آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


میخوام برم! نگو که دیوونه‌ای...

نمیدونم برا چی سر و کله‌م اینجا پیدا شده و دارم تو این وضعیتِ در حالِ حرکت پست میذارم!

اون َم با گوشی! که هیچوقت دوس نداشتم...

توی قطارم و می‌رم به سمتِ کرمان

جایی که حِس میکنم زندگی جریان داره!

از اون وقتاس که به شدت تو فکرِ جدایی‌ام...

با خودم فک کردم شاید حسِ الانم و خوندنش رُ برای بعد لازم داشته باشم!!

حسی که از تنفر نمیاد!

بلکه از پشتِ یسری افکار منسجم و مصمم بلند میشه!

از دیشب دارم تمامِ فواید و آسیب‌های طلاق رُ توی اینترنت زیر و رو میکنم...

با اینکه دلیل یا دلایلِ خودمُ لابلای "طلاقهای ضروری" پیدا نکردم، باز فک میکنم لازمه!

لازمه برای زندگیِ ۴ساله‌ای که تقریباً از همون اوایلش فقط درجا زده...

برای منی که وقتی ایرادا رُ فاکتور میگیرم، میرسم به بن‌بستِ "دوستش نداشتن"

اگه تمامِ دغدغه‌های دیگه رُ کنار بزنم (مثلِ خونواده‌ها، وسایل، حرف دیگران ...) و برم سراغِ خودم؛ می‌بینم تموم شدنُ میخوام!

وقتی خواب می‌بینم یه تماس‌تلفنی ازش رو شده که یجورایی خیانت محسوب میشه وَ همین رُ دو‌دستی می‌چسبم برای دلیلِ منطقیِ جدا شدنم!

میدونم َم که این فقط یه خواب نیست... واقعیتِ افکارمه

افکاری که خودشون می‌بینن چطور دنبالِ یه بهانه برای رفتنم!

هیچ راهی َم براش باز نذاشتم که به سمتم بیاد!

از هر دری بخواد بیاد، می‌بندمش به روش!

و این برای خودش خطرناکتر و دردناکتره...

اون کسی که باید از این مخمسه نجات پیدا کنه، بیشتر اونه! نه من!

منی که انگار دیگه نمیتوتم براش ارزش و احترام قائل شم

شخصیتش رُ قبول ندارم

هر لحظه از این زندگی برای من عذابه و برای او عذابی بزرگتر!

بزرگتر چون دوسَم داره و محبتش رُ بیشتر میکنه؛ اما جوابی نمیگیره!

جوابی نمیگیره چون من دستِ خودم نیست!

میخوام و نمیتونم!

با محبتش فقط عذاب وجدان میگیرم!

یه حسی مثِ ترحم به وجودم چنگ میندازه که لعنتی یه کاری کن براش!

مُدام در گوشم تکرار میشه: چقد تو سنگدلی...

با خودم میگم حقّش نیست! گناه داره! حیف نیس این‌همه دوسم داره؟

و بعد پا میشم که براش تلاش کنم و تا می‌بینمش، می‌شینم...

تمامِ ساعتهای نبودنش، خودمُ آماده میکنم و نقشه میکشم که چه کارا براش انجام بدم، اما تا از راه میرسه ناخوداگاه اخمام میره تو هم، بدخلق میشم و آماده‌ی جنگ!!

۴ ساله خواستم که بخوام و نتونستم!!

چرا دست نمی‌کشم؟

چرا نقطه نمیذارم؟

چرا همیشه درست تو آخرین لحظه ترسیدم و خواستم که برگردم؟

میدونم، می‌ترسم بی‌عاطفه باشم...

از اون آدما که تحملِ طولانی‌مدتِ یه آدمِ دیگه رُ وسط زندگیشون ندارن!

شاید اگه هرکسِ دیگه‌ای َم بیاد تو زندگیم بعد از یه مدت عادی و خسته‌کننده شه برام که فقط حوصله‌مُ سر می‌بره!

تکلیفم با خودم مشخص نیس!

ولی با او مشخصه!!

چون الان میدونم اگه یکی پیدا شه که بعد از من عاشقِ "او" شه و خوشحالش کنه

که "او" کنارِش خوشبخت شه و دوباره بتونه عاشقی کنه

درجه‌ی تمایل به جداییم ۱۰۰ میشه!

آخه در حال حاضر عذاب وجدان بزرگترین مانعِ منه!!

اینکه میتونم خودمُ خوب و شاد تصور کنم بعد از او، ولی او رُ بعد از خودم افسرده و شکست‌خورده؛ بهم حسِ بدی میده!

اصن شاید در واقعیت خلافش اتفاق بیُفته!

ولی اینکه الان پیش بینی میکنم چون دوسَم داره خیلی سخت میتونه دوباره سرپا بشه، آزارم میده!

گرچه، مصمم بودنم هم دلیلش خودشه!

این رابطه و من فقط داریم بهش آسیب میزنیم!!

نداشتنم براش خیلی بهتره...

شاید برای من َم بهتر باشه قطعِ این رابطه

به شرطی که به خودم یه قولایی بدم...

قول بدم حالا که اینجای زندگیم این تصمیمِ بزرگُ با تکیه بر خواسته‌هام میگیرم، دیگه اجازه ندم حرفِ هیچ‌کسی منُ معمولی و مثِ همه کنه!!

حالا که متفاوت فکر میکنم، پس متفاوت زندگی کنم!

شاید خیلیا بتونن با بی‌عشقی کنار بیان، ولی من دیدم که نتونستم!

نتونستم لذت نبردن از لحظه‌ها رُ تحمل کنم...

حرف زدنا و فهمیده نشدنای دو طرفه رُ

فرار کردن از لمس شدن رُ

با چشمای یخ‌زده‌م نگاهش کردن و نخواستنش رُ

نشنیدن و شنیده نشدن رُ ...

من اینجا نه خودم لذتی می‌برم، نه به کسی لذتی می‌دم!

تازه دارم معنیِ اون جمله‌یِ معروفِ "تلخیِ بی پایان" رُ می‌فهمم!

باید تمومش کنم!

حتی شده برای تنبیه یا جریمه‌ی خودم!

چه فایده وقتی تواناییشُ دارم روزها طرفِ مقابلم رُ نگاه َم نکنم!

مثلِ همین داستانِ آخرمون! دیشب!

از یه موضوعِ الکی شروع شد!!!

یه اَدا درآوردنِ بیخود! در مقابلش عصبی شدن من که بلند میگم: "هزار بار گفتم منُ مسخره نکن"

بعد از اون، سکوتش و قهرِ ناگهانیِ جواب ندادنِش به حرفام وَ باز منی که اینُ با یه حمله‌ی سنگین‌تر جواب میدم و قهرِ عمیق‌تر و طولانی‌تری رُ نشونش میدم! (که مثلاً یهو الکی برا من باد نکنه :|)

سرانجام به این نقطه میرسه که بالشتشُ برمیداره میره یه جای دیگه میخوابه و این از نظرِ من گناهِ نابخشودنی‌ای میشه که دیگه راهِ برگشتی نداره!

امروز مامانش اینا اومده بودن خونه‌مون و تمامِ مدت نگاهش َم نکردم!

تا رسیدم راه آهن، با یه "خدافظ" پیاده شدم و حتی اجازه ندادم حرف بزنه!!

"بی‌عشقی" چنین آدمِ وحشتناکی میسازه ازت!!

که حتی اگه اداهاش شوخی باشه، برای تو بزرگترین توهین به حساب میاد!!

فقط عصبیت میکنه و هیچیش برات بامزه یا دلنشین نیس...

که اگه یه بدی در حقّت کنه، تو دوبرابرشُ جواب میدی چون میتونی!

چون قلبت این وسط نیست که با قهر، خودت َم آسیب ببینی!

اگه خوبی کنه، فقط تلاشتُ میکنی که جبران کنی، اما در حقیقت نمیکنی!!

من این چنین زندگی‌ای رُ نمیخوام!

نمیخوام یه قاتل باشم!

طرفِ مقابلم هرچی نباشه یه انسان که هست!

این آدم بدِ بی‌عشق نه زندگیِ منُ شیرین میکنه، نه زندگیِ او رُ !!

دیگه هم خسته شدم از تلاشِ دوباره!!!

که با خودم بگم، نه من میتونم! محبت کنه، بهش خوبی میکنم و بالاخره به روزی با تلقین و تکرار عاشقش َم میشم!

نه نمیشم!

وگرنه تو این ۴‌سال میشدم!!!

دارم حرفایِ خودمو از ۴سال پیش می‌بینم دیگه!!!

همه هموناس، فقط به سنِ رابطه‌مون اضافه شده ...

"سلام، ما ۹ ماهه عقد کردیم و حس میکنم دوسش ندارم،.."

"سلام، بنده ۱ سال و نیمه تو دورانِ عقدم و حس میکنم هیچ حسی بهش ندارم..."

"سلام، دو ساله عقدم و از انتخابم پشیمونم، مگه نامزدی برا انتخاب نیس؟ خب انتخابم اینه که "نمیخوامش"..."

"سلام، ۳ ساله عقدیم، دیگه خیلی به جدایی فک میکنم، انگار فقط اومدم اینجا ازتون تایید بگیرم..."

معلومه؟ اوضاع فقط داره وخیم‌تر میشه!

الان َم که باید بگم داره میشه ۴ سال و میخوام جدا شم!!!

مدت‌هاس فکرِ جدایی دیگه در من از بین نمیره

فقط تو حالِ خوبمون کمرنگ میشه و مردد ... تو حالِ بدمون پررنگ میشه و مصمم!!

دیگه "عقدتون طولانی شده" و "باید برید سرِ خونه زندگی" و "دوری خل و چلت کرده" و اینا هم کارساز نیست!

دیشب به اون "ضمیر"ی که همیشه میخواد جلوی جدایی رُ بگیره، گفتم "به مامانش میگم پسرتون بدونِ من خوشبخت‌تره. هرکدوم از فامیلاشون زنگ بزنن جوابشونُ نمیدم که تو رودروایسی محبتا و اصرارشون قرار نگیرم. خودم پول میدم وسایل جهیزیه‌م رو میارم کرمان که از جیب مامانم نره. به همه افراد خونواده‌م َم میگم رفتم مشاوره و منطقی جدا شدم. یه زنِ خوب براش پیدا میشه و عشقشون دوطرفه خواهد بود و ..."

خلاصه که برای تمام موانعش، راه حل آوردم

توجیح شد!

قانعش کردم که این وسط منم مهمم!!!

مهمه از زندگیم لذت ببرم!

از یه عمر بودن کنارِ یه آدم که نقش اولِ زندگیمه!

زندگی با آدمی که هرچی بیشتر به سمتم میاد من بیشتر ازش دور میشم کجاش قشنگه؟؟ برا من قشنگه یا او؟؟؟

بهش گفتم بذار از این زندگی برم عوضش قول میدم دیگه برا همیشه واسه خودم زندگی کنم!

با معیارای خودم انتخاب کنم!

دیگه نترسم از آدما!

تا یکی گفت سلام، نگم بیا خواستگاری!

رابطه‌ی ندیده نخوام!

به آدمای راه دور کاری نداشته باشم!

خودم باشم و زندگیِ خودم!

انقد تو تنهاییم خودم رُ دوس داشته باشم و قوی بسازمش، که بتونه مدت‌ها برای رسیدنِ عشق صبر کنه!

عشقی که شاید معیارای آدم معمولیا رُ نداشته باشه!

پول نداشته باشه، خانواده‌ی خوب نداشته باشه، زیاد درس نخونده باشه ...

اما عاشقی بلد باشه!!

تو همون نگاهِ اول به دلم بشینه!

از دلش کنده نشم و بودنم دلیلِ اصلیِ زندگیش شه!

نتونم بهش بدی کنم یا نادیده‌ش بگیرم!

بلد نباشه بهم بدی کنه یا ازم دور شه!!

خب... من برم بخوابم که در خواب ببینم پنبه‌دانه ^_^

Saturday 7 Tir 99 , 04:57 بلاگر کبیر ^_^

:(

از خودش میخوای جدا بشید؟ چی میگه؟

هربار گفتم اول عصبانی شده، بعد گریه کرده، بعد سکوت... بعدم اومده بغلم کرده و سعی کرده بیشتر بهم محبت کنه...
دیشب که تو راه بودم َم وقتی گفت "انگار رفتی همه چیُ با خودت بردی، خونه‌مون سوت و کوره" بهش گفتم: "من خیلی دارم به جدایی فک میکنم... به سود و زیاناش... لطفاً تو هم فک کن"
اول میگفت من بدونِ تو می‌میرم و شادی‌ای که تو توش نباشی نمیخوام، هر روز دارم خوبیاتُ بیشتر می‌بینم و حسم بهت روز به روز داره بیشتر میشه، من آدمِ نچسبیَم که نمیتونی دوسَم داشته باشی و ... این حرفا...
ولی آخرِ سر گفت دیگه مقاومت نمیکنم! می‌سپرمش دست خدا و این چند روز فکراتُ بکن، تصمیمِ تو تصمیمِ منه...

از خودم بدم میاد... دیگه حقّم نیست بیشتر از این کنارش باشم!

میخوام حرف بزنم اما نمیتونم چیزی بگم که مطمئن باشم از به جا بودنش ...

امیدوارم تصمیمات هرچی هست به نفع جفتتون باشه! و جفتتون در نهایت خوشحال تر از گذشته باشید

نه بگو :( تو همیشه حرفات خوب بوده برام...
من َم امیدوارم...

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت، متاسفم ازینکه دیر به این نتیجه رسیدی و چقدر خوبه که اصلا به نتیجه رسیدی

چون بلاتکلیفی خیلی بدتره. توی هرچیزی بلاتکلیفی بده نه فقط این مورد

فقط من چندتا چیزو میدونم، احساسات ما مثل سریال خاطرات خوناشام کلید نداره که بزنیم خاموش بشه یا روشن شه. یا از بین میره یا قوی تر میشه

به کسی مربوط نیست چه تصمیمی گرفتی چون زندگی خودته و خودت خوب و بد رو تشخیص میدی

اینکه احساستو بخای نجات بدی و به اون جایی برسی که تو ذهنته و کسی نمیبینه اون نقطه رو، دلیل بر بی عاطفگی و بی مهری و وحشتناک بودن کسی نیست.

هر وقت جلوی ضررو بگیری منفعته

زندگی یه چیز روتین نیست که از زمان قدیم بر یک اصل و پایه بنا شده باشه و قرار نیست همه همون مسیرو برن تا مث پدر و مادر و اطرافیانشون زندگی کنن که همه چیز روال باشه

نیازی نیست ادم برای تصمیماتش تو رودربایستی کسی باشه و بخاد بهشون جواب پس بده، چه برسه به جواب تلفن دادنشون

ماهی توی دریا زیباتر از ماهی تو تنگه

آدم برای بدست اوردن بعضی چیزا، یسری چیزا رو از دست میده

همینکه دودلیت شده یکدلی، یعنی یک قدم رفتی جلو. مهم نیست نظر دیگران چیه، کسی تو زندگی دیگری نیست که دلیل تصمیماتش رو بدونه و کسی حق قضاوت نداره. 

مسئول تصمیماتمون خودمون هستیم و به کسی ربط نداره که بخاد بازخواست کنه، که بترسی از درست و غلط

امیدوارم مصلحت خیر و خوبی باشه

میدونید؟ گاهی آرزو میکنم کاش جمعیتِ آدمای شبیهِ ما خیلی بیشتر بود ...

هنوز مطمئن نیستم به نتیجه‌ی قطعی رسیده باشم یا تصمیمِ آخرُ گرفته باشم!
هنوز می‌ترسم ... هنوز پام می‌لرزه ...
خودم و احساساتمُ گاهی گم میکنم و گاهی دوباره پیدا!

چقد خوبه خوندنِ حرفایی که شبیهِ خودمونن و بهمون قوتِ قلب میدن...
ولی ...
باید یه پست بذارم، باز صحبتام مفصله ...

سلام عزیزممم

دلم برات تنگ شده بوود😍

چه موقعی هم اومدم برای حرف

دوس دارم برم توی سکووت

انقدر که فقط حرفاتو فقط بلدم بخونم و هیچی هم نگم..

مهلا از همون دوران دوستی و در واقع قبل عقد این حس رو نداشتی ؟

اینک بهش عشق نداری و شاید فقط بخاطر دوست داشته شدن هست که دوس داری کنارش زندگی کنی؟!

با نوشته های از گذشته تا به الانت میتونم یچیزی رو با تردید بگم اونم اینه که تو فقط عاشق شدن رو نمیخوای و دوس داری دوس داشته هم بشی

و حتی گاهی اگه حس کنی کمتر دوست داره لج میکنی

که این مورد رو توی این رابطه داشتی 

اما خب میگی عشق از جانب تو وجود نداره..

فکرمیکنم خیلی موضوع درونی میتونه باشه که نمیشه راجبش نظر داد جز خود آدم

 

ان شاءالله خودت به خودت کمک عالی کنی تا بهترین تصمیم رو بگیری

 

من هنوز باورم نیست اون مهلای بیقرار برای رسمی شدن الان حالش اینجوریه

واقعا زمان باعثشه و شناخت یا رجوع نکردن به درون؟

خدا کمکت کنه گلم😙💗

بَه! سلام خانوم! از این طرفا؟ ^_^
دلِ ما هم تنگ شده براتون :* نیستی دیگه!
آره تایمِ تلخی رسیدی متاسفانه :دی

نمیدونم! الان اون دوره‌ی کوتاه برام به هاله‌ای از ابهام تبدیل شده! که نمیدونم چرا حالم بیشتر توش خوب بوده؟
دوسش داشتم؟ هیجان داشتم؟ منطق حکم میکرد؟ بخاطر تازگی و شروع یه رابطه برای اولین‌بار بود؟

اره من دوس داشتن و دوس داشته شدنُ کنارِ هم میخوام!
و دقیقاً جوری که نسبت به عشقی که خودم دارم، کمتر دوس داشته نشم! بلکه شاید یکم بیشتر!

نمی‌دونم... خودم با خودم غریبه‌ام
حس میکنم جایی وایسادم که باید سخت‌ترین و یکی از مهم‌ترین تصمیمای زندگیمُ بگیرم
و این خیلی بیشتر منُ می‌ترسونه و قدرتِ تصمیم‌گیری رُ ازم می‌گیره!

من حتی وقتی میخواستم رسمی شیم، دلیلم این بود که تا قبلش اجازه نداشتیم همُ ببینیم!!!
باید همُ می‌دیدیم برای یه چنین انتخابی! اما داشتیم دورادور خودمونُ جلو می‌کشیدیم!
با چشای بسته جلو می‌رفتیم ... شاید اصن با تصورات خودمون زندگی می‌کردیم! نه خودِ واقعیِ طرفِ مقابل!
نمیدونم چی باعثشه، یا کدوم درست بوده و کدوم غلط؟ یا اصن واقعیت چی بوده...
آره ... خدا کمکم کنه واقعاً ...

هی خدا 😔😞

چی بگم مهلا 😔 امیدوارم یه تصمیم درست و به جا بگیری

راستش جوابت به بلاگر رو خوندم دلم برای یار سوخت

اما خیلی خوبه که گفت دیگه مقاومت نمیکنم و تصمیم با تو باشه.اینجوری راحت تری میتونی تصمیم بگیری

 

امیدوارم...

خودم َم کُلی اشکام ریخت وقتی این حرفا رُ بهم می‌زد... احساس گناهم خیلی بیشتر شد...
:( ...

عزیزم ...

ان شالله هر چی خیر و صلاح همون برای دوتاتون اتفاق بیفته.

ایشالا :( ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan