلا دوس دارم آینده شغلی خودمونو ببینم انقدر که دارم اذیت میشم 😔 دلم میخواد ببینم تهش چی شده چی میشه! اما در مورد گذشته م دوس دارم عزیزانمو ببینم.مثلا مادربزرگام که خیلی ساله فوت شدن.20 سالی میشه فوت شدن.یا خاله هامو ببینم و ... 

راستی کاش عکس بازی ها رو گرفته بودی می دیدیم.

من بیشتر از پستت حرف زدم 😀 برم دیگه.شبت خوش عزیزم ❤

 

جدی؟ :دی چطو بود مگه؟ قربونِ تو :*

آره رفتم و اومدم ^_^ دلم خون شده بود اَ دلتنگی دیگه
عزیزم ... ایشالا که تو َم زودتر بری و یه دیداری تازه کنی

گمونم اسمشُ نگفته بودم اینجا! "آبتین" ^_^
الهی دورش بگردم، یه ویروس گرفته بود، تب و بیرون روی و ...
بچه ـم آب شده بود اصن :( جیگرمون کباب شد براش
خدارُشکر بهتره دیگه، داره دوباره جون می ـگیره کم کم 

آره مراسم شهرستان بود ... ولی کنسل شد :( حالا میام میگم چرا
نه، عروسیِ ما بخاطر کرونا نیومدن همه!
البته خب من بهشون حق دادم، گله ای َم نکردم ...
ولی اینکه الان نظرشون درموردِ کرونا عوض شده بود و همه آماده یِ اومدن بودن، دیگه آدم دلش میگیره ازشون ...

:)) آره واقعاً تو رشته کوه ـهاییم انگار
حالا کرمان کوه واقعی خیلی زیاد داره وسطِ خیابونا و خونه ـهاش حتی
ولی خیابوناش اصلاً اینجوری بالا پایین نیست !
خونه یِ ما تو تهران که اصن انگار داری میری رو تپه انقد که سربالاییش تنده! :|

آره دقیقاً :دی خودِ خودت بودی
فدات شم :** باز خوبه که یکی هست تعریف کنه و بهم انگیزه بده ^_^ 

البته من منظورم از آینده یکی دو سال نبود
مثلاً این سریاله یه دوره یِ 30 ساله داره ... یا میتونن برن به 30 سالِ آینده یا 30 سالِ گذشته؛ نه مابینش!
واسه همین من اصلاً دوس ندارم برم تو 30 سال یا حتی 10 سالِ آینده ...
به نظرم خیلی بلاهای بدی سرِ زمین و اللخصوص مملکتمون اومده تا اون ـموقع (مگه اینکه انقلابی دیگر شده باشه :))) )
گذشته رُ حداقل میدونی چی بوده، کجاهاش چقد خوب بوده
می ـتونی بری بشینی از اول همه اون خاطرات خوبُ نفس بکشی ...
آره، همین دیدنِ عزیزایی که از دستشون دادی هم خودش جزوِ پوئن ـایِ مثبتِ گذشته ـس
عزیزم :* امیدوارم که کار و بارتون حسابی پربرکت باشه و اذیت نباشید دیگه
گرچه الان همه ـمون همینیم :(

فک کنم تو اینستا دیدی ـشون دیگه ...
اینجا تنبلیم میشه آپلودشون کنم ... مخصوصاً از وقتی اینستا ساختم :)) خب اون خیلی دم دست ـتره :دی

حالا من باز طولانی ـتر جواب دادم :))) :** فدات شم 

آخی. انشالله که زود خوب میشه

منم دلم نمیاد ببینم یه بچه ریزه میزه رو کلی سرم زدن بهش و دستاشو سوراخ سوراخ کردن

یکی دوبار دیدما ولی ادم ناراحت میشه

خدا سلامتی بده🙏

به خوبی و خوشی ولمتاین خوبی رو سپری کردی پس:))

خیلی خوشم میاد میبینم قبل انجام کارات وسایل مورد نیازو لیست میکنی و یباره میری میخریشون که ده بار از خونه بیرون نری😅😅

همیشه خونواده ها فرق میذارن خیلی دلخور نشو.. میگذره .بی توقع باش

نمیشه کارشو انتقال داد کرمان؟ بری ور دل خونواده؟ جدا چطوری دلت اومده بیخیال خونواده بشی بری شهر غریب تنهایی؟:)

بعله مام یاد قدیما میفتیم بعضی وقتا ولی اگه یروزم برگردن اون ادم اونروزا نیستن

حتما تغییر کردن تو این سالا. خود مام تغییر کردیم منتها تغییر خود ما به چشممون نمیاد. اطرافیان راحتتر میبینن تغییراتو

منم دوس دارم به گذشته سفر کنم. حتی اگه نشه تغییری ایجاد کرد، لااقل میدونی اخرین لحظه ها کی بودن قشنگترین لحظه ها کی بودن خدافظیا کی بودن و سعی میکنی اون لحظاتو به اغوش بکشی و نهایت استفاده رو ازشون ببری

از اخرین همنشینی لذت ببری، از اخرین شب نشینی، اخرین لحظه قبل قهر از دیدنیا، روبوسیا، بغلا، حرفای قشنگ و ..

ممنونم ^_^ الان خیلی بهتره دیگه خدارُشکر
وای من دلم ریش شد وقتی جای زخم سرمُ روی دستا و پاهاش دیدم :( بچه رُ سوراخ سوراخش کرده بودن ...
واقعاً امیدوارم هیچ بچه ای مریض نباشه و گوشه بیمارستان نمونه :(

آره دمار از روزگار پاهام درآوردم واسه یه ولنتاین :))
:))) تقصیرِ من نبود! ذهنم یاری نمیکرد !
همیشه برا خریدِ یار لیست میکنم ـآ ... ولی شانسِ خودم سیمِ تمرکزم قطع شده بود اون روز :)))

بله ... کاریش َم نمیشه کرد ...

نه، مثِ اینکه کرمان نیست این مدل کاری که انجام میده ... خیلی َم میگم بهش ولی شدنی نیس انگار
آخ آخ حماقت کردم ... پشیمونم :|

نه که حالا عوض شده باشن ... ولی اون حس و حال و اون صمیمیت ـه یِ بینمون مال همون روزا بوده که رفته ...
دیگه اون حال و هوامون برنمی ـگردن ... گرچه شاید بشه یه مدلِ جدیدشُ ساخت!
مثلاً اگه صمیمی ـترین دوستِ دورانِ مدرسه ـمونُ هم ببینیم که باهاش ساعت ـها قاه قاه میخندیدیم و شر و وِر میگفتیم ... الان حرفِ بینمون به "سلام خوبی چه خبر فلانی؟" ختم میشه ...

آفرین!!! دقیقاً :)

عجب..

امیدوارم هواشو داشته باشن دیگه مریض نشه:(

 

سیم تمرکزت اکثر وقتا قطع نیست احیانا؟:دی

 

ایشالا بعدها یه کار پیدا بشه که بتونی بری پیش خانواده باشی. سخته برا دختر خداییش:(

 

اهان گرفتم منظورتو. بله دقیقا... روابط هم یروز ته میکشن و خلاص😭

مرسی ... البته هواشُ که خیلی دارن ...
کلاً چش ازش برنمیدارن و اصن بیرون َم نمی ـبرنش حتی!
تازه جدیداً یکم جرات میکنن ببرن جاهای خلوت یه چند دقیقه بگردوننش؛ اون َم چون هوا کم و بیش گرم شده
دیگه بچه ـها رُ خودِ خدا باید مراقبشون باشه
من َم امیدوارم دیگه مریض نشه :(

:)) نه حالا اینجوریام نیس ...
وقتی خیلی درگیر باشم و ذهنم چندجا باشه معمولاً قطع میشه :دی

ایشالا ... ولی بیشتر یه معجزه لازمه برا این اتفاق :(

بله ...

خیلی دردناکه، خیلی .

نمی‌دونم عشق چی داره که انقد خودمونُ به آب و آتیش می‌زنیم بیفتیم تو دامش
که اگه نیفتیم، روزا و لحظه‌هامون اینجوری طعمِ زهر و تلخی میدن!!!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan