Sunday 1 Tir 99
نشسته بودم پای نوشتن که یسری چیزا رُ بگم
به خودم که اومدم دیدم رفتم توی تخیلاتم و سر از فیلم و قصه ـها درآوردم!
دیگه احساس کردم باقیِ حرفام به پستم نمیان
البته خب ذهنم َم پرت شده بود یه جای دور و گفتنیا رُ یادم نمیومد!
واسه همین گذاشتمشون واسه یه پستِ مجزا ...
خونه یِ مادرشوهر بودیم و طبقِ معمولِ همه یِ بعدازظهرای اونجا؛ تنها شده بودم
بعدِ ناهار همه می خوابن و من همچنان مثِ همون دورانِ بچگیم از خوابِ بعد از ظهر گریزونم
دلم میخواد عوضش فیلمی ببینیم، بازی ای، کارِ جالبی چیزی انجام بدیم
ولی متأسفانه کسی پایه نیست!
برعکسِ خونواده یِ خودم که همه اینجور وقتا می ـشینن به بازی
یا اینکه به دورهمی و تعریف کردنِ خاطرات و خندیدن ـها میگذره ...
فقط یکی دو تا از آقایون و آدمایِ بی حالِ فامیل میرن میخوابن
تازه اکثراً همونا رُ هم به زور بیدار میکنیم که بیان بازی :))
دلم خیلی تنگ شده براشون ...
به شدت بی ـتابِ کرمان و خونوادمم ...
ولی دو دلم که با چی بریم !؟
قطار یا ماشین شخصی؟
صبر کنم با هم بریم یا خودم برم؟
دوس دارم خودم تنهایی برم
که هم بتونم بیشتر بمونم
هم کُلی کار انجام بدم
مثلاً یکیش مشاوره رفتن ...
ولی میترسم با قطار رفتن ریسک باشه!
چرا این کرونا تموم نمیشه و راحتمون نمیذاره آخه :(
بیچاره مامانم هفته یِ پیش و تعطیلاتش رُ کلاً تنها مونده بود خونه!
اون َم بخاطرِ اینکه یکی از همون مشتریایی که با کُلی وسواس درِ آرایشگاهُ براشون باز میکنه؛ روزِ بعدش زنگ میزنه و میگه همکارش کرونا داشته و این َم باید تست بده!!
مامانِ من َم چون لحظه یِ آخر خانمه ماسکشُ درآورده بوده؛ دیگه خودشُ قرنطینه میکنه تا شنبه (یعنی دیروز) که جوابِ تستِ خانمه بیاد
خدارُشکر منفی بود
ولی من قشنگ می دیدم مامانم چطوری تو دلتنگیِ نوه ـش بال بال میزد و به روی خودش نمیاورد
حسابی دلم پیشش بود ...
هر کدوم از دختراشُ فرستاده یه وری و فقط دعاش اینه که خوشبخت باشن!
واسه اینکه ما نگران نشیم، همیشه میگه خوبم و اعتراضی به تنهاییش نمیکنه!
حالا مامانِ یار اِنقد همیشه از تنهاییش میناله که حد نداره ...
درصورتیکه خب شوهرش بنده خدا خیلی دست کمکشه و خیلی کارا رُ انجام میده!!
برادرشوهرِ مجردم َم زیاد بیرون میره و توی شرکتش می ـمونه، ولی اکثرِ شبا میره خونه
اون یکی آخری هم که عقد بسته ـس، داره کارایِ خونه ـشُ تموم میکنه که برن سرِ خونه و زندگیشون و همش در رفت و آمده
حالا یجوری مامانش هربار میگه "از تنهایی کُلی نشستم گریه کردم" که یار دلش میسوزه
میخواد همه تعطیلات رُ بره پیششون و از اول تا آخرشُ اونجا بمونه
بعد اونوقت خودش َم کلافه میشه ـها !
جوِ اونجا یه جوریه که انگار باید انرژیتُ ذخیره کنی برایِ گذروندنش!
دقت کردم؛ تا 24 ساعتِ اول خیلی خوب از پسش برمیایم!
انرژیِ هندل کردن و بیخیال لبخند زدنُ داریم ...
و همینطور که دقیقه ـها بیشتر میگذرن، انرژیِ ذخیره شده یِ ما هم تحلیل میره
یار که شروع میکنه به بداخلاقی و جوابگویی ـها و "اَه باشه دیگه، بسه" گفتناش به مامان و باباش
من َم لبخندام به زورکی و تلخ تبدیل میشن کم کم!
حتی مستعد میشم که بعضی جاها جواب بدم حرفا رُ و خیلی جلوی خودمُ میگیرم!
با این وجود یار تا تهشُ می ـمونه !!
این هیچی، دلش میخواد هرجا میریم ببریمشون ...
حتی تویِ گشت و گذارایی که احتمالِ خیلی دونفره و خاص شدنشون میتونه بالا باشه!
شاید به کُل از من و وقت گذروندن باهام قطعِ امید کرده که تا میگفتم جاده چالوس، به مامان باباش میگفت: میاید بریم؟؟
مدت ـها بود بی قرارِ جاده شمال و دریا بودم!
اِنقد بهانه ـشونُ گرفتم که بالاخره از خونه زدیم بیرون
رفتیم یه روستایِ دنج اطرافِ کرج
فقط یه جا آی حرصم گرفت از یه عده انسانِ بی ـفرهنگ!!
کنارِ یه درخت و زمینِ صاف که معلوم بود جایِ فوق العاده ایه برای فرش انداختن و نشستن؛ پر از زباله بود!
قشنگ معلوم بود یه جماعتِ وحشی (بلانسبتِ همه) اومدن نشستن یه عالمه خوردن؛ بعدم ریختن و رفتن!
دوس داشتم می دیدمشون بهشون میگفتم: "خب شما اگه طبیعت دوس نداری که بیخود میکنی میای همچین جاهایی!!! اگه هم دوس داری که بیخودتر میکنی هنوز فرهنگِ نگهداری و استفاده ازشُ یاد نگرفتی!!!"
حتماً از همون آدمان که میرن یه جا میگن "به به چه هوایی" و قلیونشونُ درمیارن :|
حالا به قلیونیا برنخوره :دی ولی خب چیزِ خوبی نیس!
هوایِ تازه برا اینه که به ریه ـهات یه حالی بدی؛ نه که سم و دود بریزی توشون و هوا رُ هم بدبو و آلوده کنی -_-
بگذریم ... دوسدارای طبیعت می تونن عکسایِ اون روستایِ قشنگُ اینجا ببینن ← (کلیک)
و نهایتاً روحم کمی آروم گرفت و حالم بهتر شد!!
ولی خُب مامان باباش َم بودن و علاوه بر به هم پریدن و ایراد گرفتن از هر چیزی، خسته هم میشدن
هِی میگفتن بسه از این جلوتر نریم دیگه!
یا دلشون میخواست زود برگردیم!
حتی یه جای دنج سر راهِ برگشت دیدیم که یار خودش انقد دلش میخواست بره، تقریباً ماشینُ نگه ـداشت!
اما با اصرار مجبورش کردن برگرده خونه که دیره!
حالا تازه دم غروب بودا :دی
باز اینجاها دلم خیلی بیشتر برایِ خونواده یِ خودم تنگ میشد
اگه اونا بودن، اصن استُپ و "دیگه جلوتر نریم" ـی در کار نبود! تا تهِ همه ـچی رُ میرفتن و کلی زیباییِ عمیق ـترُ کشف می ـکردن!
نصفِ شب َم که بشه واژه یِ "دیره" براشون معنا نداره و میتونن خوش بگذرونن ...
البته زیاد خودمُ ناراحتِ این ـچیزا نکردم و همین ـکه رفتیم و یه نفسی تو اون طبیعت تازه کردم برام خوب بود
حالا شب یکم نطقم باز شده بود
پیشنهاد دادم و دوتایی رفتیم کنارِ پنجره یِ بالکن، به تاریکیِ شهر زُل زدیم
سعی کردم یکم حرفامُ بزنم و بهش گفتم: میدونی اینطوری روحِ من پژمرده میشه؟
میگه: اشکال نداره، بعدش می برمت جاده چالوس خوب میشی
:| یعنی خودش متوجه نمیشه این حرف چقد سنگین و دردناکه؟؟؟
یه جا نوشته بود "با هرکسی نمونید! باور کنید بعضی آدما تنهاترتون میکنن"
با خودم فِک میکنم نکنه او همون آدمه که تنهاترم میکنه؟؟
میشینم با خودم حساب میکنم ...
دونه دونه دلزدگیامُ میشمرم و میگم خب شاید بشه اینُ با کتاب خوندن درست کرد
اونُ با مشاوره رفتن درست کرد
فلانُ با صبوری و تحمل از بین برد
بهمانُ با تلاش و انرژی خوب کرد ...
اما تهِ این فاکتوری که مورداش یکی یکی با امیدایِ مختلف خط میخورن؛ "حسِ بی عشقی و دوستش نداشتن" باقی می مونه
غرق میشم تو افکارِ دوس داشتن ـها ... ببینم چی میخوام؟
خیلی ـها میگن اگه تو کمتر دوسِش داشته باشی به نفعته!
یه بار ازش پرسیدم "به نظرت زندگی با کسی که دوسش داری بهتره؟ یا کسی که دوسِت داره؟"
گفت: با کسی که دوسِش دارم!
ولی من دوتاشُ میخوام! دوس داشتن و دوس داشته شدن ...
فک میکردم اگه یه روزی دوس داشته بشم، میتونم دوس هم داشته باشم ...
بعداً که این اتفاق نیفتاد، شک کردم که شاید قلبم یه نقصِ فنی داره که نمیتونم عاشق شم!!
ولی گذشته ـها چیزِ دیگه ایُ ثابت میکنه ...
نمیدونم چقد رایج و طبیعیه؛ اما من خیلی دیده بودم دورِ خودم که توی دورانِ راهنمایی و دبیرستان بچه ـها از همدیگه یجورِ خاصی خوششون بیاد!
مثلاً یکی توی کلاسِ خودشون؛ یا تویِ کلاسایِ دیگه!
"دختر" ها !
حالا اگه الانا همچین اتفاقی بیُفته هزارتا اَنگ به احساسشون میزنن که آره ما ترنسیم و فلانیم و ... :|
ولی انگار اقتضایِ سنه و زمانِ شکل گرفتنِ احساسات ...
شاید این َم عیبِ مدرسه ـها و سیستمِ آموزشیِ ماست!
پسر نبود که بخوایم ببینیم و خوشمون بیاد :))
بعدم تازه اسمِ پسر آوردن َم زشت بود! چه برسه به دیدنشون!
اصن تا مدت ـها جبهه یِ ضدِ پسر میگرفتیم
خودِ من خطِ قرمزم اونایی بودن که دوس پسر داشتن!
تا میفهمیدم باهاشون قطعِ رابطه میکردم! :))) انگار که جنایتکار باشن مثلاً :دی
خلاصه که تویِ همون دوران من َم یه حس ـایی رُ تجربه کردم!
مستثنا نبودم و اولین بار توی راهنمایی برام پیش اومد که یکی از همکلاسیام یهو به دلم نشست!
عاشقِ شیطنتاش بودم! دلم مخواست زُل بزنم بهش، یواشکی و پنهونی!
از دور نگاش میکردم ... حتی سرِ کلاسِ درس یه آینه درمیاوردم که صورتشُ ببینم :))
همیشه ردیفِ آخر می نشست
کم کم متوجه شد و با هم دوست شدیم
ولی آخرِ سر فهمیدم دوس ـپسر داره و اسمش برام خط خورد :))))
توی دبیرستان َم یکی چشممُ گرفته بود ولی تو کلاسِ ما نبود!
توی نمازخونه و حیاط نگام فقط دنبالِ اون میگشت ...
پیداش که میکردم دیگه چشم ازش برنمیداشتم!
وای اگه یه لحظه نگاش بهم میفتاد! ضعف میکردم :)))))
دلم میخواست بهش نزدیک شم؛ ولی با وجودِ همه شیطنتام، خیلی کم ـرو بودم!
اسمش "پریا" بود
یه بار دیدم یکی از همکلاسیام انگار باهاش آشناست و کنارش نشسته به حرف زدن!!
مثِ این فیلما، به همکلاسیم نزدیک شدم به امیدِ اینکه یه روز با پریا هم ـصحبت شه و من از نزدیک ـتر ببینمش!
ولی عاشقِ همون همکلاسیم شدم :)))
فک میکردم بعد از این همه سال اون حس ـآ از بین رفته باشن
ولی همین یکی دو سال پیش که بعد از 10 سال قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم؛ هنوز با همه برام متفاوت بود، دوس داشتم کنارِ من بشینه، با من حرف بزنه، منُ بیشتر از بقیه نگاه کنه ...
پس قلبِ من قابلیتِ این حس ـها و لرزیدنا رُ داره ...
احتمالاً اگه مدرسه ـمون مختلط بود، من الان یه عشقِ اولی َم داشتم که هنوز بعد سال ـها برام خاص باشه و اگه یه جا اتفاقی دیدمش، دلم بریزه!
یادمه اون حس گاهی اذیتم میکرد!
بیش از حد دوسِش داشتم و دلم میخواست مدام باهاش حرف بزنم و ببینمش ولی اون زندگیِ خودشُ میکرد!
با این همه، حسم خیلی حسِ نابی بود ...
تا می دیدمش نمیتونستم نقشه ـهایی که برای بی محلی کردن بهش کشیده بودم رُ عملی کنم!
حتی وقتی ازش دلخور بودم، دوس داشتم تا روشُ برگردوند نگاش کنم و بهش خیره شم!
نمیتونم تحمل کنم که این حسُ به شریکِ زندگیم ندارم!
می تونم بی خبر ازش به راحتی زندگی کنم!
دلم نمیخواد نگاش کنم!
میتونم هر بدی ای در حقّش کنم!
مثلاً راحت بهش بگم دوسِت ندارم!
و باز به درجه ای از دودلی برسم؛ که زورم به جشنِ عروسی برسه
خوشحال باشم از اینکه کرونا مانعی شده که بخاطرش عروسیُ عقب بندازم
که فقط از این مرحله ای که وایسادم دیگه جلوتر نرم!!
با این همه تردید ...
میدونم من اگه از رویاهام دور شم؛ با خودم َم لج میکنم!
مثِ موهام؛ که بخاطرِ بی ـتوجهی شدن بهشون، کوتاهشون کردم!
یا خیلی از خوبی ـآیی که به خودم حسِ خوب میدادن رُ کنار زدم؛ چون نادیده گرفته میشدن!
شاید فک میکنم اگه چیزی وجود نداشته باشه، خیلی بهتر از وجود داشتنش در گروِ یه انتظارِ کوچیکه که برآورده نمیشه!!
الان َم نمیدونم از سرِ لجبازیه یا چیزِ دیگه ای؟
که خودمُ اونجوری که لایقمه دوس ندارم و بهش توجه نمیکنم!
بغلش نمیکنم ... ورزش نمی ـبرمش ...
به بطالت وقتمُ هدر میدم و دیگه از خودم راضی نیستم ...
انگار انگیزه ای ندارم!