آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


شروعِ ما شد شروعِ آذر!

باز انقد ننوشتم و از اینجا دوری کردم که دیگه غریبه شدم

الان دارم غریبگی میکنم و یادم رفته چجوری باید حسِ نوشتنمُ صداش میزدم

که بیاد برام کلمه ـها رُ ردیف کنه و حرفامُ بریزه بیرون!

داره میشه سه هفته که اومدم خونه یِ خودمون، تهران!

ایندفعه بعنوانِ یه تازه عروس!

بله، بالاخره موفق شدیم جشن مختصرمونُ بگیریم!

البته تا لحظه یِ آخر همچنان بلاتکلیف بودیم!!

عوضش یکی از بهترین شبای زندگیم شد!

25 آبان ... ثبت شد تو تقویمِ زندگیمون بعنوانِ روز عروسیمون ...

نگم براتون که شبِ قبلش تقریباً اصلاً نتونستم بخوابم!

اون َم بخاطرِ چی؟ بخاطر ناخنام :))

آی حرص میخوردمااا !!

چون مراسممون پیش بینی نشده بود، نتونسته بودم از قبل به ناخنای خودم برسم و مراقبشون باشم؛ که مثِ هر دفعه تو بهترین حالتِ طبیعیِ خودشون باشن

دیگه با خودم گفتم یه باره، بذار بسپرمشون دستِ یه کاربلد؛ که مجبور نباشم خودم ساعت ـها وقت بذارم و درنهایت َم یه نیمچه ظلمِ کوچیکی به ناخنای دستِ راستم بشه!

با دوستم که قرار بود برای روز عروسیم برم آرایشگاهش، صحبت کردم و گفت با ناخن ـکارم هماهنگ میکنم بیاد

البته که ناخن ـکارش بدقولی کرد و نیومد، بعد دوستم جلو خودم زنگ زد بهش و یکم سفارشم رُ کرد وَ گفت ازم پول نگیره، بعداً خودش باهاش حساب میکنه

دیگه من شب رفتم پیش ناخن ـکارش ...

اول که حدودِ یه ساعتی معطل نشستم، با اینکه خودش تاکید کرده بود سرِ فلان ساعت اونحا باشم!

بعدم رفت و منُ سپرد دستِ دستیارش

بماند که من اصن ناخن مصنوعی نمیخواستم، ولی مجابم کرد و گفت خیلی طبیعی میشه، دورشُ سوهان میکشیم و فلان!

خلاصه که نشستم!

همون اول ناخن مصنوعیا رُ درآورد که سریع بچسبونه؛ دیگه تازه منِ بی زبون اینجا لب به سخن گشودم و اعتراض کردم که مانیکور نمیکنید؟!

گفتش که نه، مانیکور برا کاشته!

گفتم من خودم ناخن ـکارم؛ میدونم که مانیکور چیه و تنها ام حتی انجام میشه!

دیگه به اجبار با سوهان برقی افتاد به جونِ ناخنام :/

یجوری داشت کار میکرد، بهش گفتم معلومه خیلی خسته اید!

گفت نه حالم خوب نیست؛ با زورِ آب قند و قرص سرپا شدم!

دیگه من هم دلم سوخت براش، هم عصبی بود جرات نمیکردم زیاد حرف بزنم!!

ساکت شدم و کارشُ ادامه داد

ناخنا رُ که چسبوند، اولیُ یه مقدار که کوتاه کرد، گفتم همینقد خوبه

یهو گفت "نه خوب نیس، کوتاهـتر طبیعی ـتره" و تق کوتاهش کرد :|

اصن موندم یه لحظه!

ولی خب بازم اوکی بود؛ ولی بعدیا رُ زد کوتاهتر کرد!!!

یعنی یجوری شد که ناخنای شکسته یِ خودم از اینا بلندتر بودن و حتی رسید به ناخنا خودم، اونارم کوتاه کرد!!

دورشونُ که سوهان نکشید و از ناخنای خودم بیریخت ـتر شدن، هیچ؛ موقعِ انتخابِ لاک، فرستادتم سمتِ لاکای معمولی و وقتی گفتم با اینا میتونید اون طرحی که خواستمُ بزنید؟ گفت لاک ـژل توی پکتون نیست!

فک کردم حتماً با لاک معمولی میتونه دربیاره!

گفتم اوکی، یه گلبهی انتخاب کردم، یکم قهموه ای ـترشُ ورداشت آورد گفت این قشنگتره !!

نشستم برام لاک زد، بعد یهو یار زنگ زد، رفته بود مامانش اینا رُ از فرودگاه آورده بود و رسیده بود پایین، منتظرِ من

از دختره پرسیدم کارم خیلی طول میکشه؟

گفتش همین لاکُ که برات زدم برو دیگه، بنده خدا رُ منتظر نذار!

گفتم نه این که میشه لاک ساده! اینُ خودم تو خونه هم میتونستم بزنم!

به یار گفتم بره مامانش اینا رُ برسونه خونه و بعد برگرده دنبالِ من!

بعد حالا دختره همون لاک ساده ی تک رنگِ قهوه ای رُ که برام زده بود، میگفت همین خوبه دیگه!!

با کلی اصرار سفید آورد که یکم طرح بزنه روشون!

شروع کرد فرنچِ معمولی زدن! گفتم نه اینُ نمیخوام! این خیلی ساده ـس! گفتم که میخوام مثل اون عکسی که نشونتون دادم بشه

گفت نمیشه و نهایت باز با اصرارِ خودم یکم هشتی و کج زد ...

این وسط هی دستش َم میخورد به ناخنام و گند میزد به لاکایی که زده بود

زد لاکشُ هم انداخت و کف آرایشگاهش و کفشا و پاهای منم غرقِ لاک کرد :|

اصن داستانی بودآ !!

تموم که شد من داشتم با غصه و حسرت به ناخنای خوشگلی نگاه میکردم که به چه روز و قیافه ای افتاده بودن!!!

اومد گفت ببینم ناخناتُ! وای خیلی خوشگل شدن و اینجوری چقد خوب شد و فلان!!

بعدم تعطیل کرد و رفت ... یعنی من تا یار برسه و بیاد دنبالم، از سرما و بغض به خودم میلرزیدم :|

همش میگفتم کاش دوستم بهش نگفته بود ازم پول نگیره، شاید اونجوری این عقده ای بازیا رُ درنیماورد ناخنکارش و گند نمیزدن به ناخنای من!!!

کاش اصن از اول میگفت و میفهمیدم قراره همچین کاری تحویلم بده، که نه وقت اونُ بگیرم، نه حال خودمُ!

عکسُ که بهش نشون دادم، هیچی نگفت که نه این نمیشه! گفت باشه :|

دیگه طاقت نیاوردم و توی ماشین تا برسیم خونه، یکم بغضمُ قورت دادم و زنگ زدم دوستم گفتم فردا وسایلمُ بیارم میتونی خودت ناخنامُ درست کنی؟

یکم براش تعریف کردم چه بلایی سر ناخنام آورده و گفت نگران نباش، درستشون میکنیم

رسیدیم خونه، با مامان و داداش یار که تازه رسیده بودن، احوال ـپرسی کردم و شام رُ خوردیم

دیگه شب مگه از فکرِ ناخنام خوابم می ـبُرد؟

هرکی دیده بود میگفت خوب شدن! ولی فقط خودم میدونستم چی میخواستم و چی شده!

یعنی من با دست چپم میتونستم خیلی بهتر و طرح ـدارتر از این برا خودم دیزاین کنم ... دیگه سوهان کشیدنشون که هیچی!

تازه اگه هیچ ـکاری َم نمیکردم، ناخنای شکسته یِ خودم خیلی خوش ـفرمتر و بلندتر از اینا بودن!!

آرزو و خواهرم که بهم پیام دادن و یکم باهاشون درد دل کردم، آرومتر شدم

ولی با این حال شبُ با بی ـخوابی صبح کردم

اونقد خوابم سبک و نیمه هوشیار بود که صبح زود با شروعِ صدای آلارم گوشیم بیدار شدم و پا شدیم

صبحانه رُ دور هم خوردیم، البته مامان من بیچاره اصن ننشست و دنبالِ کارا بود

دیگه هرکسی رفت پیِ یه کاری و ما َم راه افتادیم سمتِ آرایشگاهِ من

یار منُ رسوند و وسایلم رُ کمکم آورد داخل آرایشگاه و رفت

دوستم ناخنامُ که دید اصن خودش موند! گفت آخه کی برا عروس قهوه ای میزنه؟ :|

با وسایلِ خودم لاکامو پاک کرد، دیگه احساس کردم خودم بهتر میتونم حالِ ناخنامُ روبراه کنم و سوهان به دست مشغول شدم!

از شانسم، میکاپ ـکارم مامانش بیمارستان بود و همون روز عمل داشت!

بعد بیچاره دوستم بهش گفته بود "من میرم بیمارستان پیشِ مامانت، تو بیا میکاپتُ انجام بده"

تا دوستم رفت و میکاپ ـکارم اومد، من حدود یه ساعتی تو آرایشگاه تنها بودم و ناخنامُ یه صفایی دادم

لاکشون رُ هم زدم و طرح آخری مونده بود که میکاپ ـکار رسید

نشستم و برای اولین بار رفتم زیرِ آرایش ...

و از کار تنها کسی که خیلی راضی بودم و خوشم اومد ازش، همین میکاپ ـکارم بود

بعد بیچاره سریع جمع کرد بره بیمارستان و چندبار تأکید کرد که اگه مشکلی پیش اومد و کاری داشتم تا شب میتونم هرساعتی خواستم باهاش تماس بگیرم و بیاد برام اصلاح کنه میکاپُ

بعدم نشستم زیر دست شینیون کار و موهامُ سپردم بهش و خودم مشغول طرح زدن برا ناخنام شدم

موهام تو دستش بود و یه نیمچه تکونایی میخوردم و با دست چپم طرح لاکمُ میزدم

و در نتیجه یِ کار کلی به خودم احسنت گفتم ^_^

دوستم که رسید کار ناخنام تموم شده بود ...

بعدم فیلمبردار اومد و لباسمُ با کمک دوستم پوشیدم، یکم ازم فیلم گرفت و رفت

بیچاره دوستم تا باغِ آتلیه رسوندتم که دومادُ نبینم :دی

وقتی رسیدم یار َم رسیده بود؛ بهش زنگ زدم گفتم روتُ کن اونور ما با ماشین رد شیم بریم :))

بنده خدا چرخید و پشتشُ کرد به خیابون، ولی من یکم از پشت سر دیدش زدم وقتی داشتیم از کنارش با ماشین رد میشدیم :دی

خلاصه تنهایی رفتم و حاضر شدم که اولین لحظه یِ دیدارمون تو اون ریخت و قیافه ـها رُ دوربینا ثبت کنن ^_^

من که دل تو دلم نبود واسه دیدنش و نمیدونم چرا تا برگشتم یار رُ تو لباسِ دامادی دیدم بغض زد تو گلوم و بغلش کردم؟! :|

یار َم هی با چشماش تحسینم میکرد و درحالیکه دستش جلوی دهن و لبخندِ عمیقش بود، تلاش میکرد اجازه نده اشکاش بچکن

اصن خیلی صحنه ی رمانتیکی بود :دی

دیگه عکس و فیلمامونُ گرفتیم ... با حسای خوب و لبخندا و حال خوب ...

آخراش که آفتاب داشت خدافظی میکرد، من دیگه در حال یخ زدن و لرزیدن بودم از سرما ...

ولی در کل خوب بود ^_^ دوس داشتم اون لحظه ـها رُ

بعدم که یکم تو ماشین موندیم و با دوست صمیمیم ویدیو کال صحبت کردم و سوپرایزش کردم

با داداش یار َم که نیومده بودن، یه چندباری تماس گرفتیم که جواب ندادن

یعنی همش از این و اون شنیدم که میخوان باهامون تماس بگیرن تبریک بگن :دی ولی حقیقتاً از قبلِ مراسمِ عروسیمون تا به امروز، من نه دیدمشون نه صداشونُ شنیدم :دی

حتی این هفته که رفتیم کرج و از قبل گفته بودن میان، مهمون براشون رسیده بود و نیومدن ...

خب خلاصه که حالا من خیلی در قید و بندِ این مسائل نیستم؛ گفتم بالاخره داداشه، دوس داره برادرشُ تو لباسُ دامادی ببینه، یکی دو جا وایسادیم به یار گفتم تماس تصویری بگیره که خب متوجه نشدن لابد ...

بگذریم ... ما کارمون تموم شده بود و هنوز هیچ ـکدوم از مهمونا نیومده بودن، واسه همین نمیشد رفت باغ

تو خیابونا َم میترسیدیم بچرخیم و یه وقت پلیس بهمون گیر بده!

یه ساعتی تو ماشین موندیم، بعد رفتیم خونه و یکم نشستیم، فیلمای چالش ـطور برا خاطراتمون گرفتیم، یه ردبول َم خوردیم و دیگه وقت کشی کردیم تا مهمونا برسن ...

بعدم راه افتادیم و با حس و حال خوب رفتیم که شبِ خاطره انگیزمون رُ بسازیم ^_^

و ساختیم!!

خیلی اون شبُ دوس داشتم!

اونقد که پشیمون شدم از اون حرفم که میگفتم جشن عروسی مزه ـش به یه باره!

دلم میخواد بارها و بارها اون اتفاق تکرار شه :دی

مثلاً منظورم اینه باز تهران و کرج یه همچین جشنی بگیریم، یا کاش جشن عقد َم میگرفتیم و ... باحال بود دیگه خب :دی

اون شب سعی کردم به هیچ نکته یِ منفی و تلخی فک نکنم

حتی یار َم با وجودِ همه تهدیدای قبلش، مهربون ـترین و خوش ـروترین و پرانرژی ـترین شده بود

فقط گاهی حرفِ یار که همون روز گفته بود جوابِ تستِ همکارش اومده و مثبت بوده، میومد تو ذهنم و اذیتم میکرد

میگفتم نکنه یار گرفته باشه، بعد من؛ و حالا ما امشب همه رُ مریض کنیم؟!

ولی خب خدارُشکر خیلی زود این افکارُ میسپردم دستِ باد و لذتمُ می ـبردم، چون فرداش یار دوباره گفت همکارش منفی بوده و خانمش مثبت!

دلم میخواست اون شب تموم نمیشد و هنوز ادامه داشت ^_^

با اینکه شاید کم و کسریاش اونقدی بود که اگه بخوایم میتونیم حسرت بخوریم

ولی اینکه به همه (مخصوصاً خودمون) خوش گذشت، راضی بودیم، برامون خاطره شد و مهم ـتر از همه، صحیح و سالم اون شب و هفته ـهایِ بعدشُ پشت سر گذاشتیم خودش کلی ارزش داره

دیگه حالا 30، 40 نفره بودنش و عروس کشون نداشتنش و باقیِ محدودیتا خیلی َم اهمیتی نداشت

فرداش مامان و داداشِ یار برگشتن و موندیم من و یار و باباش ...

یسری کارا رُ انجام دادیم و آخرِ هفته سه تایی تو جاده اومدیم تهران

البته شب که رسیدیم، باباشُ کرج پیاده کردیم و خودمون اومدیم خونه

و از اون روز من اینجا بودم و هر روز تنبل ـتر از روزِ قبل واسه پست گذاشتن!

دیگه دیروز و امروز عزمم رُ جزم کردم و خودمُ نشوندم پایِ تایپ کردن ...

دیروز وبلاگ دوستامُ بعد از مدت ـها خوندم و امروز نوبتِ پست گذاشتنِ خودم بود

گرچه اینجا اونقدی سوت و کور و متروکه شده، که شاید هرکسِ دیگه ای بود، زیاد دل و دماغی برا نوشتن نداشت

ولی برا من همین که یه روزی خودم میام میخونم و لحظه ـها و حسامُ دوباره زندگی میکنم ... و همین یه چند تا دوستِ بامعرفتی که گهگاهی از اینجا رد میشن و حواسشون بهم هست؛ کافیه ^_^

اینا رُ نوشتم که زودتر برسم به حال و روز این روزام ... ولی نمیدونم چرا از ذهنم پریده که چی میخواستم بگم؟!

فقط همین یادمه که خونه ـمون حسابی سرده و این منُ تنبل ـتر میکنه واسه جابجا شدن و کاری انجام دادن!!

اون َم برا اینه که الان زیرِ پتو نشستم دارم تایپ میکنم و آرزو میکنم کاش مسواکم کنارم بود :)) ... وگرنه که همینم یادم نمی ـموند

درمورد رابطه ـمون بخوام بگم، فعلاً تو حالتِ صلحیم!

گاهی به تیپ و تاپِ هم میزنیم و حسای بد از سر و کولِ من بالا میرن؛ ولی در نگاهِ کلی قابلِ پذیرشه!

البته که چندان راضی نیستم و در تلاشم برای بهتر بودن ... گاهی به جلو میرم و گاهی به عقب!

گاهی َم این روتین بودنه که نمیدونم چقدش حقیقتاً گردنِ کرونائه و چقدش بهانه ـس؛ آزارم میده !

ولی امیدوارم این روند فقط واسه شروعش باشه و روزها و لحظه ـها، پخته ـتر و درک شدنی ـتر و درک ـکننده ـترمون کنن!

امیدوارم جای به انزوال و تکرار و عادت رسیدن، بتونیم واسه هم خاص و پر از انرژی و اتفاقای جدید و هیجان انگیز باشیم ...

آها راستی تا یادم نرفته ... درست همین آخرِ هفته تولدِ یاره ...

اصن نمیدونستم تو این اوضاع چیکار کنم یا کجا برم و چی بخرم براش؟!

که خدا پدرِ دیجی ـکالا رُ بیامرزه

شنبه یهو یادم افتاد هیچ ـکاری برا تولدِ یار نکردم هنوز!

همینجوری رفتم تو دیجی و در عجیب ـترین حالتِ ممکن، تو چند دقیقه یه ستِ کیف پول و کیف مدارک چرم، که تخفیفِ خوبی َم خورده بودُ خریدم!

فرداش فک کردم یسری تزئیناتی ـجات َم میخوام!

که باز تو همون دیجی پیدا کردم و اضافه کردم رو سفارشاتِ قبلی برام بیارن ...

فقط خدا کنه پنجشنبه یار پا شه بره سر کار :دی و البته زود َم بره، قبل از اینکه پستچی برسه

تا من بتونم به برنامه ـهام برسم و حسابی سوپرایزش کنم

داشتم فک میکردم زنگ بزنم خونواده ـش بیان و با هم سوپرایزش کنیم، جشن بگیریم

ولی گفتم حالا امسال دونفره باشه؛ شاید سال آینده که ایشالا کرونا هم نیست، دسته ـجمعیشُ براش بگیرم!

آخ که چقدر حرص ناخناشو میخوره

حس میکنم نصف پست فقط دلخوری ناخن بود:دی

خوبه خودت تبهر داری و فیکسش کردی وگرنه تا لحظه آخر 120 سالگی یادت میموند

آقا به خوبی و خوشی و سلامتی^_^

ان شالله که لحظه به لحظه زندگیت همون حس خوب اون شب رو داشته باشی و لبخند رو لبت باشه

امیدوارم همه زندگیت سرشار از عشق و لذت باشه:)

:)) خیلی حرص خوردم بخدا
آره فک کنم همینطور بود :دی میخواستم قبلش یه هشدار بذارم که این پست یه قسمتِ مفصل از مسائلِ خاله‌زنکیِ دخترونه داره :))
همون چون خودم یچیزایی سرم میشد، میفهمیدم چه بلایی سر ناخنام اومده ... وگرنه حالیم نمیشد و با همونا خوش بودم :دی

ممنونم ^_^
من َم امیدوارم و مرسی واسه دعاهای خوبتون ...
ایشالا این لحظه‌ها صدبرابر عاشقانه‌تر و مطمئن‌ترش قسمتِ خودتون به همین زودیا...

خاله زنکی کجا بود:دی این که یچیزی برای ادم مهم باشه که چیز عجیبی نیست

سلایق متفاوته. اگه هرکسی یه چیز متفاوتی براش مهم نباشه عجیبه:)

همین که حس و حال و روحیت خوبه خودش کلی ـه؛)

عه نبود؟! :دی
خیلی سخت میشه اینجوری دیدش!
مثلاً معمولش اینه که بگن دختره‌ی بی‌درد! ما چه بدبختیایی داریم! اونوقت این نگران رنگِ لاکشه! :دی
بَده دیگه!!

مرسی...
البته از نظرِ خودم زیاد َم خوب و راضی‌کننده نیست ...


نه بابا :))

شاید بجز این دیگه دلخوشی ای نداشته باشی و تنها دلخوشیت قشنگیه ناخن باشه

اگه از این دید نگاه کنیم مساله ای نیست:)

:دی
البته خب یکی از دلخوشیام که بود، ولی یه موردِ خاص َم بود برام که نمیتونستم ازش بگذرم!
^_^

بح بح عروووس خانوممم.

تبریک میگم.

خداروشکر بخیر و خوشی و سلامممتی گذشت و تموم شد :)

پس حالا قشنگگگ درک میکنی که چرا من میگم بی شک تنها روزی که دلم میخواد دوباره تجربه ش کنم شب عروووسی :)

 

حال خوب به هم بدین و حرف بزنید و خوشتون باشه کنار هم ❤

ممنونم عزیزم ^__^
واقعاً خداروشکر...
آره، یکی از بهترین حس و حالایی بود که هرکسی باید تجربه کنه ^____^ کاش تکرار می‌شد!

فدات شم :* امیدوارم از پسش بربیایم...

سلااامم عروس زیبا😍

چه خبر خوبی چقدر خوشحالم برات

حست رو خریدارم که:*

تبریک میگم مهلا جونم خوشبخت باشین درکنارهم ، حس خیلی خوبیه که از اون روزای عاشق بودنت و انتظارت برای دیدن یار و اون پیام هایی که از دلتنگی ردوبدل میشد تا به الان که میتونین زیر یه سقف با عشق و با خیال راحت کنارهم باشین ، میخونمت و خوش به سعادتم که این عشق و وصال رو خوندم💛😍

 

مرسی که برامون نوشتی عزیزم:*

سلام عزیز دلم! خیلی وقته نیستی! دلم تنگ شده بود برات :* خوبی؟؟
فدات شم ... ایشالا این اتفاقِ خوب قسمتِ تک تکِ عاشقا و جوونا ...
ممنونم قربونت برم! آره یادته؟؟
اتفاقاً چند شب پیش که آسوده خوابیده بودم کنارش؛ داشتم فک میکردم یه زمانی چقد دوری و حسرت بینمون بود و الان بالاخره اینجاییم!!
امیدوارم قدر همُ بدونیم و روزای سختمونُ یادمون نره ...
عشق و وصال قسمتِ به زودیِ سرنوشتِ خودت ایشالا دخترکِ مهربون ^___^

سلام

عروس خوب و خوشه؟:)

سلام. خدارُشکر، بد نیستم ^_^ ممنون که احوالمُ می‌پرسید
میام همین روزا برای نوشتن ایشالا...

خداروشکر

ایشالا که منظورت از همین روزا همین امسال باشه:دی

:)) ایشالا!
نه واقعاً میخواستم تا دی‌ماه تموم نشده بود یه پست بذارم، نشد :دی
امیدوارم این هفته دیگه پُستم کلید بخوره!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan