آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


حتی "گلوله" اینجوری آدمکــُـش نبود!

خیلی وقته اینورا پیدام نشده ... میدونم!

اما نمیدونم چرا؟!

واقعاً وقتشُ نداشتم؟ حال و حوصله ـشُ نداشتم؟ مودشُ نداشتم؟؟؟

البته تو نبودِ من انگار اینجا َم زیادی سوت و کــور بوده!

به نظر میاد جز من، خیلیایِ دیگه َم سراغِ نوشتن نیومدن!

"نوشتن" ... یه علاجِ تسکین دهنده ... که اگه غمِت از یه حدی فراتر بره، دیگه کاری از دستش برنمیاد!

با این حال هیچوقت فاصله گرفتن ازش، راهِ درستی واسه انتخاب کردن نیست ...

یعنی حداقل برا من یکی که این ـطوره!

البته حالا نه که این مدت غمگین بوده باشما!

نه اتفاقاً خوب بودم ...

دستِ کم خودم اینطور فکر میکنم!

یا بهتره بگم فکر میکردم!

تا اون لحظه و اون اتفاقِ عجیب که خودمُ هم شوکه کرد!!

نفهمیدم اون کی بود و چی بود که از درونِ من یهو زد بیرون و خودشُ نشون داد!!!

هرگز یه همچین واکنشِ عجیب و ناشایستی رُ از طرفِ خودم پیش بینی نکرده بودم!

از اون موقع مُدام دارم دنبالِ علتش میگردم...

من برای چی و از چی این همه لبریز شدم؟؟

حرف ـهایی که زده نشدن؟

اشک ـهایی که ریخته نشدن؟

هق هق ـآیی که آزاد نشدن؟

یا غم ـها و دلتنیگی ـهایی که روز به روز بیشتر رو هم تلنبار شدن؟؟

کدومشون باعث شده به این روز بیفتم؟!!!

چی منُ تا این حد پر کرده که اینجوری مستعدِ سرریز شدنم؟!

که ظرفیتِ تحملِ حتی کوچیکترین چیزیُ ندارم!

انگار از درون فرو پاشیده ام و خودم خبر ندارم!!!

مثِ یه جسمِ متلاشی شده که فقط اسکلتِ ظاهریش سالمه!

نگرانِ خودمم ... نگرانِ مهلای درونم!

نمیدونم بعدِ اون اتفاق کدوممون به گریه افتادیم؟!

من برای اون گریه میکردم؟ یا اون داشت بخشی از خودشُ رها میکرد؟ یه گوشه ای از غماشُ ...

مثِ خل و چلا به خودم میگفتم باهام حرف بزن! بگو چته؟ چاره یِ دردت چیه؟ بگو چی خوبت میکنه تا همون کارُ برات انجام بدم!!

یه خلاءِ عجیبیُ حس میکنم!

یه غمِ غریبی رو دل و روحمه ...

روحیه ـمُ گم کردم ...

باز بغض باهام عجین شده!

از شبِ اون اتفاق بدتر هم شدم!

گلایی که مثلاً برا عذرخواهی و آشتی برام گرفته رُ تا میبینم ناخوداگاه دلم میخواد زار بزنم!

روزای قبلش بارها بهش گفته بودم که یچیزیم هست؛ اما نمیدونم چیه یا چمه؟!

حتی خودم َم همت و قدرتِ کشفِ این علامت سوال رُ نداشتم، چه برسه به دیگری!

"دیگری" ... "او" ... "یار" ... نمیدونم کدومشُ براش به کار ببرم؟!

نمیدونم بدتر شدنِ همیشگیِ اوضاع، از پیچیدگیِ منه یا نابلدیِ او ؟ ...

چرا فک میکردم یه عاشق تحملِ دیدنِ اشکای معشوقشُ نداره؟! اون َم اشکایی که خیلی کم پیش میاد دیده شن ...

چرا همیشه سعی کردم بغضامُ قورت بدم؟

چرا هیچوقت نذاشتم کسی صدایِ گریه ـهای بی اراده ـمُ بشنوه؟

چرا نمیخواستم کسی اشکامُ ببینه؟

دوس نداشتم آدمِ ضعیفی باشم ... آره

و تا یه جایی هم نبودم!

اما الان دیگه مطمئن نیستم که نباشم!

دیگه با بیخودترین حرفِ حتی وسطِ یه تبلیغ، بغض میکنم!

با مسخره ـترین صدایِ یهویی، قلبم تا مرزِ وایسادن میره!

انگار اون ـچیزی که در حقیقت ضعیف شده، قلبمه!

زیادی همه چیُ توی خودم و قلبم ریختم ...

حرف زدن از احساساتِ عمیق و غمگینمُ هیچوقت دوس نداشتم!

حتی همینجا هم جلوی خودمُ گرفتم!

نمیخوام آدمِ غمیگن و ترحم انگیزی به حساب بیام!

غمام همیشه تو دلم بودن و به نظرم جاشون همون ـجاس!

به نزدیکترین آدمایِ زندگیم َم گفته نمیشن!

حتی برای دردناکترین اتفاقایِ عمرم، جلوی کسی گریه نکردم، جز یکی دو تا اشکِ بی اراده!

بخاطرشون بارها دلم میخواست تنهایی برم توی یه کوه و بیابونی و ساعت ـها داد بزنم و هق هق کنم!

اما فقط اجازه دادم این غما به آه و بغضای قورت داده شده تبدیل شن و فرو برن ...

باز خوبه که نوشتنُ یاد گرفتم و باهاش انس پیدا کردم!

البته شاید این نوشتن، تودارترم کرده ...

انقد که حرف زدنِ واقعیُ یادم رفته و بلدش نیستم!

زرنگی و سیاستِ حرف زدنُ هم که هیجوقت یاد نگرفتم!

حتماً سبکِ حرف زدن و اعتراضم مشکل داره که تا دهن باز کنم، "باشه، باشه" میشنوم

اون َم فقط محضِ ساکت شدن و ادامه ندادنم ...

حتی اگه بعدِ مدت ـها و به آرومی لب به شکایت گشوده باشم!

به نظرم بعضی جوابای به ظاهر قشنگ، در حقیقت از بیهوده ـترین و منفورترین واکنشا به حساب میان!

"باشه، چشم" ـهایی که برای خلعِ سلاح کردنت گفته میشن و هیچوقت عملی نمیشن!

و "معذرت میخوام" ـآیی که اشتباهِ پشتشُ نمیدونن یا قبول ندارن و فقط برای آروم کردنِ اوضاع به کار میرن!

اینا منُ هیچوقت آروم نکردن!

برعکس! عصبانی ـترم کردن!

اگه هم ساکت شدم بخاطرِ بیهودگی و بی نتیجگیِ ادامه یِ بحث بوده ...

شاید دلیلِ اون واکنش هم این مظلومیت و سکوتمه!

چیزی که خودم باورش کردم و تحملِ یه برخوردِ ناعادلانه رُ درمقابلش ندارم ...

مثلاً من از اونام که با اینکه به لباس و تیپ و ظاهر اهمیت میدم؛ اما اهلِ خرج کردن براشون نیستم!

یعنی از بچگی اینجوری تربیت شدم ...

مدت ـهاس فقط عید تا عید لباس و کفش و کیف خریدم

اما خب از اونجایی که زیادی نگهدارم، کمدم خالی نیست خدارُشکر

حالا چند روز پیش داشتم میگفتم "کرونا انگار یه سال از تقویمِ عمرِ ما آدما کم کــرده ... چه کارایی که دلمون میخواست و میخواد انجام بدیم، اما نمیشه ... امسال خیلی دوس داشتم بعدِ مدت ـها یه مانتو تابستونی برا خودم بخرم؛ اما تابستون تموم شد دیگه..."

جوابم این بود که " خب خداروشکر کرونا اومد ... اصن این کرونا خیلی چیزِ خوبی برا آقایون بود"

راستش خیلی بدم اومد ...

حتی شوخیِ این چیزا رُ برا خودم بی انصافی میبینم!

چون تقریباً هیچوقت چیزی نخواستم! حتی عیدا هم اکثراً با پولِ خودم خرید کردم!

الان خیلی برام گرون تموم میشه این حرفا!

بدتر اونه که بخوای حرف بزنی و اعتراض کنی؛ هِی نذاره !

اینا رُ که میشنوم سرخورده میشم و کم میارم ... بیشتر میرم تو خودم!

باز اعتماد بنفسم رو به کاهشه ...

مخصوصاً که بعد از اون پستِ قبلی و با شروعِ نمره دادن به خودم، با واقعیتِ بدی روبرو شدم!

یعنی یه نمره ـهایِ هچل هفتی از خودم گرفتم که ذوقم به کُل ترکید!

و یکی از خصلتای بدم َم اینه که زود ناامید میشم و دست میکشم ...

بعدم سعی میکنم فقط کنار بیام با اون چیزِ بد و آزاردهنده ...

مثلاً رابطه ـمون!

 

گاهی فک میکنم این یه دردِ بی درمونه تو زندگیم، که همیشه باهام خواهد بود ...

گاهی میگم نکنه مشکل از خودِ مسئله ـس که به جواب نمیرسم؟!

گاهی تو خودم دنبالِ دلیل میگردم و گاهی در "او" ...

چند روز پیش رفته بودیم پارک ...

یه آقایی با سگش اومدن رد شن، از این سگ بزرگا بود، شبیهِ "رکس"

من چسبیدم به یار و دستشُ گرفتم تا سگه رد شه، ولی نمیذاشت! هی میخواست منُ از خودش بکَنه و بره!!!

بهش میگم یه دییقه نمیذاری آدم پیشت آروم بگیره و احساسِ امنیت کنه!

اصن هربار پیشش از چیزی ترسیدم، بیشتر دعوام کرده!

حالا فهمیدم خودش بیشتر از من میترسه :|

بعد من که یه واکنشی نشون میدم، تازه ترسش بیشتر َم میشه!

روزایِ اول یادمه یه سوسک از کنارم رد شد، سریع پا شدم و یه جیغِ ریز کشیدم؛ کلی دعوام کرد و تشر زد که چته؟ فک کردم مار دیدی :|

میگه واکنشای من، ترسشُ توی موقعیتا بیشتر میکنه! مثلاً همین که میچسبم بهش یا دستشُ محکم میگیرم! دیگه وای به اینکه جیغ بزنم!

قشنگ از اوناس که اگه یه اتفاقِ مهلکی بیفته، منُ میذاره خودش در میره، یا حتی منُ میندازه جلو که خودشُ نجات بده :|

مثلاً فک میکنم شاید این اخلاق، خودش یه دلیل باشه!

ولی خب خصلتای خوبی که میبینم رُ هم که در نظر میگیرم، باز مرددتر میشم!

مثِ وقتی که مادرشوهر سرخود رفته بود دو تا فرش برا خونه ـمون گرفته بود که اصن به وسایل و چیدمانمون، حتی سایزایی که میخواستیم، نمیخوردن!

قبلش هربار گفته بودیم خودمون میخریم!

حالا من کلی عصبی شده بودم که چه واکنشی نشون بدم و چجوری بگم نمیخوایم ...

بعد فهمیدم یار خودش زنگ زده که اینا اصن به خونه ـمون نمیخورن و گفته بود بریم عوضشون کنیم!

مادرشوهر َم بنده خدا از محبتش بود ... ولی خب من اون لحظه خیلی قاطی کرده بودم :/

خداروشکر حل شد!

تازه کم کم خونه داره تکمیل میشه

اون َم 6 ماه مونده به موعدِ قراردادِ اجاره

فک کن تا بچینیم، قرار باشه خالی کنیم :))

بعد خب من اینُ سرِ خونه زندگی رفتن حساب نمیکنم! :دی

هرکی َم میگه مبارکه، هی میخوام بگم نه هنوز نرفتیم سرِ خونه زندگی :دی

اصن یه آلرژی ای به این قضیه دارم!

درسته قصدِ جشنِ آنچنانی گرفتن ندارم

هر کی َم جای من باشه اسمِ یه همچین خواستِ مختصری رُ "عروسی گرفتن" نمیذاره!

ولی من میذارم و همه ـش میگم ایشالا عروسیُ میگیریم بالاخره، هر زمان که کرونا آروم بگیره و دست از سرمون برداره ...

البته کسی َم از درونم خبر نداره که چقد بلاتکلیف و آشوبم!

آخه کِی می فهمم با خودم و زندگیم و احساسم چند چندم؟؟!

****

به نظرم یکی از جالب ـترین اتفاقاتِ روزمره یِ زندگی "خواب دیدن" ـه ...

خودِ من خیلی وقتا از خوابام، یچیزایی رُ درموردِ احساس و حالم یا حرفایِ دلم متوجه میشم ...

گاهی َم خوابِ کسایی رُ میبینم که تا حالا ندیدمشون!

مثلاً اون ـشبِ بعد از اون اتفاق که حالم زیاد خوش نبود، خواب دیدم یجایی بودم که بلاگر و یه نفر دیگه (نمیدونم حس میکنم انگار یلدا که زبان تدریس میکنه، بعنوانِ دوستِ بلاگر) اونجا بودن و با هم صمیمی بودیم

بعد بلاگر هِی میخواست حالمُ خوب کنه، یه آهنگِ شاد که خودش خیلی دوس داشتُ گذاشت و اصرار که بیا برقصیم

من َم دیگه خجالتُ گذاشتم کنار؛ کُلی کِیف کردیم و خندیدیم با هم!

چه حسِ عجیبِ خوبی داشت اون خواب ...

دیشب َم انگار یه همچین خوابی دیدم!

یه سفر یا اردویِ دوستانه با یسری غریبه که میشناختمشون!

من با آدمایِ دنیایِ مجازی تو خوابام زندگی میکنم!

حتی اگه هیچ عکس و تصویری َم ازشون ندیده باشم، ناخوداگاهم براشون یه چهره تصور میکنه که تا ببینم میدونم فلانیه ...

 

پ.ن: نمیدونم چرا نمیخوام این پستُ ببندم! انگار هنوز حرف یا حرفایِ ناگفته ای مونده باشه ...

حق داری

فقط همین 🙂🌸

تو چی حق دارم؟! :/
Sunday 12 Mordad 99 , 23:39 بلاگر کبیر ^_^

مهلا؟ من گفتگوهای ذهنیتو دوست داشتم.

بیشتر با خودت ور برو. بیشتر به خودت پیله کن و بیشتر با خودت حرف بزن...

چقدر خوبه الان میدونی واکنشای شوهرت تو مواقع ترس تو علتش چیه.

بعد حالا من احساس میکنم اگه برا اون چیزا نمیومد عذر خواهی نمیکرد.باشه چشم نمیگفت و قاطعانه یه نه میگفت باز تو راضی نبودی بودی؟ 

زندگی دو نفره سخته مهلا. شاید باورت نشه من زندگی رو کلا تازگیا دارم یاد میگیرم حتی فکر میکنم زندگی زناشویی رو تازه دارم بلد میشم تو همین دوری. پس صبور باید باشی جانم.حالا بعضیا هستن مثل راسینال اینا اول عقل و آگاهی بودن بعد دست و پا دراوردن :دی تکلیفشون با خودشون معیارهاشون و خواسته هاشون روشنه و کلا آدم های بلدی هستن. ولی امثال من و تو باید یه مقدار دست و پا بزنن و تفکر عمیق کنن مهلا تا خودشون رو اول بشناسن و ببینن با خودشون چند چندن بعد ببینن از یار و رابطشون چی میخوان.

من الان فقط آرامش و امنیت میخوام. یه چیزایی که قبلا میخواستم برام بی معنی شده.من مطمسنم گذر زمان تو رو هم به خودت میشناسونه.اگه دنبال خودت باشی

 

خوابتو هم خیلی خندیدم خوندم... چه باحال.. من الان دارم کامنت میذارم همزمان هدفون گوشمه و آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی رو گوش میدم و قرم گرفته :دی

خودم َم دوس دارم این گفت و گوها رُ
وقتایی که به یه نتیجه‌ای میرسم یا چیزِ جدیدی کشف میکنم، دیگه خیلی َم بیشتر خوشم میاد :دی

نمیدونم... فک میکنم اگه اجازه بده بگم، خیلی برامون بهتره! شاید خودش یه کمکی باشه!
اینکه فقط تلاش میکنه ساکتم کنه، بیشتر حرصمُ درمیاره و از سرِ ناچاری می‌ریزم تو خودم، اما جای دیگه بدتر و به شکلِ دیگه‌ای فوران میکنه...

آره راسینال ماشالا خیلی عاقل و بالغه ... همیشه بهش غبطه خوردم :دی
ولی شمام از نظرِ من همینجوری پخته و فهمیده به حساب میای و برام مثِ الگو بودی! ❤
من که دست و پا زدنم دیگه داره خیلی زیاد و نفس‌گیر میشه و انگار توی یه مردابم که هر روز بیشتر فرو می‌رم!
گاهی به این نتیجه میرسم اونقد پیچیده‌ام که خودم َم از پسِ شناختِ خودم برنمیام!!
نمیدونم دقیقاً چی میخوام!
شاید یه مقدار هیجان و شورِ و انرژیِ بیشتر برای زندگی ...
چون هربار تکرار و روزمرگی، همون نقطه‌ای بوده که منُ دلسرد و یخ‌زده کرده...
گذر زمان َم که داره برام گرون تموم میشه ...

:)) حالا من از بعدِ اون خواب هِی دارم فک میکنم آهنگه چی بود؟ و یادم نمیاد!

خب برا چی مباید غمای ادمو یکی بدونه؟ بپاش بیرون😁بریز بیرون نگهشون ندار

مثلا ۴ سال دیگه که هیچکدوم از ماها رو نمیشناسی یهو یادت میاد میگی اااه کاش به یکی این حرفا رو زده بودم لااقل سبک میشدم اینا که همه رفتن پی کار خودشون

منم که ناشناس بودم؟ پس چرا نگفتم و ..

فقط میتونم بگم که جلوی پاتو نبین. خیلی سبک سنگین کن

بعدشم یادت باشه که همه ی این منجلابی که ما ادما داریم توش دست و پا میزنیم فقط یه گذر عمر سریع هست که هدف اصلیمون چیز دیگه ایه

بعدشم خوب یا بد، مهربون یا نامهربون، با کیفیت زندگی کردنمون یا بی کیفیت بودنش و همه و همه چیزمون به خودمون مربوطه نه کس دیگه

بخاطر همینه که هر اتفاقی که بیفته مهم نیست

کنکور دادن و امتحانای دانشگاه و خدمت سربازی و شغل و ادامه نسل و پول قسط و خرابی ماشین و سرمای زمستون و گرمای تابستون و ... اینا همه یه خاطره ان که already گذشتن و ارزش حرص خوردن رو ندارن

همه چیزم مقطعیه. از بدبختیمون بگیر. تا خوشبختیمون‌

سال ۱۴۴۰ یه قاب عکس خوشکل ازمون میذارن گوشه طاقچه ای جایی.. تازه اگه ادم بوده باشیم:))

پس بی خیال باش و فردای خودتو ببین

نمیدونم... بعضی چیزا بیرون ریختنی نیست! شریک شدنی نیست...
اصن بعصی غما هرچی بیشتر ازشون حرف بزنی، عمیق‌تر میشن!
ولی در کل من هیچوقت نتونستم و نخواستم از احساساتِ تلخم حرف بزنم ... دلیلِ اصلیشُ هم شاید اصلاً ندونم!
اون قضیه‌ی ۴سال دیگه و اینا رُ هم موافق نیستم :دی
چون اتفاقاً اینجا یسری از موندگارترین آدمای زندگیم رو دارم!
که همه جا هم میتونم با خودم ببرمشون ^_^
مخصوصاً الان که دیگه یجوری انگار الک شدیم و نُخودیا رفتن ... فقط ما پایه ثابتایِ همیشگیِ وب‌نویسی موندیم برای هم...

آره درسته ... باید به خیلی دورترها و فرداها َم فک کنم!
ولی نمیدونم چرا تو این قضیه مغزم خشک میشه!
کلاً عقل و قلبم تو این داستان نمیتونن یه ذره هماهنگ شن و دست به دست هم بدن، یه تصمیمِ قطعی و منطقی بگیرن!

:)) آخه دیگه قابِ عکس َم نمیذارن گوشه‌ی طاقچه که!
هعی ... واقعاً یادمون بخیر!

اوه اوه بلاگر جون چه تعریفی ازم کردی :)))) نه بابا این خبرا ام نیست ... تازه حتی اگر با این قسمتش موافق باشم که ما جفتمون تکلیفمون با معیارها و خواسته هامون مشخصه دلیل نمیشه رابطه خوب و خوشحال جلو بره! چرا ؟! چون آدم ها ربات نیستن، درسته که من گزینه هام رو چیدم اما پارتنر من تعهد نداده که همه رو تیک بزنه ! خواسته های یه آدم از پارتنرش یکی دوتا نیست و این دو طرفه است ! اونم معیارهایی داره که با من نمیخونه و سرش کشمکش داریم و صدامونم بلند میشه ! اما نرماله ...

اما من سرش ازش متنفر نمیشم ، ازش دلسرد نمیشم دلزده نمیشم ! اگه روشی داره که عشقش رو ابراز میکنه سعی میکنم از نگاه خودش ببینم نه از نگاه خودم ... ببینم که داره بهم میگه دوستت دارم حتی وقتی خوابآلو و کسله این روزا و سر شام زورش فقط به این میرسه که از غذای بدمزم تعریف کنه ! 
اینارو میبینم یه موقع ام پیش میاد که آدم یه چیزی میشنوه که رو خط قرمزشه ! مث همین که گفتی ... بذار یه موقعیت مشابه برات تعریف کنم !

یه بار سال دوم رابطمون بود (۹۴) رفتیم برا من خرید نمیدونمم کادوئه چی بود گفت بیا میخوام برات کفش بخرم رفتیم میلاد نور دیدیم و اومدیم ! داشتم جلو خودم میگفتم ۷۰۰ تومن آدم بده برای یه کتونی که تازه نایک و آدیداس و اینام نیست، گفت منم نگفتم میخوام کادوئه هفتصد تومنی برات بخرم ! لحنش رو یادم نیست یا عین جملش ولی یجوری بود که برا من کاملا توهین آمیز بود (که یعنی خودتو جمع کن حالا یه کادو خواستم بخرم که انقد نبود دیگه) ... بهش گفتم نیازی به کادو یا پولش ندارم بهش گفتم منی که انقد رعایت میکنم تو بیرون رفتنامون (خوب اونموقع کار درست حسابی نداشت) و کلا آگاهم به خرج کردن لیاقتم نیست که یه همچین چیزی ازش بشنوم ! انقد عصبانی شدم و داد و بیداد کردم که وسط اتوبان و تو رانندگی میخواستم پیاده شم که زد بغل ... گوشیم رو گرفت که اسنپ نگیرم به زور خودش حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و معذرت خواهی کرد !

بهش گفتم هیچوقت حق نداره سر مسائل مالی با تحقیر و کنایه حرف بزنه ! گفتم خط قرمزمه هیچوقت همچین شوخی ای نکن چون میذارم میرم !

ازون موقع هنوز سر مسائل مالی یه ریز بحثایی داریم (مثلا من بدم میاد تو رستوران به قیمت غذا نگاه کنی یا حساب کتاب کنی یا به فرض رفتی جایی هی پولاتو جمع بزنی چون دوست دارم اون لحظه فقط لذت ببرم) ولی خوب اینا خیلی کم پیش میاد و رعایت میکنه محسن ! چون میدونه اوقاتم تلخ میشه و به طبعش اوقات خودش ...

من کلا نه در مورد زن و شوهر بلکه در مورد روابط کلا خیلی به مرز و محدوده تعیین کردن معتقدم ! این به عزت نفس آدم هم کمک میکنه ! مثلا دوست عزیز اگر نشستی پشت سر من حرف زدی من باهات قطع رابطه میکنم تبصره هم نداره ! یا همسر عزیز اگر بهم خیانت کردی ازت جدا میشم یا اگر فلان حرف رو زدی بدون دلسردم کردی و هر واکنشی به اندازه کنش خودش نه این که چون سرم داد کشیدی میرم خونه مامان بابام !

ولی خوب این حرف همسرت هم از ذهن من ازون خط قرمزام بود ! حالا یه زنی هم هست که میخنده و به شوخی اونم جواب میده که اصن خوب میکنم یا چشت درآد تازه میخوام فلان چیز رو هم اینترنتی سفارش بدم پولشو رد کن بیاد ! اینام یه مدلی ان دیگه ! نسخه من اینه که باهاش حرف بزن و بگو دیگه تکرار نکنه ! من یه قسمتی ازین رو میذارم احترام به خود ...

 

خخخ باز چقدر حرف زدم :)) روزت خوش دوستم :*

الان این حرفاتُ مثلاً نگاه ^_^ خب بلاگر راست میگه دیگه!
البته خودِ بلاگر َم از نظرِ من توی همین دسته‌بندیِ عاقلا حساب میشه
برعکسِ من که کلاً دسته‌بندیم از شما سواست...
نمونه‌ش اینکه هیچوقت کمکی ازم برنیومده تو این زمینه‌ها برای کسی، چون منطقِ خودم و زندگیم زیادی نصفه نیمه و ناقص بوده همیشه...
مثالش َم باشه همین مرز تعیین کردنا و محدوده داشتنا و با یه "داد" قهر نکردنا... که کلاً من خلافِ اینام...
تهدید به رفتن َم که مثِ ریگ ریخته و به راهه...
نمیدونم شاید دلیلش این باشه که گاهی زیادی چیزای ریز و درشتُ تو خودم میریزم و حتی اگه بخوام چیزی بگم، از پسش برنمیام! یا بد میگم... یا بهم اجازه داده نمیشه... یا حقِ مطلبم ادا نمیشه... یا فهمیده نمیشه.‌‌..
خلاصه اینکه به وقتش نمیگم و تو دلم می‌مونه! و اینا همه جمع میشن رو هم و با کوچیکترین اتفاقی، آتشفشانم فوران میکنه و همه چیُ میسوزونه...

یا مثلاً میدونی؟ یجوریه که اگه بخوام حالِ بدی که از این جمله‌ش میگیرمُ تفسیر کنم و یادآوری کنم چجوری بی هیچ خواسته‌ای دارم زندگی میکنم و فلان... جواب میگیرم که "حالا من یه شوخی کردم، چقد کشش میدی و گنده‌ش میکنی" و ...
درنهایت نه من قانع میشم نه او

درحالیکه کاملاً درمورد عزت نفس و احترام به خود باهات هم‌عقیده و موافقم!
اما اصلاً مثِ تو شهامتِ دفاع کردن از خودم رُ ندارم و نابلد رفتار میکنم :(
نبین اینجا میتونم حرفامُ بزنم و تا یه حدی بفهمونم که چمه و چی فِک میکنم ... تو دنیای واقعی اصن لال میشم و انگار که حرف زدن بلد نیستم :|

ای جان! تا باشه از این حرف زدنا ^____^ :****

حرفاتو با همه وجودم حس کردم

(چرا همیشه سعی کردم بغضامُ قورت بدم؟

چرا هیچوقت نذاشتم کسی صدایِ گریه ـهای بی اراده ـمُ بشنوه؟

چرا نمیخواستم کسی اشکامُ ببینه؟

دوس نداشتم آدمِ ضعیفی باشم ... آره

و تا یه جایی هم نبودم!

اما الان دیگه مطمئن نیستم که نباشم!

دیگه با بیخودترین حرفِ حتی وسطِ یه تبلیغ، بغض میکنم!

با مسخره ـترین صدایِ یهویی، قلبم تا مرزِ وایسادن میره!

انگار اون ـچیزی که در حقیقت ضعیف شده، قلبمه!

زیادی همه چیُ توی خودم و قلبم ریختم ...)

 

این منم مهلا..هِی:(

و باز هم گریه های یواشکیِ من

در ضعیف ترین حالتِ جسمم و روحم هستم

قلبم هربار بازی درمیاره و اذیتم میکنه

میدونی چرا؟!  آدمهای دوروبر خودم عزیزهای زندگی خودم دلم رو شکوندن و حالا منم با حوضم! با قلبی که نمیذاره بخوابم از خستگی انقدر تکون های وحشتناک میخوره که نتونم بخوابم

همش از دردِ ، دردِ حرفها نیش ها کنایه های انسانهای به ظاهر به فکرِ خودم...

ای کاش انقدر خودم رو با حرفهاشون آزار نمیدادم،خستم از همه حرفهایی که به ظاهر برای زندگی خودم گفته میشن ولی درباطن طعم تلخ تحقیر رو دارن

باز هم هی:(

باز هم اشک هایی که قورت میدمو گلوم رو خفه میکنه

 

خدا هست  

عزیزم :(
با خودت این کارُ نکن!
یه جا، پیشِ یکی بالاخره یه‌ذره از خودتُ خالی کن...
این دردایی که می‌ریزیم تو خودمون، گاهی یه جاهای بدتر و دردناکتری سر باز می‌کنن!
بغضایی که فرو میدیم، گلودردای بی‌اَمون برامون میارن!!
مراقب خودت باش ... حوب باش :( ❤

خدا هست ولی خیلی وقتا فقط نگاه میکنه ببینه تو خودت برا خودت چیکار میکنی؟؟

چه جمله قشنگی:)))

دقیقا آدم اول از همه خودش باید به خودش کمک کنه و توکلش به خدا باشه

دیروز نمیدونم چرا انقدر اذیتم بود ببخشید که با حرفام ناراحتت کردم💛

الان دیگه خوبِ خوبم خیالت تخت:*

هیچ چیزی لذت بخش تر از بخشنده بودن نیست حال دلِ آدم ازین رو به اون رو میشه:)

خب حالا یکمم من نظربدم راجب پستت:

ولی مهلا یچیزی که خیلی تاثیرش رو از آدمهای با تجربه تر توی زندگی مشترک دیدم و  شنیدم این بود که حتی اگه خواسته هاتون از کم اهمیت به بااهمیت رده بندی بشه، بهتره که اول از جمله مثبت استفاده بشه و بعد خواسته قلبی در پَسِ اون حرف زده بشه.

اینجوری این حسِّ بیهوده بودن کاراش ازش گرفته میشه، اگر هربار در وهله اول نقد بشه از طرف مقابل خب خیلی سخته!

بنظرمن اونقدر باید شیرینی تایید شدن رو در طرف مقابل زیااااد کرد که حتی اگه کاری باب میل انجام نده مشتاق باشه که حتماا اونو طبق میل همسرش انجام بده...

در مقابل زندگی هایی رو هم میبینیم و دیدیم که همسرِ آقا همیشه یه نقدی به همه کارا داره و اون ذوق رو از طرف مقابل میگیره

البته شاید هم حرفهای من ارتباطی با نوشته هات نداشته باشن! اما میدونی همین ریز ریز ها باعث میشن که تو بجای باشه چشم شنیدن دفعه بعدی همون چیزی رو از همسرت ببینی که میخوای نه که فقط بشنوی.

 

امیدوارم حرفام یه کوچولو بدردبخور بوده باشن💛💗

یکم سنگینه اما انگار واقعیه که همه‌چی به خودت بستگی داره و از خودت شروع میشه!
خدارُشکر که خوبی عزیزم... واقعاً ناراحتت شدم و نگران :*
بخشندگی از خصلتِ آدم خوباس ...
من یکی یکم سنگدل‌تر از این حرفام و از اونام که اعتقاد دارم یه عده لیاقتِ بخشش رُ ندارن! حالا نه که فکرِ کینه و انتقامشونُ بکاریم تو دلمون و تا عمر داریم، خودمون اذیت شیم! نه، فقط برای همیشه خطشون بزنیم و از زندگی و فکرمون بیرونشون کنیم اگه واقعاً ارزشِ بودنُ برامون ندارن...

میدونی ایرادِ من چیه؟
من تئوریِ این چیزا رُ از برم و خوب میدونمشون بسکه اینور اونور مطلب خوندم و صحبت گوش دادم
ولی پای عمل که میرسه، انقد بهم فشار میاد و از کوره درمیرم، که دیگه هیچکدومِ این حرفا برام معنی نمیده و کارآمد به حساب نمیاد ... بدتر اینکه هیچیش مهم َم نیست برام و در نهایت به نابلدترین و شاید بدترین شکلِ ممکن عکس‌العمل نشون میدم :|

ممنون از حرفات ... اتفاقاً کاملاً درست و مربوط بودن و باهاشون موافقم
اما انگار من یه مرحله عقب‌تر از این راه‌حل‌هام!
باید اول عشق و احساسی اگه هست و اگه دارم رُ پیداش کنم و باورش کنم؛ بعد بخاطرش بجنگم و خودم رُ بالا بکشم...
الان تا کتابی چیزی در این رابطه میخونم، فقط برام سوال پیش میاد که من اصن دوسِش دارم که بخاطرش به خودم زحمت بدم یا برام مهم باشه که برخوردم چه اثری در "او" داره و چی سر رابطه‌مون میاره؟؟!!

مهلا جانم اون قسمت که گفتی دلت میخواسته مانتو تابستونی بخری و یار گفته خدا رو شکر کرونا اومده و ... از نظر من یه شوخی ساده بوده چیزی نبوده ک بخواد کینه بشه ... البته اینجور ک من فهمیدم تو مقداری حساس تر و زود رنج تری که یار باید کم کم متوجه این خصلت هات بشه و بیشتر رعایت کنه

 اشکانم میترسه 😂 من از گربه بی نهایت میترسم و یهویی ببینم جیغ میکشم.اوایل ازدواجمون اشکانم همینا رو میگفت چرا جیغ میزنی؟ ترسیدم و ... منم اخم میکردم میگفتم خب میترسم چیکار کنم دست خودم نیس

سه چهار بار این دور تکرار شد که من گربه دیدم جیغ زدم اشکانم گفت چرا جیغ میزنی سکته کردم و ... تا الان که هم من سعی میکنم جیغ بد نزنم و خودمو بیشتر کنترل کنم هم اشکان که سعی میکنه درکم کنه

یا مثلا اشکان بیشتر از من از ملخ میترسه خخخ بعضی وقتا منو میفرسته جلو که ملخه رو سر به نیست کنم 😂 حالا منم میترسماااا اما اشکان دو درجه بیشتر از من میترسه 😀

حالا در صورتی که اینجور جا افتاده آقایون شجاع ترن و ... اما همیشه اینطور نیست خب.اونام انسانن و ممکنه گاها از یه چیزی بیشتر از ما چندشون بشه و بترسن

خلاصه خواستم بگم این چیزها این مسائل توی همه رابطه ها هست

فقط باید قلق همو پیدا کنید

من اصن درمقابلِ یار خیلی جبهه میگیرم. خودم َم میدونم
نمیدونم چرا، ولی از یه حرفِ ساده و بی‌منظورش میتونم کوه بسازم و جنگ درست کنم!
دیگه چه برسه به هم‌چین شوخیایی که اصلاً جنبه و تحملشُ ندارم!
بعدم من همیشه میگم آدما تو شوخی و عصبانیت، حرفایی میزنن که رو دلشون مونده بوده!!

وای خیلی بده که مَردا بترسن!
من قبلاً فک می‌کردم بامزه باشه!
ولی اینکه من از مَردم شجاع‌تر باشم، تو شرایطِ سخت و ترسناک حسِ امنیتمُ میگیره :/
مثلاً خب دخترا دلشون میخواد و اصن ذاتشونه که به یکی تکیه کنن و پشتشون گرم باشه، ولی اینجوری یکم نامتعادل میشه!
یه شهربازی َم با آدم نمیاد ۴تا وسیله‌ی هیجان‌انگیز سوار شه :دی

آره ...
ولی چیزی که از خودم فهمیدم، به ‌نظرم من از بدقلق‌ترینام!!!
حالا دیگه نمیدونم نمیخوام یا نمی‌تونم که قلق داشته باشم!؟
Wednesday 15 Mordad 99 , 20:28 بلاگر کبیر ^_^

@راسینال

 

عزیزم آره درست میگی که آدم ها ربات نیستن. من تنها حرفم درباره تو اینه که تو از اول حتی تو دوستیت میدونستی با خودت چند چندی.معیارات و ارزشهای رابطه برات معلوم بود و پخته عمل کردی و این واقعا مهمه راسینال. اهمیتشو من میفهمم که این آپشننو نداشتم و خیلی هم سرش ضربه خوردم‌. حالا من میگم خدا رو شکر سیاوش آدم خوبیه من ممکن بود با تصمیمای بچگانه ام با یه آدم عوضی ازدواح کنم. 

هرچند که آدما ربات نیستن و حتی وقتی تکلیفشون معلوم باشه باز هیچ گارانتی نیست که رابطه شون همیشه سلامت و درست پیش بره چون وجود آدم اینحوریه که ممکنه در طول سالها ارزش ها و مهیارهاش متفاوت از قبل شه...  ولی باز اونایی که این مرزا و محدوده هایی که مثال زدی رو بلدن شش هیچ از اونایی که حتی خودشونو بلد نیستن جلو ان. 

درمورد اون مثالتم خندیدم چون دقیقا من تحربه اش کردم و یادمه چند بار نزدیک بوده دل و جگر سیاوشو بریزم بیرون.مثلا چیزی خریده باشم یه پیامی داده باشه که حیفِ پول چقدر بیخود خرج کردی یا فلان چیز گرونه .

ولی باز الان بهتر شناختمش و واقعا میدونم یکی از سخاوتمندترین مردای زمینو من دارم. وقتی یه بار دلش نمیخواد پول بالای چیزی بده حتما دلیلی داره .و تا وقتی اون تنها کسیه که پول درمیاره من دیگه خیلی پاپیچ این جریان نمیشم ولی اونم عوضش یاد گرفته پولی که بهم میده رو دیگه آتیششم بزنم نباید چیزی بگه😬 کلا حسم اینه همه ی ما زنا باید منبع درامد خودمونو داشته باشیم و حالشو ببریم. بعد پولای شوهرامونم بگیریم اصلا :دی 

موافقم...
راسینال قشنگ معیاراش، حد و مرزاش، هم برا خودش مشخصه، هم واضح برا طرفش شرح میده و می‌فهمونه که چی میخواد یا چی ناراحتش میکنه...
من اصلاً این قابلیتُ ندارم ...
جدا از اینکه خودم َم خوب نمیدونم چی میخوام و با خودم چند چندم، قدرتشُ ندارم چیزایی که میخوام یا ناراحتم میکنن رو تعریف کنم و براشون محدوده بذارم!

باز شما خیلی کوچیک بودی که انتخاب کردی و پا تو زندگیِ مشترک گذاشتی!
منِ درازِ گنده رو بگو که تو این سن هنوز دارم دورِ خودم و کلام میگردم :))

از حق نگذریم یارِ من َم بنده‌خدا دست و دلبازیاشُ به جای خود داره...
ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا با حرفاشون، کارایِ خوبشونُ می‌برن زیرِ سوال!
به اصطلاح "زبونشون خرابه"! :دی

آی گفتی!
قشنگ چند روزه دارم با خودم فِک میکنم منی که انقد تو این مساله کم رو َم و زود کم میارم؛ کاش مثِ قبل، دستم تو جیبِ خودم بود!
کلاً اینجوریَم که اگه چیزی لازم داشته باشم، با چه سختی‌ای با خودم کلنجار میرم و چند روز این دست اون دست میکنم تا بالاخره خودمُ راضی کنم درخواستش کنم!
الان چند روزه چیزایی که لازم دارم رُ تو دیجی‌کالا زدم تو لیستِ خرید، ولی روم نمیشه به یار بگم پول بده :)))
مثلاً یکیش شامپوی موهامه که تموم شده و دارم از این شامپو تخم مرغیای داروگر استفاده میکنم به جاش :)))))
یعنی تا این حد! :دی
ولی خب از شوهرا َم پول نگیری پررو میشن یا برای چیزای بیخود و الکی ریخت و پاش میکنن...
واسه همین جالبه که دقیقاً جمله‌ی شما تو نتیجه‌گیریِ فکرم بود که "باید منبع درآمدِ خودمُ داشته باشم و از یار َم پول بگیرم" :دی

+ از اول تا آخرِ جوابی که برا این کامنت گذاشتم، هی داشتم به خودم میگفتم داری خودتُ میندازی وسط و قاطیِ صحبتِ بلاگر با راسینال میشیا :))
ولی خودم گوش نکرد و گفت بابا این حرفا رُ نداریم ما! و قاطی شد :دی
Thursday 16 Mordad 99 , 05:31 بلاگر کبیر ^_^

معلا تو جمله هات دقیقا خودت اصل مساله ی خودتو مطرح کردی. تو هنوز نمیدونی با خودت چند چندی و تا این برات روشن نشه هیچ مشکل دیگه ای مشکل حساب نمیشه. 

من وقتی میبینم تو انقدر با خودت نامهربون حرف میزنی میخوام بزنمت شل و پل شی..‌ :/

 

من یه کار خوبی کرده بودم که الان به تو هم پیشنهادش میدم. صحبت کن که ماهانه یه مبلغی مثل پول تو جیبی برات درنظر بگیره. حالا هرچقدر... و اینکه تو همیشه باید یه بخشی از خرجی خونه دستت باشه. شامپوی حمام دیگه قاطی خرجای خونه است دیگه. رو شدن نمیخواد که. و تو باید همیشه تو حسابت اونقدری پول باشه که هربار برای احتیاجاتت درخواست نکنی.

اینم باید درک کنی یه جیزهایی رو باید خودت بی دلخوری به یار نابلدت یاد بدی. اون اگه نمیدونه این پیشنهاد پول تو جیبی که تمام اختیارش با خودت باشه و بخشی از خرجی خونه برای خریدای ضروری رو بهش بده. 

زن و شوهر همونقدر که شریک جسم و جان همن شریک مال همن. دیگه وقتی تو تمام مدت خانه داری میکنی، اونم مسئولیت پول آوردنو به عهده داره. و همونجور که نمیشه تو لباسای خودتو بندازی لباسشویی برای اونو بگی کار من نیست چرا من بندازم،اونم چنین چیزی نیست که به اون درامد حس مالکیت کنه و گرفتن و نگرفتن ازش ربطی به پر رو شدن و نشدنش پیدا کنه. 

 

خوب کردی بابا قاطی کن اصلا.

 

 

 

آره من نمیدونم چرا از پسِ شناختِ خودم برنمیام!
خودمُ انقد پیچیده و عجیب غریب می‌بینم گاهی، که به نظرم اصن نه لِم دارم! نه قابلِ پیش‌بینی‌ام! حتی برا خودم...
:( باید رو این َم کار کنم دیگه! هنوز به خودم ثابت نشدم و فقط اتهام و ایراد بهم وارده!

من تو این زمینه واقعاً زود کم میارم!
مثلاً اون روز که در موردِ مانتو خریدن گفتم و اونجوری بهم گفت، با خودم فک میکنم حتماً این سیب‌زمینی پیازی که تو خونه تموم میشه و من لیست میکنم که بخره رُ جزو خرجی و مایحتاجِ من گذاشته که همچین حرفی زد!
پس دیگه شامپوی شخصیم جای خود داره و ۱۰۰٪ جزوِ خریدِ خونه نیس!
حالا به خودش اینا رُ بگم شاخ درمیاره از افکارم ها ... ولی من اینجوری حساب میکنم!

حالا از انصاف نگذریم، یکم تقصیرِ سختیِ شرایط َم هست...
قبلاً که خونه مامانم بودم و حتی خودم سرِ کار َم میرفتم، بدونِ اینکه چیزی بگم گهگاهی هِی پول میریخت تو حسابم و اگه میگفتم لازم ندارم، میگفت نه دیگه باشه و من وظیفمه بریزم و فلان!
الان یهویی فشار و مخارج زیاد شده و با وجودِ قسطایی که هست دیگه تقریباً هرماه هیچی تهِ پولِ حقوقش نمی‌مونه ...
حتی چون حقوقشونم دیر به دیر میدن گاهی مجبور میشه از اینور اونور قرض بگیره واسه مایحتاجمون، تا پولشُ بدن!!
بلیطا هم که سر به فلک کشیدن و من یه بار بخوام برم و بیام، کُلی پولِ رفت و آمدم میشه!
تازه یه ۷۰۰ تومن َم هرماه پولِ یسری قسطای کارای شخصیمه و فبها!
اینه که دیگه می‌بینم حسابش صفره و منم خرج براش داشتم، علاوه بر اینکه روم نمیشه، دلم َم نمیاد چیزی بگم ...

تو خیلی عجیبی😁

بزرگی ولی فانتزی هستی

ادم معمولی نیسی ولی به ادم معمولیا گوش میدی

منطق و احساست مث رستم و زال ان:دی

یک دلی ولی دودلی:))

با اراده بنظر میرسی ولی ضعیفی انگار

یبار یه عکس از خودت بذار ببینم ادمای خیلی عجیب چه شکلی ان خلاصه😄😄

چه توصیفِ جالبی!
احتمالاً اولش نمیخواستید بگید: بزرگی ولی بچه‌ای؟ :دی

آخه آدم معمولیا اینجا رُ تصاحب کردن و همه جا هستن!
انگار ما مثلاً آدم فضایی‌هایی باشیم که باید راه و رسم زندگیاشون رو یاد بگیریم چون درنهایت مجبوریم با یکی از همینا کنار بیایم...
آخرش َم یا باید از این سیاره فرار کنیم یا کشته میشیم به دستِشون :))

:)))))) فک کنم ببینیدم َم میگید چه شکلِ عجیبی!
خال نداری، ولی انگار خال داری :))))

اتفاقا نوشتم و پاک کردم:)) گفتم شاید به منظور بدی برداشت کنی شما دیگه اینجوری نوشتم:دی

اره دقیقا

😂😂😂😂😂😂

:)) که اینطور ... نه اشکال نداره، خودم َم میدونم و قبول دارم :دی
بله دیگه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan