Monday 16 Tir 99
البته زورکی!
آخه انگاری رو فاز کم حرفی اَم!
یه وقتایی وبلاگای دوستامُ میخونم و طومار طومار کامنت میذارم!
همون موقع دلم میخواد بیام اینجا هم پستای مفصل و پشتِ هم بنویسم!
و این حسِ نوشتنم تا حدی پُر و پیمون میشه که دیگه باید جلوی خودمُ بگیرم
ولی این چند روز قشنگ روحِ نویسندگیم خوابه!!
همه رُ خوندم، اما نتونستم کامنت بذارم!
بی سر و صدا نگاه کردم فقط!
الان َم واسه اینکه بی ـمعرفتی نباشه، اینجام!
وگرنه برخلافِ همیشه که ذهنم خودش انگشتامُ رو دکمه ـهای کیبرد هدایت میکرد که وول بخورن و تند تند حرفاشُ بریزن بیرون؛ دارم با کُلی خواهش و تمنا، کلمه کلمه ازش حرف میکشم!
شاید باورش سخت باشه ولی برای همین چند تا جمله تا اینجا بیشتر از نیم ساعت وقت صرف شده :))
خلاصه که منُ ببخشید اگه یه چند روز بی ـخبر گذاشتمتون یا وبلاگ ـهاتونُ بدونِ کامنت بستم!
البته تا وقتی کرمان بودم که اصن سراغِ اینجا نمی اومدم!
مخصوصاً که لپ ـتاپم رُ هم با خودم نبرده بودم!
کلاً کرمان که باشم، بیشتر در کنارِ خونواده اَم ...
اللخصوص در خدمتِ عضوِ جدید و دلبرِمون ^_^
بله، و الان تهرانم!
باز تو خونه یِ خودمون و در تنهایی به سر می ـبرم!
یعنی مثلاً اومدم که تصمیم بگیرم!
چون میدونستم توی دوری با تصوراتِ خودم ممکنه انتخاب کنم!
گمونم یه بار دیگه هم گفته بودم دوری چیزِ عجیب غریبیه برا من!
وقتی نیست یا ازش برا خودم چنان غولِ ترسناکی میسازم که تا میاد می ـبینم عه نه بنده ـخدا خیلی مهربون ـتر از این حرفا بود که!
یا می ـشینم شاهزاده یِ رویاها ازش میسازم و تا می ـبینمش یادم میاد که نه بابا اونجوریا هم نبوده!
یعنی واقعیتُ یادم میره انگاری!
مثِ همون مَرده که نمیدونست یه پروانه ـس که خواب می ـبینه، یا مَردیه که خوابِ پروانه شدن می بینه!
نمیدونستم تنهاییام خواب بوده یا با هم بودنامون؟
از مشاورم هم بدم اومد و دیگه پیشش نمیرم :دی
من یه مدلی ام که بحثِ پول و مادیات که خیلی پررنگ میشه، دیگه خوشم نمیاد!
فهمیدم ازم پولِ بیشتری گرفته بود با اینکه ساعتِ گفت و گومون کمتر از حدِ معمول شد
وقتی بهش گفتم هزینه ثابتتون کمتر بوده، گفت نه لابد منشی حواسش نبوده یا اشتباه گفته! :|
برای کلاسای گروهی َم که پیش پیش پولِ 3جلسه رُ گرفته بود!
بهش که گفتم برنامه ـم این شده که برم تهران و نمیتونم شرکت کنم، بعد از کلی فِک کردن با یه عالمه منت گفت باشه هرموقع دوباره برگشتید کرمان، بیاید!
یعنی حاضر نشد پولُ پس بده، در صورتیکه قبلش گفته بود بیا ببین اگه از گروهی خوشت اومد، بازم شرکت کن :|
و در نتیجه رفت تو لیستِ خط ـخورده ـها :دی
ولی از اون ـطرف مامانم به شدت خودشُ درگیرِ من و رابطه ـم کرد!
گفت خودم جای مشاور باهاتون حرف میزنم و کُلی از اون شناختایِ شگفت انگیزش درموردِ من برای "او" گفت
فقط بدیش اینه که حالا هر روز که زنگ میزنه میگه خوبی؟ خوبید با هم؟
من َم که متنفر از گزارش دادن :دی
ولی خب در حالِ حاضر باز فکرم بیشتر سمتِ ساختن ـه تا خراب کردن!
یکم انگیزه و انرژی به دست آوردم!
دیگه بارِ آخره ...
نتونم، قیدِ همه چیُ میزنم!
البته احساساتِ موجیم رُ هم باید در نظر بگیرم!
یادم میره و جدی نمیگیرم اینُ که میگه "احساساتِ آقایون مثِ فنر می ـمونه و احساساتِ خانما مثِ موج"
خب امواجِ من یکم طوفانی ـطورن ! :دی
یه موردِ دیگه هم هست ...
نمیدونم کسی به جادو و جمبل یا دعا و طلسم اعتقاد داره یا نه؟
بهتره از اینجا شروع کنم که من به قانونِ جذب زیاد اعتقادی ندارم!
چون از بچگی، اصن قبل از اینکه چیزی در این موردا بشنوم یا بدونم، خلافش بهم ثابت شد!
خیلی کوچیک بودم که کم کم متوجه شدم اتفاق ـها یه جوری میُفتن که فکرشُ نمیکنم!
یعنی فهمیدم هربار به چیزی فک کردم، خلافش عملی شد!
بعد از اون کلکشُ یاد گرفتم و دیگه به "چیزی که نمیخواستم" فک میکردم، تا چیزی که میخواستم بشه!
به بدتره فک میکردم تا خوبتره پیش بیاد!
عوضش چشمِ بد و دعا و حسرت رُ یجورایی دیدم و باور کردم!
شاید مسخره باشه، اما فالِ قهوه و آینده ـبینی و این سرگرمیا هم علاوه بر اینکه برام جالبن، قابلِ قبول َم هستن :دی
و جالبه که درست از بعد از یه زمانی که حِس کردم دیگه دوس داشتنم از بین رفته، هربار یه فال یا چنین چیزی گرفتم، طرف بهم گفت یکی یه دعا گرفته برات که سرد شی :|
فال ـهایِ متفاوت و آدمایِ متفاوت ! :/
همه ـشون َم نشونیِ یه شخصیُ میدن که دیگه فهمیدم کیه!
اما بازم باور نمیکنم و نمیتونم درک کنم آدما با تلخ کردنِ زندگیِ یکی دیگه، چی گیرشون میاد!؟
شایدم من زیادی آدمِ غیرطبیعی ای هستم که این حس ـآ رُ درک نمیکنم!
با "او" که حرف میزدیم میگفت به نظرِ من همه یِ آدما بالاخره یه ذره حسودی رُ دارن تو وجودشون!
خودشُ مثال میزد که اگه ببینه یکی تو شرکتشون خیلی پیشرفت کرده یا حقوقش خیلی خوبه، اگه تلاششُ کنه و نتونه موفقیتِ اونُ بدست بیاره، ناخوداگاه تهِ دلش یه ریزه دوس داره اون طرف بیاد پایین!
همونطور که خودش َم میگه حالا آدمِ بدی هم نیست که بخواد زیرآب بزنه یا زیرِ پایِ یکیُ عمداً خالی کنه؛ فقط این حسِ تهِ دلشه!
که البته من خودم بارها درِش دیده بودم این حسرت خوردنا رُ!
یا مثلاً چند روز پیش که رفته بودیم دکتر، داشت با ضرب و تقسیم کردنِ ویزیت و هزینه ـهای عمل و اینا، سودِ ماهیانه دکترُ حساب میکرد و هِی میگفت نیگا کاری َم نمیکنه ولی هر ماه فلان ـقدر تو حسابشه :|
من هیچوقت چنین حسایی رُ در خودم ندیدم تا حالا!
شاید واسه اینه که خودمُ با کسی مقایسه نمیکنم و معیارام یکمی متفاوتن!
البته چرا! شده یه کسی یا یه رابطه ای رُ ببینم و خوشم بیاد!
اما تنها حسی که درَم به وجود اومده تحسین یا تلاش بیشتر برای خودم بوده!
هرگز حتی تهِ دلم َم نخواستم اون آدم یا اون خوبی و خوشبختی ای که داره از بین بره یا کم بشه!
درموردِ همون شخصی که میگم فهمیدم کیه هم نمیتونم بد بخوام!
ناخوداگاه با دیدنِ عکساش و خوشبختیاش از راه دور لبخند میزنم و یکی تهِ دلم عمیقاً براش آرزو میکنه که خوشبختیش واقعی و ابدی باشه!
چون یه روزی از نزدیکترین و صمیمی ـترین آدمایِ زندگیم بود!
من آدما رُ خط میزنم ... ولی گاهی تهِ دلم اون حسِ دوس ـداشتنی که بهشون داشتم؛ یکم باقی می ـمونه ...
اگه تو بیداری و واقعیت هم انکارشون کنم، ضمیرِ ناخوداگاهم توی خواب ـهام بهم نشون میده حقیقتُ !
مثلاً دیگه میدونم اینکه شبا پشتِ هم خوابِ یکیُ ببینم، یعنی حتی اگه خودم َم متوجه نباشم، خیلی دلم براش تنگ شده!
الان درموردِ بابام دیگه از خواب گذشته ...
هر روز تو خیابون و تو صورتِ عابرا می ـبینمش!
یه ـجوری که یهو محوِ یه غریبه میشم که داره اون سمتِ خیابون راهِ خودشُ میره
به خودم میام و میبینم چشام نم زده!
بگذریم ... تلخش نکنم!
در موردِ فاله بگم :دی
بهم میگفت چرا انقد تنهایی و حسِ تنهایی میکنی؟
میگفت چقد زبونت خرابه! اشکشُ هم که درآوردی :|
یچیزایی هم درموردِ آینده گفت مثِ سفر و یه ماشینِ تیره رنگ؛ که بذا ببینم راست میشه یا نه؟ :دی
آها راستی گفت تا آخرِ همین ماه َم اگه صبر کنی یه چیزی رو میشه که راحت ـتر میتونی تصمیم بگیری! :/
:)) خیلی مسخره ام؛ نه؟
باحاله خب :دی
این بیشتر از مشاوره تونست کمکم کنه :))
حالا فعلاً دخترِ خوبی شدم و دارم سعیمُ بیشتر میکنم ببینم چی میشه؟
فقط یکی دو شب پیش یه خواب دیدم که باز حسمُ برد زیرِ سوال!
پسرِ یکی از آشناها که یه زمانی باهاشون زیاد رفت و آمد داشتیم و ازش خوشم میومدُ دیدم!
خانمش َم کنارش بود
از زنش راضی نبود و انگار خیلی کلافه ـش کرده بود
یهو یه بحثی پیش اومد که داشت میگفت منُ دوس داشته از همون موقع!
من َم هِی بهش میگفتم پس چرا هیچی نگفتی؟؟؟
بعد حالا یه حسی بود انگار دوتامون میخواستیم طلاق بگیریم و بریم با هم؛ من َم خوشال بود :دی خاک بر سرم!
اصن جدیداً خیلی خوابای عجیب غریبی می ـبینم !
شاید بخاطرِ درگیریِ ذهن و افکارمه!!
حالا افکارُ ولش کن ... دلم میخواد تو زندگی یکم مفیدتر و باحوصله ـتر شم!
هِی با خودم میگم: فردا دیگه حتماً پا میشم یه جارو میکشم، فلان میکنم، بهمان میکنم :|
ولی باز هیچ ـکاری نمیکنم :دی
نمیدونم وقتی ورزش میکنم روحیه ـم خوب میشه؟ یا وقتی روحیه ـم خوبه ورزش میکنم ؟؟؟