آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


چقد از چشـــمِ هم دوریم!

نمیدونم پستِ قبلی یهو چرا انقد فانتزی شد!

نشسته بودم پای نوشتن که یسری چیزا رُ بگم

به خودم که اومدم دیدم رفتم توی تخیلاتم و سر از فیلم و قصه ـها درآوردم!

دیگه احساس کردم باقیِ حرفام به پستم نمیان

البته خب ذهنم َم پرت شده بود یه جای دور و گفتنیا رُ یادم نمیومد!

واسه همین گذاشتمشون واسه یه پستِ مجزا ...

خونه یِ مادرشوهر بودیم و طبقِ معمولِ همه یِ بعدازظهرای اونجا؛ تنها شده بودم

بعدِ ناهار همه می خوابن و من همچنان مثِ همون دورانِ بچگیم از خوابِ بعد از ظهر گریزونم

دلم میخواد عوضش فیلمی ببینیم، بازی ای، کارِ جالبی چیزی انجام بدیم

ولی متأسفانه کسی پایه نیست!

برعکسِ خونواده یِ خودم که همه اینجور وقتا می ـشینن به بازی

یا اینکه به دورهمی و تعریف کردنِ خاطرات و خندیدن ـها میگذره ...

فقط یکی دو تا از آقایون و آدمایِ بی حالِ فامیل میرن میخوابن

تازه اکثراً همونا رُ هم به زور بیدار میکنیم که بیان بازی :))

دلم خیلی تنگ شده براشون ...

به شدت بی ـتابِ کرمان و خونوادمم ...

ولی دو دلم که با چی بریم !؟

قطار یا ماشین شخصی؟

صبر کنم با هم بریم یا خودم برم؟

دوس دارم خودم تنهایی برم

که هم بتونم بیشتر بمونم

هم کُلی کار انجام بدم

مثلاً یکیش مشاوره رفتن ...

ولی میترسم با قطار رفتن ریسک باشه!

چرا این کرونا تموم نمیشه و راحتمون نمیذاره آخه :(

بیچاره مامانم هفته یِ پیش و تعطیلاتش رُ کلاً تنها مونده بود خونه!

اون َم بخاطرِ اینکه یکی از همون مشتریایی که با کُلی وسواس درِ آرایشگاهُ براشون باز میکنه؛ روزِ بعدش زنگ میزنه و میگه همکارش کرونا داشته و این َم باید تست بده!!

مامانِ من َم چون لحظه یِ آخر خانمه ماسکشُ درآورده بوده؛ دیگه خودشُ قرنطینه میکنه تا شنبه (یعنی دیروز) که جوابِ تستِ خانمه بیاد

خدارُشکر منفی بود

ولی من قشنگ می دیدم مامانم چطوری تو دلتنگیِ نوه ـش بال بال میزد و به روی خودش نمیاورد

حسابی دلم پیشش بود ...

هر کدوم از دختراشُ فرستاده یه وری و فقط دعاش اینه که خوشبخت باشن!

واسه اینکه ما نگران نشیم، همیشه میگه خوبم و اعتراضی به تنهاییش نمیکنه!

حالا مامانِ یار اِنقد همیشه از تنهاییش میناله که حد نداره ...

درصورتیکه خب شوهرش بنده خدا خیلی دست کمکشه و خیلی کارا رُ انجام میده!!

برادرشوهرِ مجردم َم زیاد بیرون میره و توی شرکتش می ـمونه، ولی اکثرِ شبا میره خونه

اون یکی آخری هم که عقد بسته ـس، داره کارایِ خونه ـشُ تموم میکنه که برن سرِ خونه و زندگیشون و همش در رفت و آمده

حالا یجوری مامانش هربار میگه "از تنهایی کُلی نشستم گریه کردم" که یار دلش میسوزه

میخواد همه تعطیلات رُ بره پیششون و از اول تا آخرشُ اونجا بمونه

بعد اونوقت خودش َم کلافه میشه ـها !

جوِ اونجا یه جوریه که انگار باید انرژیتُ ذخیره کنی برایِ گذروندنش!

دقت کردم؛ تا 24 ساعتِ اول خیلی خوب از پسش برمیایم!

انرژیِ هندل کردن و بیخیال لبخند زدنُ داریم ...

و همینطور که دقیقه ـها بیشتر میگذرن، انرژیِ ذخیره شده یِ ما هم تحلیل میره

یار که شروع میکنه به بداخلاقی و جوابگویی ـها و "اَه باشه دیگه، بسه" گفتناش به مامان و باباش

من َم لبخندام به زورکی و تلخ تبدیل میشن کم کم!

