Sunday 18 Aban 99
ولی رغبت نمی ـکنم مدیریتِ وبمُ باز کنم و "ارسال مطلب جدید" رُ بزنم ...
حتی الان َم نمیدونم از کجا شروع کنم
گرچه سختیش همین جمله ـهای اوله که باید کنارِ هم ردیفشون کنم
از یه جایی به بعد قفلِ دلم باز میشه و گفتنی ـها خودشونُ می ریزن بیرون ...
بهتره مثلِ همیشه یه پلی بک بزنم و برگردم عقب
دو هفته قبل (روز دوشنبه 5 آبان - 10 روز مونده به مراسم) :
با دلی خوش نشستم و دارم برنامه ـهای عصرم رُ مرور میکنم
درست 10 روز زمان باقی مونده و از امروز باید مقدماتِ مراسمُ فراهم کنم ...
وقتی بیدار شدم به این فکر کرده بودم که کاش همین پنجشنبه رُ برای مراسم رزرو کرده بودم!
مهمونای راه دورمون که هیچ کدوم نمیومدن و اونایی هم که میان تعطیلی براشون مهم نبود
اینجوری تاریخمون هم رندتر میشد و می خورد: 99/8/8
توی این افکار بودم که گوشیم زنگ خورد ...
از طرفِ تالار بود و خبر دادن که قراره از جمعه به مدتِ 2هفته خیلی از صنوف تعطیل شن و مراسم ـها کنسل!
بهم گفتن میتونن برای همون پنجشنبه، یعنی درست همون تاریخی که صبح ای کاشش رُ گفته بودم، مراسممون رُ اوکی کنن!
راستش با اینکه تو همون ثانیه فکرم از اینکه میتونیم سه روزه کارا رُ انجام بدیم درحالیکه من هنوز لباس نگرفتم و خیلی از جاها رُ هماهنگ نکردیم و خونه ـمون برا پذیرایی از مهمونا آماده نیست؟ مشغول شد، خوشحال َم شدم
با یار تماس گرفتم تا باهاش مشورت کنم و نظرشُ بپرسم
برخوردش اونقدی زننده بود که منِ از بلاک کردنِ آدما بیزار، دلم میخواست از گوشه گوشه یِ فضاهای گوشیم بلاکش کنم
تا دو روز حاضر نبودم حتی پیاماشُ سین کنم ...
من فقط سوال کردم به نظرت خونواده ـت میتونن کاراشونُ ردیف کنن برای آخر هفته؟
با لحن بدی گفت مگه میشه توی سه روز؟ شاید بلیطاشونم برا هفته بعد گرفته باشن!
برام عجیب شد و در جواب گفتم مگه با قطار میان؟؟ یعنی بلیط گرفتن؟
یهو داد زد : گفتم نمیدونم!!!!
من َم بهش گفتم: وحش! :| و قطع کردم!!!
این در حالی بود که وقتی مامانش یکی دو روز بعد مطلع شد، میگفت وای اگه بهمون گفته بودید میومدیم! کاری نداشتیم ما آخه!!!
اونوقت یار بدونِ اینکه اصلاً حاضر باشه از خونواده ـش سوالی کنه، فقط تونست با رفتارش منُ یه متهمِ خودسرِ عجول جلوه بده
یا بگه "من که هی مبگفتم کاری نکن، کنسل میشه"!!
من َم خب غصه ـم شد که عوضِ همراهی و همفکری کردن، اول بلده حرف و پیش بینیِ خودشُ به رخ بکشه و خوشحال باشه از اینکه چیزی که خودش فکر میکرده اتفاق افتاده و انرژی منفیاش جواب داده!!
بدتر از اون اینکه این نمیدونم ـهاش َم اکثراً حقیقی نیستن!
خیلی پیش اومده که جوابمُ با نمیدونم داده، بعد تهِ حرفاش مشخص شده که با جزئیاتِ خاصی میدونه اتفاقاً !!
نهایتش این شد که من بیشتر از اینکه بخوام غصه یِ اون اتفاق و کنسل شدنِ مراسمُ بخورم، دلم از برخوردِ طرف مقابلم شکست
و ما بخاطرِ همون 3 روز و اون برخوردِ بدِ بدون فکر، الان از بلاتکلیف ـترین آدمای دنیاییم ...
این مدت اگه هر روزیش میومدم و پست میذاشتم، غیر از ناله و غُر چیزی ازش درنمیومد
حتی الان َم همینه
و از شانسِ بدِ مخاطبام من از اون دسته آدما نیستم که بگم غم و ناله ـهامُ نگه دارم و ثبتشون نکنم، تا یه روزی از خاطر برن
نه اتفاقاً می ـنویسم که یادم باشه این مثلاً خوش ـترین اتفاق زندگیم چقد تلخ گذشت و چه روزا و لحظه ـهایی رُ به کامم زهر کرد ...
مخصوصاً که خواننده ـترین مخاطبم خودمم و خیلی وقتا فقط خودمم و خودم که اینجا پرسه می ـزنه
اون َم این پست با شرایطِ خاصش که احتمال میدم درصدِ درک نشدن و قضاوت شدنش خیلی بالا باشه !!!
همینه که دستم برا نوشتن باز نیست و نمیدونم چطوری خودم و حالم و وضعیتم رُ توصیف کنم ...
فقط میتونم بگم هرچی که هست منُ خیلی با زندگی درگیر کرده ...
از یه آدمایی زخم خوردم که هیچوقت انتظارشُ نداشتم!
در حالیکه مادربزرگم هر روز زنگ میزد و از اینور اونور برامون گله و شکایت میاورد که کنسلش کنید! یا به مامانم تشر میزد که "تو تا یکیُ نکشی، آروم نمیگیری" و من از درون فرو می ریختم و بغض می شدم؛ در عین حال موقعِ دعوت کردنِ مهمونا خیلی متمدنانه و بدونِ هیچ اصراری بهشون میگفتم "واقعاً شرایطُ درک میکنیم اگه نتونستید بیاید". هر کسی برام یه ناز و بهانه ای میاورد و من کلامی حرف نمیزدم؛ یهو خاله ـم خیلی بی خبر برای دخترش یه مراسم بله برون گرفت و به ساعت نکشیده همه اعلامِ آمادگی کردن و شبش دقیقاً همه یِ اون مهمونایی که برا عروسیِ من دعوت بودن و مستقیم و غیرمستقیم بهم سرکوفت ـها زده بودن؛ دور هم جمع شدن و تو حلقِ هم می رقصیدن ...
به نظرِ خودم کاملاً حق داشتم که دلخور باشم و تمامِ شب به آدمایِ دو روی اطرافم با بغض لبخند بزنم و از جام پا نشم ...
اینجا بود که بعد از 20 و چند سال برای اولین بار تو چشای مادربزرگم نگاه نکردم و لبخند و محبتم ازش دریغ شد!
برام سوال شده بود که یه بار به خاله هم گفت تو قصدِ کشتنِ خونواده ـتُ داری؟؟؟
واقعاً خودمُ تنها و بی کس دیدم ...
بابا من به احترامشون و به خاطر عزیز بودنشون برام، واسه همین 30 ، 40 نفر آدم، تالار رزرو کرده بودم؛ اون َم با کلی وسواس
که مثلاً جایی باشه در عینِ جمع و جور بودن، فضای کافی برا فاصله باشه؛ سقف بلند و فضای باز و اتاقای جداگونه و ضدعفونی کردنا و رعایتِ همه ـجوره یِ پرسنلش به راه باشه
اونوقت اینا توی توجیهاتشون فضایِ بسته ی خونه رُ امن ـتر میدونن :)
خیلی دلم گرفت ... خیلی ...
پرم ار درک نشدن ... از خالی شدنِ پشتم!
حتی اونیکه ادعاش میشه دوسم داره و میخواد شریکِ زندگیم باشه، پشتم نیست!
کاش یه سال پیش بود ... کاش جای دست نگه داشتن بود
توی پست قبل هم گفتم، من عشقِ عروس شدن و لباس عروس پوشیدن نبودم هیچوقت!
ولی یجوری بودم که میگفتم عقد و عروسی باید با هم باشه که مزه داشته باشه!
دیگه برام مزه و معنی ای نداره اگه قرار باشه حقیقتاً با هم زندگی کنیم و بعدها سر فرصت جشن بگیریم
الان َم وضعیتمون جوری نیست که بشه من کرمان بمونم ...
همین الانش حدود یه ماهه که یار اونجا تنهاس و خودمُ از مامانش دور نگه داشتم که حرف نشنوم!
یار میگه نه به صبوریِ قبلمون، نه به عجله یِ الان!
بهش میگم اولاً که اون موقع ـها َم این تو بودی که هربار بهانه میاوردی و نق میزدی، منُ تهدید میکردی که: "اگه عروسی بگیریم من نه هیچ عکسی میگیرم و نه لبخند میزنم، از اول تا آخر مراسم با اخم میشینم. چون جراحی نکردم و چهره ـمُ دوس ندارم" ...
یعنی تا قبل از عملِ بینیش همین بساط بود ...
بعدش َم که محرم صفر بود و تا تموم شد ما خواستیم برنامه ای بریزیم، همه چی یهو اوج گرفت و داغون شد ...
دوماً که الان َم اگه من میتونستم کرمان بمونم و همچنان دختر خونه یِ مامانم باشم، هیچ عجله ای نداشتم
دیگه کسی نبود که بگه شما مگه نرفتید سر خونه زندگیتون، دیگه عروسی میخواید چیکار؟
مامانش نمیتونست مسخره ـم کنه که دیگه میخواید با بچه ـتون عروسی بگیرید؟
اصن دیگران به درک!
خودم دوس ندارم!
عقدم به خواست من نبود ... دیگه از باقیش نمیتونم بگذرم
هرچقدم که میخواد بچگانه و ناپختگی باشه از نظر دیگران ... برا من یه خواسته یِ منطقیه که حقمه و نمیخوام حسرتش به دلم بمونه!!!
بعدم اینا برا کسایی خطره که خودشونُ تو خونه ـهاشون قرنطینه کردن و جایی نمیرن جز برای ضرورت!!
نه خونواده ی ما که دور هم جمع میشن و مهمونیای خونوادگیشون به راهه
فقط اسم عروسی که میاد روش، خطرناک میشه!
بابا بخدا همون تعدادین با همون جمعِ همیشگی فقط تو فضای بازتر! و حتی سخت ـگیرانه ـتر !!!
نامردا از بیرون َم همه چی میگیرن و میخورن ... کیک! غذا ... به ما که میرسه کرونائه :)
جالبه که خونواده میگن توی خونه بگیر، خطرش کمتره ... یار جدای از اینکه میخواد محقرانه نباشه و زیر بار منت کسی نره، میگه تالار امن ـتره!!
و من گیر کردم بین آدمای بی معرفتی که هر کدوم یه حرفی میزنن و یه تزی میدن!
خیلی داره بهم سخت میگذره ... نمیدونم باید از خودم بگذرم؟ از خواسته ـهام بگذرم؟ از آدمای دورم بگذرم؟
شبا خواب میبینم که از زندگیم میخوام بگذرم!!!
طبیعتاً از نظرِ دیگران سوسول بازیه. غم غیرقابل تحملی نیست و خیلی دارم ننه من غریبم بازی درمیارم دیگه!
ولی حرفم اینه که وقتی قراره یکی از خوش ـترین اتفاقای زندگی که حقِ هر انسانیه، به من انقد تلخ شه، خدایی مردن بهتر نیست؟؟؟
امروز داشتم فکر میکردم "مرگ" راحت شدنه!
دلیلش اینه که دیگه خسته شدم!
حوصله جنگیدن با آدما رُ ندارم ... دلم میخواد برا خودم باشم و دیگه هیشکی کاری به کارم نداشته باشه
چندبار تا حالا دلم خواسته ماشینُ بردارم برم یه جای خلوت و بغضامُ با صدای بلند بترکونم و هوااار بکشم!
ولی رفته توی خونم که جای خلوت خطرناکه! باید بترسی! نباید بری!
خیلی تو خودم ریختم ... خیلی ...
حرف نزدم ... اشک نریختم ... گله نکردم!
حتی مادربزرگم که از سرسنگینیم اعتراض کرد بازم نتونستم لب به شکایت باز کنم و با یه لبخند تلخ و سکوت فقط نگاش کردم!
البته! معذرت خواهی ام نکردم ...
حالا َم نمیدونم قراره چی بشه!
قرار بود تالارا تا 23 آبان تعطیل باشن ...
برای روز بعدش (24 آبان) با همه جاها هماهنگ کرده بودم!
این بار لباسمُ هم انتخاب کرده بودم ...
حسابی به اتاقم رسیده بودم و برا اقامتِ مهمونا آماده ـش کرده بودم ...
که باز الان خبر رسیده تا 20 آذر، اکثر جاها که تالار و رستورانا هم جزوشونن، تا ساعت 6 بازن، بعدش یهو کرونا میاد :|
امروز که تماس گرفتم مدیر تالار گفت آره این خبر زیرنویس شده ولی هنوز به ما دستوری ابلاغ نکردن!
گفت تا پسفردا بهمون خبر میده که میتونیم مراسم بگیریم یا نه!
باقی جاها مثِ آرایشگاه و آتلیه و اینا که بازن و کارمونُ انجام میدن؛ فقط بلاتکلیفِ تالاریم
بعد از یه طرف خونواده میگن آشپز بگیر و توی یه باغ یا خونه یِ یکی از فامیلا که بزرگه مراسمُ بگیر! یار میگه نه، فقط تالار!!!
گاهی دلم برای یار َم میسوزه!
مدام فامیلای دور و نزدیکش با اینکه خودشون اعلام کردن که نمیان، باهاش تماس میگیرن که تو داری بی مسئولیتی میکنی و جون مامان باباتُ به خطر میندازی و فلان ...
ولی من میگم هیشکی جای ما زندگی نکرده و تو شرایطِ ما نبوده !
ضمن اینکه من عمیقاً معتقدم این 30، 40 نفر آدم همینجوریش َم به هم مرتبطن و مستقیم یا غیرمستقیم دارن همُ می بینن و در تماسن!
فقط اسم که میاد روش براشون ترسناک میشه!
دیگه از مطب و سر و کار داشتن با بیمارا مگه جایی خطرناکتر هست؟ که مامانش تقریباً هر روز میره!
باباش َم که مدام در حال خرید کردن و چک و چونه زدن با غریبه ـهاس ... تازه ابداً هم به اندازه ی ما توی ضدعفونی کردن خریدها و دست نزدن بهشون وسواس ندارن!!
کرونا فقط تو عروسیه؟
اون َم عروسی 40 نفره؟
نمیدونم دقیقاً چه انتظاری از ما میره؟
صبر کنیم؟
صبری که هرچی بیشتر پیش رفت، شرایطُ عجیب ـتر و سخت ـتر کرد!!!
والا کرونا هرچی داره بدتر میشه، که بهتر نمیشه!
ما هم با سهل انگاریِ خاصی قرار نیس کاریُ پیش ببریم ...
هرچی بوده، در نظر گرفتنِ قوانین و ملزوماتِ بهداشتی بوده!
نمیدونم چرا خدا باید منُ اینجوری امتحان میکرد؟!
میدونست به درجه ای از عرفان و معنویت نرسیدم که ازش سربلند بیرون بیام که!!!!