آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


قلبِ یخـــی!

الان که من اینجام و دارم با دکمه ـهای کیبرد بازی میکنم؛ یار توی اتاق عمله ...

برا جراحیِ بینی !

رفتم باهاش بیمارستان، رسوندمش و اومدم خونه!

منُ راه ندادن، گفتن برو، عمل که تموم شد تماس میگیریم بیای :دی

دیگه فرصتُ غنیمت شمردم و نشستم تو این تایمِ تنهایی و بیکاریم یه پست بذارم

بعد از تقریباً یه هفته و چند روز دوری، دیروز رسید کرمان

به مامانش اینا َم اصلاً نه گفته اومده اینجا، نه میدونن که داره عمل میکنه! :|

چند بار ازش خواستم بگه بهشون! ولی گوش نداد ...

امیدوارم یه فتنه از این اتفاق بلند نشه -_-

البته که خب با چیزی که من از مامانش دیدم و میدونم؛ گاهی به یار حق میدم که نخواد بدونن!!

بگذریم ...

من یه هفته و خورده ای قشنگ برا خودم خوش بودم و برگشتم به دورانِ قبلم ^_^

یجوری که اصن یادم رفته و باورم نمیشه یه مدت اینجا زندگی نکردم!

دوستایِ قدیمیمُ پیدا کردم، یه گروه زدیم و هِی سرگرمِ اونجام ...

یه قراری َم بعدِ مدت ـها گذاشتیم، دور هم جمع شدیم

حسابی چسبید ...

یه ساعتِ آخر نشستیم به حرف زدن و درد و دل کردن!

حالا خیلی دو دلم که اصن برگردم تهران یا نه؟!

این رشته یِ بلاتکلیفیِ من سرِ دراز دارد ...

دیروز یکم با یار حرف زدیم و میشه گفت بحث مفیدی بود

البته طبق معمول من بیشتر شنونده بودم، با اون جمله ـهای طویل و درازی که میسازه و توضیحات مفصلی که برا هر مطلب ساده ای میده!

گاهی انقد طولانی و کش دار تفسیر میکنه، که من دیگه به کل رشته یِ کلام از دستم میره و فراموش میکنم سوال و حرف اصلی چی بود!!

ولی خب حرفاش پر از امیده و من لبریز از ناامیدی ...

انگار تیکه ـهایِ یخ زده ی قلبم دیگه رفتن تو خونم و با من عجین شدن!

از بین بردنشون به این سادگیا نیست ...

با این حال قصدم اینه که حالا حالاها به خودمون زمان بدم ...

فعلاً نه پیش بریم و نه پس بکشیم تا ببینیم با هم و با رابطه ـمون چند چندیم و به کجا میرسیم؟!

دلم میخواد تو همین زندگی عشقُ پیدا کنم و قرار به خراب کردنِ چیزی نباشه ...

ولی اگه نشد و نتونستیم؛ دیگه اصراری نمیکنم و نمی ـجنگم ...

خسته ـتر از هر تلاش و جنگی ام!

نمیدونم چرا بعدِ این همه روز، چیزِ زیادی برا گفتن ندارم

دارم این پا و اون پا میکنم این پستُ ببندمش و برم ...

برا تهش َم هیچ حرفِ خاصِ آخری ندارم ...

فقط کاش عشق و آرامش، عنصرِ اصلیِ تمامِ زندگی ـآ بود ...

انشالله که خیره

به امید روزای خوب👍🏻

ممنونم ^_^

اشتباه تو این که حرف زدن بلد نیستی!

 

امید داشته باش و تلاش کن برای بهتر شدن.

آره شایدم تو حرف زدن زیاد خوب نیستم...
مرسی :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan