Wednesday 19 Shahrivar 99
آخرین پستی که گذاشته بودم رُ خودم زیاد دوس نداشتم
به نظر میاد حسِ دیگران َم نسبت بهش همین بوده ...
البته خب پستِ کوتاه -> کامنتایِ کوتاه :دی
ولی در کل انگار چندان به پستای سبکِ من نمیخورد
حالا ایندفعه قصد دارم جبران کنم و دمار از روزگار چشایِ هرکی میخاد بخوندم دربیارم :))
جونم براتون بگه که من شنبه یِ هفته یِ پیش، بعد از 24، 5 روز خوش ـگذرونی تو کرمان، برگشتم همینجا
"همینجا" هم که یعنی تهران، خونه یِ دونفره ـمون
و باز رسیدنمون با یه دردسر جدید همراه بود ...
دو شب قبل از اومدنمون، یکی از همسایه ـها تماس گرفت و جوری به یار گفت پا شو بیا داره از کفِ خونه ـت تو سقفِ پارکینگ شُر و شُر آب میریزه؛ که یار میخواست همون لحظه بلیط هواپیما بگیره بیاد ببینه چی شده!؟
خوشبختانه هیچ پروازی نبود بخاطرِ تاسوعا و عاشورا
علاوه بر اینکه بعد از چند ساعت پیگیری و با این و اون تماس گرفتن، باز زنگ زدیم به همسایه و گفت حجمِ آبی که میریزه خیلی کمتر شده؛ خاله ـم اینا هم یکم خیالمونُ راحت کردن که احتمالاً اتفاقِ خاصی نیست و لوله ای نترکیده؛ آخه قبلاً تجربه ـهایِ مشابهشُ داشتن
ولی ما همچنان استرسِ اینُ داشتیم که چه بلایی سرِ خونه و وسایلمون اومده ...
همین که رسیدیم و درُ باز کردیم، چشمون به حجمِ آبی افتاد که از آشپزخونه تا دمِ درُ خیس کرده بود ...
آبِ چاهِ وسطِ آشپزخونه بود که زده بود بالا و لجن ـزاری درست کرده بود برا خودش :(
تنها شانسمون این بود که توی مسیرش فرش پهن شده ای نداشتیم ...
بیچاره یار تمیزکاری کرد و رفت سر کار ...
ولی تا عصر که اومدن و درستش کردن باز دو سه بار این اتفاق افتاد و آب نصفِ خونه رُ گرفت -_-
مشکل از لوله ـهای ساختمان بود ... ولی نمیدونم چرا پولِ تعمیرشُ از صاحبخونه یِ ما گرفتن!
خلاصه معلوم نیس چه رازیه که هربار ما بیشتر از یه چند روز از این خونه دور میشیم، یه بلایی سرش میاد !
آخه این دفعه یار َم بخاطرِ عملِ بینیش بیشتر کرمان موند و 2 هفته یِ کامل خونه ـمون تنها و خالی مونده بود
حتی گلای بیچاره تا مرزِ خشک شدن رفته بودن؛ با وجودِ استراتژی ـهایی که یار برای آب ـرسونیِ قطره ای بهشون به کار برده بود :دی
حالا بگذریم ... یکم از روزِ عملش بگم که انصافاً بی استرس نبودم
خصوصاً اینکه خونواده ـش هیچکدوم خبر نداشتن و تمامِ مسئولیتش یجورایی گردنِ من بود اگه خدایی نکرده و زبونم لال، اتفاقی میفتاد ...
اما خدارُشکر عملش خیلی زود و به خیر و خوشی تموم شد و باهام تماس گرفتن که برم پیشش
آخی! نیمه هوشیاریِ بعد از عملش خیلی بامزه و مظلوم بود ...
ازش می ـپرسیدم خوبی؟ میگفت "آره!!! الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشــــــی" :دی
قشنگ با مظلومیت و از تهِ دل میگفت ـآ !!
یا مثلاً نگاش میکردم میگفتم بینیت خیلی خوب شده ... یهو سوال میکرد "حالا دیگه دوسم داری؟"
انقد معصوم میگفت، دلم براش سوخت :(
در کل روزِ بامزه ای بود ... با حسایِ عجیب ...
دو تا پرستارِ خانم َم داشت که هی میومدن بش سر میزدن!
بهش گفتن از تخت بیاد پایین، یکم و آهسته راه بره!
حالا یار گلوله میرفت و من دنبالش! :)))
اولش َم که پرستاره با وجودِ حضورِ من، بازویِ یارُ گرفته بود و قدم زنان می ـبُردش!! :دی
نمیدونم این حسادت نکردنام از بی احساسیمه؟!
یا از اعتماد کاملم به اینکه چشایِ یار جز من کس دیگه ایُ نمیبینه!؟ یعنی نه که نبینه، عاشقانه نمیبینه!
در کل نسبت به روزای اولم و تصورایی که از خودم داشتم، خیلی عوض شدم!!
و فک میکنم قراره عوض ـتر َم بشم!
راستش موقعِ برگشت، توی قطار که خب فقط خودمون بودیم و خودمون؛ خیلی گفتگوهای خوب و مفیدی داشتیم ...
به نتیجه ـهای خوبی درموردِ افکارمون و حسامون رسیدیم
یار انقد حرفایِ قشنگی میزد، که یه لحظه وقتی از کوپه رفت بیرون؛ با خودم فک کردم "واقعاً این مرد با این افکار پخته و زیبا، مالِ منه؟"
این جمله رُ توی ذهنم ثبت کردم و یه قلب قرمز َم گذاشتم تهش ...
یکی از قشنگترین تیکه یِ حرفاش که منُ خیلی عمیق به فکر فرو برد رُ دوس دارم اینجا بنویسم:
آدم باید خوشبختی و خوشحالیشُ خودش بسازه! نباید خوشبختیت وابسته به کسی یا چیزی باشه! یجوری که اگه یه روزی تنها بودی و هیچ ـکس برات نمونده بود، باز َم بتونی خوشحال و خوشبخت زندگی کنی ...
اولش داشتم مقاومت میکردم که من همینطوری زندگی میکنم، وابسته نیستم، تنهایی میتونم خوشبخت باشم ...
اما وقتی برام مثال زد، فهمیدم چقد خوشبختیمُ به بودنِ آدمایِ زندگیم گره زدم!
اونجا بود که یه جرقه روشن شد تو ذهنم ...
انگار خودمُ واضح ـتر دیدم!
دیدم مهلا رُ که چقد جاها مقاومتِ نابالغانه میکنه
پافشاریِ بیخود میکنه رو نخواستنِ چیزایی که شاید به نفعش باشه!
لجبازانه میخواد حرفِ خودش باشه و هیچ پیشنهادِ حتی مفیدی رو نمی ـپذیره!
یادم اومد من گاهی حتی برای خندیدن مقاومت میکنم! برای تغییر عقیده دادن! برای عاشقانه زندگی کردن! برای خوش گذروندن!
فک کردم چقد همه ـچی رُ سخت میگیرم!
به خودم سخت میگیرم! به زندگی سخت میگیرم!
مثلاً: اصرار دارم که دیگران فک نکنن من اومدم سر خونه و زندگیم!
با خودم میگفتم برم کرمان، دیگه زیاد اینجا نمونم که همچین تصوری نکنن!
هی میخواستم خودمُ به در و دیوار بکوبم واسه برداشتِ اونا !
اون روز یه لحظه به این فک کردم "که چی بشه؟؟"
مگه من از اول برای دیگران و افکارشون زندگی کردم؟؟؟
حالا اصن اونا فک کنن من اومدم سر خونه و زندگیم!
حتی پا شن بیان خونه ـم و تبریک بگن!
اصن کِل بکشن و شیرینی بخوان!
همه یِ اینا باحاله که!
دستِ آخرم تصمیم گــیرنده خودمم و یار
بالاخره َم یه روزی یه جشن کوچولویی برا عروسیمون میگیریم وقتی اوضاع آروم بگیره!
اصن بذار بگن اروپایی زندگی کرد!
چرا برام مهم باشه وقتی حالِ خودم خوبه و همینجوری بهم خوش میگذره؟؟
چرا سرِ این مسائلِ ساده و پیش پا افتاده، حتی بی اهمیت! حِرص بخورم و خودخوری کنم ؟!
دیگه میخوام از درِ صلح با خودم و زندگیم وارد شـــم!
با خودم و تمومِ اخلاقای خوب و بدم آشتی کنم!
قشنگ یه جا دیدم و حس کردم که وقتی خودمُ همینجوری بپذیرم، چقد همه چی بهتر و ساده ـتر میشه!
البته خیلی از این حس ـها و افکارِ خوبمُ مدیونِ آدمایِ اطرافمم
مثِ مینا (بلاگرِکبیر) ... مثِ راسینال ...
همیشه باور داشتم که "دوست" خیلی مهمه تو زندگیِ آدم!
و انتخابش سخت ـتره و مهم ـتر!
چون آدمایی که برای بودن کنارت انتخاب میکنی، خواسته یا ناخواسته روت تاثیر میذارن
افکارشون ... اخلاقشون ... حرفاشون ... باوراشون ...
یه مدت که میگذره، یهو به خودت میای و میبینی چقد داری شبیهشون فک میکنی!!
الان بیشترم ایمان آوردم به این اتفاق ...
ولی خب از همون اول َم تو قبول کردنِ دوستی سختگیر و مشکل پسند بودم :دی
واسه همین اکثراً دوستِ صمیمی ای نداشتم
منظورم از اون دوست صمیمیاس که برا آدم میشن مثِ خواهر یا یه عضوِ جدانشدنی از زندگیت ...
از تویِ دنیای واقعی فقط یکیُ پیدا کردم ...
دورانِ دانشگاه شناختمش ... با اینکه از هنرستان با هم هم ـکلاسی بودیم!
مثِ بقیه با هم بگو بخند داشتیم و دوست معمولی بودیم تا اینکه شخصیتشُ دیدم و پسندیدم :دی و به هم نزدیک ـتر شدیم ...
جالب اینه که اخلاق و پختگیش خیلی خیلی شبیهِ راسیناله!
یعنی من با اون حرف میزنم یادِ راسینالِ میفتم، با راسینال حرف میزنم، یادِ اون
حتی بارها اتفاق افتاده جمله ـهایی که از هر دو شون شنیدم، عینِ هم بودن!
انگار از یه دوست دو تا کپی دارم که خدا یکیشُ برام تو کرمان گذاشته و یکی تهران ^_^
مخصوصاً الان که راسینال َم دیگه دوستِ توی دنیایِ واقعیم محسوب میشه و دوستیمون مرزهای مجازی بودنُ شکونده
تا حالا دو بار دیدمش و حسابی از بودن و وقت گذروندن کنارش کیف کردم
بعدِ قریب به 8، 9 سال دوستیِ مجازی، بالاخره به دنیای واقعیِ هم کشیده شدیم
و اصلاً عجیب نبود که حتی تو دیدارِ اول من حسِ هم ـنشینی با یه دوستِ قدیمیِ آشنا رُ داشتم
یجوری که معذبی و خجالتِ همیشگیم، به هیچ وجه چاشنیِ حالم نبود!
با هم به اتفاقی فک میکردیم که خیالش َم جالبه ...
روزی که همه بلاگرای دوست و رفیق جمع شیم دور هم و سرِ یه میز همُ ببینیم؛ برا هم تعریف کنیم و بگیم و بشنویم
بی شک حس و حالِ خوبی نصیبمون خواهد شد ^_^
حالا من یه هفته ـس میخوام بیام و این حرفامُ بنویسم ...
اما انقد نیومدم که همه تلنبار شدن رو هم و طومار دیگری ساختن :دی
آخه من کرمان که باشم سبکِ زندگیم متفاوت میشه
نمیدونم چرا اونجا بودن انقد تنبلم میکنه!
و خب حتی وقتی برگردم اینجا همون روالِ کرمان توی خونم مونده و طول میکشه تا باز مهلایِ فعالم لود شه :))
مثلاً هفته ی اول که برگشتیم تقریباً هیچ روزی غذا نداشتیم چون من حال نداشتم پا شم چیزی سر هم کنم :دی
بهانه ـم َم این بود که مواد غذایی ـمون تموم شده!
حالا که دوباره خوب شدم و دارم عادت میکنم؛ باز قراره آخرِ هفته آینده بریم کرمان و دوباره روز از نو، روزی از نو!
اونجا َم خب البته یکی دو روزِ اول دیفالتم رو مهلایِ فعال تنظیمه و حسابی کمک میدم و جمع و جور میکنم ... ولی بعدش باز تنبلی :دی
رفتنمون بخاطرِ ارتودنسیِ دندونایِ منه که هرماه باید برم
این ـبار یار َم لازمه که بعدِ گذشتِ یه ماه از روزِ عملش، بینیشُ به دکتر نشون بده
وگرنه خودم میدونم خدایی این حد رفتن دیگه زیاده ـرویه ...
موندم ولی با سوالا و تعجبای این ـبارِ مادرشوهرم چجوری کنار بیام که اگه بفهمه باز میخوایم بریم شوکه میشه بنده ـخدا :دی
البته انصافاً زیاد بهمون سخت نمی ـگیرن!
مثلاً درموردِ عملِ بینیِ یار که بهشون چیزی نگفته بودیم، انتظار واکنشِ به جد بیشتری رُ داشتم!
یعنی درواقع خودمُ آماده کرده بودم که خیلی عصبانی و دلخور شن از دستمون ...
ولی فقط گفتن "دیگه بهتون اعتماد ندارم، انقد هربار میپرسم خوبید؟ میگید آره!"
یا فقط هِی می ـپرسیدن چرا عمل کردی؟ بینیت خوب بود که! یا چطور تو این موقعیت عمل کردی؟ چند وقته عمل کردی؟
حالا هرکدوم َم یچی میگفتیم، بسکه بلد نیستیم دروغ بگیم :)) بنده ـخدا بیشتر شک میکرد
آخه یار نمیخواست بگه کرمان عمل کرده ...
من َم واسه اینکه دروغ ـزده نشیم، نهایتِ تلاشمُ میکردم که مامانش منُ تنها گیر نیاره بتونه ازم بپرسه کِی چجوری کجا؟ :دی
خداییش الان بیشتر قدردانشونم و خدا رُ شاکرم برای این سطح از فرهنگ و شعورشون
هنوز یکم خونه ـمون و وسایلش ناتمومه، وگرنه قصد دارم در اولین فرصت رسماً دعوتشون کنم برایِ مهمونی
تا حالا دو سه بار اومدن، ولی من اونا رُ مهمونی حساب نمیکنم
چون بیشتر حالتِ سر زدن داشت و مادرشوهرم بنده ـخدا خودش غذا پخته بود آورده بود ...
واسه همین میگم امروز که قراره دوستِ یار بیاد خونه ـمون، رسماً اولین مهمونـمونه
اونوقت من خونسرد اینجا نشستم دارم پست میذارم :))
البته دیشب با یار برنامه ـهای غذا و پذیرایی رُ هماهنگ کردیم و خوبیش اینه که میدونم چی باید درست کنم
خب زودم نمیشه دست به کار شد!
گرچه اگه خونواده و فامیل بودن، یا یه خانم مهمونمون بود، بیشتر استرس میگرفتم
چون اصولاً آقایون زیاد توجهی به اطرافشون ندارن و همین که غذا خوشمزه باشه کافیه!
وگرنه که تا باقیِ وسایلُ نخریدیم، نمیذاشتم یار دعوتش کنه!
حالا زنده ـباد دیجی ـکالا که انقد خریدُ راحت کرده!
یعنی من شدم مشتری ثابتش و هی چپ و راست تو سایتش پلاسم و مایحتاجمُ میفرستم تو سبدِ خرید :دی
انقدم ذوق میکنم وقتی بسته ـهام می رسن!
اوندفعه یک میلیون و خورده ای ازش خرید کردم! :|
حتی یه عالمه کتاب َم خریدم که خب مثِ بچه آدم نمیشینم بخونم که!
فقط ذوقِ خریدن و داشتنشونُ دارم ...
دقیقاً کتاب خوندنم َم شده مثِ پست گذاشتن تو اینجا
هِی اشتیاقِ انجامشُ دارم و هِی امروزم فردا میشه و نمی رسم!!
وای حالا باید زودتر این پستُ ببندم و برم سراغِ گردگیریِ خونه ـها ... ولی هنوز حرف دارم
نه به الان و نه به وقتایی که اصن حس و مودِ حرف زدن و نوشتن تو وجودم نیست!
اون وقتا حتی از پیجِ اینستام و سوت و کوریش معلومه ...
دلیلش حال خوب یا بدم نیست!
حتی دلیلش حرف نداشتنم َم نیست؛ چون اگه تو درونم یه گشتی بزنم، کلی میشه حرف بیرون کشید!
اما اصلاً به حرف زدن و حرفی داشتن یا نداشتن فک نمیکنم ... نمی دونم چرا؟!
خب برای حرفِ انتهاییِ پست از حالِ رابطه ـمون بگم که فک کنم نگرانی و سوالِ خیلی از دوستام باشه ...
راستش از همون روز که با هم عمیق ـتر و موفق ـتر حرف زدیم، حس و حالم خیلی بهتر شده ...
با اینکه شاید فقط دونستنِ این تئوریا خیلی از عمل فاصله داشته باشه ... اما به نظرم خودش میتونه یه درصدِ حتی کم یا کوچیکی از راه باشه
واسه همین امیدوارترم به خودمون و رابطه ـمون ...
گرچه شاید هنوز و هم ـچنان رابطه و احوالمون پر از کشمکش و درگیری باشه؛ اما فکرِ جداییُ از سرِ من انداخته!
هنوز خوب و عاشق ـپیشه نیستم!
هنوز وقتی جایی حرفِ عشق و دوست ـداشتن میشه یار خودش میدونه که چقد منُ بیشتر دوس داره، تا من اونُ ...
شاید هنوز حتی خیلی سبک عشق و عاشقیش برام ایراد داشته باشه ...
هنوز یسری کمبود می ـبینم و یسری کمبود رُ خودم دارم!
ولی دارم بد و خوبشُ قبول میکنم ...
جنگُ با خودم تموم میکنم ...
همون جریانِ "از در صلح وارد شدن"
میخوام رابطه ـمونُ با تمومِ بدیاش بپذیرم! با تموم کج و کولگیاش ...
حتی وقتی یار هنوز مثِ سابق گاهی درست وقتایی که دوست دارم الان از سرِ بیکاری و فراغتش به من توجه کنه؛ به بهانه یِ سر رفتنِ حوصله ـش گوشیشُ زیر و رو میکنه و ساعت ـها تو برنامه ـهاش می چرخه؛ سعی میکنم با وجودِ تمومِ دلخوریم برا احساسِ خودم تلاش کنم و دنبالِ یه کادوی خاص واسه سالگرد عقدمون بگردم ...
هفته یِ آینده 4 ـُمین سالگردِ عقدمونه!
دارم به یه برنامه ـهایی برای اون روز فِک میکنم
گاهی َم این ترس از سرم میگذره که یار قراره فراموش کرده باشه!
اما خب نقشه این بود سخت نگیرم و سبکِ عاشقیشُ هرچی و هرجور که هست، بپذیرم!
همین برام بس که حتی اگه خودم تابحال متوجه نشده باشم؛ نگاهش اونقد بهم خاص و عاشقانه ـس که مامانم هربار متوجه میشه و بهم گوشزد میکنه که "مهلا هیچوقت حواست هست مهرداد چطور نگاهت میکنه؟؟؟ من عشقُ قشنگ تو نگاهش می ـبینم برات" ...