Sunday 12 Mordad 99
اما نمیدونم چرا؟!
واقعاً وقتشُ نداشتم؟ حال و حوصله ـشُ نداشتم؟ مودشُ نداشتم؟؟؟
البته تو نبودِ من انگار اینجا َم زیادی سوت و کــور بوده!
به نظر میاد جز من، خیلیایِ دیگه َم سراغِ نوشتن نیومدن!
"نوشتن" ... یه علاجِ تسکین دهنده ... که اگه غمِت از یه حدی فراتر بره، دیگه کاری از دستش برنمیاد!
با این حال هیچوقت فاصله گرفتن ازش، راهِ درستی واسه انتخاب کردن نیست ...
یعنی حداقل برا من یکی که این ـطوره!
البته حالا نه که این مدت غمگین بوده باشما!
نه اتفاقاً خوب بودم ...
دستِ کم خودم اینطور فکر میکنم!
یا بهتره بگم فکر میکردم!
تا اون لحظه و اون اتفاقِ عجیب که خودمُ هم شوکه کرد!!
نفهمیدم اون کی بود و چی بود که از درونِ من یهو زد بیرون و خودشُ نشون داد!!!
هرگز یه همچین واکنشِ عجیب و ناشایستی رُ از طرفِ خودم پیش بینی نکرده بودم!
از اون موقع مُدام دارم دنبالِ علتش میگردم...
من برای چی و از چی این همه لبریز شدم؟؟
حرف ـهایی که زده نشدن؟
اشک ـهایی که ریخته نشدن؟
هق هق ـآیی که آزاد نشدن؟
یا غم ـها و دلتنیگی ـهایی که روز به روز بیشتر رو هم تلنبار شدن؟؟
کدومشون باعث شده به این روز بیفتم؟!!!
چی منُ تا این حد پر کرده که اینجوری مستعدِ سرریز شدنم؟!
که ظرفیتِ تحملِ حتی کوچیکترین چیزیُ ندارم!
انگار از درون فرو پاشیده ام و خودم خبر ندارم!!!
مثِ یه جسمِ متلاشی شده که فقط اسکلتِ ظاهریش سالمه!
نگرانِ خودمم ... نگرانِ مهلای درونم!
نمیدونم بعدِ اون اتفاق کدوممون به گریه افتادیم؟!
من برای اون گریه میکردم؟ یا اون داشت بخشی از خودشُ رها میکرد؟ یه گوشه ای از غماشُ ...
مثِ خل و چلا به خودم میگفتم باهام حرف بزن! بگو چته؟ چاره یِ دردت چیه؟ بگو چی خوبت میکنه تا همون کارُ برات انجام بدم!!
یه خلاءِ عجیبیُ حس میکنم!
یه غمِ غریبی رو دل و روحمه ...
روحیه ـمُ گم کردم ...
باز بغض باهام عجین شده!
از شبِ اون اتفاق بدتر هم شدم!
گلایی که مثلاً برا عذرخواهی و آشتی برام گرفته رُ تا میبینم ناخوداگاه دلم میخواد زار بزنم!
روزای قبلش بارها بهش گفته بودم که یچیزیم هست؛ اما نمیدونم چیه یا چمه؟!
حتی خودم َم همت و قدرتِ کشفِ این علامت سوال رُ نداشتم، چه برسه به دیگری!
"دیگری" ... "او" ... "یار" ... نمیدونم کدومشُ براش به کار ببرم؟!
نمیدونم بدتر شدنِ همیشگیِ اوضاع، از پیچیدگیِ منه یا نابلدیِ او ؟ ...
چرا فک میکردم یه عاشق تحملِ دیدنِ اشکای معشوقشُ نداره؟! اون َم اشکایی که خیلی کم پیش میاد دیده شن ...
چرا همیشه سعی کردم بغضامُ قورت بدم؟
چرا هیچوقت نذاشتم کسی صدایِ گریه ـهای بی اراده ـمُ بشنوه؟
چرا نمیخواستم کسی اشکامُ ببینه؟
دوس نداشتم آدمِ ضعیفی باشم ... آره
و تا یه جایی هم نبودم!
اما الان دیگه مطمئن نیستم که نباشم!
دیگه با بیخودترین حرفِ حتی وسطِ یه تبلیغ، بغض میکنم!
با مسخره ـترین صدایِ یهویی، قلبم تا مرزِ وایسادن میره!
انگار اون ـچیزی که در حقیقت ضعیف شده، قلبمه!
زیادی همه چیُ توی خودم و قلبم ریختم ...
حرف زدن از احساساتِ عمیق و غمگینمُ هیچوقت دوس نداشتم!
حتی همینجا هم جلوی خودمُ گرفتم!
نمیخوام آدمِ غمیگن و ترحم انگیزی به حساب بیام!
غمام همیشه تو دلم بودن و به نظرم جاشون همون ـجاس!
به نزدیکترین آدمایِ زندگیم َم گفته نمیشن!
حتی برای دردناکترین اتفاقایِ عمرم، جلوی کسی گریه نکردم، جز یکی دو تا اشکِ بی اراده!
بخاطرشون بارها دلم میخواست تنهایی برم توی یه کوه و بیابونی و ساعت ـها داد بزنم و هق هق کنم!
اما فقط اجازه دادم این غما به آه و بغضای قورت داده شده تبدیل شن و فرو برن ...
باز خوبه که نوشتنُ یاد گرفتم و باهاش انس پیدا کردم!
البته شاید این نوشتن، تودارترم کرده ...
انقد که حرف زدنِ واقعیُ یادم رفته و بلدش نیستم!
زرنگی و سیاستِ حرف زدنُ هم که هیجوقت یاد نگرفتم!
حتماً سبکِ حرف زدن و اعتراضم مشکل داره که تا دهن باز کنم، "باشه، باشه" میشنوم
اون َم فقط محضِ ساکت شدن و ادامه ندادنم ...
حتی اگه بعدِ مدت ـها و به آرومی لب به شکایت گشوده باشم!
به نظرم بعضی جوابای به ظاهر قشنگ، در حقیقت از بیهوده ـترین و منفورترین واکنشا به حساب میان!
"باشه، چشم" ـهایی که برای خلعِ سلاح کردنت گفته میشن و هیچوقت عملی نمیشن!
و "معذرت میخوام" ـآیی که اشتباهِ پشتشُ نمیدونن یا قبول ندارن و فقط برای آروم کردنِ اوضاع به کار میرن!
اینا منُ هیچوقت آروم نکردن!
برعکس! عصبانی ـترم کردن!
اگه هم ساکت شدم بخاطرِ بیهودگی و بی نتیجگیِ ادامه یِ بحث بوده ...
شاید دلیلِ اون واکنش هم این مظلومیت و سکوتمه!
چیزی که خودم باورش کردم و تحملِ یه برخوردِ ناعادلانه رُ درمقابلش ندارم ...
مثلاً من از اونام که با اینکه به لباس و تیپ و ظاهر اهمیت میدم؛ اما اهلِ خرج کردن براشون نیستم!
یعنی از بچگی اینجوری تربیت شدم ...
مدت ـهاس فقط عید تا عید لباس و کفش و کیف خریدم
اما خب از اونجایی که زیادی نگهدارم، کمدم خالی نیست خدارُشکر
حالا چند روز پیش داشتم میگفتم "کرونا انگار یه سال از تقویمِ عمرِ ما آدما کم کــرده ... چه کارایی که دلمون میخواست و میخواد انجام بدیم، اما نمیشه ... امسال خیلی دوس داشتم بعدِ مدت ـها یه مانتو تابستونی برا خودم بخرم؛ اما تابستون تموم شد دیگه..."
جوابم این بود که " خب خداروشکر کرونا اومد ... اصن این کرونا خیلی چیزِ خوبی برا آقایون بود"
راستش خیلی بدم اومد ...
حتی شوخیِ این چیزا رُ برا خودم بی انصافی میبینم!
چون تقریباً هیچوقت چیزی نخواستم! حتی عیدا هم اکثراً با پولِ خودم خرید کردم!
الان خیلی برام گرون تموم میشه این حرفا!
بدتر اونه که بخوای حرف بزنی و اعتراض کنی؛ هِی نذاره !
اینا رُ که میشنوم سرخورده میشم و کم میارم ... بیشتر میرم تو خودم!
باز اعتماد بنفسم رو به کاهشه ...
مخصوصاً که بعد از اون پستِ قبلی و با شروعِ نمره دادن به خودم، با واقعیتِ بدی روبرو شدم!
یعنی یه نمره ـهایِ هچل هفتی از خودم گرفتم که ذوقم به کُل ترکید!
و یکی از خصلتای بدم َم اینه که زود ناامید میشم و دست میکشم ...
بعدم سعی میکنم فقط کنار بیام با اون چیزِ بد و آزاردهنده ...
مثلاً رابطه ـمون!
گاهی فک میکنم این یه دردِ بی درمونه تو زندگیم، که همیشه باهام خواهد بود ...
گاهی میگم نکنه مشکل از خودِ مسئله ـس که به جواب نمیرسم؟!
گاهی تو خودم دنبالِ دلیل میگردم و گاهی در "او" ...
چند روز پیش رفته بودیم پارک ...
یه آقایی با سگش اومدن رد شن، از این سگ بزرگا بود، شبیهِ "رکس"
من چسبیدم به یار و دستشُ گرفتم تا سگه رد شه، ولی نمیذاشت! هی میخواست منُ از خودش بکَنه و بره!!!
بهش میگم یه دییقه نمیذاری آدم پیشت آروم بگیره و احساسِ امنیت کنه!
اصن هربار پیشش از چیزی ترسیدم، بیشتر دعوام کرده!
حالا فهمیدم خودش بیشتر از من میترسه :|
بعد من که یه واکنشی نشون میدم، تازه ترسش بیشتر َم میشه!
روزایِ اول یادمه یه سوسک از کنارم رد شد، سریع پا شدم و یه جیغِ ریز کشیدم؛ کلی دعوام کرد و تشر زد که چته؟ فک کردم مار دیدی :|
میگه واکنشای من، ترسشُ توی موقعیتا بیشتر میکنه! مثلاً همین که میچسبم بهش یا دستشُ محکم میگیرم! دیگه وای به اینکه جیغ بزنم!
قشنگ از اوناس که اگه یه اتفاقِ مهلکی بیفته، منُ میذاره خودش در میره، یا حتی منُ میندازه جلو که خودشُ نجات بده :|
مثلاً فک میکنم شاید این اخلاق، خودش یه دلیل باشه!
ولی خب خصلتای خوبی که میبینم رُ هم که در نظر میگیرم، باز مرددتر میشم!
مثِ وقتی که مادرشوهر سرخود رفته بود دو تا فرش برا خونه ـمون گرفته بود که اصن به وسایل و چیدمانمون، حتی سایزایی که میخواستیم، نمیخوردن!
قبلش هربار گفته بودیم خودمون میخریم!
حالا من کلی عصبی شده بودم که چه واکنشی نشون بدم و چجوری بگم نمیخوایم ...
بعد فهمیدم یار خودش زنگ زده که اینا اصن به خونه ـمون نمیخورن و گفته بود بریم عوضشون کنیم!
مادرشوهر َم بنده خدا از محبتش بود ... ولی خب من اون لحظه خیلی قاطی کرده بودم :/
خداروشکر حل شد!
تازه کم کم خونه داره تکمیل میشه
اون َم 6 ماه مونده به موعدِ قراردادِ اجاره
فک کن تا بچینیم، قرار باشه خالی کنیم :))
بعد خب من اینُ سرِ خونه زندگی رفتن حساب نمیکنم! :دی
هرکی َم میگه مبارکه، هی میخوام بگم نه هنوز نرفتیم سرِ خونه زندگی :دی
اصن یه آلرژی ای به این قضیه دارم!
درسته قصدِ جشنِ آنچنانی گرفتن ندارم
هر کی َم جای من باشه اسمِ یه همچین خواستِ مختصری رُ "عروسی گرفتن" نمیذاره!
ولی من میذارم و همه ـش میگم ایشالا عروسیُ میگیریم بالاخره، هر زمان که کرونا آروم بگیره و دست از سرمون برداره ...
البته کسی َم از درونم خبر نداره که چقد بلاتکلیف و آشوبم!
آخه کِی می فهمم با خودم و زندگیم و احساسم چند چندم؟؟!
****
به نظرم یکی از جالب ـترین اتفاقاتِ روزمره یِ زندگی "خواب دیدن" ـه ...
خودِ من خیلی وقتا از خوابام، یچیزایی رُ درموردِ احساس و حالم یا حرفایِ دلم متوجه میشم ...
گاهی َم خوابِ کسایی رُ میبینم که تا حالا ندیدمشون!
مثلاً اون ـشبِ بعد از اون اتفاق که حالم زیاد خوش نبود، خواب دیدم یجایی بودم که بلاگر و یه نفر دیگه (نمیدونم حس میکنم انگار یلدا که زبان تدریس میکنه، بعنوانِ دوستِ بلاگر) اونجا بودن و با هم صمیمی بودیم
بعد بلاگر هِی میخواست حالمُ خوب کنه، یه آهنگِ شاد که خودش خیلی دوس داشتُ گذاشت و اصرار که بیا برقصیم
من َم دیگه خجالتُ گذاشتم کنار؛ کُلی کِیف کردیم و خندیدیم با هم!
چه حسِ عجیبِ خوبی داشت اون خواب ...
دیشب َم انگار یه همچین خوابی دیدم!
یه سفر یا اردویِ دوستانه با یسری غریبه که میشناختمشون!
من با آدمایِ دنیایِ مجازی تو خوابام زندگی میکنم!
حتی اگه هیچ عکس و تصویری َم ازشون ندیده باشم، ناخوداگاهم براشون یه چهره تصور میکنه که تا ببینم میدونم فلانیه ...
پ.ن: نمیدونم چرا نمیخوام این پستُ ببندم! انگار هنوز حرف یا حرفایِ ناگفته ای مونده باشه ...