آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


باز نشود ســــــفره یِ دل ...

یه بارم بعدِ مدت‌ها من قصد کردم زود پست بذارم
سفت و سخت َم براش حاضر شدم و وقت خالی کردم
اونوقت بیانی که هیچوقت خراب نمیشه؛ قاط میزنه و اصن باز نمیکنه صفحه مدیریتمُ!
شیطونه میگه باور کنم قسمت نیست و ننویسم. پا شم برم تنبلی :دی

ولی دلم یچی دیگه میگه
برا همین فعلاً تو تلگرام آماده میکنم پستمُ
تا بعداً که بیان حالش خوب شد، ثبتش کنم

خب طبق معمول اول رفتم سراغ پستِ قبل
تازه دیدم چقد غلط املایی داشتم که از چشَم افتاده!!
و چقد نالیده‌م و حسِ افسردگی داشتم
این‌بار یکم بهتر و پرانرژی‌ترم!
اون َم احتمالاً بخاطر پنجشنبه‌ایه که بیرون از خونه گذروندیم...
زیادی خونه موندن آدمُ می‌پوسونه واقعاً !
همون روز که رفتیم برا گشت و گذار، تا از ماشین پیاده شدم، همونجا حس کردم روحی که داشت به تنم برمیگشت رُ !
یار از قبلش هی میگفت میخوایم بریم یه جا که باید یه مقدار پیاده بریم تا برسیم، نمیشه ماشینُ نزدیک پارک کرد! غر نزنی!!
منُ نمیشناسه!!
نمیدونه من آدمِ همین کوه‌گردیا و دشت و بیابونام!
یادش نمی‌مونه من از بچگی اینجاها گشتم و جونم بهشون بسته‌س!
فقط از یه زمانی دیگه رو دستام حساس شدم، که کثیف نشن! :))
وگرنه هنوزم همون آدمم...
گرچه جاهایی که ما می‌رفتیم خیلی بکر و دست‌نخورده‌تر از این دربند و درکه‌ی تهرونیا بود!
بابای من جاهای خلوت و کشف نشده رُ دوس داشت...
چقد دلم براش تنگ شده...
چقد جلو خودمُ میگیرم که به کسی اینُ نگم...
نمیدونم چرا از وقتی یادم میاد، دوس نداشتم احساساتمُ به آدما نشون بدم!
غمام همیشه تو دلم بود و اشکام تو تنهاییام...
شاید واسه اینه که از بچگی بدم میومد از آدمایی که زار میزدن و با برانگیختنِ حسِ ترحمِ اطرافیانشون، توجه هدیه میگرفتن!!
هیچوقت خوشم نمیومد وقتی عمه‌م درموردِ دخترِ ۲ سال کوچیکتر از منش میگفت: وای فاطمه از اون روزی که عمو اینا تصادف کردن و فوت شدن، دیگه به زور سوار ماشین میشه. حالش َم بد میشه، همش گریه میکنه!!
من یادم نیست چند سالم بود اون زمان
ولی خیلی اگه بزرگ بودم، شاید دبستان میرفتم!
مثلاً سال دوم یا سوم!!
بعد این بچه‌ی چند سال کوچیکتر از من چی می‌فهمید آخه؟
که با اتفاقی که فقط تعریفشُ شنیده بود، بخواد به اون روز بیُفته؟! :|
با اینکه هیچ همبازی‌ای قدِ همون فاطمه برام نزدیک و دوس‌داشتنی نبود
ولی از همون موقع بدم اومد از این اَداها!!!

یا سرِ فوتِ بابابزرگم، دخترداییم بعد از گریه‌های فراوون، خودشُ میزد به غش کردن و از حال رفتن
آخه یعنی جیگرِ تو که نوه‌ای، بیشتر از بچه‌هایِ بابابزرگ می‌سوزه؟؟؟
خودشُ به حدی میرسوند که دیگه اونا که داغشون عمیق‌تر و دردناک ‌تر بود باید میومدن اینُ از زمین بلند میکردن و آرومش میکردن!!!
یه وقتایی اونقد اعصابم ازش خورد میشد که میرفتم دم گوشش میگفتم: پاشو از خودت خجالت بکش! خودتُ جمع کن و جای این اداها بلند شو برو مراقب بابات و بقیه باش!!
کلاً من آدمای اینجوری رُ باور نمی‌کنم!
و متاسفانه نمی‌تونم َم با آدمایی که ازشون خوشم نمیاد یا باورشون ندارم، به ظاهر َم که شده، خوب باشم :دی
بگذریم... از کجا به کجا رفتم!!!
خلاصه که پنجشنبه‌ی خیلی خوبی بود
رفتیم دربند و حسابی بالا رفتیم و منظره دیدم و کیف کردم!!
انرژی و روحم تازه شد...
فرداش تو راه کرج با یار در مورد عصبانیت و حساس بودن حرف میزدیم
بهش میگفتم آدما برا کنترل عصبانیت و خشمشون به انرژی نیاز دارن!!
حالا این انرژیه از همین بیرون رفتنا، گفتن خندیدنا و روزای خوب ذخیره میشه
وقتی دیگه انرژیِ ذخیره شده‌ت ته بکشه و همه‌شُ پشتِ هم صرفِ فروکش کردنِ حال بدت کرده باشی، معلومه که از کوره در رفتنا زود و زیاد میشن ...
آدم باید از یه جایی انرژی و حال خوب بگیره که از اون‌طرف بتونه توانِ کنترل کردنِ خودش و پرخاشگریشُ داشته باشه!!
دوس دارم که گاهی تا رسیدن به مقصد حرف میزنیم و تبادل نظر می‌کنیم!
البته این اتفاق درصورتی خوشاینده که یار سُکانِ گفتگو رُ تنهایی به دست نگیره و یه نفره تا خودِ مقصد حاشیه نگه و با حرفای تکراریش خسته‌م نکنه :دی

و خدارُشکر این‌دفعه خوب بود و زیاد خسته‌کننده نشد
ما تقریباً هر جمعه میریم کرج
و من نمیدونم چرا انقد ازش حرف نمیزنم که حتی تعریفیاشُ جا میندازم!!
مثلاً هفته‌ی پیش که رفته بودیم، طبق معمول من برا خودم تنها نشسته بودم و یار درحالیکه سرش تو گوشی بود، طولِ هالِ خونه مامانش اینا رُ قدم میزد
مامانش که پچ‌پچ کنان شروع کرد باهاش حرف زدن، یار بالاخره رضایت داد که سرشُ از گوشی بکشه بیرون و نشست کنار مامانش
من اینور متوجهِ پچ‌پچشون شده بودم
ولی خودمُ با میوه خوردن سرگرم کردم
فقط یه لحظه یار پا شد و پرسید: گفتی هَفتم؟
و دوباره سرشُ انداخت تو گوشی و راه رفتنشُ ادامه داد...
یعنی گوشی حتی لحظه‌ای از دستِ این بشر نمیفته!!
دیگه بعدش َم من پیگیر نشدم
ولی یار اومد در همین حد بهم گفت که احتمالاً ۷ اسفند مراسمِ عقدِ داداش بزرگه‌س
بعد پرسید لباس داری؟
حالا هرچی پرسیدم خب مراسم چجوریه و در چه حدیه و خودیه یا شلوغ؟ یا نمیدونست یا فقط میتونست بگه نمیدونم!
این‌بار که باز رفتیم کرج، مامانش یهو خودش سر صحبتُ باهام باز کرد گفت آخر هفته‌ی آینده دارن میرن شهرستان که با مامان بابای دختره صحبت کنن و ببینن قضیه از چه قراره
این برادرشوهر من اگه خاطرتون باشه، از اون موردای تن به ازدواج نده و بترس بود!
یادم نیس پارسال بود یا قبل‌ترش که با هم رفتیم شهرستان خاستگاریِ همین دختر خانومه
اون َم چون همُ دیده بودن و پسندیده بودن، وَ تا حدی جدی شده بود قضیه که ما رُ با خودشون بردن نامزدیُ تقریباً رسمیش کنن
بعد حالا این آقا برادرشوهرِ ما درست بعدِ برگشت از خونه‌شون یهو باز ترسید و پشیمون شد، گفت نمیخوام!
یکمی َم سر مهریه و این صحبتا به اختلاف نظر خورده بودن خونواده‌ها که البته حل شدنی بود!
فکر میکنم همه‌ی این قضایا رُ تعریف کرده باشم
که برادرشوهرِ ما گفت من میترسم مسئولیت قبول کنم و پسفردا ببینم مجردیم بهتر بوده، بهش بگم نمیخوامش و ولش کنم
یهو خاله‌ش در جواب گفت خب تو که مطمئن نیستی پس اصن هیچی مهریه‌ش نکن!!!
همینجا من دیگه به کل از خاله‌ش زده شدم!!!
آخه مگه دختر مردم بازیچه دستِ شماس؟
یه روز برید با کلی کلاس و عزت و تعارف بگیریدش، بعد فرداش بگید پسرمون نخواست، مهریه‌ت َم هیچی؟؟؟
بعد اونوقت دختر خودت هزار و خورده‌ای سکه مهرش باشه؟؟؟
جای اینکه پسرشونُ راهنمایی کنن و دعواش کنن بشینه سر جاش! بگن این چه حرفیه؟!
یکی اینجوری میومد خاستگاری دختر خودش َم همینُ میگفت؟!
معلومه که نه!!!
دومادِ بیچاره‌شُ یجوری از هزار طریق به بند و تعهد و ضمانت بسته که جراتِ تکون خوردن نداره
در عین حال کامل و همه‌جوره هم تو مشتش گرفتتش و سرش دائم تو زندگیشونه!!!
اصن این خاله‌هه مظهرِ تنفره برا من!
از این باحجابای جانماز آب‌کشیده
که اسم پیر پیغمبر و خدا از زبونش نمیفته!
ولی خدای متلک‌گویی و دخالت و افریطه بودناس!
کلاً اعتقاد داره که عروس و دوماداش جزو خونواده نیستن! :|
جالب اینکه هرموقع بحثش پیش میاد می‌بینم که یار اصلاً متوجهِ این اتفاقا نیست و خاله‌ش خیلی براش مقدسه!!
خدا همه‌مونُ هدایت کنه

حالا اینُ میخواستم بگم که اون شبِ بعد از خاستگاری، همه چی تقریباً منتفی شد و دیگه حرفی از ادامه‌ی ماجرا تو زبونا نچرخید
فقط من یکی دو بار از یار میشنیدم که برادرشوهر هنوز به این دخترخانوم پیام میده و با هم در ارتباطن
و الان َم مثِ اینکه با هم قرار عقد گذاشتن
مادرشوهرم اینا َم دارن میرن که با خونواده‌ش صحبت کنن
به قول خودشون برن ببینن اصن راسته؟ واقعاً میخوان عقد کنن؟
برا همین وقتی می‌پرسیدم خب عقدشون قراره محضری باشه یا جشنه؟ میگفتن نمیدونیم!!
هنوزم می‌ترسن برادرشوهر پشیمون شه و یهو دوباره بگه نمیخوام!!!

خلاصه که ماجرایی داریم با این داداش یارمون و منتظریم ببینیم این‌بار دم به تله میده بالاخره یا نه :دی
این وسط فقط دخترخاله‌ی من شکست عشقی خورد
آخه از جواب ردی که به خاستگاریِ چند سال پیشِ ایشون داده، پشیمونه، ولی دیگه پرنده‌ش از قفس پریده!!
ایشالا که جفتشون خوشبخت باشن حالا قسمتشون هرجا که هست...

این َم از این داستان ...

یکم َم بگم از برادرشوهر کوچیکه و خانمش
این جمعه که کرج بودیم، سر ناهار یار زنگ زد بهشون برای برگردوندنِ فلشی که دستمون داشتن
ازشون پرسید نمیان خونه مادرش اینا که ببینیمشون؟
گفته بودن شما بیاید پیشمون
یار َم هی همونجوری مابین مکالمه‌ش از من می‌پرسید بریم؟؟
یه چند بار پرسید، من گفتم خب مامانت اینا کار دارن و فک نکنم بتونن!
باز پرسید خب تو میای بریم؟ بریم؟
گفتم باشه!
یهو جلو مامانش اینا یه جوری گفت آفرین دخترِ خوب!!
راستش خوشم نیومد!! دلیلش َم نفهمیدم!!!
سرمُ با تعجب و یه نگاه اخمالود برگردوندم سمتش!
پشتبندش مامانش یهو گفت: این بیچاره که حرفی نداره.
ادامه‌ی حرفشُ درست یا نشنیدم یا نفهمیدم ولی تو ذهنمه که گفت "این مثِ سگِ پیغمبره"
حالا نمیدونم یعنی چی!!
اوکی که شد، برادرشوهر کوچیکه به یار پیام داد که ۵ اینا بیاید
عصر به زور یار رُ از پای فوتبال بلند کردیم و سه تایی با مامانش رفتیم خونه‌شون
نمیدونم این جریان چقد قصد و غرض پشتش هست و اصن مسئله‌ی قابل تأملیه یا نه!
ولی بارهاااا پیش اومده که ما رفتیم کرج، ظهر یهو مامانِ یار گفته مریم اینا گفته بودن میایم، ولی الان که زنگ زدم بپرسم کجان گفتن مهمون دارن و نمیتونن بیان
حالا هر بار بخاطر یه دلیل و اتفاق متفاوت همون روز یهو کنسل کردن و نیومدن!
مثلاً یه بار جلسه‌ی ساختمان، یه بار مهمونی که قرار بوده بره ولی مونده، یا مهمونی که باید یه روز دیگه میومده ولی یهو امروز اومده و ...
اون بار َم که با مامانم رفته بودیم کرج، مادرشوهرم گفت مریم دیشب که شنیده مامانت میاد اینجا انقد ذوق کرده، گفته حتماً میایم
حتی براشون ظرف و غذا گذاشته بود
بعد باز نزدیک ناهار که زنگ زد بپرسه کجان؟ برادرشوهرم گفته بود مریم خوابه :دی
و نیومدن!!
مامانم تو شناختنِ آدما خیلی تیز و باهوشه
زیاد پیش اومده که با برخوردِ اول، یچی از شخصیتِ طرف درآورده
که ما بعدترها طیِ گذشتِ سال‌ها بهش رسیدیم!!
فک کنم اگه می‌دیدش راحت‌تر میتونست بگه که کاراشون عمدیه و منظور خاصی دارن یا نه!!
ولی در کل من زیاد سخت نمیگیرم که برم تو قیافه
فقط یه ذره تو دلم مردد شده بودم که نکنه بی‌احترامی به مامانم محسوب شده باشه و من انقد راحت از کنارش بگذرم!!؟؟
با این وجود مسئله رُ بزرگش نکردم برا خودم...
رفتیم خونه‌شون و اون یه ساعت خیلی عادی به حرف و پذیرایی و بگو بخند بخور گذشت
برا هفته آینده هم کلی اصرار کردن که ناهار بریم پیششون، بعد از اونطرف با هم بریم یه گشت و گذاری اطراف شهر
اگه اوکی بشه که تقریباً اولین باره که میخوایم با هم باشیم
چون مادرشوهرم اینام که نیستن و قراره برن شهرستان
حالا مادرشوهرم لابلای صحبتمون و اصرار مریم که "هفته‌ی دیگه حتماً بیاید" وقتی داشتم یواشی بهش میگفتم هفته آینده روز مادره و میگم یه کیک بگیریم بریم خونه مامان اینا؛ ماشالا با اون گوشای تیزش شنید و زودتر از مریم جواب داد: ما که نیستیم! :دی
بعدم هی میگفت فک نکنم ما که نیستیم، شما دیگه بیاید کرج که بتونید با مریم اینا برید بیرون. نه؟ :))
با این حال احتمالاً این هفته بریم ببینیم چی میشه
شاید هفته بعدش َم که تعطیلیِ ۲۲ بهمنه، خونواده یار رُ ۵ تایی دعوت کنم خونه‌مون برا اولین بار
دیگه به امید خدا
عاغا راستی یچی بامزه َم تعریف کنم از تفاوتِ من و جاریم! :دی

معمولاً جمعه‌ها که میریم کرج، عصر با مامانش اینا یه سر به خونه‌ی داییِ یار هم میزنیم
بنده‌خداها سن بالان و تازه از شهرستان اومدن کرج
خب اینجام حس تنهایی و غربت ولشون نمیکنه
اینه که ما سعی میکنیم بریم از تنهایی درشون بیاریم و برا چند ساعتم که شده، سرشون گرم شه
هفته‌ی پیش َم رفتیم
یکی از فامیلاشون که دو تا دختر داره هم اومد و بعد از مدت‌ها دیدیمشون
دختر بزرگه‌ش مونده بود خونه به درساش برسه
فقط کوچیکه رُ آورده بودن با خودشون که حدود ۳، ۴ سالشه
شاید آخرین بار که دیده بودیمش یکی دو ساله بود!
اولش که یخش باز نشده بود، هی یار صداش میزد، به رو نمیاورد و برا خودش اونور میرفت و میومد
انقدم بامزه حرف میزد!
یسری حروفُ نمیتونست تلفظ کنه اصلاً! مثِ "ک" و "گ"
من حالا زیاد میونه‌م با بچه‌ها خوب نیس که برم سراغشون یا بازی کنم
ولی خب با بچه‌ای که لوس و بی‌ادب نباشه و رو‌اعصاب نره، با نرمی برخورد میکنم و کاری بهش ندارم ^_^
منظورم از کاری بهش ندارم اینه که با اخم یا پوکرفیس نگاش نمیکنم که بترسه ازم و طرفم نیاد :))
این گوگولی َم مامانش که اومد کنار من نشست، کم کم نزدیک شد و خودشُ جا داد ور دلِ مامانش و زل زد به من...

بعدِ کلی نگاه کردنِ من یهو گفت: چحَد لاحَر شدی!!
من یه لحظه موندم!
گفتم من؟! :دی
بعد تو دلم فک کردم چه چیزا یاد بچه‌هاشون میدن! که با این جمله‌ها الکی یچی بگن سر صحبتُ باز کنن!
جواب داد: آره، اوندفه حِلی اُنده‌تر بودی! چاخ بودی!
خواستم باز بگم "من؟؟؟" که یهو دوهزاریم افتاد منُ با جاریم اشتباه گرفته!! :))
گفتم: آهااا! نه اون خانوم من نبودم! خانومِ فلانی بوده!!
مامانش َم که کنارش بود و شنید، براش توضیح داد که آره مامانی اونی که اوندفعه اومد اینجا و دیدیش یکی دیگه بود! اون اسمش مریمه، این مهلاس! همون که عروس بود! عکساشُ با هم می‌دیدیم!!!
بعد فسقلی دوباره گفت: اون صورتش حِلی اُنده بود! بَشَتنا بود! ازش میتَسیدم!!
من یه لحظه خنده‌م گرفت! :دی
یار کنارم بود و داشت میشنید!
حالا مامانش تا این بچه اینُ گفت سریع از خدا خواسته خندید گفت آره مامانی من َم ازش میترسم! اون ترسناکه!!! :)))
نمیدونم، سر یه قضیه‌ای شنیده بودم که مریم برا این فامیلشون و چندتای دیگه یه زهرچشم و قیافه‌ای گرفته و یه حرفی بهشون زده! :دی
برا همین اینطوری میگفت
دیگه این فسقلی کُلی زبون ریخت و ما خندیدیم!
بعد دوباره یکم ساکت شد و نگام کرد، یهو گفت: شما چحَد اوشِلی!!!!
:)))) دیگه اونجا بود که خیلی ازش خوشم اومد!!!
لپشُ کشیدم و گفتم مرسییی عزیزم! شمام خیلییی قشنگی!!!
یکم کنار مامانش وول خورد و گفت من میخوام کنار این بشینم!!
من َم رو یه مبل تکی نشسته بودم!
گفتم بیا عزیزم، من کوچولوام کنارم جات میشه
و اومد و جاش دادم کنار خودم
نشست کُلی عکس از این شکلکیا باهام گرفت، بعدم عکسای گوشی مامانشُ نشونم داد
رو یه نفر َم هِی تاکید داشت، تو عکسای دسته جمعی فقط اونُ معرفی میکرد، میگفت این ایانوشه!
به مامانش گفتم حتماً کیانوشُ خیلی دوس داره که روش انقد تاکید میکنه؟ :)))
گفت آره، کیانوش کلی باهاش بازی کرده
بعد یهو قاطی عکساشون، عکس عروسی ما هم بود :|
نشون داد گفت اینجا عروس بودی!
کلاً مامان یار عادت داره هرچی عکس باشه، برا همه میفرسته
من همش اینُ به یار میگفتم و وقتی اصرار داشت برا مامانش عکس بفرستم، میگفتم بذا باحجاباشو پیدا کنم، اینا خطریه، پخش میشه تو کل خونواده‌تون :))
اینجا دیگه یار کنارم بود، خودش به چشم دید و بیشتر باورش شد :دی
تا آخرش که پا شدیم خدافظی کنیم، این گوگولی هِی منُ تحویل گرفت و دعوتم کرد خونه‌شون
باز دو سه بار دیگه َم گفت: شما چحد اوشِلی!!! ^__^
اصن خیلی باهوش و دقیق بود ^_^ :)))))

و همینجاها شد که دلم از کرونا و موقعیتی که برا ضایع کردنِ بهترین مرحله‌ی زندگیمون پیش آورده، بیشتر از قبل گرفت
خب اگه نبود، تند و تند خونواده یار دعوتمون میکردن و بالاخره کم و بیش مثِ اون روز میتونست خوش بگذره بهمون!
دیگه گرفتار این‌همه سکون و تنهایی و تکرار نمیشدیم!
مخصوصاً همین فامیلشون که مامانِ این فسقلیه، از اون آدم پر انرژیاس!
که تا میاد و واردِ یه جمع میشه، سریع اونجا رُ با حرف زدناش گرم میکنه!
دوس دارم این آدمای پر شور و هیجان رُ ...
دلم میخواست بیشتر می‌دیدمشون
مثِ خونواده‌ی خودم بازی میکردیم باهاشون!
دور هم مافیا میزدیم
داشتم تو ذهنم تصور میکردم که چقد جذاب میشه
که یار گفت نه بابا اینا اهلش نیستن!!

نمیدونم! به قول یار آدم باید خوشبختی و خوشحالیشُ خودش بسازه و اونقد وابسته به هیچ عزیز و انرژیِ بیرونی‌ای نباشه که اگه یه روز مجبور شد تنها بمونه َم باز بتونه شاد و خوشبخت زندگی کنه!
این حرفش خیلی قشنگه...
ولی در هر حال بعضی آدما خیلی حالتُ خوب می‌کنن و انرژیشونُ دوس داری
نمیشه اینُ انکار کرد...
مثلاً من الان انقد نگرانِ علی انصاریانم که خدایا حالش خوب شه!!!
زیاد نمیشناختمش و توجهم بهش جلب نشده بود
تا وقتی که توی "شام ایرانی" دیدمش
همونُ هم بخاطر "حامد آهنگی" دانلود کرده بودم که یکی از دوس‌داشتنی ترین شخصیتاس برام!
اونجا دیدم چقد علی انصاریان َم شوخ و بی‌خیال و مهربونه!!
آدمایِ باظرفیتُ دوس دارم!!!
اونا که بلدن شوخی کنن و اجازه‌ی شوخی باهاشونُ داری...
بعد از همه جالب‌تر برا مسابقه‌ای که همه سر و دست میشکونن، روزی که نوبت خودش شد، خیلی ریلکس و بی‌خیال نشست جلو تی‌وی فوتبالشُ نگاه کرد و تخمه‌شُ شکوند
بعدم بهترین غذا رُ بصورت سفارشی برا مهموناش از بیرون خرید آورد، خیلی راحت َم با شوخی و خنده اینُ بهشون گفت
اونام خندیدن، گفتن بهتر! اصن خودت درست میکردی ما نمیخوردیم! :دی
همه میدونستن آشپزی بلد نیست!!
بعدشم اصن به خودش امتیاز نداد، گفت من هیچ‌کاری نکردم :دی
در صورتیکه به همه امتیازِ کاملِ ۱۰ رُ داده بود!
حالا شاید یه عده بگن این که آشپزی بلد نبود چرا اصن شرکت کرد که بخواد اینجوری کنه، برنامه خراب شه و فلان!
ولی اتفاقاً این قسمت به نظر من و خیلی از مخاطبای دیگه، یکی از قشنگترین قسمتا شد!!!

امتیازِ هیچکدومشون به پای این 4 قسمتی که اینا شرکت کردن و تو برنامه بودن نرسیده تا به حال!
اصن مسابقه‌ و بازی‌ای که توش فان و خنده و شوخی نباشه که کیف نمیده!!!
مثلاً من یکی که حوصله‌م نمیذاره باقیِ قسمتا که شرکت‌کننده‌های دیگه به هم مهمونی میدن رُ ببینم!
چیه یسری آدم جدی و خشک برا هم شام درست کنن و امتیاز بدن! بعد ما نگاشون کنیم!!
مخصوصاً خانماش که اکثراً با هم نمیسازن و دعواشون َم میشه :|

وای عاغا من چرا انقد پستام طولانی میشه! :)))
هر مبحثی که برام باز میشه تا قدِ یه پستِ مجزا درموردش حرف نزنم و خودمُ خالی نکنم، بی‌خیالش نمیشم :))))
خب همینجا ببندمش بعد از ۲۴ ساعت و برم که ثبتش کنم تا حرفِ جدیدی پیش نیومده و تا بیان حالش خوبه!!!

مهلا چقد خوبه که زود به زود پست میذاری و طولانی نمیشه که ما موقع خوندنش اذیت بشیم. مرسی ازت🥺😁😁😁

ترو باید ببرن یه جای پر از گل و تل قشنگ گِلیت کنن خاکیت کنن پچل بشی که دیگه یادت بره دستات کثیفن یا تمیز:دی خیلی ام شیک:))

خوبه که حالت خوب بوده و بیرون رفتن بهت چسبیده

حرفات در مورد ذخیره انرژی و هیجان رو کاملا قبول دارم. جز این نیست!

اونجا که یادمون اوردی گفتی اگه یادتون باشه داداش یار ... گفتم وای بیین ما چه چیزایی رو یادمونه انگار تو جزئی از خانوادمونی که همه چیو میدونیم:))) باحال بود

پس مهلا اُشله و لاحر؟😄😄

خدا رحمت کنه باباتو. یه کامنت خصوصی در این مورد گذاشته بودم چون جواب ندادی اصلا نفهمیدم به دستت رسیده یا نه..

باید بگم که منم از آدمای ادا کننده بدم میاد. آدم نباید این نقشای کثیف رو بازی کنه. یادمه شوهر دختر داییمم که فوت شد تو یه مراسمی که برای یه ادم تازه از دنیا رفته بود گوشیشو داده بود به داداشش که از سینه زدن این فیلم بگیره! یا سیزده بدر دنبال آب و افتابه میگشت که نماز بخونه مثلا. مایی که مرتب نماز میخوندیم صبر میکردیم برگردیم خونه و بخونیم.. خب ادم میفهمه اینا فیلم بازی کردنه

اون حرفت در مورد شخصیت هم قبول دارم. رفتار و برخورد منو با شخصیتم اشتباه نگیر چیه؟ مگه شخصیت چیز جز نحوه برخورد و رفتاره؟؟!

این مث سگ پیغمبره یعنی چی:/ چه حرفای عجیبی! چه موالای مضخرف و بیخودی..

تعمل»»تامل. اشتباه چاپی داشتی :دی

آدمای ادم شناسو دوس دارم. خدا حفظ کنه مامانتو:)

دختر مردم مگه مسخره کسیه که مهریه نکن؟ عجب ادم بیشعوری..

آفرین بر تو که مساله رو بزرگش نکردی برا خودت. معلومه روز به روز داری بزرگ تر میشی و شکوفه هات میشکفه:)) منظورم اینه صبور تر میشی؛)

تک به تک خطوطشو جواب میدی تا بفهمی پست بلند بالا گذاشتن خوبه یا بد. وگرنه دفه بعدی میام میگم «عالی بود» 😂😂

عاغا خودم اصلاً انتظارشُ نداشتم انقد طومار بنویسم دوباره :)))
فک کردم زودتر بیام، گفتنیا کمتره!
نگو حرفای جا مونده از پستِ قبلُ دونه دونه یادم اومد و هِی مبحثِ جدید باز شد :دی

عه شمام واژه‌ی "پچل" دارید؟؟ :))
فک کردم منحصراً مال کرمونیاس!!!
حالا اولش فک کردم دارید میگید تو رُ باید ببرن یه جای پر از گُل و تل مو و گُل‌سر و ... ^_^ میخواستم بگم وای از کجا فهمیدید من اینا رُ دوس دارم!
بعد دیدم نه! جمله تهاجمیه!!! :| :))
باورتون میشه یه بار رفتیم بیرون گردی
اونجا باید یه مسیر رود و دره‌ای رُ تا ماشین پیاده میرفتیم
کفشایِ من َم با اینکه مثلاً اسپرت بودن ولی کفشون خیلی صاف و سُر بود ...
یعنی من اون روز هزاران بار خوردم زمین و افتادم تو آب، گِلی و تلی شدم
ولی تا لحظه آخر دستام تو جیبم بود و تمیز موند :)))

آفرین! معلومه با دقت میخونیدا :دی
مهلا چی چی؟
دیگه از انگلیسی رفتید رو شبکه عربی؟؟

بله رسیده بود دستم ... وقتی خوندمش باز رفتم سراغِ پستم و برای چندمین بار اون روزا رُ زندگی کردم ...
جوابی َم ندارم اینجور وقتا آخه ... جز "ممنون"

آخ آخ آدمای ریاکار که دیگه بدترن -_-
دمش گرم ... فیلم َم میخواسته از کاراش :))
این قشنگ مصداقِ بارزِ همون دخترداییِ منه!!!

ولی متاسفانه الان همه برعکس عمل می ـکنن!
میخوان با هرکسی مثِ خودش برخورد کنن!
یا از اون بدتر، یکیُ میشناختم به نسبتِ جمع حتی تیپ و ظاهرش و کل شخصیتش عوض میشد!
قاطی نمازخونا با چادر میرفت و صلوات میفرستاد
قاطیِ بی دین و ایمونا روسریش َم سر نمیکرد و فاز روشن فکری برمیداشت ...

والا من َم نفهمیدم یعنی چی اصن؟! تعریف بود؟ توهین بود؟! نشنیده گرفتم کلاً !

آخه داشتم با گوشی تایپ میکردم، "أ" نداشتم
دیگه ترجیح دادم جای الفِ بدونِ حمزه، با "ع" بنویسمش :))
حالا الان که با لپتاپم میرم درستش میکنم، مرسی برا یادآوری :دی

ممنونم ... آره مامانم خیلی تیز و باهوشه
همیشهه یجوری راهنماییت میکنه از هزارتا روانشناس بهتر و دقیق ـتر و کارآمدتر

خاله ـش کلاً غریب کُش و فامیل ـپرسته!
مثلاً یه بار داشتم کمک میدادم بهشون که سیب زمینی خورد کنم، بعد یارُ نشوندم کنارم، خواستم همرام یکی دوتاشُ پوست بکـَنه
این اومد دید، یجوری به جلز و ولز افتاد که نگو :)))
یه 4تا متلک چسبوند، من َم نگاش کردم، کارمُ ادامه دادم :دی
اصولاً احساس میکنم بعضی آدما اونقدی اهمیت ندارن، یا سطحِ شعور و فرهنگشون واقعاً در حدی نیست که تو بخوای بخاطر کارا و حرفاشون، حتی یه گوشه ای از اعصاب و افکار خودتُ مکدر کنی ...

:))) منُ از چی می ـترسونید؟؟؟
من کامنت جواب میدم از پست طولانی ـتر!!!
کامنت میذارم از یه پست، پُست ـتر! :))
"عالی بود" :))))

پست طولانی میذاری که خوبه.من دوس دارم ^_^ 

خب چرا همش میشینی خونه که اینجوری غمگین و افسرده بشی! من که بیرون میرم،پیاده روی میرم مغازه رو میرم و ... 

راستی من فکر کردم الان این پستت مربوط به آخرین پست اینستات هست! که دیدم نه اصلا حرفی از اون پستت نیس

برادرشوهر بزرگه جالبه! بهنام ما هم از ازدواج می ترسید و خب اون زمان سن ازدواج پایین تر از الان بود.بهنام 30 سالش بود و هنوز مجرد بود چپ میرفتیم راست میومدیم همه میگفتن چرا زنش نمیدید 😶 دیگه خلاصه سال 87 یعنی 12 سال پیش عقد کرد 

حالا این برادرشوهر بزرگه چند سالشه؟؟

اون دختر کوچولوی فسقلی جاریتُ با خاک یکسان کرد 😬😃😃

مافیا بازی بلد نیستم تخصصم پانتومیم بازیه خخخخ

 

عزیزم ^_^ مرسی

آخه یار یکی دو بار ترسوندتم، گفت تهران امن نیست، تنها بیرون نرو
حالا میگه نه منظورم شب ساعت 12 اینا بود :|
بعدم آخه کجا برم مثلاً ؟
نمیدونم، تنهایی برام یه جوریه!
همون کرمان َم که شهرِ خودم بود، (که معمولاً شهرِ خودت برات حسِ امنیتِ بیشتری داره چون میشناسیش و غریب نیستی) زیاد پیش نمیومد تنها جایی برم
اگه هم میرفتم فقط با ماشین!
کلاً حسِ امنیتیم کمه آخه ...

چی بود پُست اینستا؟
آها ... هر اتفاقی یه وقتی داره ...
منظورم بیشتر همون عروسیمون بود که بعدِ این همه صبر، آخرم مجبوری افتاد وسطِ کرونا و یه عالمه محدودیت و قرنطینه و تنهایی!
تو پستِ قبل یکمی درموردش نوشته بودم ...

آخی، پس داداش تو َم دوماد نمیشد! :دی
برادرشوهر من متولدِ 64 ـه ...
همش حرفش اینه که میترسم مجردیم بهتر باشه، بگم چرا مسئولیت قبول کردم!! پشیمون میشم!
میدونی آخه دوستاش خیلی میان دورش، این َم خرج میکنه براشون ...
بعد اونا خودشون متأهلن ـآ ! ولی به گمونم زیرِ گوشِ این آقا می ـخونن، که دوماد نشه بتونن سوء استفاده ـهاشونُ کنن :|

:)) انقد من خندیدم اون ـروز!
آخه خب مریم نسبت به من خیلی درشت و قد بلنده!
صورتش َم راست میگه، بزرگه خب باز نسبت به من :دی
کلاً من تو خونواده یار خیلی کوچولو موچولو َم! اونا همه درشت اندامن، من توشون گم میشم!
مامانش اگه یادت باشه اولا همش بهم میگفت "فِنچ" !

وای مافیا خیلی خوبه ^_^
ما هم قبلاً همش پانتومیم و لب ـخونی و اینا بازی میکردیم
ولی مافیا به دردِ جمعیتِ بالای 7، 8 نفر میخوره

بعله که پچل داریم پس چی😂😂

نمیگی یبار با مغز بخوری زمین خدای نکرده که دستاتو میکنی تو جیبت تو رودخونه میری؟😅

شبکه عربی کجا بود؟ با لحن همون بچه کوچولوعه گفتم:)) یادت میره حرفایی که میزنی تو پستت رو؟ کمتر بنویس برادر من مگه مجبوری:))😁

 صحیح. فکر کردم نرسیده به دستت. جایگاهش بهشت🙏

بذا ریا کنن تا نفسشون در بیاد:/ لعنتی های ریاکار😂

دقیقا. خوبه به جلز ولز انداختیش😅😅👏 احسنتم

والا ارزش نداره. راست میگی:)

اصن حواسم نبود که تویی😅😅 واقعا همینطوره تو نترس و شجاعی 

از دید تو جواب بارون تگرگه😄😄 مرسی خلاصه

چقد واژه مشترک داریم پس!! چه جالب

:)) عمقِ فاجعه همینجاس!
دســـتام اَ جونم مهم ـترن :)))

آهااااا :دی چقد من گیجم !!! الان تازه فهمیدم چقد خوندنش سخت بوده :)))
بله دیگه! حرفُ راستُ باید از دهنِ بچه شنید :دی

ممنون...
البته از نظرِ من یه همکاری و تعاونِ ساده بود
فِک نمیکردم یه سیب پوست کندن کسیُ به جلز و ولز بندازه :)) ولی متأسفانه انداخت!!

بله ... من آب از سرِ نوشته ـهام گذشته ، یه وجب دو وجب جوابِ کامنت که چیزی نیست :دی

بعله دقیقا

دستاتو باید گلی کنن پس:دی

بعدشم اون بچه حالا یچیزی گفته تو عالم بچگی و کودکی و خامی:دی خیلی باور نکن شما😁

اکثر خانوما این همکاری رو دوس دارن. نمیدونم چرا:))

همینو بگو😃👌

:)) عه؟ اتفاقاً خیلی بچه یِ باهوشی بود و تشخیصش حرف نداشت!! :دی

این همه توی تعلیمات اجتماعی بهمون درس تعاون و همکاری دادن؛ برا همین روزا بود دیگه ؛)
:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan