آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


نقطه‌ای میان آسمان و زمین!!!

دیگه واقعاً خسته شدم! خیلی!!
بُریدم...
البته از نظر خیلیا شاید حقمه ...
شاید باید پیِ این چیزا رُ به تنم می‌مالیدم وقتی همچین تصمیمی گرفتم!
ولی دیگه توانشُ ندارم...
هر روز یه داستان جدید!
یه استرس تازه!
جونم تموم شد ... نای مبارزه ندارم
چرا این بازی تموم نمیشه؟
یا رومیِ روم یا زندیِ زند نمیشه...
وسط زمین و هوا بودن بدترین جای دنیاس
بلاتکلیفی دردناکترین حسه
اصن میشه یه نفر دو روز مونده به عروسیش، هنوز ندونه واقعاً قراره مراسمی بگیره یا نه؟؟!!
هی دل می‌بندم، هی بهم زهر میشه
کنارم َم که یکی از منفی‌ترین آدمای دنیاس...
هر لحظه باید با یه تفکرش بجنگم
هر آن یه غر و نقش رُ تحمل کنم
استرسا و ترساشُ از خودم دور کنم
دیگه مگه چقد انرژی دارم من؟
چقد التماسش کنم که ظرفِ من پُره و رعایت حالمُ کن!
لبریزم کرده ...
دیگه این قطره‌های آخرمه ...
امروز صبح که اخبار و اوضاع خوب بود، داشت یه ریز کم و کسریای مراسمُ به رو میاورد و به جونم نق می‌زد
پشت هم حرفای منفی... افکار منفی...
نمیدونم چرا با این همه شعاری که بلده، نمی‌تونه تو لحظه زندگی کنه و زندگی رُ به کاممون تلخ نکنه!؟
چرا یاد نمی‌گیره خوبیا و خوشیا رُ ببینه؟!
چرا فقط جلو چشش بدیا و نداشته‌ها ردیفن؟؟
بخدا من دارم خورد میشم
تمامِ مثبت‌بینی و مثبت‌اندیشیام خاک شده کنارِ این آدم!!
الان یهو بعد یه تماس تلفنیش پا میشه ماسکشُ میزنه، میگه همکاری که با من توی یه اتاقه، کرونا گرفته، احتمالاً من َم گرفتم!!
تمامِ روحم بهم می‌ریزه و دیوونه میشم!
از فکرِ همون چیزایی که خودش به مغزم تزریق کرده و به خوردم داده!!
از بارِ تمومِ مسئولیتا ...
بعد که می‌بینه بهم ریختم، براش عجیب میشه که چرا من انقد استرسِ بیخود دارم؟!
تازه اون‌موقع میگه: همکارم (ببخشید و گلاب به روی همه) اسهال داشته، شب قبلش آلو اسفناج خورده، چون خودش و خانمش بخاطر کوچولوشون می‌ترسن رفتن تست دادن، من َم کنارش دائم ماسک داشتم، پنجره اتاقمون باز بود همیشه. اصن حتی اگه اون َم داشته باشه، من مطمئنم نگرفتم!
این حرفا فایده هم داره؟؟

داشتم با کلی انرژی و انگیزه آماده‌ش میکردم که یه فیلم قبل و بعد بگیریم و برا خودمون چالش درست کنیم

تمام ذوقمُ کشت! جونمُ گرفت! بعد میگه چرا پا نمیشی فیلممونُ بگیریم؟؟

این کرونا داشتن یا نداشتنش نیس که منُ می‌ترسونه!!!

ترسِ من انرژی و افکار منفیشه ...

ظرفیتم تموم شده دیگه...
دارم با احتمالات زندگی میکنم و فقط آرزوم اینه زودتر این روزایی که قرار بود بهترین روزای زندگیم شن، بگذرن!!
میگه حالا ما همه کارامونُ انجام میدیم، نهایت روز مراسم که نتیجه‌ی تست همکارم میاد، اگه مثبت بود همه چیُ کنسل می‌کنیم!!
تا این حد بلاتکلیف؟؟
یعنی ما تا روز مراسم از هیچی خبر نداریم!!!
تهِ این قصه چی میشه واقعاً؟؟؟؟

عجب اوضاعی شده 😔

:(

عجبااااا

بنظرم تو این بازی جلو نرو👌

:( دیگه رفته‌م دیگه...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan