آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دلخوشی ـها جا مانده اند ...

خب خب خب !

بالاخره بعد از روزها و روزها قصدِ نوشتن داشتن و هِی باز کردنِ "ارسالِ مطلبِ جدید"، امروز دستم رسید به تایپ کردن!

نمیدونم چرا این ـهمه برام سخت شده پیدا کردنِ یه فرصتِ درست حسابی برا از دل و جون نوشتن!

دیر بیدار نمیشما!

بیخودی تو گوشی َم تایم نمیگذرونم

البته دروغ نگم دیروز رُ چرا! خیلی وقت تلف کردم با سر انداختن تو گوشی و هِی بی حال و بی حوصله ـتر شدم!

بعدم که دیگه به خودم اومدم و گفتم پا شم غذا رُ بذارم و یه دوش بگیرم و تا رسیدنِ یار بشینم پستم رُ بذارم؛ یهو یار بی ـخبر زود اومد خونه!

گمونم یه 5، 6 دقیقه ای هم پشتِ در مونده بود تا گل درآید از حموم :))

کلیدشُ میذاره برا من آخه!

چون من مالِ خودمُ کرمان تو جیبِ پالتوم جا گذاشتم :دی

امروز َم تازه مهمون داشتما!

بابایِ یار برای یه کاری باید میومدن پردیس

بعد من دیدم زشته بنده خدا بخاطرِ کارِ ما داره این همه راهُ از کرج میاد

به یار گفتم بهشون بگه بعد از کارشون بیان ناهارُ اینجا بخورن و استراحت کنن، بعد برن

این شد که صبحِ زود همراهِ یار که میرفت سرِ کار، پا شدم و شروع کردم به تر و تمیز کردنِ خونه و بعدم آشپزی

بابایِ یار که اومدن و رفتن، دیدم بهترین تایم برا نوشتنه، چون هم شام داریم، هم کارِ دیگه ای برا انجام دادن ندارم

معمولاً همیشه قبلِ نوشتنم یه سَری به پست قبلم میزنم که یادم بیاد تا کجاها بودم و چیا گفتم و چه حسی داشتم!

ایندفعه تا خوندم، خودم یهو به خودم گفتم اووووه! یعنی از قبلِ تولدِ یار دیگه ننوشتم؟!

که واسه تولدش یکم زود رسید و سوپرایزم نصفه نیمه موند؟!

البته تقریباً بیشترِ کارا رُ حاضر کرده بودم و فقط مونده بود لیوانای رو میزُ با شربت و اینا پر کنم، شمع روشن کنم و آهنگ بذارم

و خب اینا همه کارای دقیقه آخر بود که متاسفانه فرصتش نشد!

البته همونا هم کلی یار رُ ذوق ـزده کرد و خوشحال ^_^

(گفتم شاید اونا که میخونن فراموش کرده باشن بخاطرِ فاصله یِ طولانیِ بینِ پست ـها :دی برا همین دوباره بگم که یه ستِ کیفِ پول و کیفِ مدارک بود کادوش)

بدجنس با اینکه کلی تعریف کرد و گفت لازم داشتم؛ استفاده نمیکنه ازشون!

یه کیف کولیِ گنده داره که همه ـجا هِی ورمیداره همونُ با خودش میاره :/

من َم آی حرص میخورم و بدم میاد!

موقعِ کرج رفتن و خونه مامانش اینا که بماند، حتی تو بازار و موقعِ خرید این رو کولشه :/

بهش َم که اعتراض میکنم، میگه راحته، لازم نیس چیزی بگیری دستت!!

تازه گاهی حتی گیر میکنه به اینور و اونور موقعِ رد شدن از در و اینا -_-

هـعععععی روزگار!!!

چند روز پیش داشتم بهش میگفتم تو برا همسرِ آینده ـت هیچ تصوری داشتی؟ اسم انتخاب کرده بودی براش؟

یکم گنگ نگام کرد! گف نه! هیچی!! مگه تو داشتی؟

گفتم آره! یه عالمه! مثلاً اسمش امیر باشه! متولدِ 69 باشه! اردیبهشتی باشه! سفید باشه! خوشگل خوشتیپ َم باشه!

بعد هاها خندید و گفت به هیچ ـکدومش َم نرسیدی ... و خندیدیم :)

دیگه چرخِ روزگازه دیگه :|

نامرد اکثرِ اوقات همون کاریُ باهات میکنه که خوشِت نمیاد!

مثلاً همین امسال داشتم اینُ واگو میکردم که خوشم نمیاد تاریخِ تولدُ برا مراسم گرفتن جابجا کنن!

تولد اهمیتش به روزشه که خاصه!

اینکه مثلاً میندازنش آخرِ هفته که جشن بگیرن؛ اونموقع اهمیتِ جشنه از اهیمتِ تولده بیشتر شده!

بعد اونوقت صاف تولدِ خودم بخاطرِ یسری دلیل جابجا شد :| :))

قشنگ انگار خدا داشت میگفت: "هیسسس! صداتُ نشنوما! خوشم نمیاد ازت!!!" :)))

عوضش اتفاقاتِ خوبی رُ برام رقم زد ^_^

از هفته ـهایِ قبلش مامانم و خواهرم جرقه ـهای خبرِ اومدنشونُ به خونمون زده بودن برام!

بعد چون منتظرِ اوکی شدنِ مرخصیِ شوهرخواهرم بودن، من هی پیگیر میشدم، مُدام تاریخِ حرکتشونُ میپرسیدم

آخه بخاطرِ پسرِ خواهرم وسواس داشتم که فرش و روفرشی اینارُ روزِ آخر تمیز کنم

که بچه ـم جای تمیز 4دست و پا بره ^_^

یه شب خواب دیدم بی ـخبر اومدن که سوپرایزم کنن! من َم تو خواب کلی غر زدم که میخواستم اینا رُ بشورم، چرا هیچی نگفتید و فلان :))

حالا ترسیده بودم، هِی میگفتم "یهویی نیاید ـها! حتماً از قبل روزشُ بگید که آماده باشم!"

صبحِ پنجشنبه بود، 11 دی، با صدای اخطارِ دانلودِ گوشیم بیدار شدم، دیدم یار نیست!

فک کردم شاید گرمش شده و رفته تو هال خوابیده!

اون َم چون شبِ قبلش کلی غر زده بود که گرمه!!

وگرنه آخه کلاً عادت نداره جای دیگه بخوابه!

اومدم بیرون از اتاق! دیدم لباس پوشیده و داره میره!

ساعتِ 4 صبح!!!!!

پرسیدم کجا داری میری؟

گفت با دوستام قرار گذاشتیم بریم فلان ـجا!

گفتم پس چرا بهم نگفته بودی؟! مگه من تا حالا نه آوردم واسه رفتنت یا چیزی گفتم؟!

گفت نه! یهویی دیشب قرار گذاشتن!؟

گفتم کجا؟! تو خواب؟!

گفت نه، آخرِ شب یهو قرارُ اوکی کردن!

گفتم ما که تا لحظه آخر با هم بیدار بودیم! گوشیتُ سایلنت کردی بعد خوابیدیم!

یادم اومد که یهو گوشیشُ ورداشت، گفت ساعتشُ تنظیم کنم فردا زودتر برم!

دلگیر شدم و با قهر اومدم تو تخت!!

دنبالم اومد، گفت میرم برا صبونه میام خونه!

طبقِ عادتِ همیشه برا خدافظی بوسیدتم و رفت ... و من جوابِ خدافظیشُ ندادم، روم َم برنگردوندم!

همونطور چرخیده بودم سمتِ دیوار و خودمُ گوله کرده بودم زیر پتو...

اصن یه لحظه بغضم َم گرفت حتی! که مگه چی میشد اگه از قبل بهم میگفت؟! فک نکرد یهو پا شم ببینم نیس، بترسم؟؟

با چاشنیِ کلی ننه ـمن غریبم بازیِ من تو این شهر غریبم، کسیُ ندارم و این َم منُ تنها میذاره اینجوری و فلان :))

بعد یهو بغضم خودش وایساد، یه جرقه زد تو مغزم که نکنه خبرِ دیگه ایه؟ یار از این اخلاقا نداره که نگه!

دیشبش َم تا رسید میگفت خونه ـمون تمیزه؟ دستمال ورداشته بود و با وجودِ مخالفتای من، آینه ـها رُ تمیز میکرد!!

از اونور َم مامانم دیروز بهم گفت خیلی کار دارم، فک نکنم بتونم باهات تماس بگیرم!

خلاصه چندتا اتفاقُ مثِ تیکه ـهای پازل چیدم کنارِ هم و سریع زنگ زدم یار گفتم جونِ من داری با دوستات میری بیرون؟ خبر دیگه ای نیس؟ نکنه مامانم اینا اومدن؟!

گفت نه بخدا شوهرخواهرت اینا نیومدن!

یهو گفتم عه پس مامانم تنها داره میااااد؟؟

گفت نه بابا! بخدا دارم میرم فلان ـجا!

دیگه این قسمُ که خورد باور کردم، قطع کردم!

باز رفتم تو فکر! دیدم همه شواهد گواهی بر یچی دیگه ـس! الان قشنگ تایمِ رسیدنِ قطار کرمانه!

با ذوق سریع پتو رُ زدم کنار که پا شم برم به جارو کشیدن و اینا!

آخه من با وجودِ اینکه خونه رُ همیشه منظم نگه میدارم و هرچیزی سر جای خودشه، توی جارو و گردگیری تنبلم :))

یعنی خونه در نگاه اول کاملاً مرتبه، از نزدیک که نگاه کنی، رو میزا و اینا معلومه که دستمال کشیده نشده :دی

خلاصه پا شدم برم سروقتِ تمیز کردن؛ باز یهو با خودم گفتم نه یار قسم خورد! اگه خبری نباشه، بد میخوره تو ذوقم! بذار اول مطمئن شم!

این شد که رفتم سراغِ چک کردنِ واتس اپِ مامانم که کِی آنلاین بوده

مثلاً انتظار داشتم آخرین بازدیدش ساعتِ 4 اینا بوده باشه که یهو دیدم آنلاینه کلاً :))

پیام دادم و از زیر زبونش کشیدم و دیگه خوشحااااال! عینِ فرفره دوییدم به کارا رسیدم و ظرفای دیشبُ شستم

اصن تو عمرم با این سرعت ظرف نشسته بودم منِ لاک ـپشت :دی

دیگه مامانم رسید و کلی ذوق کردم ... یار َم همینطور!

یکی دو ساعتی خوابیدیم و بعد که پا شدیم، یار دل نمی ـکند که بره سرِ کار!

سه تایی صبونه خوردیم، بعد به زور رفت!!

این چند روزی که مامانم اینجا بود، من همش نگرانش بودم که اینجا مث قفسه براش!

آخه همه که مثِ من با این ـهمه تنهایی و خونه ـنشینی سازگار نمیشن!

بعد خب مامان من َم مثِ اکثرِ مامانا هرجا که میره دوس داره زود برگرده خونه یِ خودش و آرامششُ اونجا پیدا میکنه

یا هیچ ـجا مثِ تو اتاقِ خودش خوابش نمی ـبره!

این بود که با وجودِ تمام شوقم از اومدنش، ناراحتِ اینم بودم که انگار اسیر شده اینجا!

از ترسِ کرونا َم هیچ ـجا نرفتیم!

فقط یه شب با یار رفتیم یه دوری زدیم و دو سه ـتا خرید برا فسقلیِ خواهرم کردیم که مامانم داشت از ندیدنش دق میکرد دیگه! ولی به رو نمیاورد!

یه روز َم دوتایی مادر دختری رفتیم پارک کنارِ خونه ـمون قدم زدیم...

خواهرم اینا َم قرار بود بیان، ولی بخاطرِ حالِ پسرش که فک میکرد سرما خورده، اومدنشون دو روز افتاد عقب ـتر

و خب پسرش َم خدارُشکر سرما نخورده بود و حساسیت بود!

حالا اینکه میگم تولدم مجبوری جابجا شد برا همین اتفاقا بود ...

کلاً مامانم اینا برا تولدم میومدن

مامانم زودتر راه افتاده بود که روز تولدم پیشم باشه، خواهرم اینا َم روز بعدش باید می ـرسیدن

دیگه من دیدم گناه داره این همه راه دارن میان، یه روز صبر کنم دورِ هم کیک بخوریم و کادو باز کنیم

که بعد نشد و نیومدن و قشنگ 3، 4 روز جابجا شد تولدم :| :))

ولی خب خوش گذشت ... حالا بماند کیکی که همیشه درست میکنم و قشنگ و کامل از قالبش درمیاد، اون روز له و لورده شد و تیکه تیکه :دی

دیگه یار میگفت میخوای برم یه کیک بخرم؟ خودم گفتم نه بابا بی ـخیال! خوبه همین!

خواهرم اینا صبحش رسیده بودن

فسقلیش چنان ذوق کرده بود که تا چند ساعت نمی ـخوابید ^_^ هی دور و ورُ نگا میکرد!

امروز که داشتم خونه رُ تمیز میکردم، اردکِ کوچولوشُ زیرِ کابینت دیدم که جا مونده!

اصن دلم ضعف رفت برا اینجا بودنشون و حسااابی دلتنگ شدم ...

خیلی روزای خوبی بود!

گرچه اصن هیچ ـجا نرفتیم جز یه جاده لواسون، تازه اون َم از ماشین پیاده نشدیم بخاطرِ حساسیتِ فسقلیِ خاله!

ولی همین خونه بودنا و دور هم غذا خوردنا، با هم بودنا، فیلم دیدنا، چراغُ خاموش کردنا و هله هوله خوردنا؛ خیلی مزه داد ...

روزی که بلیط داشتن از صبحش مشغولِ جمع کردن بودن و من َم بخاطرِ سرعتِ لاک ـپشتیم که قبلاً ذکر کردم :دی مشغولِ غذا آماده کردن که یه وقت دیر نشه!

یار َم زود از سرِ کار اومد که یکم با هم باشیم بعد خدافظی کنیم

تازه دعوا داشتیم سر اینکه پسرِ خواهرمُ بغل کنیم :))

هی یا من نمیدادمش دستِ یار، یا یار نمیدادش من!

خلاصه که راه افتادیم

اما ...

به محضِ اینکه یار زد رو نقشه و ساعتُ گفت! من دلم ریخت!

مسیرِ 25، 30 دقیقه ای رُ گفت 70 و نمیدونم چند دقیقه :|

یعنی تازه ما کلی زود از نظرِ خودمون راه افتاده بودیم!

ولی دیگه فکرشُ هم نمیکردیم این ـهمه طول بکشه!

قشنگ تا تایمِ حرکتِ قطار 70 و خورده ای دقیقه مونده بود

خواهرم ازم پرسید میرسیم؟ صراحتاً گفتم نه! :|

بعد بلند گفتم آخجون بچه ـها نمیرسید! چند روز دیگه با همیم ^____^

مامانم اولش باور نمیکرد، میخندید

بعد ترافیک شروع شد و یهو جی پی اس همه برنامه ـها َم از کار افتاد!

یار هی میزد کنار تو گوشیش نگا کنه، یه پلیسه َم افتاده بود پشت سرمون، هی آژیر میزد: حرکت کنید!!!

یار سریع رفت یه جای خلوت ـتر ولی باز جای بدی پارک کرد و رفت تو گوشیش ببینه میشه کاریش کرد یا نه؟

که باز همون پلیسه اومد گفت آقا اینجا واینسا! کجا میخوای بری، جی پی اس کار نمیکنه!

بنده ـخدا بهمون یه آدرس داد و یار راه افتاد!

دیگه مامانم استرس گرفت و افتاد به آیت الکرسی و اینا خوندن :دی

من َم خوشحال! میخندیدم! میگفتم بابا برگردیم خونه! به قطار که نمیرسیم! لااقل به ساعت 9 نخوریم که جریمه شیم!

دامادمون میگفت نه تا ساعتِ حرکتِ قطار بریم، من زنگ میزنم اگه حرکت کرده بود، برمیگردیم!

یعنی فک کنم 7، 8 بار زنگ زد راه آهن که قطارِ شماره فلانِ کرمان چیکار میکنه؟ کجاس؟ رفت؟ :))

از استرس افتاده بودیم به خنده و شوخی :دی

آخرم نرسیدن و برگشتیم!!

از ساعتِ 6 تا 9 فقط تو خیابون بودیم، دنبالِ رسیدن به قطار و بعدم برگشتن! :))

حالا من خوشحال بودم فقط میگفتم حیفِ اون همه وقتی که برا چمدون بستن و اینا گذاشتیم!

ما که قرار بود دو سه روز بعدش بریم کرمان، از اول صبر میکردیم با هم بریم!

مامانم کلاً اصرار داشت زود برگرده، ولی اتفاقات همش برعکسشُ رقم زد!!

مثلاً میخواست 3، 4 روزه بیاد و برگرده ... ولی گمونم شد 2 هفته که خونه ـمون بود

خواهرم اینا هم با اون چند روزِ بعد از جا موندنشون، شد 6 روز :دی

حالا هی هم ما از اونا عذرخواهی میکردیم که بلیطاشون سوخت، هی اونا از ما که مزاحمتونیم و فلان :دی

دیگه 3روز بعدش 5 ـتایی با ماشین رفتیم کرمان :))

آی کیف داد و آی پاهامون خواب رفت!

مخصوصاً خواهرم که نی ـنیشُ رو پاش می ـخوابوند

سرد َم بود به شدت! وَ بخاریِ ماشین خراب :|

بیچاره آقایون هی پیاده میشدن یچی می ـبستن جلو ماشین، بلکه کمتر باد سرد بیاد داخل!

ولی بازم خوش گذشت!

کرمان َم که باز خیلی کوتاه شد موندنمون!

انگار فقط یه روز رُ درست و حسابی کرمان بودیم

که همون یه روز َم به دورهمی و شب ـزنده داری و مافیا بازی گذشت ^_^

دوس دارم خونواده ـمُ !

سخته برام از خونواده یِ پرانرژی و اهلِ بازی و دورهمیِ خودم دل کندن و اینجا با در و دیوار موندن!

خونواده ی یار مثِ این آدم بزرگان!

که اگه برن خونه یِ همدیگه َم نهایت یه وعده یِ غذایی میخورن، صاف میشینن رو مبلا و بعدم زود تشکر میکنن و برمیگردن خونه ـهاشون!! :/

ولی ما مثلاً اینبار که رفتیم کرمان، خونه داییم دعوت بودیم، بخاطرِ محدودیتِ ساعتِ 9 تا 4، موندیم که 4 بریم خونه :)))

بعد همونجا خوابیدیم و 3 وعده خونه ـشون بودیم قشنگ :دی

خب خیلی خوش گذشت و کیف کردیم و خاطره ساختیم!

کلاً پیش میاد که بازی بهمون مزه بده و خونه ـهایِ هم بمونیم و تا دیروقت بازی کنیم!

ولی اینجا ...

بعد داشتم فک میکردم توی این وضعیت، تهران اومدن برام سخت ـتر هم شد!!

اینجا هر دلخوشی ای که میتونستم داشته باشم، الان بخاطرِ کرونا تعطیله!

و من َم خب واقعاً دارم رو به زوالِ تنهایی و گوشه ـگیری میرم دیگه!

همش گوشه یِ یه قفسم و انگار عادت کردم بهش

اما دلم تنگ میشه برا انرژی و شور و حالی که تو کرمان دارم!

حالا اگه کرونا نبود اینجا حالم خیلی بهتر بود!

قطعاً یه عالمه مهمونی و دعوت در انتظارم بود بعد از عروسی!

برو بیاها، دور همیا؛ همه بخاطرِ کرونا منتفی اَن!

سینما، شهربازی، رستورانی، گشت و گذاری، خریدی، بیرون از شهری ... هیچی!

هیچی رُ نمیشه انجام داد! چرا؟ چون کروناس!

اگه نبود خودم لااقل یه باشگاه میرفتم، یا تو یه آرایشگاهی جایی سرگرم میشدم و 4تا آدم میدیدم!

کلاسِ گیتار و آواز میرفتم!

البته اون که خب شرایطِ اقتصادی هم مانعشه :دی نه فقط کرونا!

چرا این بلا سرمون اومد؟؟

نه آدمای زیاده ـخواهی هستیم، نه چشممون دنبالِ درازتر از گلیمِ خودمونه!

ولی دیگه به ساده ـترین خواسته ـهامون َم دستمون نمیرسه!

آخه مثلاً اینا چیه که حسرتش باید به دلِ آدم بمونه؟!

دلم برا یار میسوزه خب!

برا خودم هم ...

از صبح که بیدار میشم تنهام ... تا 7، 8، یا گاهی 9 ِ شب!

یعنی یار این همه تایمِ کاری پر میکنه!

تهش اگه حقوقش به خورد و خوراکِ ناچیزِ خودمون دوتا قد بده!

تازه اون َم با یکی دو تا قسطُ پیچوندن و ندادن!

چندان کم َم نیست حقوقمون!

البته چرا! به نسبتِ مخارجِ الان و خطِ فقرِ جدید، کمه!

ولی اونایی که همین َم ندارن چی میشن آخه؟؟؟

چقد دردناکه زندگی تو این مملکت!

تازه یار از اون دسته آدماس که دست و پا چلفتی َم نیست و نمیذاره که درجا بزنه!

هی اینور اونور زور میزنه که خودشُ بکشه بالا ...

ولی به لطفِ این همه اخبار و اتفاقای خوب :) سرِ همون جایی هستیم، که بودیم ... فقط تونستیم پایین ـتر نریم!

الان َم که یه مدته تو فکرِ شغلِ دوم و یه منبع درآمدِ دیگه ـس!

ولی خب بدیش اینه که بسته به من ـه :|

من َم زیاد همراه و همدل نیستم ...

هی میگه تو انگیزه نمیدی و همکاری نمیکنی!

اصن برعکسِ منه!

من اگه بخوام یکاری بکنم یا یه تصمیمی بگیرم، خودم هستم و خودم

و تنهایی تا تهش میرم و به انگیزه و تشویقِ کسی کار ندارم

ولی یار فقط از من حرکت میخواد :|

من َم بهش میگم خب تو مثِ اون استاد دانشگاهایی که رو اعصابم بودن و تکلیفُ مشخص نمیکردن! آخه تو بگو چی میخوای ازم و تصمیمت چیه؟ تا بدونم برات چیکار کنم و از کجا شروع کنم؟ :دی

خلاصه که درگیریم با هم و با این زندگی!

چرا باید اینطوری باشه آخه؟

بی انصافیه به نظرم!!

دیروز داشتم فک میکردم الان نسلِ سوخته ما نیستیم؟

مایی که عشق و دوتاییامون َم پر از محدودیت و نشدن شد!

ولی دیدم اگه بخوایم منصفانه حساب کنیم، هر نسلی یه سوختگیایی رو تنش جا مونده ...

شاید از همونایی شروع شه که یهو تو مملکتشون ورق برگشت و همه چی براشون عوض شد!

همه رفاه و امکاناتشون به محدودیت تبدیل شد!

بعد نوبت رسید به اونا که با بمبارون و جنگ، امنیت و عشقشونُ از دست دادن ...

بعدش ما اومدیم!

شاید فقط بچگیمونُ خوشبخت زندگی کردیم!

چون بعد از ما بچه ـها دیگه امنیت و دوستی تو کوچه ـها نداشتن و بازیاشون محدود شد به کامپیوتر و موندن توی 4دیواری ـها!

حالا هم اونایی که اصن نمیدونن پارک چیه؟ بچگی کردن چیه؟ زندگی بدونِ ماسک و الکل واقعیه!

الان پسرِ خواهرِ من یه گربه ندیده بسکه وسواس داشتن و از خونه و ماشین بیرون نبردنش -_-

یه وقتایی مثِ بچه ـها یهو بی ـهوا از یار می ـپرسم: کرونا کِی تموم میشه؟

و دلم میخواد بهم یه تایمی رُ بگه که بهش دل خوش کنم!

انگار که اون بلده و میدونه!

چند روز پیش یکی از فامیلا قاطیِ حرفایِ اقتصادی و سیاسی داشت میگفت: اینجوری نمی ـمونه، مطمئن باش!!!

تو دلم گفتم «کاشکی» کاش تموم شه این همه تورم و درد و گرونی!

خیلی حرف زدم باز!!

انقد حرف داشتم، دلم میخواست چند تا پست بذارم و تیکه تیکه صحبتامُ تقسیم کنم به نسبتِ موضوع

بعد دیدم این کار بیشتر اهمیتش و تاثیرش برا راحت ـتر کامنت گذاشتنه

و حساب کردم من که کامنتی َم تقریباً نمی ـگیرم، پس ولش کن :دی

ولی خوبه دیگه! دیر میام و کم میام؛ ولی مفصل میام :دی

میبینم که ننوشتن برای توام شده عادت :)

 

تولدت مبارک :*

چه خوب که میزبان خانواده ت بودی و کلی هم خوش گذشته :)

بله متاسفانه ...
حالا تو این قضیه بینِ من و تو کدوممون دستِ اون یکیُ از پشت بسته، نمیدونم! :دی

مرسی عزیزم :*
آره خیلی خوب بود ^_^

یه چارتا خط دیگه م مینوشتی😁

به به تولداتون مبارک باشه:)) خدا میدونه من نمیدونستم کی هست وگرنه تبریک میگفتم

حالا حساس نباش و تبریک منو آنتایم قبول کن:دی 

خوبه که یسری دلخوشیا هست و بده که یسری دلخوشیا نیستن. ولی خب چاره چیه؟

از درون باید بی انتها باشیم. وگرنه محیط فیزیکی بیرون محدودیت داره

من فکر میکنم بیشتر سوخته بودن نسل ما بخاطر گرونیای یهویی بود. وگرنه تا اوایل جوونی خوش بودیم که؟

بچه های الان که هیچی! ما یه همسایه داریم خیلی عتیقس. تابستونا که همه بچه ها تو کوچه بودن این نمیذاشت بچه هاش بیان بیرون. ساعت ۱۲-۱ شب که بعضا بیرون بودیم و میومدیم میدیدم سه تا بچه هاش که پسرم هستن دوچرخه بازی میکنن و حتی وقتی میایم خونه که بخوابیم صدای وق وقشون میاد 

حالا اینم کاره؟

خلاصه که قسمت خوب ماجرا رو ببین رفیق. و بقول هلاکویی راها کن:)) چیزایی رو ببین که آدمای دیگه نمیبینن

اونوقت تو یه آدم خاص ـی 🤗

عه کم بود؟ ^_^ :))

خیلی مرسی ... آره دیگه تقصیر خودم بود که به وقتش نیومدم بنویسم که تبریکِ آن‌تایم بگیرم :دی

دلخوشیا...
نمیدونم ما شاید دیگه زیادی سخت گرفتیم و خودمونُ خونه‌نشین کردیم!
و خب چاره هم ناچاراً وفق پیدا کردنه، ولی...
امروز تو اینستا داشتم همینُ می‌نوشتم!
گاهی یچیزایی نداشتن رُ نمیشه با داشتنِ حتی خیلی چیزای دیگه، طاق زد!
من که فعلاً درِ گیر دادن و بهانه گرفتن رُ وا کردم و اون بُعدِ بی‌انتهایی حالیم نیس! :))

آره دیگه... ما از اونجایی سوختیم که یهو اومدیم جوونی کنیم و تموم شد!
دوییدیم به خواسته‌هامون برسیم و هی دورتر شدن!!

خدایی من همیشه حس میکنم خیلی ظلمه!
بچه‌هایی که هم‌بازیای تو کوچه‌ها رُ نمی‌بینن! با هم بادبادک هوا نمی‌کنن! جیغ نمی‌کشن! یا حتی همون دعواهای هم‌بازیا رو ندارن!
اینا بزرگ که بشن، از من َم گوشه‌نشین‌تر و آدم‌ندیده‌تر می‌شن! :دی
اون همسایه‌تون احتمالاً ژنِ مردم‌آزاری َم تو خونش قُل میزنه!!
میگه بذار جلو اینارُ بگیرم، نرن بیرون، هار شن یهو نصف شب ولشون کنم برن آسایش کلِ کوچه رُ قطع کنن، من هارهار بخندم :))

نمیدونم ... برم ببینم چیزی می‌بینم یا نه! :/

اره کم بود😄😄

اره پس تقصیرو میدیم به خودت که نیومدی بگی🙈😅

دور از جون ادم ندیده مث من یعنی چی:)) خب ما اجتماعی هستیم و روابط حالمونو خوب میکنه

منتها اونا واقعا این لذتو از دست میدن

مثلا گذاشته پا فرهنگ زیادش. نمیدونه ...ده با این کارش احمق

ما زیادی سخت نگرفتیم رفیق. تو زیادی سخت گرفتی به ما نچسبون خودتو😅😅

اره باید قایقی انداخت به اب و دور شد..

:)) ایشالا دفعه بعد جبران میکنم! احتمالاً یکی دو ماه دیگه!

بخدا خو این مدت من اصن آدم ندیدم :دی! تقریباً از وقتی اومدم تهران!
همش خونه‌ام و دورم فقط دیواره و دیوار ...
اصن عجیب غریب شدم

:)))))) اول اصن نفهمیدم چی گفتید! هی میخوندم، فک میکردم یعنی مثلاً نمره‌ی دَه میدید به کارش!!!
اِنقد تیزم من!!! :))))
بعدش که فهمیدم قاه قاه خندیدم!
دیگه نمیدونم به خنگیِ خودم بود یا به تیکه‌ی شما!! :دی

نخیر بنده جسارت نکردم!! :دی
منظورم از "ما" خودم و یار بود که هربار یکی‌مون میگه بریم فلان‌جا! اون یکی میگه نه، کرونائه! :|
وگرنه ما به شما نمیخوریم که آخه! ^_^ :دی

اره:))

خب خودت خودتو حبس کردی و به خودت سخت میگیری به کسی چه؟

مردم تو این موقیعت کار میکنن تفریح میرن پیاده روی میرن ورزش میکنن همه کاری میکنن. با رعایت. هیچ مشکلی ام نداره

ای بابا:)) ما با سانسور گفتیم ابرومون به خطر نیفته😅😅

اختیار داری. شوخی میکنم من:)) سخت نگیر برادر من. l e t  i t  g o😉

آره باید این سخت ـگیریه رُ یکم کمش کنم ...
شاید من از تنبلیمه و کرونا رُ بهونه میکنم :)) خودم هنو نفهمیدم!

دیگه من خیلی تیز بودم، سانسور شده ـشُ هم سریع متوجه شدم!! :))))

چههه عجب شما پست گذاشتی خانووووم 

اوم حس و حالتُ برای اومدن خانوادت،اینکه بیشتر بمونن و ... کاملا درک میکنممم 😍 خدا رو شکر اومدن پیشت و توام رفتی کرمان

تو به نسبت من بیشتر کرمان میری هاااا 😀 با اینکه مسیرشم دورتره.ولی خب خوبه دیگه.بالاخره اگر تو یه شهر بودیم هفته ای یکبارو خونه مامان میرفتیم.حقمونه که بریم شهرامون بهشون سر بزنیم 😎

در مورد شرایط اقتصادی ام که هیچی دیگه.واقعا زندگیا سخت شده

ما که کلی اجاره قسط و خرج داریم 😭 هووم اول زندگی درگیر مشکلات شدیم 😕😕

 

 

بله، بعد از 2 ماه :دی
خودم دلم میخواد خیلی بیشتر بنویسم ...
چون اینجوری که میام هم پستام خیلی مفصل  و شاید حوصله سر بر میشن
هم کلی حرف و تعریفی جا می مونه که یا از قلم میفتن! یا سانسور میشن که دیگه بیش از حد پرحرفی نشه
خلاصه که بهم نمی ـچسبه و رو دلم می مونه :دی

آخی آره خیلی خوب بود اومدن پیشمون ^_^ دوتامون ذوق کرده بودیم و حسابی خوش گذشت

آره ماهی یه بار میریم کرمان :دی
ولی بدیش اینه که موندنمون خیلی کوتاهه و به هیچ کاری نمیرسیم :(
مثلاً همه ی خونواده منتظرن ما بریم و دعوتمون کنن خونه ـشون!
ولی هربار فرصت نمیشه بس ـکه باید زود و یه روزه یا نهایت دو روزه برگردیم!

خیلی دردناک شده ... خیلی
قشنگ به چشم می ـبینیم تعدادِ اون بیچاره ـهایی که توی زباله ـها دنبالِ غذا یا یچیِ به درد بخور می ـگردن، داره روز به روز بیشتر میشه
و از اون طرف خودمونیم که هر روز از ساده ـترین خواسته ـهامون چشم ـپوشی میکنیم (مثلاً حتی یه مانتو خریدن) و مُدام مجبوریم بگیم باشه برا یه فرصتِ دیگه ...
فرصتی که ممکنه هیچوقت َم دیگه جور نشه با این اوضاع و به قول تو این همه قسط و خرج!
واقعاً خدا به همه ـمون کمک کنه که خفه نشیم بینِ این همه فشار و سختی!

دوباره فهمیدن این دوسه سال طول نکشه مهلا🥺😁

اشکال نداره که یکم بیشتر رو خودت فشار بیار

یه نرم افزار to do نصب کن تا اخر شب کارای فرداتو بنویس 

صبح که بیدار شدی به ترتیب اولویت انجامشون بده و خطشون بزن

هم حس خیلی خوبی داره و هم ترغیب میشی به انجامشون

یه لذتی داره که دوس داری همه کاراتو بنویسی و دوس داری انجامشون بدی که خطشون بزنی

حتما حتما اینکارو انجام بده

بعله که از تنبلیته و کرونا رو بهونه میکنی برادر من😁

شما تیز نیسی :dما منحرفیم حرف مفت میزنیم. شما ببخش و نادیده بگیر😉🌹

منظورتون اینه من برا فهمیدن مقاومت میکنم؟ :| :))

جالب این که از این لیستا هر شب تو گوشیم برا خودم می ـنویسم
کاملنم موافقم که خیلی مزه میده دونه دونه تیک خوردنشون
فقط مشکل اینجاست توی لیست نوشتن خیلی مراعاتِ خودمُ میکنم و لیستم خلاصه میشه تو یسری کارای روزمره :))

تیزُ که شوخی کردم :)) همونم کلی خوندم تا فهمیدم چی شده!!!
نفرمایید، صاحب اختیارید

مقاومت که نه:)) میگم لفتش میدی ینی😁

اونجا دیگه مراعاتو بذار کنار. 

دقیقم نمیخاد بنویسی. فقط نفس عمل

مثلا یادگیری ۲ تا کلمه زبان

۵ صفحه کتاب خوندن

گرد گیری حال

مرتب کردن اتاق

خرید میوه

ارایشگا رفتن

کپی گرفتن از مدارک

تماس با آتی جون:دی

این شکلی باشه راحت انجام میشه. مفصلش نکن

 

+ تو همینجوری که هستی ما قبولت داریم. نه با یه واو کمتر نه یه واو بیشتر:)

:دی
نگران نباشید، من از این که شما گفتی َم خلاصه‌تر می‌نویسم :))

+ متشکرم ^_^ :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan