Friday 6 Tir 99
اون َم با گوشی! که هیچوقت دوس نداشتم...
توی قطارم و میرم به سمتِ کرمان
جایی که حِس میکنم زندگی جریان داره!
از اون وقتاس که به شدت تو فکرِ جداییام...
با خودم فک کردم شاید حسِ الانم و خوندنش رُ برای بعد لازم داشته باشم!!
حسی که از تنفر نمیاد!
بلکه از پشتِ یسری افکار منسجم و مصمم بلند میشه!
از دیشب دارم تمامِ فواید و آسیبهای طلاق رُ توی اینترنت زیر و رو میکنم...
با اینکه دلیل یا دلایلِ خودمُ لابلای "طلاقهای ضروری" پیدا نکردم، باز فک میکنم لازمه!
لازمه برای زندگیِ ۴سالهای که تقریباً از همون اوایلش فقط درجا زده...
برای منی که وقتی ایرادا رُ فاکتور میگیرم، میرسم به بنبستِ "دوستش نداشتن"
اگه تمامِ دغدغههای دیگه رُ کنار بزنم (مثلِ خونوادهها، وسایل، حرف دیگران ...) و برم سراغِ خودم؛ میبینم تموم شدنُ میخوام!
وقتی خواب میبینم یه تماستلفنی ازش رو شده که یجورایی خیانت محسوب میشه وَ همین رُ دودستی میچسبم برای دلیلِ منطقیِ جدا شدنم!
میدونم َم که این فقط یه خواب نیست... واقعیتِ افکارمه
افکاری که خودشون میبینن چطور دنبالِ یه بهانه برای رفتنم!
هیچ راهی َم براش باز نذاشتم که به سمتم بیاد!
از هر دری بخواد بیاد، میبندمش به روش!
و این برای خودش خطرناکتر و دردناکتره...
اون کسی که باید از این مخمسه نجات پیدا کنه، بیشتر اونه! نه من!
منی که انگار دیگه نمیتوتم براش ارزش و احترام قائل شم
شخصیتش رُ قبول ندارم
هر لحظه از این زندگی برای من عذابه و برای او عذابی بزرگتر!
بزرگتر چون دوسَم داره و محبتش رُ بیشتر میکنه؛ اما جوابی نمیگیره!
جوابی نمیگیره چون من دستِ خودم نیست!
میخوام و نمیتونم!
با محبتش فقط عذاب وجدان میگیرم!
یه حسی مثِ ترحم به وجودم چنگ میندازه که لعنتی یه کاری کن براش!
مُدام در گوشم تکرار میشه: چقد تو سنگدلی...
با خودم میگم حقّش نیست! گناه داره! حیف نیس اینهمه دوسم داره؟
و بعد پا میشم که براش تلاش کنم و تا میبینمش، میشینم...
تمامِ ساعتهای نبودنش، خودمُ آماده میکنم و نقشه میکشم که چه کارا براش انجام بدم، اما تا از راه میرسه ناخوداگاه اخمام میره تو هم، بدخلق میشم و آمادهی جنگ!!
۴ ساله خواستم که بخوام و نتونستم!!
چرا دست نمیکشم؟
چرا نقطه نمیذارم؟
چرا همیشه درست تو آخرین لحظه ترسیدم و خواستم که برگردم؟
میدونم، میترسم بیعاطفه باشم...
از اون آدما که تحملِ طولانیمدتِ یه آدمِ دیگه رُ وسط زندگیشون ندارن!
شاید اگه هرکسِ دیگهای َم بیاد تو زندگیم بعد از یه مدت عادی و خستهکننده شه برام که فقط حوصلهمُ سر میبره!
تکلیفم با خودم مشخص نیس!
ولی با او مشخصه!!
چون الان میدونم اگه یکی پیدا شه که بعد از من عاشقِ "او" شه و خوشحالش کنه
که "او" کنارِش خوشبخت شه و دوباره بتونه عاشقی کنه
درجهی تمایل به جداییم ۱۰۰ میشه!
آخه در حال حاضر عذاب وجدان بزرگترین مانعِ منه!!
اینکه میتونم خودمُ خوب و شاد تصور کنم بعد از او، ولی او رُ بعد از خودم افسرده و شکستخورده؛ بهم حسِ بدی میده!
اصن شاید در واقعیت خلافش اتفاق بیُفته!
ولی اینکه الان پیش بینی میکنم چون دوسَم داره خیلی سخت میتونه دوباره سرپا بشه، آزارم میده!
گرچه، مصمم بودنم هم دلیلش خودشه!
این رابطه و من فقط داریم بهش آسیب میزنیم!!
نداشتنم براش خیلی بهتره...
شاید برای من َم بهتر باشه قطعِ این رابطه
به شرطی که به خودم یه قولایی بدم...
قول بدم حالا که اینجای زندگیم این تصمیمِ بزرگُ با تکیه بر خواستههام میگیرم، دیگه اجازه ندم حرفِ هیچکسی منُ معمولی و مثِ همه کنه!!
حالا که متفاوت فکر میکنم، پس متفاوت زندگی کنم!
شاید خیلیا بتونن با بیعشقی کنار بیان، ولی من دیدم که نتونستم!
نتونستم لذت نبردن از لحظهها رُ تحمل کنم...
حرف زدنا و فهمیده نشدنای دو طرفه رُ
فرار کردن از لمس شدن رُ
با چشمای یخزدهم نگاهش کردن و نخواستنش رُ
نشنیدن و شنیده نشدن رُ ...
من اینجا نه خودم لذتی میبرم، نه به کسی لذتی میدم!
تازه دارم معنیِ اون جملهیِ معروفِ "تلخیِ بی پایان" رُ میفهمم!
باید تمومش کنم!
حتی شده برای تنبیه یا جریمهی خودم!
چه فایده وقتی تواناییشُ دارم روزها طرفِ مقابلم رُ نگاه َم نکنم!
مثلِ همین داستانِ آخرمون! دیشب!
از یه موضوعِ الکی شروع شد!!!
یه اَدا درآوردنِ بیخود! در مقابلش عصبی شدن من که بلند میگم: "هزار بار گفتم منُ مسخره نکن"
بعد از اون، سکوتش و قهرِ ناگهانیِ جواب ندادنِش به حرفام وَ باز منی که اینُ با یه حملهی سنگینتر جواب میدم و قهرِ عمیقتر و طولانیتری رُ نشونش میدم! (که مثلاً یهو الکی برا من باد نکنه :|)
سرانجام به این نقطه میرسه که بالشتشُ برمیداره میره یه جای دیگه میخوابه و این از نظرِ من گناهِ نابخشودنیای میشه که دیگه راهِ برگشتی نداره!
امروز مامانش اینا اومده بودن خونهمون و تمامِ مدت نگاهش َم نکردم!
تا رسیدم راه آهن، با یه "خدافظ" پیاده شدم و حتی اجازه ندادم حرف بزنه!!
"بیعشقی" چنین آدمِ وحشتناکی میسازه ازت!!
که حتی اگه اداهاش شوخی باشه، برای تو بزرگترین توهین به حساب میاد!!
فقط عصبیت میکنه و هیچیش برات بامزه یا دلنشین نیس...
که اگه یه بدی در حقّت کنه، تو دوبرابرشُ جواب میدی چون میتونی!
چون قلبت این وسط نیست که با قهر، خودت َم آسیب ببینی!
اگه خوبی کنه، فقط تلاشتُ میکنی که جبران کنی، اما در حقیقت نمیکنی!!
من این چنین زندگیای رُ نمیخوام!
نمیخوام یه قاتل باشم!
طرفِ مقابلم هرچی نباشه یه انسان که هست!
این آدم بدِ بیعشق نه زندگیِ منُ شیرین میکنه، نه زندگیِ او رُ !!
دیگه هم خسته شدم از تلاشِ دوباره!!!
که با خودم بگم، نه من میتونم! محبت کنه، بهش خوبی میکنم و بالاخره به روزی با تلقین و تکرار عاشقش َم میشم!
نه نمیشم!
وگرنه تو این ۴سال میشدم!!!
دارم حرفایِ خودمو از ۴سال پیش میبینم دیگه!!!
همه هموناس، فقط به سنِ رابطهمون اضافه شده ...
"سلام، ما ۹ ماهه عقد کردیم و حس میکنم دوسش ندارم،.."
"سلام، بنده ۱ سال و نیمه تو دورانِ عقدم و حس میکنم هیچ حسی بهش ندارم..."
"سلام، دو ساله عقدم و از انتخابم پشیمونم، مگه نامزدی برا انتخاب نیس؟ خب انتخابم اینه که "نمیخوامش"..."
"سلام، ۳ ساله عقدیم، دیگه خیلی به جدایی فک میکنم، انگار فقط اومدم اینجا ازتون تایید بگیرم..."
معلومه؟ اوضاع فقط داره وخیمتر میشه!
الان َم که باید بگم داره میشه ۴ سال و میخوام جدا شم!!!
مدتهاس فکرِ جدایی دیگه در من از بین نمیره
فقط تو حالِ خوبمون کمرنگ میشه و مردد ... تو حالِ بدمون پررنگ میشه و مصمم!!
دیگه "عقدتون طولانی شده" و "باید برید سرِ خونه زندگی" و "دوری خل و چلت کرده" و اینا هم کارساز نیست!
دیشب به اون "ضمیر"ی که همیشه میخواد جلوی جدایی رُ بگیره، گفتم "به مامانش میگم پسرتون بدونِ من خوشبختتره. هرکدوم از فامیلاشون زنگ بزنن جوابشونُ نمیدم که تو رودروایسی محبتا و اصرارشون قرار نگیرم. خودم پول میدم وسایل جهیزیهم رو میارم کرمان که از جیب مامانم نره. به همه افراد خونوادهم َم میگم رفتم مشاوره و منطقی جدا شدم. یه زنِ خوب براش پیدا میشه و عشقشون دوطرفه خواهد بود و ..."
خلاصه که برای تمام موانعش، راه حل آوردم
توجیح شد!
قانعش کردم که این وسط منم مهمم!!!
مهمه از زندگیم لذت ببرم!
از یه عمر بودن کنارِ یه آدم که نقش اولِ زندگیمه!
زندگی با آدمی که هرچی بیشتر به سمتم میاد من بیشتر ازش دور میشم کجاش قشنگه؟؟ برا من قشنگه یا او؟؟؟
بهش گفتم بذار از این زندگی برم عوضش قول میدم دیگه برا همیشه واسه خودم زندگی کنم!
با معیارای خودم انتخاب کنم!
دیگه نترسم از آدما!
تا یکی گفت سلام، نگم بیا خواستگاری!
رابطهی ندیده نخوام!
به آدمای راه دور کاری نداشته باشم!
خودم باشم و زندگیِ خودم!
انقد تو تنهاییم خودم رُ دوس داشته باشم و قوی بسازمش، که بتونه مدتها برای رسیدنِ عشق صبر کنه!
عشقی که شاید معیارای آدم معمولیا رُ نداشته باشه!
پول نداشته باشه، خانوادهی خوب نداشته باشه، زیاد درس نخونده باشه ...
اما عاشقی بلد باشه!!
تو همون نگاهِ اول به دلم بشینه!
از دلش کنده نشم و بودنم دلیلِ اصلیِ زندگیش شه!
نتونم بهش بدی کنم یا نادیدهش بگیرم!
بلد نباشه بهم بدی کنه یا ازم دور شه!!
خب... من برم بخوابم که در خواب ببینم پنبهدانه ^_^