آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


دخترکِ گمشده...

خب ... من بالاخره کرمانم و نشسته بر تختِ تو گوشه‌یِ امنِ اتاقِ خودم، دارم همچنان گوشی به دست به اینجا سرک می‌کشم

خوب شد که در اولین فرصت تونستم وقت مشاوره رُ بگیرم و حرفامُ بزنم

کُلی از خودم گفتم ... هرچی که یادم میومد ... هرچی که پراکنده این‌طرف و اون‌طرف یادداشت کرده بودم!

اما برخلافِ اونچه که تصور میکردم؛ در نهایت دلم برای خودم خیلی سوخت!

بهتره یه چند خط از زبونِ دکتر حرف بزنم

یسری حرفایی که بعد از خوب گوش دادن به صحبتام زد...

(تصور کنیم دکترم این رنگیه)

چرا فک میکنی توی این رابطه تو آسیب نمی‌بینی؟ یا کم آسیب می‌بینی؟

اتفاقاً تو داری لِه میشی!

بینِ هر روز سرکوب کردن‌ها و کلنجارهای خودت!

و این احساسِ گناه!

جوری درموردِ خودت حرف میزنی که انگار یه قاتل روبروی من نشسته! یه جانی! یه اختلاس‌گر!

به نظرت اگه تو انقد بدی، پس اون چرا باید بخواد باهات بمونه؟

اگه این اندازه که خودت میگی بدِ عالم باشی، پس مقصر اونه که نمیره! نه تو! اون اشتباه میکنه نه تو!

تو باید در مرحله‌ی اول تصمیم بگیری!

و لازمه‌ی تصمیم گرفتن اینه که این حسِ عذاب وجدانُ بذاری کنار!

تو با عذاب وجدان فقط داری بخاطرِ دیگران فکر میکنی و تصمیم میگیری!

وای جوونیشُ گرفتم! پولاشُ هدر دادم! خونواده‌شُ از هم پاشیدم! عمرشُ تلف کردم ...

نه، تو باید برای خودت و بخاطر خودت تصمیم بگیری!

چیزی که باعث میشه تو از زندگی لذت ببری نه دیگران!

یادِ اون پدری میُفتم که داشت به بچه‌ش میگفت تو احمقی، نمیفهمی که این کفشِ چرم با این جنسِ عالی رُ ول کردی میخوای اون پلاستیک کهنه رُ پات کنی؟

اما بچه‌هه چرم به کارش نمیومد! از اون کفش پلاستیکیه لذت می‌برد!

درموردِ تو هم دیگران میخوان بگن که نچ نچ نچ! دیوونه‌ای که عاشقِ همچین آدمی نمیشی؟

ولی تو نه دیوونه‌ای نه مریض!

تو فقط باید تصمیمتُ بگیری.

حالا اصن یه روزی اینترنتی با یکی آشنا شدی و یه مدت به هر دلیلی خوب بودی!

از اونا نترس و بخاطرشون احساس گناه نکن!

برای الانت تصمیم بگیر!

به نظرِ من فعلاً تهران هم نرو!

بهم اعتماد میکنی؟

میتونی حرفامونُ محرمانه نگه داری؟

و من به شدت دلم برایِ مهلایی سوخت که مُدام بهش انگِ خودخواهی میزدم، در حالیکه همیشه داشت فقط بخاطر دیگران زندگی می‌کرد و تصمیم می‌گرفت!

احساس میکنم خیلی گمش کردم!

نشناختمش، نفهمیدمش! زندگی نکردمش!

حتی الان هم حِس میکنم قدرتشُ ندارم بخاطرش با یه لشکر آدم بجنگم!

درموردِ یه تهران رفتنِ ساده هِی به خودم میگم جواب اینُ چی بدم؟ جواب اونُ چی بدم؟؟

میدونم َم که باید تو یکی از سخت‌ترین موقعیت‌های زندگیم قرار بگیرم و یه انتخابِ سخت کنم!

ولی گرفتنِ یه تصمیمِ سخت کنارِ مادری که دائماً پشتته اما عمیقاً معتقده تو اشتباه میکنی اگه این بهترین موقعیتِ زندگیت رُ از دست بدی و خودت خرابش کنی! سخت‌تر هم میشه...

وقتی مُدام نگرانت باشه و تو چشاش غصه موج بزنه

حتی اگه تمامِ تلاششُ کنه که اصلاً به روت نیاره

هنوز هم نمی‌تونم فقط خودم رُ ببینم که چی میخوام؟ چی برام بهتره؟

چون مدام ترسونده میشم از آینده!

او منُ از آینده‌ی با خودش می‌ترسونه، مامان منُ از آینده‌ی بی او ...

هم می‌ترسم برم، هم می‌ترسم بمونم!

نه میخوام زندگیمُ از دست بدم، نه میخوام اینجوری زندگی کنم!

عصر باز توی یه گروه‌درمانی دکتر رُ دیدم و ازش پرسیدم الان من میخوام بدونم مشکلِ من قابلِ درمانه؟ که بتونم انتخاب کنم بمونم؟ میگه باز برگشتی سرِ نقطه‌ی اول که خودت گناهکاری؟ تو باید تصمیمتُ بگیری دختر!

آخه از همه‌طرف به من تحمیل میشه که گناهکارم...

هرکی بشنوه دلش برا "او" می‌سوزه!

و من از خودم بیزار میشم!

سوق داده میشم به سمتِ اینکه بمونم ...

ولی موندنم همیشه همراهِ شرط و شاید و اما و اگر برام معنی پیدا میکنه...

میشه بمونم اگه این اتفاقا درست شه! شاید بتونم حسی پیدا کنم

می‌دونم که با این شرایطِ فعلی نمی‌تونم ادامه بدم و پای این زندگی بمونم!

بحثِ امروزِ گروه‌درمانی "ترس از قضاوت" بود ...

و تازه فهمیدم این حس تا چه حد در همه‌ی آدما وجود داره و توی انتخابا و تصمیمات و زندگیشون تاثیر میذاره!

حتی یکی مثِ من که فک میکنه هیچ‌جایی حرفِ مردم براش مهم نبوده؛ پیِ یسری مشکلات و دغدغه‌هاشُ که میگیره، تهش میرسه به همین حس! ترس از قضاوت!

وای مگه تو هنوز تصمیم نگرفتی؟:دی

رو کاغذ بنویس اینارو:

خوشبختی من چیاس؟

 

جواباشم تیتر وار بنویس،

بعد ببین اطرافت چه خبره؟ مامانم در راستای خوشبختی من(از نظر من، نه از نظر خودش) داره تلاش میکنه یا نه؟

دوستام در جهت خوشبختی من تلاش میکنن یا نه؟

همسرم چطور؟

خودم چطور؟

دیگران چطور؟

 

بعد بنویس چیزایی که از نظر دیگران خوشبختی و کماله از نظر تو چیه؟

سده؟ سنگه؟ حرفی بیش نیست؟ میتونن نظر بدن اصن؟ پا تو کفش من کردن نظر میدن یا نه؟ احساسات منو دارن و نظر میدن؟یا احساسات خودشونو دارن و با مال من فرق میکنه که این نظرو میدن؟

بعد بنویس آینده چیه؟

از نظر خودت

از نظر دیگران

از نظر خانوادت

از نظر همسرت

 

بعد ببین اصن تو مسیر آینده داری میری یا مسیرت اشتباس؟

 

بعد بنویس چیزایی که از زندگی میخام

تیتر وار بنویس

بعد ببین آیا دیگران چیزایی که تو از زندگی میخای رو میخان؟

خانوادت چطور؟

همسرت چطور؟

دوستات و فامیل چطور؟

اصن این خاسته های تو با خاسته های اونا تو یه راستا هست یا متضادن؟

 

بعد بنویس هدفت چیه؟

۳ تا هدف بزرگ که از همه مهمترن رو بنویس، اگه هنوز هدف نداری فکر کن. پیداش میکنی

بعد ببین داری برای هدفت تلاش میکنی؟

خانوادت دارن برای هدف شخص مهلا تلاش میکنن؟

دوستات چی؟

همسرت چی؟

فامیل و در و همسایه چی؟

 

بنویس من جوابو ازت میگیرم نمره میدم:دی ببینم به مرحله بعد میرسی یا ن

نه در جواب کامنتِ قبلیتون َم گفتم که هنوز مطمئن نیستم تصمیم آخرُ گرفته باشم :(

وای آره بعضی وقتا یکی باید منُ هول بده و زور بالا سرم باشم تا یه کاری انجام بدم :دی
ممنون که شما تشویقم میکنی و هدایتم میکنی که راحت‌تر بتونم یه تصمیمی بگیرم -_- چون واقعاً انگار دنده‌ها و روحم داره خورد میشه زیرِ این فشار ...

واقعاً بنویسم بیام از شما نمره بگیرم؟ :دی بله، بله
نوشتنِ این مشقُ میذارم توی اولویتِ کارام ...

بعداً نوشت (۴/۱۷ ۱۲:۳۱): خب بالاخره نوشتمشون و فک کردم همینجا بذارم مربوط‌تره
🔸 خوشبختی من چیاس؟
- داشتن عشقِ عمیق و آرامش
- نترسیدن از آینده
- خوشحالی و دیدِ مثبت
- لذت بردن از لحظه‌ها
 
🔸اطرافم چه خبره؟ مامانم در راستای خوشبختی من (از نظر من، نه از نظر خودش) داره تلاش میکنه یا نه؟ بله
🔸دوستام در جهت خوشبختی من تلاش میکنن یا نه؟ گاهی و خیلی کم
🔸همسرم چطور؟ تلاششُ میکنه
🔸خودم چطور؟ خودم فقط گیج به اطراف نگاه میکنم و نمیدونم باید چه کنم
🔸دیگران چطور؟ نه دیگه. هرکسی درگیر مشکلات و مسائل خودشه، نه خوشبختیِ من
 
🔸چیزایی که از نظر دیگران خوشبختی و کماله از نظر من چیه؟
گاهی حرفی بیش نیست. پا تو کفش من نکردن و نظر میدن. احساسات منو ندارن و نظر میدن. احساسات خودشونو دارن و با مال من فرق میکنه و نظر میدن.

🔸آینده چیه؟
از نظر خودم: یه رابطه‌ی سرحال و شاد با یه عالمه وقت و انرژی برای ساختن لحظه‌های ناب
از نظر دیگران: احتمالاً شوهر و بچه و ...
از نظر خانوادت: زندگی تو پایتخت و شوهر باکلاس و پول و ...
از نظر همسرت: زندگی تو خارج و چند تا بچه و ...
 
🔸اصن تو مسیر آینده میرم یا مسیرم اشتباس؟ نمیدونم... دارم تلاشمو میکنم که اشتباه نرم
 
🔸چیزایی که از زندگی میخام:
- عشق
- شادی
- احساس خوشبختی
- جمع خانواده
- موفقیت

🔸دیگران چیزایی که من از زندگی میخام رو میخان؟ خانواده؟ همسر؟ دوستان؟ فامیل؟
شاید یچیزای اضافه مثل پول و مادیات و چیزای دهن‌پرکن دیگه هم بخوان

🔸خاسته های من با خاسته های اونا تو یه راستا هست یا متضادن؟‌
به نظرم متضاد نیستن! فقط خواسته‌های من جزو خواسته‌های کم‌اهمیت‌ترِ دیگرانن و خب شاید محدودترم باشن
 
🔸هدفم چیه؟ عشق - ورزش - نقاشی
🔸دارم برای هدفم تلاش میکنم؟ تقریباً
🔸خانواده دارن برای هدفم تلاش میکنن؟ مامانم شاید
🔸دوستا؟ نه
🔸همسر؟ سعی میکنه
🔸فامیل و در و همسایه؟ نه

فقط اینُ اضافه کنم که یکمی َم سخت بود و هنگ کردم :دی نتونستم تفاوتِ "آینده" ، "هدف" و "خوشبختی" رُ متوجه شم و همه رُ یکی نوشتم تقریباً ^_^

کاری که تو الان داری میکنی مثل اینه که وسط بازی شطرنج هستی یه مهره رو برداشتی گرفتی تو دستت، با خودت میگی بذارم اونجا؟ نذارم؟ کیش نشم؟ مات نشم؟ کیش نشه؟ مات نشه؟

نه مهره رو برمیگردونی‌سرجاش و نه میذاریش جای جدید

هیچکسِ هیچکس برای خوشبختیت کاری نمیکنه جز خودت..

آقا یه وقت میبینی مبلی که از نظر همه راحته از نظر من نیست. من رو اون مبل راحت نیستم

دلیل نمیشه اون مبل رو بخرم بذارم تو خونه که بقیه باش راحتن ولی خودم برم بشینم رو زمین و هی بگم این مبل راحتی نیست

یوقت همه از خونه آرامش میگیرن من از سفر

یوقت همه لذت کوهنوردی رو تو بلندی ارتفاع قله میبینن من تو هم گروهیام و همصحبتی باهاشون

یوقت اصن فقط من میرم کوهنوردی بخاطر اون چاییای وسط راه

بارونی که طولانی شدنش برای عاشقا عشقولانس برای کشاورز دلهره ی سیل و خراب شدن محصولشه..

برفی که بچه مدرسه ای رو خوشحال میکنه برا تعطیل شدن مدرسه ش دلهره ی یه زنه برای شوهرش که راننده کامیونه و تو جادس...

نوری که برای من قشنگه برای نابینا تاریکیه محضه

دیدگاه آدما مثل هم نیست. دلشوره ی اونا تضمین خوشبختی آینده ی تو نیست

چه مثالای قشنگی زدید ...
آره انگار نه میخوام خودم مات شم، نه بازیکنِ روبروم...
ولی من هم از پایان می‌ترسم، هم از شروعِ تازه!
ترسم از اینه تصمیمِ اشتباهی بگیرم که غیرقابلِ جبران باشه!
انگار همه بیشتر از من میدونن، بهتر از من می‌فهمن!
اصن گاهی شک میکنم به اینکه نکنه من واقعاً رو این مبل راحتم و خودم نمی‌فهمم؟
مثلاً انقد حواسم و نگاهم به دسته‌ی کج و کوله‌شه که متوجهِ راحتیش نیستم!!!

خوشحالم که رفتی سری مشاوره !

منم مطمئن بودم که تو دختر خودخواه و بی احساسی نیستی ! اصلا این بدی که توصیف میکنی نیستی میشناسمت که میگم !

بعدشم داشتم دیروز پست های قدیماتو میخوندم درسته تو خیلی جاها قهر قهرو بودی و میخواستی بدون ارتباط برقرار کردن درک بشی و خلاصه لوس بودی :))) اما مهردادم خیلی جاها بی توجهیاش معلوم بود فراموشکاریاش ! تو اون جرقه های اولیه هردوتون دست داشتین یعنی !

بازم برو مشاور رو ولش نکن و از احوالات خودتم بی خبر نذارمون !

آره خیلی لازم داشتم و شانس َم آوردم
:( عزیزم ... ممنونم ازت ... ولی یکم که میگذره باز اون حسِ گناهکار بودن بهم برمیگرده ...
شاید بخاطر اطرافیان و حرفاشون ...

چقد تو ماهی! حتی پستای قدیمیم رُ میخونی که بهم کمک بیشتری کنی :*** دوس داشتنیِ مهربونِ من ^_^

آره حتماً میرم ...
واسه این گروه‌درمانیه که اصن ۳ جلسه پیش پیش ازم پول گرفت، مجبورم برم :دی

دوست قدیمی من

من امیدوارم هر اتفاقی که برات خوبه بیوفته

و یه روزی همه چیز اونجوری که تو میخوای بشه

سلام عزیزم
خیلی ممنونم ... من َم امیدوارم ...
Monday 9 Tir 99 , 21:47 بلاگر کبیر ^_^

مهلا خیلی خوشحالم که این حرفا رو بهت زد. من جواب کامنت قبلیم تو پست پیش رو که خوندم میخواستم دقیقا بهت بگم چرا انقدر با خودت بد رفتار میکنی؟ چرا انقدر بخاطر تصمیم به جدایی عذاب وجدان داری.

ولی خوب خیلی هول هولی اومده بودم فقط چک کرده بودم جوابمو،داشتم کوروشو میخوابوندم نتونستم جواب بدم و حرف بزنم.

 

مهلا من فکر میکنم اتفاقا با موندنت همینجور بلاتکلیف طور هم به شوهرت ظلم میکنی هم خودت. اگه رو تصمیمت (اگه از ته قلبته) بایستی و ثابت قدم باشی،حتما به نفع جفتتون خواهد بود...

 

مادرت اگه پشتته واقعا یه بار بهش بگو مادرم ، مرسی که منو از عواقب احتمالی این جدایی با خبر میکنی. من بارها به حرفات فکر کردم. الان ازت میخوام تو تصمیمی که گرفتم،حتی اگه باور داری اشتباهه،کنارم باشی و اجازه بدی تصمیم گیرنده نهایی خودم باشم. 

 

این عذاب وجدانه به نظرم تاثیرِ اطرافیان َم هست ...
چون همه معتقدن که من مطلقاً دارم اشتباه میکنم و مشکل از منه :(

فعلاً که برام خیلی سخت شده تصمیم بگیرم و هنوز گیجم ...
توی هر دوش به خودم شک دارم که از پسش برمیام یا نه؟

خودش همه اینا رُ بدون اینکه من حرفی بزنم، میدونه و حتی به زبون میاره!
میگه من فقط میخوام عواقبش رُ بهت بگم و در آخر تصمیم با توئه و هرکاری هم انجام بدی من پشتتم
ولی اون غصه‌ی تو چشاش... اون حواسپرتیای حاصل از نگرانیش... دلسوزیای ناخوداگاه و همیشگیش برای دومادش...
اینا به من اجازه نمیدن که بدونِ در نظر گرفتنِ "او" تصمیمی بگیرم!

اره واقعا بنویس بیا

جدا گفتم

خواهش میکنم. والا دنده های ماهم ازین فشار خورد شده:))

 

نمیخای قتل کنی که؟!

تو بیشتر از حرف مردم میترسی که نکنه بعدا بیان بت بگن دیدی گفتیم فلان نکن پشیمون میشی یا ...

ازین میترسی

یادِ خواهرم افتادم!
زمانی که میخواست کنکور بده، انقدی تمامِ خانواده رُ درگیر کرده بود و درس میخوند و به این در اون در می‌زد که دیگه همه اون استرس کنکوره رُ براش گرفته بودن و بعد از امتحانش یه نفسِ راحتِ خونوادگی کشیدیم :دی
حالا منم دارم همین کارو با دوستام و مخاطبام میکنم و بعد از اینکه بالاخره تصمیمم رُ بگیرم همه با هم یه بار سنگین از شونه‌هامون برداشته میشه انگار !! :دی

بیشتر از این می‌ترسم که حرفشون راست شه و برگردم ببینم با دستای خودم چه گندی به زندگیم زدم و پشیمون شم... حالا دیگه چه به روم بیارن چه نیارن!

اره مام تو این وضعیتیم دقیقا😁

خب تو که از حرف مردم میترسی. و از راستی حرفشون پس به حرفشون گوش کن دیگه

بالاخره هرچی نباشن آدم معمولین😎

تو خودتو داغون میکنی با موندن(چون از رو دلسوزی برای همسرته)

مسیرتو کج میکنی بخاطر حرف دیگران(چون میترسی)

با بلاتکلیفی هم فقط وضعیتو مبهم تر میکنی و روحتو اذیت میکنی

و من الله توفیق

من بیشتر از "خودم" می‌ترسم!
همون حرفی که تو کامنتِ بعدی زدید ... اعتماد بنفسمُ از دست دادم... نمیدونم از پسش برمیام یا نه، وسط راه کم میارم؟
نه، این‌بار مصمم شدم که تصمیمم رُ بگیرم و از این بلاتکلیفی درآم...

اینو نباید بگم چون شاید روت تاثیر بذاره ولی ینفر باید بگه

به شدت اعتماد بنفستو از دست دادی که قدرت تصمیم گیری نداری تو این برهه زمانی

به حول قوه الهی معمولیا زورشون بیشتر شده و قابلیت تغییر نظرتو دارن. 

میتونی قید افکارتم بزنی و معمولی بشی و زندگی کنی در قدم اول وقتی برید زیر یه سقف و در قدم دوم بچه که بیارین احساس خوشبختی میکنی. دوشواری ام نداره:دی

منفی نگر شدی و زومت رو منفیاس بخاطر همین مثبتا رو نمیبینی و نمیتونی یکدل باشی

اونایی که گفتمُ ننوشی، اگ مینوشتی میتونستی راحتتر تصمیم بگیری با نتیجه ای که ازش در میومد

یه چندتا فایل دکتر فرهنگ بنظرم خیلی خوبن میخای بفرستمشون؟

ابد نزدیکه ها، تا ابد کشش نده مصمم شو یا رومی روم یا زنگی زنگ

آره متاسفانه آدم معمولیا محاصره‌م کردن و من گاهی تقلا میکنم و گاهی دوباره تسلیم میشم... و این وسط امید و اعتماد به خودم و انتخابا و تصمیماتم رُ هم از دست دادم...

:)) دیگه رفتید تو کارِ متلک؟؟
الان "آدم معمولی" فحش َم می‌تونه محسوب شه ها :دی

آره در حال حاضر زومم رو منفیای خودم و مثبتای او :(
و همچنین زومم رو منفیای جدایی و مثبتای موندن!

باید با حوصله و تمرکز تو فرصتِ درست حسابی بشینم بنویسم!
به زودی و در اولین تایم این کارُ میکنم، دیگه عذرِ منُ بپذیرید :دی
وای آره میشه بفرستید اگه زحمتی نیس؟
امیدوارم زود خودم و راهمُ پیدا کنم تا به ابد نرسیدم!

دیگه دیدم زبون جدی کارساز نیست گفتیم با شوخی بگیم:)) چطوری متوجه شدی؟:دی

آدم معمولی فحشه🤣🤣🤣🤣🤣🤣

 

آره هرچه زودتر بهتر.. 

:)) خیلی ممنون
بله دیگه، برا ما فحشه :دی

ای جانم:*

همینقدر ازت مطمئنم که از خودت و خواستهات و شناختی که خودت از خودت داری فرار نمیکنی و به موقعش درست ترین تصمیم رو میگیری😍

خودت رو اذیت نکن ، شاید الان زود باشه که از دیدخودت موقعِ تصمیم هست تا محک زدن یخورده زود میتونه باشه که بخوای قطعی ترین تصمیم رو بگیری

هنوز یه مقدار به درونت رجوع نکردی عزیزم

یه مقدار نیاز به خودشناسی بیشتری داری...

شاید باید افکار و خواستهایی که از نسل های گذشتت به گوشات خورده و دیکته شده رو از خودت بِکَنی

ماها یوقتایی دیکته وار راه خانواده فامیل و یا گذشته هامون رو پیش میگیریم و اونقدر باور داریم که درست ترین راه هست که حتی بخودمون فرصتِ اینک راستی آزماییش رو انجام بدیم، نمیدیم

اگه خودت رو دوس داری و تازه داری به دوست داشتن خودت میرسی، یکم بنویس و از خودت چرا های زیادی رو بپرس و ببین خودت دور از بقیه چه تصمیمی میگیری!

دوس دارم هیچ نقطه نشکافته ای از خودت نداشته باشی و بعد تصمیم بگیری

در واقع بهتره بگم همه جانبه خودت رو بسنجی

دوستت دارم که😙💙

جالبه! همه دوستا و نزدیکام بیشتر از خودم بهم مطمئنن ...
اتفاقاً همش دارم فک میکنم خیلی دیر شده برا تصمیم گرفتن ...
آره، خودم َم فک میکنم مشکلم خودشناسیه!

من همیشه از اون دسته آدمای "برای خودم" بودم ...
نه راهِ کسیُ رفتم، نه با دیدِ دیگران انتخاب کردم!
شاید زیادی نسبت به خودم بی انصاف و بی اعتماد شدم که به این روز افتادم !

ممنونم عزیزِ دلم برا حرفات :**
حتماً باید همین کارُ کنم ...

چطوری دختر؟

تهرانی یا کرمان؟

خوشحالم که رفتی مشاوره. اینجوری بهتر میتونی تصمیم بگیری.

بدک نیستم ^_^ ممنون عزیزم که حالمُ می ـپرسی
امروز دیگه تهرانم
وقتایی که زیاد سر و کله ـم اینورا پیدا نمیشه، نتیجه بگیرید که کرمانم :دی

:** امیدوارم تصمیمِ ثابت و درستی بگیرم!

پس باید دور دوستان و دیگران که تلاشی نمیکنن برات رو خط بکشی و تصمیم بگیری. برات مهم نباشن

۲- پس نظر دیگران هم در مورد خوشبختی به شما ارتباط نداره چون همه چیشون فرق داره با من و شما

این دو مورد رفتن کنار

راحع به اینده تو یه رابطه شاد و سرحال میخای در صورتی که نه مامانت نه همسرت و نه دیگران اینجوری مثل تو فکر نمیکنن

بعد یعنی تو متوجه نیستی داری برای رابطه شاد و سرحال و لحظه های ناب تلاش میکنی یا نه؟

پس اینم از این

اینایی که گفتی هیچکدوم هدف نیستن و بهشون نخواهی رسید!

و وقتی دوستان و دیگران در راستای اینایی که میگی هدف تلاش نمیکنن پس اونام میرن کنار

اینم از این

در مورد احساس خوشبختی هم باید ببینی عشق عمیق و آرامش داری الان؟

از اینده ترس نداری الان؟

از لحظه هات داری لذت میبری الان؟

ایا خوشحالی؟ ایا دید مثبت داری؟ یا نه

اینجوری به قضیه نگاه کن بهتر میتونی تصمیم بگیری

 

قشـــنگ معلوم بود هنگی:دی همش قاطی پاتی نوشتی:))

مشکل اینجاس اون چیزی که خواسته یِ اصلیِ منه، تو حاشیه یِ خواسته ـهای طرفِ مقابل یا اطرافیانمه!
و من میدونم هرجا یا پیِ هرکسِ دیگه ای َم برم، این تفاوتا تو چشم خواهد بود
علاوه بر اینکه حجمِ زیادی از این تفاوتا جنسیتی محسوب میشن!
یعنی تفاوتِ طبیعیِ مرد و زن ـه !

آره، فایلایِ درموردِ هدفِ دکتر فرهنگُ که گوش دادم متوجه شدم :دی
فک کنم اون سالهای قدیم َم گوش داده بودم ولی یادم رفته بود! چون آشنا بودن برام!
همچین میگم انگار سال ـهای 47 ، 48 بوده :))

فک میکنم خیلی بهشون نزدیک شدم ...
اما ترس از آینده همه ـش یجورایی اون گوشه ـها پنهون شده و هست باهام!

:)) تازه کلی َم با فکر و حوصله نشستم جواب نوشتم ـآ

نه داری خودتو بد قضاوت میکنی

ببین اینایی که تو گفته بودی هیچکدوم ارزو نبودن آ؟

ارزو یا رویا یه چیز تقریبا محاله و اگه قابل دست بافتن باشه فوق العاده سخت و زمان بره

منتها اینایی که تو گفتی نیاز طبیعی هر ادمیه

دلیل نداره بگیم نه تو چون این چیزا رو میخای غیر از ادمی(دور از جون)

چیزای عادی ان که متاسفانه برای دیگران بزرگن

اخرشم تباه میشی جوون مملکتمون:دی

خب بازم شکر خدا

امیدوارم سریع برسی بهشون چون صبر زیادی ام درد سره

هزینه فسفرای مصرفی رو فاکتور کنید پرداخت بشه:دی

مثلاً من آرزوم اینه که برم تو قصه‌ها :دی
در کل رویاها و آرزوهای من همون به قولِ شما شبیهِ آدمیزاد نیس :دی
اینُ هم خیلی شنیدم که "تو چرا اینجوری‌ای؟؟"
دیگه متفاوت بودن این سختیا رو هم داره بالاخره :دی

:)))) ممنونم... نقداً پرداخت میکنید یا شماره‌کارت بدم؟؟

تو قصه ها چه خبره؟:دی

اونوقت بری چیکار؟:دی

نه منظور منو اشتباه متوجه شدی:)) میگم خواسته های زیادی نداری که بگن تو جزو ادما نیستی که اینا خواسته هاته یا چرا النگو کیف کفش فلان نیست(مادیات)

ینی عادیه. نباید فکر کنی غیر قابل دستیابیه 

که میگی تو حاشیه هاست و اینجا یا هرجا پی کس دیگه ای بری تو چشمه اینا

والا اینا چیزی نیستن خدا لعنت کنه ادم معمولیا رو😑

خب اونجا رنگی رنگی‌تره :دی
اکثراً هم دوس دارم برم تو کارتونا جای یه شخصیتی زندگی کنم
مثلاً اونا که تو بازی‌های کامپیوتری بودن
یا اونا که تو ذهنِ اون بچه‌هه زندگی می‌کردن!
فک کنم ادامه ندم بهتره :))) هرکی با من حرف بزنه فک میکنه با بچه ۴ساله طرفه!
آخه من (به راسینال َم گفتم) خیلی وقتا حتی باور میکنم اتفاقای تو کارتونا رو :دی
مثلاً میگم شاید واقعاً اسباب‌بازیا برای خودشون یه دنیایی دارن و ما که نیستیم، زنده میشن حرف می‌زنن
یار که مدام برام تجویز میکنه زیاد فیلم و انیمیشن نبینم :))

آها... آره خب اصولاً مادیات از اصلی‌ترین خواسته‌های آدم معمولیاس!
وای اصن چه کیفی میده غیبت این آدم معمولیا رُ کردن :دی
ولی خدایی تا حالا خیلی‌ها بهم گفتن "تو اصن جزوِ آدما نیستی" :))) جدی جدی باور کردم مشکل دارم دیگه

نه حالا چرا میگم هرجا برم تو چشمه؟ چون هرجا می‌خونم میفهمم خیلیاش از تفاوتای عادیه
مثلاً یه زن "رابطه‌ش" براش مهم‌تر از هرچیزیه و یه مرد "کارش" ... یعنی خانما یه رابطه‌ی موفق و سرحال داشته باشن کلِ زندگی براشون گل و بلبل میشه ولی مردا درصورتی حالشون خوبه که تو کارشون موفق باشن
البته بماند که الان خیلی از خانما و آقایون این "مهم‌ترین" رُ بردن زیرِ سوال و رفتن پیِ چیزای دیگه...

اهان. سیندرلا و اینا بت میخوره:)

شایدم واقعا اینطور باشه، ما که نمیدونیم🤷‍♂️

اره غیبتشونو کردن خیلی با صفاست😄

ما اصلو ول کردیم چسبیدیم به فرع

دریا رو ول کردیم رفتیم دنبال ۴ تا جویبار

یاد فیلم پاپیون افتادم. اخرش یارو به ازادی رسید و چقدر لذت بخش بود

اینقدر موضوع زیاده که ادم بخاد در موردش صحبت کنه که کل عمرم براش وقت کمیه

منتها مردم دنبال حاشیه ان

اینکه فوتبال چند چند شد و به کجا موشک زدن و کلیپ جدید چی داری و لایکام اینقده و فلانیو انفالو کردم و مرغ گرون کردن، شده دغدغه الان مردم

ازینایی نیستن که بشینی کنارشون چاییت سرد بشه

برعکس، چاییتو سریع میخوری با اعصاب خورد و با خودت میگی: بحث با این نفهم نتیجه ای نداره

:دی نه دیگه سیندرلا اینا خیلی خانوم و مظلومن!
بیشتر عاشقِ لباساشونم !
یادش بخیر ... تو بچگی که نقشِ این پرنسس ـها رُ بین خودمون تقسیم میکردیم، من زیبای خفته بودم :))
اتفاقی تو دانشگاه َم یکی از دوستام "زیبای خفته" صدام میزد :دی

آخ گفتید! امان از این حاشیه ـها که اصن ذوقِ آدمُ برای گپ زدن کور میکنن!
البته این موضوعا بینِ آقایون رایج ـتره ...
ولی خب دیگه ببینید چه خبره که به موضوعِ بحثِ خانوما َم کشیده شدن!!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan