Thursday 3 Mehr 99
یک بلای عجیبِ خانمان سوز :))
یعنی یه جوری شده که اگه تایمم آزادِ آزاد َم باشه، بازم به طرز شگفت آوری وقت کم میارم برای کاری که باید انجام بدم!!
مثلاً صبح که پا میشم با خودم میگم خیلخب امروز دیگه کار خاصی ندارم و میتونم با خیالِ راحت بشینم پای نوشتن و وبلاگ ـبازی
بعد انقد از این ـطرف و اون ـطرف برام پیام میاد برای حال و احوال ـپرسی و سوال و صحبت که یهو می ـبینم عصر شد و پست که نذاشتم هیچ، وقتی هم برای آشپزی و غذای شام رُ بار گذاشتن نمونده :|
یا نمونه یِ دیگه ـش اینکه حتی دو ساعت زودتر از تایمِ قرارم از خونه میزنم بیرون که دیر نرسم، بعد انقد سرِ پارک کردن دورِ خودم می ـگردم و جا پیدا نمیشه که باز وقت کم میارم برای باقیِ راه رُ رفتن و به موقع رسیدن
اینه که جدیداً خلافِ میلِ باطنیم و علارغم تمامِ سعی و تلاشم، بدقولی جزوِ خصوصیاتم شده :(
خلاصه نگم براتون!
جا داره الان ماجرای روزِ سالگردمونُ تعریف کنم که بی ـربط به این موضوع نیست
صبحش با یار پا شدم، یه صبحونه ی کوچیک خوردیم و رسوندمش شرکت
از اونجایی که هیچ مکانی رُ تو تهران نمیشناسم و بلد نیستم، با کمک گوگل و وِیز و نشان رفتم سراغِ یه آتلیه برا چاپِ عکسام که خب هنوز نیومده بودن سر کار :|
منم با راسینال قرار داشتم و برا اینکه دیر نرسم رفتم به سمتش ...
و همونطور که گفتم بخاطرِ جای پارک و دورِ خودم گشتن، بازم یه چند دقیقه ای دیر رسیدم
اون قسمت از شهر که محلِ قرارمونه توی طرحه
من َم یه پدر کشتگیِ خاصی با اسنپ گرفتن دارم که حاضر نیستم از دمِ خونه بگیرم، میرم نزدیکترین نقطه به اونجا، بیرونِ طرح پارک میکنم و با اسنپ باقیِ مسیر رُ میرم :))
عاغا خب اونجوری میشه 30، 40 تومن؛ اینجوری میشه 7، 8 تومن ...
هیچ َم خسیس نیستم؛ اقتصادی ام :))
اون روز َم رفتم و بعدِ یه ساعت و خورده ای که نشستم؛ درست همون لحظه ای که دیگه بودنم باید مورد استفاده و مفید قرار میگرفت؛ یه حسی تهِ دلم گفت برو دزدگیرِ ماشینُ چک کن ببین درا رُ قفل کردی یا نه؟
اصولاً این مدلی ام که درِ ماشینُ قفل میکنم؛ یه ربع بعدش یادم نمیاد قفل کردم یا نه :))
خلاصه که رفتم سراغِ کیفم و تا چک کردم دیدم روی دزدگیر علامتِ قفلِ باز زده -_-
کامل دلم ریخت و گفتم یا خدا تو این هیری ویری ماشینمون َم بردن دیگه؛ حالا جوابِ یار رُ چی بدم؟؟؟
نفهمیدم چطور خدافظی کردم و اسنپ گرفتم و هراسون خودمُ به اون کوچه که پارک کرده بودم، رسوندم
دیدم ماشین سر جاشه، دراشم قفله :|
بعد که از یار پرسیدم، گفت این دزدگیره از بس الکل بهش زدم قاطی کرده :|
یعنی من مُردم و زنده شدم، نگو این مست بوده :|
خیالم که راحت شد؛ با خودم گفتم تا این سمتِ شهرم و ماشن دستمه؛ برم یه جایی که از قبل تو دیوار واسه کار پیدا کرده بودم رُ ببینم
اونجا رُ هم دیدم و برگشتم اون آتلیه که صبح رفته بودم، عکسا رُ دادم برا چاپ
خیلی معطلم کرد ... یعنی بیشتر از یه ساعت و نیم طول کشید
گفته بود یه ربع! وگرنه میرفتم به باقیِ کارام می رسیدم
همین باعث شد وقت کم بیارم و دیگه بدو بدو و هول هولکی خریدامُ انجام بدم و خودمُ برسونم خونه
برا خونه و تزئینش کلی برنامه داشتم! باید دنبالِ یار َم میرفتم!!
دیگه عینِ فرفره هی یچی میذاشتم رو گاز، ژله رُ میذاشتم یخچال، یکم عکسا رو میچسبوندم، هندونه رُ قاچ میکردم، لباسی که براش خریده بودمُ کادو میکردم، باز یه سر به غذا میزدم، سیبا رُ برا سرخ کردن خلال میکردم، برنجُ میذاشتم ... یعنی همه ـش َم با عجله و دو :))
تقریباً همه چیُ که حاضر کردم، قایمشون کردم توی کابینتا و رفتم دنبالِ یار
بیچاره حدود یه ساعت و نیم بیشتر از همیشه اضافه ـکاری موند :))
تا رسید خونه فرستادمش حموم و باز تند تند وسایلا رُ آوردم و میزُ چیدم
یکم به خودم َم رسیدم و خلاصه همه چیُ جینگول پینگول کردم به این شکلِ مختصر و مفیدِ ساده (کلیک)
البته یکمی َم تو اتاق نگهش داشتم و درُ روش بستم تا کارم تموم شه :دی
فقط شانس آوردم کیکمُ روز قبلش پخته بودم، چون مطمئناً برا اون دیگه فرصت کم میاوردم
غذا رُ هم تزئین کردم و یکم کدبانو بازی درآوردم تا همه ـچی تکمیل شه
شبِ بدی نبود ... کلی ذوق کرد و تشکر
کادوشُ که باز کرد، همون موقع پوشیدش و حسابی خوشش اومد ازش
من نمیدونم چرا دلم میخواد کادویِ سالگرد عقد و این مناسبتای عاشقانه، خیلی خاص باشن
البته منظورم از خاص، اصلاً قیمتش نیست!
مثلاً دوس دارم یچیِ دونفره و گوگولیِ عاشقانه باشه!
اول َم تو فکرم بود از این تیشرتای دو نفره و ست چاپ کنم، ولی به نظرم خیلی لوس بودن و بی ـخیالش شدم
دیگه موردِ خاصی که به ذهنم نرسید جنبه یِ خاص بودنشُ گذاشتم رو قسمتِ عکسای دسته ـجمعیمون که چاپ کردم و اون شب و شام دونفره و این صحبتا
و اون لباسی که براش خریدم صرفاً برای خالی نبودنِ عریضه و بودنِ یه هدیه یِ کادوپیچ ـشده در نظر گرفتم
ولی خب یار خیلی دوسش داشت و حسابی َم اندازه ـش بود و بهش میومد ^_^
بماند که همه ـشُ با پولِ خودش خریدم :|
و چقد حسِ بدیه این دستت تو جیبِ خودت نبودن ـه -_-
دیگه کلی عکس گرفتیم و با اینکه از یار خواستم یه شبُ کاری به گوشیش نداشته باشه، هول هولی یه عکسُ گذاشت اینستا و یه عالمه تبریک گرفت :|
حالا جای سالگردِ عقد، نوشته بود سالگردِ ازدواج!
من َم دیگه حال و حوصله ی گیر دادن به این قضیه رُ نداشتم :))
درحالیکه دخترخاله ـش گفته بود وردار اینُ، زشته ...
یا حتی مامانم اینا فک کرده بودن قشقری به پا کرده باشم برا این حرکت :))
سخت نگرفتم دیگه ^_^
تازه برا کادو َم بهش سخت نگرفتم!
همین که سالگردمونُ یادش بود، خیالم راحت شد ... آخه فک میکردم به کل یادش رفته باشه
گفت میخواستم یچی بخرم، حقوقمُ نداده بودن؛ میخواستم ببرمت رستوران، گفتم کرونائه، خطر داره ...
اگه غر زدن به حساب نیاد و صرفاً بیانِ افکارِ شخصی باشه؛ باید بگم من یکمی اعتقاداتم در زمینه یِ کادو گرفتن و مناسبت ـها خاصه
مثلاً به نظرم ارزشِ یه کادو، به گرفتنش تو روزِ خودشه
یا از بچگی هیچوقت از نظرم جالب نمیومد که روزِ تولدُ جابجا میکنن، میندازن 5شنبه یا حتی ماهِ بعد که یه جشن و مهمونی بگیرن!
اصن تولد، خاص بودنش به همون روزشه!
البته نمیگم بده ـها ... هر بهانه ای برا جشن و مهمونی خوبه اصن، دوس دارم اتفاقاً
ولی این یعنی ملاک جابجا شده ... ملاک از تولد برداشته میشه و میره روی جشن!
نمیدونم میتونم منظورمُ برسونم یا نه؟
برا کادو َم همینطوره!
وقتی کادو رُ توی همون روز بگیری، ملاک بزرگداشتِ اون روزه؛ اما اگه چند روز بگذره و بخوای مثلاً پول جمع کنی برا یه کادوی خوب، ملاکت میشه کادو!
حالا همه ی اینایی که گفتم معنیش این نیس که من بعدش انتظارِ کادو ندارم
خیلی زیرپوستی هرلحظه منتظرِ یه سوپرایزم !
همین دیشب اومدم بخوابم، دیدم زیرِ بالشَم قلمبه ـس، فک کردم یه کادو قایم شده اونجا :)))
با ذوق بالشُ زدم کنار، دیدم پتو زیرش گوله شده :| :)))
یعنی اینطورام نیس دیگه که بگم یا همون موقع کادو، یا هیچوقت !
میخوام بگم ارزشِ کادویی که توی همون روز داده میشه، حتی اگه از این عروسک گوگولیای 5 تومی باشه؛ خیلی بیشتر از کادوییه که بعداً تو یه فرصتِ دیگه گرفته میشه؛ حتی اگه گرون َم باشه!
ضمنِ اینکه شخصاً قیمتِ کادو هیچوقت هیجان ـزده ـم نمیکنه؛ ولی گوگولی و عاشقانه بودنش چرا ^_^
خلاصه که بدانید و آگاه باشید که من اگه همین روزا سوپرایز نشم؛ کودکِ درونم دقمرگ میشه :)))
گفته بودم میریم کرمان ... فردای روزِ سالگردمون راه افتادیم
این بار با ماشین شخصی َم رفتیم
برخلافِ یار، من واقعاً سفرِ جاده ای رُ دوس دارم!
حتی تهران به کرمان که نزدیکِ هزار کیلومتره و همه ـش بیابونه!!
تازه ایندفعه توی شب حرکت کردیم و یار تقریباً فقط 3، 4 ساعتشُ نشست
باقیِ مسیر رُ من می ـروندم و یار خواب بود ...
نمیدونستم میتونم انقد جاده تو شب رُ دوس داشته باشم ...
تمامِ مسیر برا من بابامه و یادش ... انگار واقعاً حضور داشته باشه ...
وقتی میرسم کرمان حس میکنم تمامِ طولِ راه رُ باهامون بوده و فقط نیومده خونه!
بعدِ دو سه روز َم برگشتیم ...
یه فکرایی توی سرمونه ... امروز قراره بریم خونه مادرشوهر
تمامِ هفته رُ منتظرِ امروز بودم که بریم و ببینیم ـشون، باهاشون صحبت کنیم و شاید دفعه بعد با خبرای جدید پست بذارم ...
اگه چش نخورم و گوش شیطون کر باشه؛ باید بگم حالم بهتره ... رو تصمیماتم و افکارِ خوبم یکم ثابت ـقدم ـترم
البته همیشه َم موفق نیستم و همچنان گاهی متزلزل میشم؛ ولی زودتر میتونم جمع و جور کنم خودمُ!
هنوزم گاهی حسم و رابطه ـم برام میره زیرِ سوال! که دقیقاً "عشق" کجایِ قصه ـمونه؟
ولی باز خودم و حسمُ پیدا میکنم و سرپا میشم ...
اون روز که برا خریدِ سالگردِ عقد رفته بودم، راسینال َم همراهم بود ...
بعد دقیقاً تو لحظه ای که من جایِ خرید برای یار، هِی چشَم داشت مغازه ـهای زنونه و مانتو پانتو برایِ خودمُ میگرفت؛ راسینال گفت هربار که بیرون میرن دلش میخواد فقط برا عشقش چیزی بخره و یارش َم برعکس، فقط دوس داره برا راسینال خرید کنه!!!
دیگه خودتون حسِ اون لحظه یِ منُ تصور کنید!! :))))
یه آن دهنم باز موند از خودم و احساسم!!!!
به خودم گفتم یاد بگیر! اومدی برا یارت خرید کنی مثلاً !!! جمع کن خودتُ!! :)))))
بعد یادم اومد یار َم همینجوریه!
یادم نمیاد تا حالا دمِ مغازه زنونه ای مکث کرده باشه که بخواد برا من چیزی بخره!
من دمِ مغازه زنونه ـها شل میشم، اون دمِ مردونه ـها
کلاً یُبسیم دوتایی ... چه میشه کرد!
اینه که زیاد دیگه تو فکر عشق و احساسِ واقعی نمیرم که بخوام برا خودم معنیش کنم و خصوصیاتشُ لیست کنم...
نمیدونم َم چقد دارم از آرزوهام دور میشم؟ یا شایدم نزدیک؟!
ولی میدونم که هنوز نتونستم اونچه که میخوام رُ بسازم و زندگی کنم!
هنوز زندگیمون روتین و روزمره ـس ... پر از تکرار و عادت!
هنوز خلافِ مِیل ـمونه و تو مسیرِ حرکت به سمتِ جلو نیفتادیم!
هنوز خیلی کار داره رابطه ـمون ... زندگی ـمون ... دونفره ـهامون ... حتی تک نفره ـهامون!