Friday 2 Aban 99
اون َم از زورِ حرفای مونده رو دلم و گفتنیهای رو هم تلنبار شده!
از اونجایی که هنوز پست گذاشتن با گوشی برام جا نیفتاده، دست به دامنِ لپتاپِ خواهر شده بودم که بعد از مدتها دلی از عزا دربیارم
ولی خب نشد و آخرم قسمتم همین گوشی بود
دیدم بهتره تا داغم و نوشتهها توی سرم وول میخورن، همین گوشی رُ دو دستی بچسبم و پستمُ ثبت کنم...
گمونم با این اوصاف مشخص شد که بنده هنوز کرمانم و ورِ دلِ خونواده!
بله، فعلاً برگشتم به حالتِ تجردِ قبل از وصال!!
طبقِ معمول بشینید که از اولش تعریف کنم، چون اینجوری به خودم َم بیشتر میچسبه
از روزی که اومدم کرمان دو هفته هم بیشتر گذشته
خب من اوکی رُ از مادرشوهر گرفته بودم برای مراسم گرفتن و اومده بودم که ببینم میشه برای تاریخ مورد نظرمون جایی رُ رزرو کرد یا نه!؟
اولین کاری هم که کردم، دیدنِ تالار بود
برخلافِ من که به باغِ ساده هم راضی بودم، یار اصرار داشت یه جایِ شیک و معقول بگیریم
با اینکه تعدادِ مهمونامون خیلی کمه و حتی به ۴۰ ، ۵۰ نفر هم نمیرسیم، یار کوتاه نیومد و گفت الا و بلا تالار!
دیگه من َم با در نظر گرفتنِ اوضاع کرونا و تعدادِ مهمونامون، یه جایی که از قبل تو ذهنم بود رُ رفتم و دیدم واقعاً مناسب و قشنگه
برای یار فیلماشُ فرستادم، حسابی خوشش اومد و اوکی داد
فرداش که رفتم رزرو کنم، تاریخِ ما رُ قرارداد بسته بودن!
ولی خدارُشکر با یه تاریخ دیگه جابجاشون کردن و تاریخِ ما همون شد که میخواستم ^_^
چند روز بعدش برای آرایشگاه َم مستقیم رفتم یه جا و بیعانه دادم
البته خیلی گرون دراومد
ولی خب دلم به بودنِ یکی از دوستام گرمه که اونجا کار میکنه و بهم قولِ تخفیف گرفتنِ خوبیُ داده
باقیِ جاها رُ هم همون دوستم بهم معرفی کرد و دیگه من َم واسه هیچی نرفتم که گشت بزنم یا چند جا رُ ببینم
آخر هفتهی قبل یار یه چند روزی بخاطرِ ویزیتِ بینیش اومد کرمان، رفتیم یه تعداد محدود کارت چاپ کردیم، بیعانهی آتلیه رُ دادیم و وقتِ آرایشگاهش رو هم اوکی کردیم
بعد میونِ راهمون یه تالارِ بزرگ و مجلل بود
اونُ دیده و اصرار! که اینجا مراسم بگیریم!!!!
حالا ما تاریخمون رُ توی تالار دیگه اوکی کرده بودیم، پولشُ داده بودیم، کارت َم که با تاربخ و آدرس چاپ کرده بودیم!!
تالاره هم دَرَندشت!!! برا چندصد نفر مهمون مناسب بود، اون َم با دو تا سالن که دو تا مراسم مجزا برگزار میکنن
دیگه بخاطرِ کرونا تونستم راضیش کنم که بابا اینجا همزمان یه مراسم دیگه هم برگزار میشه و خطرناکه!!
بردمش تالار خودمون که حسابی برا فیلمش ذوق کرده بود رُ نشونش دادم
یه عالمه غر زد که زشته! کوچیکه! محقره! آلاچیقاشُ پلاستیک کشیدن! بده! نمیخوام!!
خلاصه که خیلی بدقلق شده بود و اذیت میکرد :(
عصرش َم بعدِ تماس تلفنیِ مادرش کلاً داشت یجوری حرف میزد که مراسم کنسله و بخاطرِ کرونا نمیگیریم فعلاً !!!
اصن از همون اول (با وجودِ اینکه خودش از پیشنهادِ عروسی گرفتن استقبال کرد و موافقتشُ اعلام کرد) اعتقاد و ایمانش بر این بود که فعلاً نمیتونیم عروسی بگیریم!!!
هرچی من دلگرم و امیدوار بودم که اتفاق میُفته! اون سرد و مایوس به نشدنش باور داشت!!
یعنی حتی الان که بیعانهی خیلی جاها رُ دادیم و تاریخ رُ اوکی کردیم، تا با ذوق ازش سوالی میپرسم که مربوط به برنامههای مراسم میشه، در کمالِ یُبسی میگه حالا صبر کن ببینیم چی میشه!؟ شاید مراسم نگیریم :|
بعد من دق و دلی نداشته باشم از دستش؟؟
هربار یه استرس جدیدی به آدم میده!
مثلاً از دیشب تا حالا دیگه داره میگه فک کنم من کرونا گرفتم و نمیتونیم مراسم بگیریم!
در صورتیکه همین امروز صبح با ذوق رفته کفشای دومادیشُ خریده!!
یعنی من الان در حالی که فقط دو هفته مونده به تاریخ رزرو شدهمون، همچنان بلاتکلیفم!
رغبت نمیکنم برم دنبالِ لباس!
همش منتظرم به یه دلیلی کنسل شه همهچیز...
نمیگم یار اصلاً حق نداره!
شرایط عجیب و سختیه ... درسته!
کرونا همه چی رُ غیرقابلپیشبینی و ریسکی کرده!
ولی یه بار نشد بگه ایشالا که به خیر و خوشی پیش میره!
از اول منتظرِ کنسل شدنش بود و هی انرژی منفی داد...
تمام شوق و ذوق و حال خوبِ منُ خراب کرد!
هرچی از اول خودمُ ساختم و دوباره سرپا شدم، باز لگد زد و ازم آوار ساخت...
یجوریه که تا با من بود و مثلاً میرفتیم تالار و کارکنانشُ میدیدیم که تا چه حد رعایت میکنن و چه قوانین و فاصلهگذاریِ سختگیرانهای دارن؛ خیالش راحت میشد و حس و حالش خوب
بعد وقتی میره، یا با مامانش اینا حرف میزنه؛ فقط کنسل شدن مراسم سر زبونشه!!
اون َم درست وقتی که یکی دو روز بیشتر نمونده به شروع کارای آرایشگاهِ من که وقت دارم ولی الان اصلاً نمیدونم باید برم یا نه ...
نمیدونم چه حکمتیه!؟
درست وقتی که دیگه چوب خطِ زمانیمون پر شده، با این اتفاق مواجهیم!
که درستش اینه صبر کنیم ولی وضعیتمون قد نمیده بیشتر از این حد رُ!!
میدونم َم دیگه بعد از اینها عروسی و مراسمی در کار نخواهد بود!
یا اگه هم باشه فقط اسباب به سخره گرفته شدنه
حتی برا خودم َم معنی و مزهای نخواهد داشت!
چقد دلمُ خوش کرده بودم و برا این شادیِ کوتاه نقشه کشیده بودم
ولی الان دیگه نمیدونم چی میشه...
اصن انگار بلاتکلیفی با من و اتفاقای مهمِ زندگیم عجین شده!!
یادمه برا خاستگاری و آشنایی و همه اتفاقایِ دیگهمون همینقد بلاتکلیف و منتظر و خسته شده بودم...
همش به آدم زهر میکنن!
حتی شیرینترین لحظههای خاص و تکرارنشدنیای رُ که لذت بردن ازشون حقِ هر آدمیه!!
دردِ من از اینه که خودشون استقبال کردن و مشتاقانه پیشنهادُ تایید کردن! حالا...
وای چقد دارم غر میزنم ...
دلم پر بود!
بذار یکم حرفای خوب َم بزنم ...
گفته بودم خواهرم اینا قراره بیان بالای خونه مامانم ساکن شن، ولی کنسل شد!
یه خونهی خوب پیدا کردن که تقریباً نزدیکه
این مدت حسابی درگیر جابجایی و اسباب بُردن و چیدن بودیم
مامانم َم منتظره خواهرم بره سر خونه و زندگیش؛ که یکم اینجا رُ برا رسیدنِ مهمونای کرجیمون آماده و تر و تمیز کنه!
البته مهمونایی که اصلاً مشخص نیست مراسمی در کار باشه که بخاطرش بیان یا نه!؟
حالا بیان َم ۵ نفر بیشتر نیستن!
من َم همونطور که گفتم موندم گوشهی خونه و دنبالِ هیچ کاریم نمیرم!
وقتی تکلیفم مشخص نیس چه کنم خب!؟
مطمئنم از بیرون وضعیتم کاملاً درک نشدنیه...
ولی خودم دست نوازش به سر خودم میکشم، درکش میکنم، بهش حق میدم و برا حالِ خوبش تلاش میکنم!
فعلاً نمیتونم آموزههای کتابی که دارم میخونمُ تو زندگی و رفتارم عملی کنم!
فقط فهمیدم عشق چیز سختیه...
ولی دوس دارم حرفاشُ آویزهی گوشم کنم
یا حتی بشینم با یکی درموردِ جملههای قشنگ و تفکربرانگیزش ساعتها صحبت کنم و تفسیرش کنیم ...
بله! هنوز "هنر عشق ورزیدن" رُ تمومش نکردم
و حب واقعاً کتابی َم نیست که بشه سریع و سرسری خوندش و از جملههاش رد شد...
این وسط از حس خاله بودنم َم بگم که عشقِ عجیبشُ نمیشه حتی توصیف کرد!
از شیرینترین داشتههای دنیاس!
میتونم وقتی بغلش میکنم براش بمیرم!!
حسابی َم هنردوسته بچهم!
برای گلی که رو در اتاقم کشیدم کلی ذوق نشون میده
علاقهی خاصی به اتاقِ خالهش داره!
عاشقِ اینه که براش بزنم زیرِ آواز...
تا بیهوا یچی میخونم، میبینم از اون سرِ خونه ساکت میشه، با چشاش پیدام میکنه و مشتاقانه زل میزنه بهم
اصن میخوام بخاطرش برم علاقه به گیتار و پیانومُ جدی دنبال کنم و بزنم تو کارِ موسیقی و آواز!!
البته به یار که گفتم زد تو ذوقم و کلاً نواختن و آلات موسیقی و علاقه و استعدادمُ برد زیر سوال
ولی من این کارُ میکنم و میرم سراغش حتماً ^_^