Sunday 8 Tir 99
خوب شد که در اولین فرصت تونستم وقت مشاوره رُ بگیرم و حرفامُ بزنم
کُلی از خودم گفتم ... هرچی که یادم میومد ... هرچی که پراکنده اینطرف و اونطرف یادداشت کرده بودم!
اما برخلافِ اونچه که تصور میکردم؛ در نهایت دلم برای خودم خیلی سوخت!
بهتره یه چند خط از زبونِ دکتر حرف بزنم
یسری حرفایی که بعد از خوب گوش دادن به صحبتام زد...
(تصور کنیم دکترم این رنگیه)
چرا فک میکنی توی این رابطه تو آسیب نمیبینی؟ یا کم آسیب میبینی؟
اتفاقاً تو داری لِه میشی!
بینِ هر روز سرکوب کردنها و کلنجارهای خودت!
و این احساسِ گناه!
جوری درموردِ خودت حرف میزنی که انگار یه قاتل روبروی من نشسته! یه جانی! یه اختلاسگر!
به نظرت اگه تو انقد بدی، پس اون چرا باید بخواد باهات بمونه؟
اگه این اندازه که خودت میگی بدِ عالم باشی، پس مقصر اونه که نمیره! نه تو! اون اشتباه میکنه نه تو!
تو باید در مرحلهی اول تصمیم بگیری!
و لازمهی تصمیم گرفتن اینه که این حسِ عذاب وجدانُ بذاری کنار!
تو با عذاب وجدان فقط داری بخاطرِ دیگران فکر میکنی و تصمیم میگیری!
وای جوونیشُ گرفتم! پولاشُ هدر دادم! خونوادهشُ از هم پاشیدم! عمرشُ تلف کردم ...
نه، تو باید برای خودت و بخاطر خودت تصمیم بگیری!
چیزی که باعث میشه تو از زندگی لذت ببری نه دیگران!
یادِ اون پدری میُفتم که داشت به بچهش میگفت تو احمقی، نمیفهمی که این کفشِ چرم با این جنسِ عالی رُ ول کردی میخوای اون پلاستیک کهنه رُ پات کنی؟
اما بچههه چرم به کارش نمیومد! از اون کفش پلاستیکیه لذت میبرد!
درموردِ تو هم دیگران میخوان بگن که نچ نچ نچ! دیوونهای که عاشقِ همچین آدمی نمیشی؟
ولی تو نه دیوونهای نه مریض!
تو فقط باید تصمیمتُ بگیری.
حالا اصن یه روزی اینترنتی با یکی آشنا شدی و یه مدت به هر دلیلی خوب بودی!
از اونا نترس و بخاطرشون احساس گناه نکن!
برای الانت تصمیم بگیر!
به نظرِ من فعلاً تهران هم نرو!
بهم اعتماد میکنی؟
میتونی حرفامونُ محرمانه نگه داری؟
و من به شدت دلم برایِ مهلایی سوخت که مُدام بهش انگِ خودخواهی میزدم، در حالیکه همیشه داشت فقط بخاطر دیگران زندگی میکرد و تصمیم میگرفت!
احساس میکنم خیلی گمش کردم!
نشناختمش، نفهمیدمش! زندگی نکردمش!
حتی الان هم حِس میکنم قدرتشُ ندارم بخاطرش با یه لشکر آدم بجنگم!
درموردِ یه تهران رفتنِ ساده هِی به خودم میگم جواب اینُ چی بدم؟ جواب اونُ چی بدم؟؟
میدونم َم که باید تو یکی از سختترین موقعیتهای زندگیم قرار بگیرم و یه انتخابِ سخت کنم!
ولی گرفتنِ یه تصمیمِ سخت کنارِ مادری که دائماً پشتته اما عمیقاً معتقده تو اشتباه میکنی اگه این بهترین موقعیتِ زندگیت رُ از دست بدی و خودت خرابش کنی! سختتر هم میشه...
وقتی مُدام نگرانت باشه و تو چشاش غصه موج بزنه
حتی اگه تمامِ تلاششُ کنه که اصلاً به روت نیاره
هنوز هم نمیتونم فقط خودم رُ ببینم که چی میخوام؟ چی برام بهتره؟
چون مدام ترسونده میشم از آینده!
او منُ از آیندهی با خودش میترسونه، مامان منُ از آیندهی بی او ...
هم میترسم برم، هم میترسم بمونم!
نه میخوام زندگیمُ از دست بدم، نه میخوام اینجوری زندگی کنم!
عصر باز توی یه گروهدرمانی دکتر رُ دیدم و ازش پرسیدم الان من میخوام بدونم مشکلِ من قابلِ درمانه؟ که بتونم انتخاب کنم بمونم؟ میگه باز برگشتی سرِ نقطهی اول که خودت گناهکاری؟ تو باید تصمیمتُ بگیری دختر!
آخه از همهطرف به من تحمیل میشه که گناهکارم...
هرکی بشنوه دلش برا "او" میسوزه!
و من از خودم بیزار میشم!
سوق داده میشم به سمتِ اینکه بمونم ...
ولی موندنم همیشه همراهِ شرط و شاید و اما و اگر برام معنی پیدا میکنه...
میشه بمونم اگه این اتفاقا درست شه! شاید بتونم حسی پیدا کنم
میدونم که با این شرایطِ فعلی نمیتونم ادامه بدم و پای این زندگی بمونم!
بحثِ امروزِ گروهدرمانی "ترس از قضاوت" بود ...
و تازه فهمیدم این حس تا چه حد در همهی آدما وجود داره و توی انتخابا و تصمیمات و زندگیشون تاثیر میذاره!
حتی یکی مثِ من که فک میکنه هیچجایی حرفِ مردم براش مهم نبوده؛ پیِ یسری مشکلات و دغدغههاشُ که میگیره، تهش میرسه به همین حس! ترس از قضاوت!