آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


سکوتِ حرمت ـها ...

انقد مود نوشتنم زیاده که حالا که حس و وقتم برگشته، ساعت ـهاس موندم بینِ پست کردنِ حرفایِ کوتاهِ اینستاییم ... و تایپ کردنِ طومارهایِ بلندبالای بلاگیم!

هی بینِ دوتاش چرخ میخورم و وقتمُ هدر میدم

تا اینکه بالاخره وبلاگم پیروزِ میدون میشه ...

یعنی قراره باز چشم بسوزونم و سر درد بیارم :))

نمیدونم چرا برعکسِ همیشه و همه جا که از سر و تهِ حرفام میزنم و مختصر و مفید دهن باز میکنم برا گفتن، اینجا نمی ـتونم خلاصه ـش کنم ؟!

یعنی درواقع دلم نمیاد و نمیخواد که خلاصه شه ...

چقد روزها و هفته ـها به سرعتِ برق  و باد میگذرن!

تا چشم رو هم میذارم یه آخرِ هفته یِ دیگه اومده و رفته!!

میگم آخرِ هفته، چون فقط همین روزان که گاهی اتفاقات جدید و غیرروتین توشون میفته!

وگرنه باقیش همه ـش تکراریه و عینِ هم

همین دیشب داشتم به یار میگفتم بیا 4 تا بازیِ دونفره بگیریم، گاهی با هم بازی کنیم، یه روزایی ورزش کنیم، یه روزایی کتاب بخونیم، رو صورتامون ماسک بذاریم، ریلکس کنیم، آهنگ گوش بدیم، برقصیم ... خسته شدم هی هر شب تا اومدی طبقِ یه روالِ تکراری سفره انداختیم، شام خوردیم، فیلم دیدیم و فیلم دیدیم و بعد مستقیم رفتیم خوابیدیم!

اصن از امروز دیگه سفره رُ جلو تلویزیون نمیندازم که هِی نخواد سرگرمِ فیلم و تلویزیون شه

اقلاً بتونیم 4 کلمه حرف بزنیم با هم!

گرچه ما تو حرف زدن، اختلاف نظرمون زیاده و اصن با منطقِ همدیگه حال نمیکنیم، بیشتر بحثمون میشه :))

البته کم کم داریم بیشتر کنار میایم با هم انگار !

جالبه، داریم یاد میگیریم چطور از حرفِ خودمون نم نمک کوتاه بیایم و آزارمونُ کمتر کنیم!

مثلاً منی که انتظارم این بود کسی که عاشقمه، حرفا و خواسته ـهامُ نگفته بفهمه، تیز باشه، ببینه! از چشام بخونه!

حالا دارم کم کم گفتنُ یاد میگیرم!

برا سالگرد عقدمون که کادو نگرفته بود با اینکه تاریخُ یادش بود؛ اینجوری توجیه کرد که میخواستم یچیِ خیلی خوب بگیرم، واسه همین گفتم صبر کنم سر یه فرصت مناسب که دستم باز شه

زیاد کادویی و پرتوقع نیستم!

ولی بهش گفتم برام یه عروسک گوگولیِ 5 تومنی َم اگه میگرفتی بیشتر خوشحال میشدم، تا اینکه بخوام صبر کنم سر فرصت برام کادوی خوبِ گرون گرون بگیری!

بهش گفتم واسه مناسبتای مختلف حتی با یه دسته گل بیای خونه خوشحال ـترم کردی تا بخوای دسته خالی بیای و بعداً جبران کنی!

همین شد که یاد گرفت و روزِ مادر با یه گل بهم تبریک گفت ^_^

حالا اولین سالی َم بود که خودمُ شاملش میدونستم و قطعاً اگه دست خالی میومد، یه نیمچه دلخوری ای پیش میومد تو دلم

خودم َم از قبل بهش یادآوری کرده بودم که امسال دیگه روز زن برا من َم باید کادو بخریا!

آخه اعتقاد دارم تا وقتی هنوز دخترِ خونه یِ باباتی و هیچ مسئولیتی از یه زندگی نداری و خانومِ خونه ای نیستی، دلیلی نداره با یه اسم تو شناسنامه ـت خودتُ جزوِ تبریکیای این روز حساب کنی!

حالا اینا ربطی به دختر بودن و نبودن از اون لحاظش نداره! اشتباه برداشت نشه!

از جنبه های جسمی دیدنِ این قضایا یکم کوته ـفکرانه ـس ...

من منظورم جنبه ـهای حقیقی ـشه!

یا روزِ ذختر رُ برخلافِ چیزی که عموم فک میکنن، من اعتقاد دارم روزِ همه یِ دختراس!

فرقی نداره توی چه سنی و چه وضعیتی باشیم! همه ـمون بالاخره دخترِ مادر و پدرمونیم و اسمممون دختره!

وگرنه اگه به اون منظور بود که اسمشُ میذاشتن روزِ "دوشیزگان" :|

اصن من شاید هنوز دوشیزه باشم :دی ولی روزِ زن دیگه شاملم میشه وقتی زنِ یه زندگی ام و مسئولیتشُ قبول کردم ^_^

بالاخره کادومُ گرفتم و ذوقشُ کرم ^_^

یه رز قرمز با نرگسایِ کنارش که فضا رُ با عطرشون جون بخشیدن

هنوزم صحیح و سالمه و تا از کنارش رد میشم مجبورم میکنه قربون صدقه ـش برم!

البته که من شبِ قبلش این کادو رُ گرفتم و چه خوب شد

چون فرداش و "روز مادر" یکی از غمگین ـترین روزای عالم بود برام

اینجا هم گفته بودم که چقد نگرانِ انصاریانم و دلم ناراحت و نگرانه براش!

اون خبرِ سیاه خیلی تلخ بود برام!!

بعد از اون همه دعا و التماسِ این همه آدم، آخرش َم تهش شد اونچیزی که نباید بشه!!

تمامِ روز بغض بودم و گریه ...

دونه دونه چراغاییُ میشمردم که خاموش شده ان ...

چقد کبوده بدنامون از این همه ضربه و درد!

خودمُ می بینم که دارم دونه دونه پیجایی که یه روز با حرفاشون و مسخره ـبازیاشون؛ قاه قاه میخندیدم رُ لوس می ـبینم و آنفالو میکنم!

همونایی که وقتی یار بهشون نمیخندید! میگفتم چقد پیرمردی تو!

حالا دل خودم داره پیر میشه انگار!

این اتفاق َم که دیگه خیلی درد داشت ... خیلی ...

ولی چه میشه کرد که زندگی هرچقدم تلخ و سیاه و خاکستری! ولی ادامه داره ...

هرچی به خاکستریاش فک کنی، برات خاکستری ـترم میشه!

فرداش که رفتیم سراغ خرید عیدیامون، حالم یکم بهتر شد ...

حس خوبیه تند و تند توی اتاق پرو مانتو عوض کنی، بیای بیرون یارت نظر بده و آخرشم بدون اینکه به قیمتش گیر بده، اونی که دوس داری رُ برات بخره ^_^

یه وقتایی عینِ این بچه ـها به یار میگم: چقد شوهر داشتن حسِ خوبیه :دی و با جزئیات براش مثال میزنم!

مثلاً یکیش همین که ورت میداره می بره یچی برات میخره ^_^

البته خب من َم دخترِ خوبی ام که رعایتِ جیبشُ میکنم و دست رو چیزای گرون نمیذارم :دی

یا وقتی می ـبینم موقعِ برگشتن، به سوال "حالا ناهار چی بخوریم؟" با مِن و مِن جواب میده و برخلافِ همیشه، سریع نمیگه از بیرون غذا بگیریم، یه پیشنهاد غذای فوری میدم که تا رسیدیم، دست به کار شم و بپزم

با اینکه ساعت 5 ِ عصره و دارم از گرسنگی هلاک میشم

اتفاقاً خیلی َم مزه داد اون غذای فوری ^_^

دیروز َم طبقِ برنامه رفتیم خونه یِ برادرشوهر کوچیکه

تا پا شدیم و راه افتادیم یکم دیر شد

خب اینجام هر چی دیرتر حرکت کنی دیرترم میرسی

مثلاً یه 20 دقیقه به تایمِ مسیرِ همیشگمیون اضافه شد

میونِ راه که بودیم مامان یار زنگ زد

وقتی فهمید تو راهیم، گفت چرا انقدر دیر دارید میرید؟ حتماً دیر بیدار شدید؟

راستش خوشم نمیاد که به همه کارمون کار دارن!

مثلاً خودشون داشتن میرفتن شهرستان و نبودن، بعد هرموقع زنگ میزدن میپرسیدن این هفته میاید کرج؟ میرید خونه مریم اینا؟

یا پنجشنبه یار نرفته بود سر کار، تا مامانش فهمید گــیر! که چرا نرفتی؟؟

پنجشنبه ـهاش اضافه کاری و اختیاریه ـها -_-

نمیدونم کلاً از بچگی خوشم نمیومد به کسی جواب پس بدم

یا قرار باشه تک تکِ برنامه ـهامُ ازم بپرسه و بخوام توضیح بدم!

دیگه از اون بدتر بخواد تعیین تکلیف َم کنه!!

حالا من یکم غد تشریف دارم و اینجور وقتا یا بی جواب میذارم طرفمُ و فقط نگاش میکنم!

یا اگه بخوام خیلی احترامشُ نگه دارم، با یه سوال و حرفِ دیگه، بحثُ عوض میکنم!

کلاً اخلاقای خاصی دارن این خونواده!

اون روز َم که با مامان یار رفته بودیم خونه برادرشوهرم اینا و مریم داشت با اصرار دعوتمون میکرد برا ناهارِ این هفته

مامانش میگفت: اینا زودتر از 12 نمیان ها!

یا هی با تأکید میگفت فکر نکنم بیان! حالا بهتون خبر میدن!

:/ خب ما خودمون آدمیم! بلدیم جواب بدیم دیگه!!!

حالا بالاخره ما رفتیم دیروز رُ

4تایی دور هم ناهار خوردیم و حرف زدیم، از خاطره ـها گفتیم

خوب بود، خوش گذشت!

کلی وجه اشتراک پیدا کردیم با جاریم!

مخصوصاً سر اخلاقای بچگی و نظم و انضباطمون!

یکم در موردِ عروس جدید حرف زدیم و چیزایی که میدونستُ برام تعریف کرد

فهمیدم کلاً مریم کنجکاوتر از منه

من اینجوریَم که خیلی پیگیرِ خبرای جدید نیستم

یا تا کسی خودش چیزیُ بهم نگه و تعریف نکنه، اصلاً سوالی نمپرسم که چی شد؟

ولی مریم برعکس! زنگ زده بود خبرا رُ گرفته بود :دی

دیگه برا من َم تعریف کرد!

حتی تعدادِ سکه ـهای مهریه رُ پرسیده بود!!!

خب این خونواده یِ یار تقریباً واسه هر سه تا وصلت، سرِ مهریه به اختلاف خوردن و تقریباً دعوا و جدایی راه انداختن!

نمیدونم آخه هرکسی یه رسم و به قول خودش شأنی داره سر مهریه!

ولی اینکه دخترای خودت شاه باشن برات و دخترای مردم دزد و جیب زن و مهریه بگیر! خب زور داره!

حالا من نمیدونم مامانِ یار اگه دختر داشت چیکار میکرد و چقد مهریه میخواست

ولی به یار گفتم یه کِسی مثِ خاله یِ تو که پوستِ دومادشُ کنده و هزار و خورده ای برا دخترش مهریه گذاشته، صلاحیتِ اینُ نداره بره جایی خاستگاری و بگه مهر خوبه کم باشه !

مثلاً مامانبزرگِ من همونقدری که برای عروساش مهر کرده بود، برا دختراش میخواست!!

همیشه این قضیه منُ یادِ یه آدمی میندازه که ادعای دوس داشتن میکرد برام

میگفت من عاشقتم و اِل و بل!

بعد فقط انتظارِ دوستی داشت، میگفت با من باش تا هرموقع خواستی ازدواج کنی :|

حالا به اون هزارویک دلیلی که با همین حرف، عشقشُ برام می ـبردن زیرِ سوال، کار ندارم

فقط یه جمله ازش پرسیدم که عمقِ ماجرا دستش بیاد!

گفتم: یکی همینجوری سراغِ خواهر خودت َم میومد و همچین چیزی ازش میخواست؛ به نظرت منطقی و درست بود؟!

جوابش بُهت زده ـم کرد

گفت: اسم خواهر منُ نیار و خودتُ با اون مقایسه نکن!!

خوبه حالا باش دوس نبودم و به خودش اجازه یِ زدنِ همچین حرفی رُ داد!!!

اگه دست ـیافتنی بودم براش دیگه چه تصوری میخواست ازم داشته باشه؟؟؟

میخوام بگم یعنی این آدما هم همینن!

دختر خودشون براشون دختره و دخترای مردم انگار سر راهی و دم دست!!

این زور داره دیگه!

حالا مریم َم یکم تعریف کرد که سرِ همین مهریه بعدِ 6 سال دوستی و عشق، همه چی بینشون داشته بهم میخورده و تموم میشده

چون مامانِ یار خیلی بد حرف زده و باباش َم عصبانی شده، گفته اصن دخترمُ نمیدم!

میخواستم بگم مامانشون با بابای من َم خیلی بد حرف زد سر این قضیه ...

چیزی نگفتم ... اما تا عُمر دارم این توی دلم می ـمونه و پاک نمیشه!

از بچگی انقد رو مامان و بابام حساس بودم که کوچیکترین توهینی بهشون، تا عمقِ جونمُ میسوزوند

من اون لحظه حاضر بودم بپرم تو حرفشون و فقط بخاطرِ لحنِ بدِ مامانش، از خونه ـمون بفرستمشون بیرون!

ولی نکردم!

درست مثلِ مریم، من َم هنگ مونده بودم و فقط نگاه میکردم که چی شد!

سرِ این عروسِ جدید معلوم بود مریم خوشش نیومده که مهریه ـشُ زیاد زدن تقریباً !!

به نظرم حق َم داره!!

اگه نظرتون یه چیزه! سرِ همه همونُ قبول کنید!

به یکی یچی نگید، به یکی یچی دیگه!

یکیُ با اِنقدرم راضی نشید و یکیُ با اونقدر راحت راضی شید!

خب ما عقدمون اول بود و میتونستن به همون نسبت، همه رُ یکی بگیرن!

ولی باز وقتی رفته بودن خاستگاریِ مریم، خیلی کمتر گفته بودن

هنوزم بهش نگفتن مال من چقدره! یا دروغ گفتن!!!

بعد حالا منِ خنگ َم سوتی دادم و وقتی ازم مهریه ـمُ پرسید، یادم نمیومد چندتا بوده :)) خیلی کمتر گفتم

یجوری که تقریباً با مریم مساوی شده بود

ولی درواقع مهرِ مریم از همه کمتره، چون خودش بخاطرِ عشقش کوتاه اومده و باباشُ راضی کرده

بعد من َم و بعدم این عروس جدید که الان توافقشون از همه بیشتره ...

حالا مهم نیس این چیزا، تعدادش و کمی بیشتریش ...

خدا عشق بده به دلامون و به خونه ـهامون؛ اینا دلیلِ زندگی نمیشه

خدایی من َم نه اونقدری برام مهمه که بخوام از کسی بپرسم ... نه خوشم میاد مالِ خودمُ بگم یا به رخِ کسی بکشم

انقدی که حتی تو لحظه یکی ازم بپرسه، عددشُ یادم میره :))

اصن دخالتی َم سر این موضوع نداشتم!

مامانم دوس داشت دوتا دخترش به یه اندازه باشن و دوتا دامادش یکسان باشن براش ... سر حرفش َم موند

اما تهِ حرفِ من اینه که دعوا درست کردن سرِ این قضیه و هزارتا خواستن برا دخترِ خودت و صدتا برا دختر مردم؛ درست نیست!!

بگذریم حالا ... در کل یکم بیشتر اخلاقِ مریم دستم اومد

شاید بزرگترین تفاوتش با من اینه که عصبانی بشه و از یچی بدش بیاد، جلو خودشُ نمیگیره!

حرفشُ با تشر میزنه و براش مهم نیس طرفِ مقابل چی فک کنه!

احتمالاً برا همین مامان یار هِی به من میگه تو یچی دیگه ای برام؛ یا اون فامیلشون خوشش نیومده بود، میگفت مریم ترسناکه!

چون وایمیسه تو روشون!

البته خب قبول دارم که گاهی بد برخورد میکنه مریم :دی یه چشمه ـشُ توی عقدشون دیدم خودم !

ولی احتمالاً حقشه و اینجوری فقط از خودش دفاع میکنه!

وقتی آدما عصبانی و دلخورش میکنن، همون موقع واکنششُ نشون میده!

مثلِ من نیست که شبا توی خواب تازه جوابشونُ بده!

سال ـهاس خونواده یِ پدریمُ نمی ـبینم و حتی سراغِ هیچ خبر و حرفی از سمتشون نمیرم

ولی هنوزم زیادن شبایی که خواب می ـبینم دارم باهاشون دعوا میکنم و جوابشونُ میدم!

وَ کیف میکنم از خودم توی خواب!

مامانِ یار َم همینطوره برام! خیلی شبا تو خواب جوابشُ میدم و سکوت نمیکنم در مقابلش!!

اما در واقعیت آدمِ آرومیم که نهایتش سکوت و بی محلی می ـپاشم تو صورتِ آدما!

یا نگاهم خشمگین و ترسناک و متنفر میشه نسبت بهشون!!

مگر اینکه به نقطه ی جوش و فوران برسم!!!

که این یه بار در موردِ عمه ـهام اتفاق افتاد ...

اصن اینا یه موجوداتِ عجیب و بدذاتی اَن که دومی ندارن!

بخوام جزء به جزءشُ تعریف کنم که چه به روزمون آوردن، خون به دلم میشه ...

فقط همینقدر بگم که با رفتنِ بابام، اینا تازه داداش ـدار شدن!

داداشی که خودش دلش از دستشون خون بود بسکه اذیتش کرده بودن، سرش کلاه گذاشته بودن، روزگارشُ سیاه کرده بودن ...

حالا اومده بودن به آه و شیون و زاری فقط برا جلو چشِ مردم!

من سه روز بود که داغ رو دلم نشسته بود و حتی گریه هم نکرده بودم ...

دلم خون بود ولی نمیخواستم کولی بازی راه بندازم!!

گاهی بی صدا و بی اراده اشکام می چکید فقط ...

هی زنداییم که خودش دردشُ کشیده بود، اصرار میکرد تو خودت نریز مهلا! داد بزن !

ولی من با یه جیگرِ سوخته ساکت بودم

تا اونجا که یهو یکی از این موجودات شروع کرد به اداها و زاری ـهای نمایشی!

یکم ادامه داد و من درحالیکه داشتم از درون جون میدادم برای اون غم، حرفا و تظاهرایِ اون آدم َم خوره یِ روحم شد!

داشت بلند میگفت داداش مظلومم! چقد تو مظلوم بودی ...

هی گفت و گفت ... تا یهو یچی از درونِ من شعله کشید و با گریه هوار زد: آره بابام مظلوم بود؛ مظلوم بود که شماها انقد به سرش بلا آوردید و خون به دل و زندگیش کردید!

الان یادم نیست اون لحظه ـهای کذاییِ سیاه رُ ... غمش اونقد سنگین بود که حافظه ـمُ از باقیِ اتفاقاتش پاک کرده ...

درست نمیدونم چیا گفتم غیر از این!

فقط یادمه که دیگه نشست سر جاش و جیکش درنیومد تا روز آخری که مجبور بودیم همُ ببینیم!

براشون سنگین بود از مهلایِ همیشه ساکت و مظلوم، حرف شنیده باشن!

شاید خیلیا اینُ بذارن پای اینکه اون لحظه دستِ خودم نبوده و یچیزی بی منظور گفتم!

اما اتفاقاً اون از معدود وقتایی بود که جلوی خودمُ نگرفتم و اجازه دادم حرفایی که سال ـهاس روی دلمه، پاشیده بشه تو صورتشون!!

مثلِ وقتی که برای عروسیم همه آزارم داده بودن و از همه حرف شنیده بودم

مخصوصاً مادربزرگم که بارها گفته بود مراسم نگیر!

بعد اونوقت تا دخترخاله ـم نامزدی گرفت، همه ریختن خونه ـشون و دور هم زدن و رقصیدن!

من اونجا چهره یِ دلخورمُ پنهون نکردم و بر اولین بار با محبت به روی مادربزرگم لبخند نپاشیدم!

نگاش نکرده بودم و بعد که پیگیر شده بود، گفتم آره ناراحتم ... و حرفِ دلمُ زده بودم!

بعدها دخترخاله ـم میگفت به مامانبزرگ گفتم به دل نگیر! مهلا فشار روش بوده، یه چیزی همینجوری گفته!

خیلی رُک بهش گفتم نه من یچیزی همینجوری نگفتم! واقعاً دلخور بودم از همه و حرفای دلم بوده اونا!!!

شاید من مثلِ مریم نباشم که خیلی راحت بتونم جواب آدما رُ بدم و تو روشون وایسم

ولی یه مریمِ درون دارم که احتمالاً سال ـها بعد وقتی یه دنیا حرفُ توی خوش تلنبار کرده و بیش از حد حرمت نگه داشته؛ یه جایی صبرش تموم میشه و میزنه بیرون؛ اونوقت همه ـشونُ با خاک یکسان میکنه ...

به به انشالله به شادی و سلامتی:) 

خرید کردن حس خوبی داره منم این حسو دارم اتفاقا

کی میدونه؟ شاید من قرار بوده دختر بشم و نشدم😄

دوستیا که ته تهش مشخصه دوست من. خوبه که ادامه ندادی و سریع متوجه شدی

دوستی فقط برا هم آغوشیه. فقط! هیچ چیز دیگه ای نداره

حتی من یادمه از بچه هایی که بحساب عاشق شده بودن، قبلا بودن یا تموم شده بود و هرچی، پرسیدم کنار طرفم خوابیدین؟ گفتن آره! گفتم عع؟ مگه میشه ادم عاشق کسی باشه و بخاد ازین کارا بکنه؟ چون اعتقادم این بود و حس میکردم ادم وقتی یکیو خیلی خیلی بخاد حتی اگه خود طرف بخاد تو دلت نمیاد بهش دست بزنی. میخای همونجور پاک و معصوم بمونه تا به وصال برسی

البته این پرسیدن من برا فضولی نبود. میخاستم بدونم بیرون از مغز من چخبره یا خودشون حرفشو پیش کشیدن و گفتن..

بگذریم

شما خودتو برا افکار اینا اذیت نکن. خیلی باشون دمخور نباشش خودش کافیه. اینجور ادما ارزش فکر کردن ندارن. کور خودشونن و بینای مردم!خاله رو میگم  

خوبه ک با مریمت رفیق شدی:). باهم میتونین غیبت کنین بدجنس بازی در بیارین و .. :دی

حقیقتا منم مث مریمم که تا جوش بیارم میگم:)) خیلی خوبه خداییش. ۲ دقیقه بعدش مثن میبینی اونی که اون لحظه رو باهات بوده، یچیزی میگه در مورد اتفاقی که افتاد و تورو خشمگین کرد. بعد تو یه لحظه فکر میکنی عه؟ کی؟ یا اگه به این شدت نه، ولی خب اصن یادت رفته. برا من که پیش میاد 😁

یعنی تو یچیزی پروندی رفتی و اصلا یادتم نیست. هیچجوره تو ذهنت نمیمونه و این خوبه

ولی ادمایی که میریزن تو خودشون مث جنابعالی کم ندیدیم. و وقتی لب به سخن میگشایند ادم وحشت میکنه:))

خب این طبیعت شماست نمیشه کاریش کرد. ولی اگه بتونی بریزی بیرون بهتره. لااقل سعی بکن براش شاید دیدی شد

ولی نه اینکه جلو همسرت بگی و هی بگی که اسمش میشه غرغر ها! حواست به این باشه

که عصبانیتتو همون لحظه اگه میتونی بیان کن نه اینکه بذاری بری خونه و هی بگی باید اینو میگفتم اونو میگفتم عه عه دیدی چیکار کرد؟ و فلان. جلو یارت بگی تنها اسمش غرغره:)

 

یه روانشناس صحبت میکرد میگفت شما نخاسته باش که تورو حدس بزنن از نگاهت بفهمن یا خودشون بدونن! حرفتو صریح بزن. اینو نمیخام. اونو میخام. اینو نمیپسندم اونو دوست دارم و ..

مبهم نذار چیزی رو

ولی من خودم دوس دارم منو نگفته بفهمه طرفم😂😂

غلط املایی این پست توجیح»»توجیه:دی

مامی شوهم ولش کن. بعضیا خودشونو میزنن به لوسگری و خجلی، که حتما خواب بودن یا خوابن یا هرچی. بودن که بودن به توچه؟؟

متشکر ^_^
جدی؟؟ :دی چه جالب، پس شاپینگ درمانی رو شمام جواب میده
آره شاید :)) چون آقایون معمولاً زیاد خوششون نمیاد

من شدیداً با دوستی مخالف بودم
اگه خاطرتون باشه گفتم از یار َم خواسته بودم همون اول بگه مامانش زنگ بزنه مامانم، وگرنه جواب سلامش َم نمیدم :))
حالا من َم زیادی سخت میگرفتم دیگه ...
ولی آره ... من و شما یکم رمانتیک فکر و تصور میکنیم!
در حالیکه جامعه و آدماش درواقع تبدیل به یه مشت گرگِ آماده ی دریدن شدن ...

خدارُشکر زیاد نمی ـبینم خاله ـشُ، چون شهرستانه
مریم به نظرم اونقدری بد نیس که پشت سرش میگن!
ولی خب از شانس بدش من زیادی پایه نیستم :دی فقط حرفاشُ میشنوم!
منُ اینجا نبینین هِی حرف میزنم، از هر دری میگم و تعریف میکنم! یا حسمُ نسبت به آدما میگم!
تو دنیای واقعی بیشتر شنونده ام و به سختی چیزی از دهنم درمیاد :دی

خب من معمولاً جوش نمیارم ... یعنی خدارُشکر آدمای اطرافم اونقدری وحشی نیستن که خونمُ به جوش بیارن
در کل سلاح من نگاهمه ... چیزای کوچیکُ هم رد میدم
ولی به گمونم مریم زیاد رد نمیده و برا همون کوچیکاش َم جواب داره
شاید اینجوری خیلی بهتره؛ چون به قولِ شما خورد خورد رو هم جمع نمیشه تهش یه پرونده ی قطور از اون آدم درست کنه!
اما خب طبیعتِ من نشنیدن و رد دادنه!
اینجوری َم نیستم خداییش که بیام خونه به یار بگم فلانی ال کرد و بل کرد!
چون دیگه اونقدی مثِ بچگیام مظلوم نیستم که به کل از پسِ خودم برنیام ...
جدیداً اگه دو تا، سه تا چیزُ رد بدم؛ دیگه چهارمیُ نمیگذرونم و جواب میدم!
ولی خب همون موقع ـش َم که سکوت میکنم، پیش کسی شکایت نمی برم!
نهایتش اگه یه روزی حرفش پیش بیاد، یا یه موضوعی تو حرفامون مطرح شه که بهش مربوطه؛ فقط برا یار توضیح میدم که اخلاق مامانش چجوریاس!
نه به حالتِ گلایه ـها !
خدارُشکر از این اخلاقا ندارم :دی چون حالشُ ندارم بگم کی چی گفت و چیکار کرد :)))

آره دیگه من َم عین شما دوست داشتم خودش بفهمه
خیلی َم مقاومت کردم :دی
ولی تهش دیدم نه حرفِ روانشناسا درست ـتره!
چون اصولاً حرفایِ زده شده و گفته رُ هم خیلی وقتا متوجه نمیشن یا فراموش میکنن؛ دیگه چه برسه به خواسته ـهای نگفته :)))
دنیای آدم معمولیاس دیگه، یادتون رفته؟ :دی

بارها این توجیه رُ بچه ـها بهم یاد دادنا :)) ولی تو دیفالتِ من توجیح ذخیره شده، یادم میره باز!
ممنون برا اصلاحش :دی

آره زیاد سخت نمیگیرم، ولش کن :دی
اصن "وِلــــــش کــــُن" از کاربردی ـترین جمله ـهای ما کرمونیاس :))

مهلایی همین روزمرگیام قشنگن.همین سفره انداختن ها و شام خوردنا،فیلم دیدنا چایی خوردن ها همینام قشنگن و لذت بخش

میدونی موقع خوندن پستت یه لبخند ریزی نشست رو لبام.خوشحالم که کم کم دارید باهم خوب و گلُ بلبل میشید 😍 به تفاهم میرسید همو بیشتر درک میکنید.اینکه تو دیگه میتونی خواسته هاتو به زبون بیاری عالیه.چقدر هی میگفتیم مهلا حرف بزن حرف بزن تو میگفتی نمیتونم و ... خدا رو شکر تغییرات مثبتی کردی 😍 امیدوارم روز به روز تفاهمات بیشتر بشه عشقتون بیشتر بشه و در کنار هم خوب و خوش باشید 💜

اوم جالبه که جاریت یجورایی حاضرجواب و زبون درازه 😃😃 منم عین توام نمیتونم جواب بدم! لال میشم

بابای اشکانم اهل مدام تلفن زدن و چک کردن بود.اینکه الان کجاییم داریم چیکار میکنیم شام چی خوردیم چرا من پیاده میرم و ... من گاهی عصبی و کلافه میشدم.حرص میخوردم اما الان خدا رو شکر بهتر شده.فکر کنم مامان دعواش کرده! به هرحال که دیگه چک نمیشیم و راضی ام 

امیدوارم برای توام همینطور بشه و کم کم نظارتشون کمتر بشه!

 

آخه دیگه وقتی عین هم تکرار میشن و هیچ تفاوتی با دیروزش ندارن، برا من قشنگ نیس -_-
عزیزم ^_^ مرسی که انقد به فکرمی و پیشرفتم خوشحالت میکنه :***
آره به نظر خودم َم داریم خیلی بهتر میشیم ... ولی هنوز بســـــیار جای کار داریم!
فدات شم ممنونم :* من َم امیدوارم

آره مریم تواناییِ جواب دادن و تشر زدنش خیلی بالاس :دی
من خب خیلی اهلِ جنگ نیستم، به قول تو بلد َم نیستم جواب بدم
چند روز بعد تو دشویی جوابی که میتونستم به حرفاشون بدم، تازه به ذهنم میرسه :)))

میدونی این چیکار میکنید و چیکار کردیدش به کنار!
اون چرا این کارُ کردید و چرا اون کارُ میکنیدش دیگه خیلی حرص درآره -_-
برا چی سر کار نرفتی؟؟ چرا میرید کرمان؟ برای چی با ماشین میرید، مگه عقلتون کار نمیکنه؟ ......اینا خیلی رو اعصابه -_- نه یک بار که ده ـها بار هم میگن!
گمون نکنم برا ما درست شه ... چون هم مامانش از این اخلاقا داره و هم باباش!

اره :))

اره یادمه گفتی، همه گرگن همه😁

خب خداروشکر بازم😁

اره طبیعت ادما رو نمیشه عوض کرد همینطوری بمون:))

همینو بگو. حرفای زده رو یادشون میره چه برسه فهمیدن نگفته ها😂😂

امان از ادم معمولیا مهلا امان😄😄😄🤦‍♂️

دختر عموهای من "ها" و "میگما هِ؟ عـِ" ؟ یه همچین چیزی ام میگن. که خب تو نوشتن نمیشه توضیح داد میتونم بگم ولی:دی یسری مام دیگه همش میگفتیم اینارو:)))

کرمونیا قشنگ حرف میزنن:))

 

بله ...
دیگه بخوام َم نمیتونم عوض کنم خودمُ :دی
والا ... ما زیادی خوش‌خیال بودیم که فک میکردیم از چشامون به راحتی می‌خونن :))
امان امان...

دخترعموهاتون گفتین کرمان بودن؟
دقیقاً متوجه شدم :))) غلیظ‌ترش میتونه "عِی" َم باشه که می‌چسبه به انتهای یه جمله :دی
بله، جای آره َم میگیم "ها" :))) من انقد واسه مسخره‌بازی به یار گفتم ها، که اون َم یاد گرفته دیگه :))

والا:)) ادم انقه خوش خیال؟:)

اره چترودن

😂😂😂👌

قاطی آدم معمولیا باشی و انقد خوش ـخیال، نوبره والا! :دی
آخی، چترود! به سلامتی ^_^
اگه اشتباه نکنم برا گشت و گذار زیاد رفتیم اونجا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan