Wednesday 1 Mordad 99
مثلاً شبا وقتی همه ـجا خاموش و ساکت میشه ...
مغزم اون ساعت تازه با خودش خلوت میکنه!
شروع میکنه به حرف زدن و ردیف کردنِ جمله ـها پشتِ هم ...
اِنقد که دیگه یادش میره باید بخوابه!
منِ بیچاره َم مدام از این پهلو به اون پهلو میچرخم و با چشای باز به مکالمه ـهای ایشون گوش میدم!
دیشب کلی کلمه چیده بود برای استارت زدنِ یه پست که امروز بیام و براش ثبت کنم
ولی خب متأسفانه یادم رفت همه ـشونُ :))
بیچاره شبا کلی باهام صحبت میکنه و قول میگیره ازم
بنده هم همه رُ میگم باشه ...
ولی با صبح شدن و شروعِ یه روزِ تازه، باد همه ـشونُ با خودش می ـبره !
این ـبار البته دید اینجوری نمیشه و یه نُت توی گوشیم گذاشت که هر شب برم سراغش
وَ برای هر روزی که زندگی میکنم به خودم یه نمره بدم!
جالب اینکه وقتی تقویمُ نگاه کردم واسه گذاشتنِ تاریخِ نمره ـها، دیدم عه فردا (یعنی امروز) 1 مرداده!
و چقد به من کیف میده که یه شروع با همچین تاریخایی مصادف شه ...
اولِ ماه یا فصل و سال و ... :دی
(من از اونام که حتی ولومِ تلویزیون یا ضبط رُ هم دوس دارم رو 20، 30 یا همچین عددای رندی بذارم :دی)
خلاصه که از امروز قراره نمره بگیرم و برای هر نمره یِ کامل، یه جایزه ی خوب در انتظارمه ^_^
البته متوجه شدم دس به نمره ـم خیلی بالاس ...
امروز یار که رفت من َم پا شدم، ساعت نزدیکِ 9 بود
بعد سریع رفتم تو قسمت "نخوابیدنِ اضافی" به خودم 10 دادم از 10 نمره :))
دیگه اون مهلا منطقیه زد پسِ کله ـم گفت برو بچه؛ 10 برا وقتیه که 7 اینا پا شی! :|
رابطه یِ این آدمکای شهرِ من َم خیلی جالبه با هم!
مثلاً اون بی ادبه کلِ روز بیداره و هِی اینور اونور شر به پا میکنه ...
شب که میشه میگیره میخوابه و اون منطقیه جون میگیره، میره رو منبر ...
تمامِ آدمکایِ دیگه رُ بسیج میکنه فردا علیهِ اون بی ادب لجبازه عمل کنن و جلوشُ بگیرن!
ولی باز این بچه یه جا فرصت گیر میاره و کرمشُ میریزه :دی
و جالب اینکه تا وقتی یار بیاد خونه همچین مظلوم و ساکت خودشُ گم و گور میکنه، که همه فک میکنن آدم شده
خیالشون که ازش راحت میشه؛ تازه خودشُ نشون میده :))
خیلی خوبه هر از گاهی یه سفر به این درون برم و همراهِ هرکدوم از ساکنینش یه چند قدمی بزنم ...
هر کدومشون حرفی برا گفتن داره که شنیدنشون هم به خودم کمک میکنه و هم اونا!
یکمی َم حالا درموردِ صاحبِ اسرارآمیزِ این شهر بگم :دی
این روزا عاشقِ خوردنِ "نودل" شده!
کیک پختن و لواشک درست کردنُ که یاد گرفته، دیگه ول کن نیست!
همین الان چندتا لواشک گوشه یِ اتاقش دارن آماده یِ خوردن میشن ...
کیکایی که دیروز پخته هم رو کابینت بهش چشمک میزنن ولی زیاد ازشون راضی نیست!
این هفته رُ خوب ورزش کرده و باز انرژیشُ برگردونده!
فعلاً رو مودِ انیمیشن دیدنه و هر روز یکی دو تا می بینه ...
کتاباش َم مدام صداش میزنن و هرازگاهی سرکی به اونا هم می کشه
در کنارش غصه و نگرانیِ خونواده ـش َم یه جایِ دلش پنهونه
هر کدوم تو یه اتاقِ خونه ـشون تو کرمان خودشونُ قرنظینه کردن و اوقاتِ سختیُ میگذرونن
خب، مثِ اینکه صاب مجلس خودش میخواد تریبونُ دست بگیره :دی
بله، دلم حسابی تنگه براشون
هِی با خودم میگم اگه خونه زندگیم کرمان بود، این کار ازم برمیومد، اون کار ازم برمیومد ...
با این دوریه همش دارم عذاب میکشم
یه مدته باز دارم به یار گیر میدم بیا بریم کرمان زندگی کنیم!
آخه اینجا چی داره؟
نه که شهرِ بدی باشه، یا آدمایِ بدی داشته باشه ...
فقط شهرِ من و گوشه یِ دنجِ من نیس ...
هربار َم به کلکِ اینکه بقیه کم کم میان تهران زندگی کنن، یه چند وقتی گول خوردم و به موندن راضی شدم!
ولی میدونم دروغ میگن! :|
مثلاً خاله ـم اینا قرار بود بیان و حتی شوهرش تقریباً انتقالیشُ برا تهران گرفت
ولی بچه ـهاشون رأیِ ـشونُ زدن که مگه چقد میخوایم زندگی کنیم که از دوستا و خونواده ـمون دور باشیم؟
یا مامانم و خواهرم اینا همه ـش میگن تو برو، ما هم کم کم برا زندگی میایم اونجا!
ولی خواهرم هنوز موفق نشده انتقالیشُ از عشایری بگیره و بیاد کرمان، دیگه چه برسه به اینجا!
اصن مگه زندگی اینجا آسون و کم ـخرجه؟ :(
دارم دق میکنم و کلافه میشم مخصوصاً از دوریِ جدیدترین عضوِ خونواده
که نمیتونم روز به روز بزرگ شدن و قد کشیدنشُ ببینم
فقط با عکسا و فیلماش باید از دور براش ضعف کنم و گاهی بغض!
بگردم! بیچاره این هفته انگار فقط با مامانش تنها بوده!
دامادمون بنده خدا تستِ کروناش مثبت شده!
با اینکه همیشه رعایت میکرد و نه الکل از دستش میفتاد و نه ماسک از صورتش!
خونه یِ مامانمن و توی یه اتاق می ـمونه و فقط غذا براش میذارن پشتِ در ...
مامانم َم که دید دامادمون مبتلا شده، بخاطر سردرد و گرفتگیِ صداش رفت دکتر، بی اینکه تست بگیرن گفتن کرونا داری، برو رعایت کن :|
اون َم بنده خدا مونده تو یه اتاقِ دیگه و بیرون نمیاد!
الان همه تو خونه ماسک میزنن! :|
خواهرم و فسقلیش تنها فقط تو هال می شینن و خسته شدن دیگه ...
حالا من دلم پیششون نباشه؟
با خودم نگم اگه کرمان بودم، خواهرم و جوجه ـشُ می بردم پیشِ خودم!
یا به مامانِ بیچاره ـم با این وضع میگفتم استراحت کنه و حجمِ غذایی که می پزم رو بیشتر میکردم که برا اونا هم ببرم؟
خدایی خیلی بده دوری ... خیلی!
اون َم با این کرونایِ لعنتی!
که همه درا و بیرون رفتنا رُ به رومون بسته ...
هنوز کُلی خرید برای خونه داریم که همه ـش میگم نمیخواد! رعایت کنیم، خونه بمونیم!
بعد امروز یه متن خوندم که اینا همه ـش یه سیایستِ خاصِ جهانی بوده ...
با یه سری بزرگنمایی ـها و ترسوندن ـها وَ دلایل و منفعت ـهایِ پشت ـپرده ـش!
حتی این دست شستن ـهای مداوم و ضدعفونی کردن ـهایِ پشتِ هم خودش از بین برنده یِ یسری میکروبهایِ مفید میشده
و در نتیجه ـش: آماده شدنِ بدن و گرفتنِ بیماری ای که شبیهِ کروناس؛ ولی کرونا نیس!
واسه همین دکترا به هرکسی با هر علائمی میگن آره کرونا داری! و تست اصلی رُ هیچوقت نمیگیرن!
میگفت خودتون یه آمار بگیرید ببینید دور و ورتون یا تو فامیل کسی بوده که این مدت کرونا بگیره و فوت کنه؟ (دور از حون)
مطمئناً غیر از یکی دو مورد (که اونا هم سن بالا بودن یا سیستمِ بدنیِ ایمن نداشتن بخاطرِ یه بیماریِ خاصشون) چیزی پیدا نمیکنید!
به دورِ خودم که نگاه کردم دیدم آره راسته انگار!
یکی از فامیلایِ یار َم کرونا گرفته بود یه ماه پیش ...
چند روز پیش خانمش داشت میگفت همون دوره ما همه ـمون بویایی ـمون رُ موقت از دست داده بودیم و خوب شدیم!
بعد میگفت ولی اینطور که اینا میگن فک نکنم کرونا به همین راحتی باشه! گمون نکنم کرونا گرفته باشیم!
درصورتیکه خیلی جاها میگن "از بین رفتن بویایی" علامتِ اصلیِ کروناس! :|
خلاصه که من دیگه بی خیالِ این کرونا شدم از همین لحظه!
از امروز میزنم به دلِ خیابون و کوه و دشت و بیایون :دی
ول کن بابا!
روانیمون کرد بخدا !
اصن من حاضرم گولِ این نوشته رُ بخورم و با لذت بمیرم
جای اینکه گولِ ذست ـهای پشت پرده رُ بخورم با ذلت زندگی کنم :دی