Wednesday 29 Mordad 99
برا جراحیِ بینی !
رفتم باهاش بیمارستان، رسوندمش و اومدم خونه!
منُ راه ندادن، گفتن برو، عمل که تموم شد تماس میگیریم بیای :دی
دیگه فرصتُ غنیمت شمردم و نشستم تو این تایمِ تنهایی و بیکاریم یه پست بذارم
بعد از تقریباً یه هفته و چند روز دوری، دیروز رسید کرمان
به مامانش اینا َم اصلاً نه گفته اومده اینجا، نه میدونن که داره عمل میکنه! :|
چند بار ازش خواستم بگه بهشون! ولی گوش نداد ...
امیدوارم یه فتنه از این اتفاق بلند نشه -_-
البته که خب با چیزی که من از مامانش دیدم و میدونم؛ گاهی به یار حق میدم که نخواد بدونن!!
بگذریم ...
من یه هفته و خورده ای قشنگ برا خودم خوش بودم و برگشتم به دورانِ قبلم ^_^
یجوری که اصن یادم رفته و باورم نمیشه یه مدت اینجا زندگی نکردم!
دوستایِ قدیمیمُ پیدا کردم، یه گروه زدیم و هِی سرگرمِ اونجام ...
یه قراری َم بعدِ مدت ـها گذاشتیم، دور هم جمع شدیم
حسابی چسبید ...
یه ساعتِ آخر نشستیم به حرف زدن و درد و دل کردن!
حالا خیلی دو دلم که اصن برگردم تهران یا نه؟!
این رشته یِ بلاتکلیفیِ من سرِ دراز دارد ...
دیروز یکم با یار حرف زدیم و میشه گفت بحث مفیدی بود
البته طبق معمول من بیشتر شنونده بودم، با اون جمله ـهای طویل و درازی که میسازه و توضیحات مفصلی که برا هر مطلب ساده ای میده!
گاهی انقد طولانی و کش دار تفسیر میکنه، که من دیگه به کل رشته یِ کلام از دستم میره و فراموش میکنم سوال و حرف اصلی چی بود!!
ولی خب حرفاش پر از امیده و من لبریز از ناامیدی ...
انگار تیکه ـهایِ یخ زده ی قلبم دیگه رفتن تو خونم و با من عجین شدن!
از بین بردنشون به این سادگیا نیست ...
با این حال قصدم اینه که حالا حالاها به خودمون زمان بدم ...
فعلاً نه پیش بریم و نه پس بکشیم تا ببینیم با هم و با رابطه ـمون چند چندیم و به کجا میرسیم؟!
دلم میخواد تو همین زندگی عشقُ پیدا کنم و قرار به خراب کردنِ چیزی نباشه ...
ولی اگه نشد و نتونستیم؛ دیگه اصراری نمیکنم و نمی ـجنگم ...
خسته ـتر از هر تلاش و جنگی ام!
نمیدونم چرا بعدِ این همه روز، چیزِ زیادی برا گفتن ندارم
دارم این پا و اون پا میکنم این پستُ ببندمش و برم ...
برا تهش َم هیچ حرفِ خاصِ آخری ندارم ...
فقط کاش عشق و آرامش، عنصرِ اصلیِ تمامِ زندگی ـآ بود ...