حتی مستعد میشم که بعضی جاها جواب بدم حرفا رُ و خیلی جلوی خودمُ میگیرم!

با این وجود یار تا تهشُ می ـمونه !!

این هیچی، دلش میخواد هرجا میریم ببریمشون ...

حتی تویِ گشت و گذارایی که احتمالِ خیلی دونفره و خاص شدنشون میتونه بالا باشه!

شاید به کُل از من و وقت گذروندن باهام قطعِ امید کرده که تا میگفتم جاده چالوس، به مامان باباش میگفت: میاید بریم؟؟

مدت ـها بود بی قرارِ جاده شمال و دریا بودم!

اِنقد بهانه ـشونُ گرفتم که بالاخره از خونه زدیم بیرون

رفتیم یه روستایِ دنج اطرافِ کرج

فقط یه جا آی حرصم گرفت از یه عده انسانِ بی ـفرهنگ!!

کنارِ یه درخت و زمینِ صاف که معلوم بود جایِ فوق العاده ایه برای فرش انداختن و نشستن؛ پر از زباله بود!

قشنگ معلوم بود یه جماعتِ وحشی (بلانسبتِ همه) اومدن نشستن یه عالمه خوردن؛ بعدم ریختن و رفتن!

دوس داشتم می دیدمشون بهشون میگفتم: "خب شما اگه طبیعت دوس نداری که بیخود میکنی میای همچین جاهایی!!! اگه هم دوس داری که بیخودتر میکنی هنوز فرهنگِ نگهداری و استفاده ازشُ یاد نگرفتی!!!"

حتماً از همون آدمان که میرن یه جا میگن "به به چه هوایی" و قلیونشونُ درمیارن :|

حالا به قلیونیا برنخوره :دی ولی خب چیزِ خوبی نیس!

هوایِ تازه برا اینه که به ریه ـهات یه حالی بدی؛ نه که سم و دود بریزی توشون و هوا رُ هم بدبو و آلوده کنی -_-

بگذریم ... دوسدارای طبیعت می تونن عکسایِ اون روستایِ قشنگُ اینجا ببینن ← (کلیک)

و نهایتاً روحم کمی آروم گرفت و حالم بهتر شد!!

ولی خُب مامان باباش َم بودن و علاوه بر به هم پریدن و ایراد گرفتن از هر چیزی، خسته هم میشدن

هِی میگفتن بسه از این جلوتر نریم دیگه!

یا دلشون میخواست زود برگردیم!

حتی یه جای دنج سر راهِ برگشت دیدیم که یار خودش انقد دلش میخواست بره، تقریباً ماشینُ نگه ـداشت!

اما با اصرار مجبورش کردن برگرده خونه که دیره!

حالا تازه دم غروب بودا :دی

باز اینجاها دلم خیلی بیشتر برایِ خونواده یِ خودم تنگ میشد

اگه اونا بودن، اصن استُپ و "دیگه جلوتر نریم" ـی در کار نبود! تا تهِ همه ـچی رُ میرفتن و کلی زیباییِ عمیق ـترُ کشف می ـکردن!

نصفِ شب َم که بشه واژه یِ "دیره" براشون معنا نداره و میتونن خوش بگذرونن ...

البته زیاد خودمُ ناراحتِ این ـچیزا نکردم و همین ـکه رفتیم و یه نفسی تو اون طبیعت تازه کردم برام خوب بود

حالا شب یکم نطقم باز شده بود

پیشنهاد دادم و دوتایی رفتیم کنارِ پنجره یِ بالکن، به تاریکیِ شهر زُل زدیم

سعی کردم یکم حرفامُ بزنم و بهش گفتم: میدونی اینطوری روحِ من پژمرده میشه؟

میگه: اشکال نداره، بعدش می برمت جاده چالوس خوب میشی

:| یعنی خودش متوجه نمیشه این حرف چقد سنگین و دردناکه؟؟؟

یه جا نوشته بود "با هرکسی نمونید! باور کنید بعضی آدما تنهاترتون میکنن"

با خودم فِک میکنم نکنه او همون آدمه که تنهاترم میکنه؟؟

میشینم با خودم حساب میکنم ...

دونه دونه دلزدگیامُ میشمرم و میگم خب شاید بشه اینُ با کتاب خوندن درست کرد

اونُ با مشاوره رفتن درست کرد

فلانُ با صبوری و تحمل از بین برد

بهمانُ با تلاش و انرژی خوب کرد ...

اما تهِ این فاکتوری که مورداش یکی یکی با امیدایِ مختلف خط میخورن؛ "حسِ بی عشقی و دوستش نداشتن" باقی می مونه

غرق میشم تو افکارِ دوس داشتن ـها ... ببینم چی میخوام؟

خیلی ـها میگن اگه تو کمتر دوسِش داشته باشی به نفعته!

یه بار ازش پرسیدم "به نظرت زندگی با کسی که دوسش داری بهتره؟ یا کسی که دوسِت داره؟"

گفت: با کسی که دوسِش دارم!

ولی من دوتاشُ میخوام! دوس داشتن و دوس داشته شدن ...

فک میکردم اگه یه روزی دوس داشته بشم، میتونم دوس هم داشته باشم ...

بعداً که این اتفاق نیفتاد، شک کردم که شاید قلبم یه نقصِ فنی داره که نمیتونم عاشق شم!!

ولی گذشته ـها چیزِ دیگه ایُ ثابت میکنه ...

نمیدونم چقد رایج و طبیعیه؛ اما من خیلی دیده بودم دورِ خودم که توی دورانِ راهنمایی و دبیرستان بچه ـها از همدیگه یجورِ خاصی خوششون بیاد!

مثلاً یکی توی کلاسِ خودشون؛ یا تویِ کلاسایِ دیگه!

"دختر" ها !

حالا اگه الانا همچین اتفاقی بیُفته هزارتا اَنگ به احساسشون میزنن که آره ما ترنسیم و فلانیم و ... :|

ولی انگار اقتضایِ سنه و زمانِ شکل گرفتنِ احساسات ...

شاید این َم عیبِ مدرسه ـها و سیستمِ آموزشیِ ماست!

پسر نبود که بخوایم ببینیم و خوشمون بیاد :))

بعدم تازه اسمِ پسر آوردن َم زشت بود! چه برسه به دیدنشون!

اصن تا مدت ـها جبهه یِ ضدِ پسر میگرفتیم

خودِ من خطِ قرمزم اونایی بودن که دوس پسر داشتن!

تا میفهمیدم باهاشون قطعِ رابطه میکردم! :))) انگار که جنایتکار باشن مثلاً :دی

خلاصه که تویِ همون دوران من َم یه حس ـایی رُ تجربه کردم!

مستثنا نبودم و اولین بار توی راهنمایی برام پیش اومد که یکی از همکلاسیام یهو به دلم نشست!

عاشقِ شیطنتاش بودم! دلم مخواست زُل بزنم بهش، یواشکی و پنهونی!

از دور نگاش میکردم ... حتی سرِ کلاسِ درس یه آینه درمیاوردم که صورتشُ ببینم :))

همیشه ردیفِ آخر می نشست

کم کم متوجه شد و با هم دوست شدیم

ولی آخرِ سر فهمیدم دوس ـپسر داره و اسمش برام خط خورد :))))

توی دبیرستان َم یکی چشممُ گرفته بود ولی تو کلاسِ ما نبود!

توی نمازخونه و حیاط نگام فقط دنبالِ اون میگشت ...

پیداش که میکردم دیگه چشم ازش برنمیداشتم!

وای اگه یه لحظه نگاش بهم میفتاد! ضعف میکردم :)))))

دلم میخواست بهش نزدیک شم؛ ولی با وجودِ همه شیطنتام، خیلی کم ـرو بودم!

اسمش "پریا" بود

یه بار دیدم یکی از همکلاسیام انگار باهاش آشناست و کنارش نشسته به حرف زدن!!

مثِ این فیلما، به همکلاسیم نزدیک شدم به امیدِ اینکه یه روز با پریا هم ـصحبت شه و من از نزدیک ـتر ببینمش!

ولی عاشقِ همون همکلاسیم شدم :)))

فک میکردم بعد از این همه سال اون حس ـآ از بین رفته باشن

ولی همین یکی دو سال پیش که بعد از 10 سال قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم؛ هنوز با همه برام متفاوت بود، دوس داشتم کنارِ من بشینه، با من حرف بزنه، منُ بیشتر از بقیه نگاه کنه ...

پس قلبِ من قابلیتِ این حس ـها و لرزیدنا رُ داره ...

احتمالاً اگه مدرسه ـمون مختلط بود، من الان یه عشقِ اولی َم داشتم که هنوز بعد سال ـها برام خاص باشه و اگه یه جا اتفاقی دیدمش، دلم بریزه!

یادمه اون حس گاهی اذیتم میکرد!

بیش از حد دوسِش داشتم و دلم میخواست مدام باهاش حرف بزنم و ببینمش ولی اون زندگیِ خودشُ میکرد!

با این همه، حسم خیلی حسِ نابی بود ...

تا می دیدمش نمیتونستم نقشه ـهایی که برای بی محلی کردن بهش کشیده بودم رُ عملی کنم!

حتی وقتی ازش دلخور بودم، دوس داشتم تا روشُ برگردوند نگاش کنم و بهش خیره شم!

نمیتونم تحمل کنم که این حسُ به شریکِ زندگیم ندارم!

می تونم بی خبر ازش به راحتی زندگی کنم!

دلم نمیخواد نگاش کنم!

میتونم هر بدی ای در حقّش کنم!

مثلاً راحت بهش بگم دوسِت ندارم!

و باز به درجه ای از دودلی برسم؛ که زورم به جشنِ عروسی برسه

خوشحال باشم از اینکه کرونا مانعی شده که بخاطرش عروسیُ عقب بندازم

که فقط از این مرحله ای که وایسادم دیگه جلوتر نرم!!

با این همه تردید ...

میدونم من اگه از رویاهام دور شم؛ با خودم َم لج میکنم!

مثِ موهام؛ که بخاطرِ بی ـتوجهی شدن بهشون، کوتاهشون کردم!

یا خیلی از خوبی ـآیی که به خودم حسِ خوب میدادن رُ کنار زدم؛ چون نادیده گرفته میشدن!

شاید فک میکنم اگه چیزی وجود نداشته باشه، خیلی بهتر از وجود داشتنش در گروِ یه انتظارِ کوچیکه که برآورده نمیشه!!

الان َم نمیدونم از سرِ لجبازیه یا چیزِ دیگه ای؟

که خودمُ اونجوری که لایقمه دوس ندارم و بهش توجه نمیکنم!

بغلش نمیکنم ... ورزش نمی ـبرمش ...

به بطالت وقتمُ هدر میدم و دیگه از خودم راضی نیستم ...

انگار انگیزه ای ندارم!

من عاشق خواب ظهرم

انقدر خواب ظهر بهم میچسبه و مزه میده که خواب شب نمیده!

چقدر تفاوت های ریز و درشت باهم دارید 😕 تفاوت بین همه زوج ها هست اما هم به کمیتش داره هم انعطاف پذیری طرفین

مثلا خود من و اشکان از نظر مذهبی باهم فرق داریم.اوایل من خیلی گیر بودم رو این موضوع اما از یه جایی به بعد رهاش کردم و گفتم هرکس به دین خودش!

یا من پیاده روی دوس دارم اشکان اهل این چیزا نیست.به ندرت پیش بیاد پیاده روی کنیم باهم ... در صورتی که من عاشق اینم دوتایی پیاده روی کنیم اما بازم رها کردم و میگم خب دوس نداره.خودم تنهایی عصرا پیاده میرم

و چندین مورد دیگه.میخوام بگم اختلاف و تفاوت بین همه هست باید یکم گذشت کرد انعطاف پذیری نشون داد تا بگذره

عین هم شدیم مهلا.توام بفکر اینی که کی بری کرمان چطوری بری و ...

من که میخوام ایندفعه با اتوبوس برم 6 ساعت راهه ماسک اینا میزنم دیگه

حالا نمیدونم تا کرمان چقدر راهه؟

امیدوارم جور بشه و به زودی بری دیدن خانوادت 💗

واقعا یادش بخیررررر.دبیرستان بودیم یه دختره به اسم انیسه دوس داشت با من دوست بشه! وای یادمه برام نامه نوشت و کلی ابراز احساسات کرد اما من چیکار کردم؟ 😶😐 هیچی باهاش دوست نشدم 😶😐

یادش بخیر واقعا.اون زمانم دورانی بود برای خودش.واقعا اگر الان بود میگفتیم طرف ترنسه و ... 😶

منتظر روزی ام که از این بلاتکلیفی در بیای و تکلیفتُ با خودت و زندگیت مشخص کرده باشی 💗

ولی به نظرِ من خوابِ ظهر علاوه بر اینکه بیشتر کسل میکنه آدمُ، وقت هدر دادن َم هست :دی

آره تفاوت طبیعیه ... ولی دیگه زیاد از حدش باعث میشه نتونی درک کنی طرفِ مقابلت رُ ...
انعطاف ـپذیریُ هم قبول دارم ... ولی میدونی؟ یچیزایی با اعتقادم درموردِ عشق نمی ـخونه
مثلاً به نظرِ من ازدواج و کنارِ هم بودن دیگه معنی ای نداره اگه بخوای فیلمتُ تنهایی ببینی، قدماتُ تنهایی بزنی، مهمونیاتُ تنهایی بری ...

اتوبوس یکم ریسکش بیشتره باز!
میدونی چجوری مسافر سوار می ـکنن و با چه فاصله ای صندلیا رُ پر می کنن؟
قطار باز خوبیش اینه که 4 نفره ـهاش 2 نفره شدن و 6 نفره ـهاش 3 نفره ... تا کرمان َم 14 ساعته میرن
ولی با ماشین شخصی 10 تا 12 ساعته؛ بسته به اینکه چقد نگه داریم بینِ راه
ممنونم عزیزم :*

:)) گناه داشت خب!
ما خیلی از این اتفاقا داشتیم
من خودم َم تو دبیرستان یه چندتا دوست داشتم که این مدلی بود احساسشون؛ رو دستمال کاغذی برام نامه می ـنوشتن؛ اگه کنارِ یکی دیگه می ـنشستم، ناراحت میشدن و گاهی زار زار گریه می ـکردن ... یادش بخیر :))))

به امیدِ اون روز ^_^

ببین چقد حرف زدی:دی

منم هیچوقت از خواب بعد از ظهر خوشم نیومد و نمیاد. بقیه میخوابنا ولی من فکر میکنم اگه بخوابم وقتم داره هدر میره..

کاملا طبیعیه. بین پسرام هست این حس.. 

ببین پیشنهاد میکنم فایلای صوتی دکتر فرهنگ رو گوش کنی. هرچند که به طرفم میگفتم گوش کن به بهونه امتحانا رد میشد🤣🤣

ولی خب من قبولش دارم حرفاش خوبه

دیگه اینکه من از حرفات فقط برداشت میکنم که خیلی دو دلی. 

بنظرم اون ترازوی خوب و بدو بساز. بنویس ببین چند چند میشه

به گفتن نیست. گفتن با نوشتن فرق داره

والا تو داری به مام استرس میدی از بس شف شف میکنی و نمیری پیش مشاور:))

هرچند به شخصه مشاورو قبول ندارم

مشاورم یکیه مث همون پیر زنا، با همون طرز فکر با این تفاوت که ۴ تا کتاب خونده و پول میگیره بابت حرفاش

کلا میخوان همه چیو جوش بدن. که ابرویی نره که فلان نشه زشت نشه و اینا. انگار که جوشکارن:دی

چون مدل کارشون و حرفه شون و کلاس کاریشون اینه که مثلا بگن ماهی ۴۰۰ تا رابطه خرابو جوش دادم:))

ولی خب شما توکل کن به خدا، تکیه کن به عقل، همین فرمون برو جلو منتها با احتیاط

 

:))) آره خیلی حرف داشتم

من َم همین فکرُ میکنم؛ بعد خیلی وقتا میرم تو فکر که الان من نخوابیدم و تنهایی بیدار موندم، یعنی وقتمُ هدر ندادم؟؟ :))

دکتر شاهینِ فرهنگ؟؟
چند سال پیش کُلی کلیپ ازش دیدم و دانلود کردم، هِی گوش می دادم
حرفاشُ دوس داشتم ... خوب بود!
اصن فِک کنم توی یواشکی سر زدنام به وبِ خودتون باهاش آشنا شدم!!
راست میگید، الان باز برم سر وقتِ آرشیوم و یه دور دیگه گوش بدم؛ ضرر نداره ...

آره دیگه دودلی و تردید تمامِ حسِ این روزامه ...
اتفاقاً چند وقت پیش یه کاغذ پیدا کردم که خوب و بدا رُ نوشته بودم
یعنی سال ـهاس همچنان درگیرم :))

قبول دارم؛ اکثرِ مشاورا همینن ...
ولی بعضیاشونم واقعاً درکت میکنن و منطقی بهت راه نشون میدن
من مشاور زیاد رفتم :دی
یکی ـشون یکم مسن ـتر بود، اصن خوشم نیومد؛ همش میخواست بهم بگه نه اینجوری فک نکن؛ اونجوری فک کن درست میشه؛ بهش نزدیک شو و فلان؛ ایشالا عروسی ـتون!
ولی این آخری کُلی درک میکرد و میدونست با این اوضاع پیش برم و اصن ازدواج َم کنم، ممکنه چند سال دیگه خدایی نکرده با یه بچه همه چیُ ول کنم برم! بهمون راهکار داد و گفت هیچ تصمیمی برا عروسی نگیرید فعلاً ...
حالا پناه بر خدا :دی برم ببینم چی میشه

راجع به مو؛

واقعا جای تاسفه..

دیگه ادمی زاد که از همه موجودات سرتره یعنی ارزشش اندازه بقیه مخلوقات نیست؟

حیوونا هم بلانسبت زشتی و قشنگی دارن که البته بیشتر تو جنس نرشون هست که رژه برن خودشونو لوس کنن ماده جذبشون بشه

یعنی اگه زیبایی ای توی جنس نر هست برای جلب توجه ماده س

خب اخه من چجوری درک کنم وقتی بیشترین زیبایی زن بعد صورت؛ موهاشه، بعضی از مردا اینو نمیفهمن؟؟

خود مو بنظر من یه دنیای جداگونس از دخترا:) خودش یه کتابه

وقتی که این زیبایی اینقدر به چشم قشنگ میاد و دیدنش لذت بخشه اخه ظلم نیست فدا نشدن؟ یا دوست داشتن موی کوتاه!؟ اگه زن با موی کوتاه جذابتر بود خدا خودش بلد بود همونجوری که جلوی رشد موی مردا رو گرفته جلوی اوناروهم بگیره

من میخاستم حتی (تو دنیای خودم) به خانومم بگم اقا شما موهات بلند باشه شونه کن هرچقدشم از زیر شالت بیرون بود مشکلی نداره. اصن من میخام بیرون باشه

بجا اینکه موی کسیو ببینم خب تو موت بیرون باشه هر موقع چرخیدی یا جلو بودی من ببینم ذوق کنم

ولی نذاشتن. اگه من اینکارو نکردم خواهی دید:))

خلاصه همه چی درک میخاد و فهم

شما الان میدونی از مویِ زن اشعه ای ساطع میشه که باعثِ پیریِ چشمایِ آقایون میشه؟
:)))) چند سال پیش یه خانمه گفت اینُ توی تلویزیون!
قشنگ علمی و دقیق توجیحمون کرد :دی
یهو یادِش افتادم ...

چه توصیفِ رمانتیکی :)
البته میدونید؟
خیلی از ماها می شینیم برای نداشته ـهامون چنان نقشه ـهایِ رویایی ای میکشیم، که دلِ خودمون آب میشه!
مثلاً فک میکنیم اگه یه روز یه خونه بخرم، پله ـهاشُ طلایی میکنم، صبح تا شب تمامِ وسایلشُ برق میندازم، نمیذارم یه لک روی دیواراش بیُفته ...
بعد وقتی خونه ـهه رُ میخریم، حس میکنیم اونقدرام خاص نبود، میفهمیم اونقدارم حال و حوصله ـشُ نداریم تمیزش کنیم
یعنی میخوام بگم گاهی رویایِ داشتن برامون شیرین ـتر از داشتنِ واقعیشه ... و این عیبِ خیلی بزرگیه!
واسه همینه که میگن آدما بعد از رسیدن به چیزی، دیگه نمی ـبیننش!
یا همون که میگفتن "بشر به آسمان احترام میگذارد، چون هنوز به آن دست نیافته است."
البته فک کنم شریکِ من از اون دسته آدماس که تویِ مجردیش َم چنین رویاها و افکاری نداشته و مثِ ما شاعرانه فکر و تصور نمیکرده! چون هرموقع ازش میپرسم "دوس داشتی دخترِ رویاهات چه شکلی و چجوری باشه؟" جوابِ خاصی نداره ... آدم معمولیا مثِ ما با جزئیات و مو به مو فکر نمیکنن و نقشه نمی کشن ...
شما ولی سعی کن همه یِ این حسای شاعرانه رُ حفظ کنی و از دستشون ندی
ولی خب این َم در نظر بگیرید که دخترا موجوداتِ پیچیده ایَن! :دی
ممکنه پسفردا همینا رُ بهش بگید، دلخور شه بگه یعنی تو منُ بخاطرِ موهام دوس داری؟؟ یعنی من با موی کوتاه زشتم؟؟؟ یعنی اگه موهام بریزه منُ ول میکنی میری؟
و سرانجام براتون شر بشه :))))

راجع به تفاوت خانواده ها مهلا جون هیچ کاری از دستت بر نمیاد بهترین کار اینه که اصصصصصلا مقایسه نکنی !

خودت یه دور دیگه بخون ... میگی اگه مامان بابای من بودن اینجوری مسافرت میکردیم اونکارو میکردیم ! خوب یکی اینکه نیستن دو اینکه توی مسافرت چند نفری فقط خواست تو نیست که مهمه ! جمع تصمیم میگیره که چیکار کنیم ، به خصوص که تو اعتراضم نمیکنی و حرفی نمیزنی که نه حتما فلان کنیم ! اونا ولی نظرشون رو میگن و اعمال میشه.

عشق و عاشقی دوران دبیرستان ...
یاد و خاطراتش رو زنده کردی اصن ... دوم عاشق یه دختره بودم یه سال از خودم کوچیکتر و سوم هم یکی دیگه همینطور بعد عاشق و شیدا هیچوقتم ابراز نمیکردماااا دنبالش میرفتم زیر چشی نگاش میکردم اصن یه وعضی :))

ولی خوب اینا هیچ ربطی به قدرت عشق آدمیزاد نداره حتی اون عشقی که تو ۱۸-۲۰ سالگی آدم داره هم بنظرم عشق نیست صرفا هیجاناته ... عشق اونه که تداوم داره پایداره ، عشق اون وسط ناراحتی همدردی کردنه ! عشق سختی رو دو طرفه لمس کردنه غصه و شادی طرفت رو به جون بکشیه ...
به نظر من ایناس نه دزدکی نگاه کردنا و قلبا تاپ تاپ زدنا و براش نامه نوشتن و فلان ... اونا میشه هورمونایی که به علت پسر نبودن توی مدرسه هامون ما سوزوندیمش !

بعدشم این آخریا رو که گفتی اصلا دوست نداشتم مگه تو برا یارت زندگی میکنی دختر خوب ؟! تو زندگی میکنی که اول خودتو خوشحال کنی بعد شریک زندگیت رو ! تو با اون زندگیت رو شریک میشی که با انگیزه بیشتر زندگیت و هدفت رو پیش ببری اون که نمیتونه مانع انگیزه تو برای علاقه مندی هات بشه ! اگر موهای بلند دوس داری و اونم دوست داره خیلی عالی میشه اما اگه براش مهم نیست چیزی از علاقه تو کم نمیکنه تو کیفتو بکن !

درسته که زندگی مشترکه اما همونطور که آرزو گفت ما خیلی جاها مجبوریم تنها قدم بزنیم تنها غذا بخوریم این تنها همیشگی نیست اما حاصل دموکراسیه ! حاصل یه رابطه سالمه که میذاره جفتمون به علاقه مندی هامون برسیم :)

این اگه اسمش مقایسه هم باشه، ناخوداگاه میاد توی ذهنم و یهو آرزو میکنم کاش اونجا بودم، نه اینجا! راستش دلم میگیره!
آره من اصن هیچی نمیگم :دی
آخه توی خونواده خودمون َم نظرِ خاصی نمیدم ... نهایت اگه یچیزی رُ خیلی خیلی مخالف باشم و نخوام، میگم!
به نظرم حتی نظر دادن َم اعتماد بنفس میخواد!

ای جان تو َم مثِ من بودی پس :)) من َم هیچوقت ابراز نمیکردم

خب همینایی که گفتی عشقه رُ هم من در خودم نمی بینم :(
فک میکنم همین که دلم براش تاپ تاپ نمیزنه، باعث میشه بتونم نسبت بهش بدی کنم، غمش غمِ من نباشه! خوشحالیش خوشحالم نکنه ...

شاید همین َم یه سبک از لجبازی و جلب توجهه ...
شاید کوتاه کردم ببینم یه بار میگه حیفِ موهایِ به اون بلندیت نبود؟
بعدم مثلاً من موهایی رو دوس دارم که دوس داشته بشن، وگرنه میخوام چیکار؟
البته راست َم میگی ... آدم باید انقد قدرتِ زندگی برای خودشُ ببره بالا، که با این چیزا نشکنه و خودشُ از دست نده ...
من خیلی راحت خودمُ از دست میدم و فراموشش میکنم!

یه دوست دارم، همیشه بهم میگه "تفاهم اصلاً معنیش اون چیزی نیست که فک میکنیم، تفاهم از 3 تا «ت» تشکیل میشه: تـ ـواناییِ تـ ـحملِ تـ ـفاوتـها"
نمیدونم چرا همیشه تو منُ یادِ این دوستم میندازی و دوستمُ هم که می بینم یادِ تو میُفتم!!!
امیدوارم یه روزی اونقد پخته بشم که این حرفای شما رُ بتونم زندگی کنم ...

خوب توی خانوادت چیزی نمیگی به چند دلیل یکی اینکه از کودکی به اون مدل عادت داری و دوسش داری و بعدیشم اینه که اونا خانوادتن و بیشتر میشناسنت و لازم نیست حتی بعضی وقتا چیزی بگی میفهمن چی مورد علاقه بچشونه و اعمالش میکنن ! نهایتا هم اگر نفهمن تو بهشون میگی چون رو دروایسی نداری !

ولی خوب یه تمرینه دیگه آدم اولش همینطوریه تمرین که کنی عادت میکنی که به سبک اونا هم بتونی خوش بگذرونی و این دوتا رو از هم تفکیک کنی ! به علاوه اینکه این حرف نزدنه و مخالفت نکردنه دیگه درون گرایی نیستا توانایی ابراز نظر کردنه، به قول خودت از اعتماد بنفس میاد و مهمه !

والا من الان فقط وقتی دوریم یه مدت زیاد یا داره میاد خونمون دلم تاپ تاپ میزنه دیگه کلا نمیزنه :)) چرا البته وقتاییم که فست فود سفارش میدیم تا دم در خونه برسه دستمون دلم تاپ تاپ میزنه :))))))

ببین تو الان اینو میگی بیبی من که اینهمه گیره رو مو که حق نداری کوتاه کنی و من دلم میشکنه و قهر میکنم و ... یه بامبوله برا من چون آزادی ندارم موهامو کوتاه کنم بنظر من همین که گیر نیست رو این قضیه خیلی خوبه اصن برو هروز موهاتو یه رنگ کن یورشو کچل کن ! من اگه بیبی گیر نمیداد الان یه گوشمو کامل پیرسینگ میکردم موهامم کوتاه و گوشه جلوشو از یه ور با ماشین میزدم >ـ< نمیذاره که !

تتو رو تازه رضایت داده :دی

این البته گفته دوستت نیستا اینو دکتر انوشه میگفت ... روانشناس زرد که استثنائا این حرفش درست بود :))

آره دیگه من پیشِ مامانی بزرگ شدم که منُ بهتر از خودم میشناخت و قبل از خودم می ـفهمید چی میخوام و چی نمیخوام!
تمرینِ سختیه ...
میدونم، کم ـرویی ـه و بی اعتمادبنفسی؛ که من دوتاشُ دارم ...

من دیگه از الان رفتم تو فکر که پیدا کنم قلبم برا چیا تاپ تاپ میزنه پس؟ :))

حالا من َم با گیرِ مطلق موافق نیستم ... اون دوس داشتنه و توجهه باشه ولی تهش خودت تصمیم ـگیرنده باشی که چه شکلی شی ...
ولی یه لحظه اونجوری که گفتی تصورت کردم :دی به نظرِ من َم همین که هستی خیلی بیشتر بهت میاد خب
یادِ اون هنرپیشه خارجیه افتادم که یه فیلمِ سفیدبرفی و فیلمای گرگ و میشُ بازی کرده؛ من زیاد تو شناختن هنرپیشه ـهای خارجی خوب نیستم ولی بعدِ دیدنِ گرگ و میش داشتم دنبالِ ادامه یِ فیلمش میگشتم که ببینم ساخته میشه یا نه؛ یهو با ظاهرِ جدیدش روبرو شدم؛ اصن از درون شکستم که انقد و اینجوری تغییر کرده :))
بذا اسمشُ از گوگل پیدا کنم ...
"کریستن استوارت"

دوستم البته هرموقع اینُ میگه، از زبونِ همسرش میگه :دی دیگه نگفته بود اصلش از کجا اومده!!

نه دکتر عقاب فرهنگ:دی

اره ضرر نداره یاداوری بشن حرفاش

امان از دست ادم معمولیا

امیدوارم بتونم حفظشون کنم

اره والا از دخترا بر میاد:)) یهو فرداش کچل میکنه میاد میگه اگه اینجوری دوسم داری یعنی بخاطر خودم میخای منو وگرنه مو که همه دارن😂😂

:)) آخه من با اسم "دکتر شاهین" ذخیره کرده بودم فیلما رو! :دی
دیگه دقیق یادم نبود، فک میکردم فامیلش همینه :))

آره دیگه، احتمالش خیلی قویه که بخواد تست کنه ببینه چقد خودشُ دوس دارید :))

اره شاهین فرهنگه شوخی کردم:)

درست فکر میکردی شما

متوجه شدم :)
ولی یادم رفته بود یه قسمتِ "فرهنگ" هم تو فامیلش داره، همون "شاهین"ِ خالی مونده بود تو ذهنم :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan