آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


یه دنیا رُ توی خودم دارم!

همیشه آدمِ توداری بودم ...

به شدت تودار و درون ـگرا !

یادم نمیاد هیچوقت درموردِ خودم یا مشکلاتم با کسی صحبت کرده باشم!

حتی مامانم که نزدیکترین آدم و دوست بهم بود ...

نه دوستام میدونستن توی خونه و خونواده ـم چه خبره و نه مامانم و خونواده ـم میدونستن تو مدرسه بهم چی میگذره و چه میکنم!

هیچ ـموقع چیزیُ تعریف نکردم

ولی از یه جایی به بعد نوشتنُ کشف کردم!

حسِ غلت زدن میونِ کلمات و تایپ کردن و بیرون ریختنِ خودم!

یه حالِ خوبیُ این لابلاها پیدا کردم که یجورایی آرومم میکرد ...

تنها پناهگاهِ امنی که میتونستم خودم باشم!

حالا اما حسای جدیدتری رُ هم تجربه کردم ...

حسِ خوبِ حرف زدن با آدمایِ صمیمی و رازداری که فقط میشنون تو رُ

حتی قضاوتت نمی ـکنن

برعکس، تمامِ تلاششونُ برای کمک بهت میذارن وسط

یکی از این آدمایِ دوس داشتنی راسینال ـه

از موندگارترین و صمیمی ـترین آدمای زندگیم که همیشه برای داشتنشون ممنونم و برای موندنشون دعا میکنم

با اینکه این حسِ فوق العاده شاید همچنان زورش نرسه خصلتِ تودرایمُ ازم بگیره؛ ولی بازم یچیزایی رُ بهم یاد داده

تازه فهمیدم چجوری میتونم وسطِ این حرف زدنایِ درموردِ خودم، خودمُ بیشتر پیدا کنم!

مثِ یه سفرِ عمیقِ دو نفره به دورن ـه ...

انگاری سوارِ اتوبوسِ جادوییِ خانم فریزل شده باشی و بری تویِ روحِ خودت!

یچیزایی رُ تو کشف کنی و ببینی و یچیزایی رُ او بهت نشون بده ...

دلم میخواد از این به بعد بیشتر با خودم به این سفرهای علمی (:دی) برم

بشینم با "من" حرف بزنم!

از این مکالمه ـهایی که خودم میگم و خودم میشنوم!

البته! گاهی وقتا واقعاً توی این سفرا گم میشم ...

توی یه کتاب خوندم "مردی که یه شب خواب دید پروانه شده و تا صبح بعنوانِ یه پروانه زندگی کرد؛ دیگه بعد از اون خواب نمیدونست یه مَــرده که گاهی وقتا پروانه میشه؟ یا پروانه ایه که گاهی تبدیل به یه مَرد میشه؟"

منم همین حسُ به خودم دارم!

نمیدونم آدمِ عاشقیَم که گاهی خواب می بینه قلب نداره؟ یا آدمِ بی قلبیَم که یه شب خواب دید عاشق شده؟؟

الان از نظرِ خیلیا من یه خُل مشنگِ مطلقم :دی

ولی من واقعاً همینم!

گاهی حس میکنم دارن رویاهامُ ازم میدزدن!

انگار آدمایِ عادیِ دوروبرم که همشون شبیهِ همن؛ قصدِ قتلِ عام کردنِ رویاهایِ منُ دارن!

اینجور وقتا دلم میخواد یهو غیب شم!

از همه دور شم و برم یجای نامعلوم دنبالِ رویاهام و واسه برآورده شدنشون صبر کنم ...

اما گاهی روحم انقد خسته و له شده ـس که تسلیم میشه با یه زندگیِ معمولیِ پوچ کنار بیاد!

بینِ خودمون بمونه؛ ولی من فک میکردم شریکِ زندگیم با چشایِ قلب قلبی بشینه پایِ این حرفایِ عجیب غریبِ من!

نه که با قیافه یِ پوکر فِیس، جوری که انگار به سلامتِ عقلم شک کرده، بگه: کمتر فیلمای فانتزی ببین و کتابای مسخره بخون!

روحِ خودمُ می بینم که تیکه تیکه لابلایِ همین اتفاقا پژمُرده شد ...

مثلِ همون گلی که با کُلی ذوق براش گرفته بودم و انداخته شد رویِ داشبورد و توی آفتابِ داغ، تا خونه پلاسید؛ در حالیکه گوشیش همون ابتدایِ سوار شدن، با کلی وسواس توی امن ـترین و خنک ـترین قسمتِ ماشین جا گرفت!

و این بارِ اول و آخری شد که براش گل گرفتم ...

کادوهایی که با یه دنیا عشق خودم می نشستم وقت میذاشتم و با حوصله درست میکردم رُ همین چند وقتِ پیش پاره و پوره از باباش تحویل گرفتم ...

و من به مقصری نگاه میکردم که خودش داشت دنبالِ مقصرِ شکسته شدنِ اون مجسمه یِ عروس و داماد میگشت!

البته این ـبار روحم تیکه تیکه نشد!

گردن کلفت شده ...

مثِ آدمایِ معمولی که این چیزا خیلی جزئی و ساده ـس براشون ...

ولی آدمایِ معمولی دیگه میشینن از ماه ـها قبل از یه مناسبت نقشه بکشن؟

هِی فکر کنن و دنبالِ چیزی بگردن که خاص ـترین و سوپرایزکننده ـترین باشه؟

نهایت اگه لطف کرده باشن و مناسبته رُ تویِ آلارمِ گوشیشون تنظیم کرده باشن؛ سر و تهشُ با یه کادویِ تکراری و روتین هم میارن دیگه ...

دوشواری نداره که :)

ولی من بالاخره یه روزی یا روحمُ میکشم!

یا همه چیُ میذارم و فرار میکنم از بینِ این آدمایِ معمولی ...

در حالِ حاضر روحِ بیچاره ـم بینِ دو حالتِ مرگ و زندگی در رفت و آمده !

اما در حقیقت تویِ برزخه ...

فک کنم بدونم از چی می ـترسه!

از اینکه کنارِ او که باشه تشویق میشه به معمولی بودن!

تحقیر میشه بخاطرِ بازیگوشی و تخیلاتش ...

بدبین میشه به دنیا ...

مُدام بهش گوشزد میشه که چه سرنوشتِ تلخ و آینده یِ گنگ و سیاهی پیشِ روش ـه!

حقیقتاً سخته زندگی کنارِ کسی که همیشه داره با اطمینان میگه: من تویِ 40 سالگی آلزایمر میگیرم، اگه بچه َم نداشته باشیم که تا قبل از اون افسردگی هم گرفته ـم!

روحِ خوش ـبینِ من با اون همه تلاشی که کرده و بالا پایین پریده تا چیزِ دیگه ایُ تو ذهنِ "او" بکاره، اما هربار ناامیدانه ـتر بی ـنتیجه مونده؛ دیگه سرخورده و گوشه ـگیر شده ...

هنوز گاهی دلش میخواد سرشُ بالا بگیره که از تویِ آینه با لبخند زُل میزنه بهم و میگه: چطوری خوشبخت ـترین دخترِ دنیا؟ ^___^

ولی همون دخترِ خوشبخت، همون شب با شنیدنِ حرفایِ پر از ناامیدی و سیاهی؛ میره تویِ خودش و دیگه پیداش نمیشه ...

وقتایی که میره توی خودش؛ به این فک میکنه که شاید خوشبختی جایِ دیگه ای منتظرش باشه!

اینجور وقتا حاضرم تا تهِ خطِ جدایی برم تا بالاخره یه روزی بتونم پا بذارم تویِ یه رابطه یِ جدید که این ـبار عاشقانه و فانتزیه!

اما انگار درونِ من یه شهرِ شلوغ و پر از آدمه! به غیر از این دخترِ خوشبخت؛ خیلیای دیگه هم اونجا زندگی میکنن...

یکی دیگه ـشونه که جلویِ راهمُ میگیره و بهم میگه: فک نکن میتونی جایِ بهتری بری و آدمِ بهتری رُ پیدا کنی؛ از اینجا که بری تا آخرِ عمرت توی پشیمونی می ـسوزی ...

توی این لحظه ـس که یه شهروندِ باانگیزه قدم جلو میذاره و میگه بسپرش به من! خودم همه چیُ از اول برات میسازم!

میخونه و یاد میگیره و با تلاش میره جلو ...

اما این وسط یهو یکی از اون لحظه ـهایی اتفاق میُفته که یه تیکه از روحمُ میکَـــنه ...

تمامِ شهر بهم میریزه و یه گوشه ـهاییش خراب میشه

تصورِ و درکِ این توصیفا برا اونایی که انیمیشنِ "Inside out" رُ دیدن خیلی راحت ـتره!

آخه خودم یهو با حرفایی که زدم یادِ فیلمش افتادم ...

خیلی وقت پیش دیده بودمش ...

حالا دارم فِک میکنم مثِ اون میدونِ مسخره ـبازی ای که برای اون بچه ـهه شادی میاورد و اگه خراب میشد اون دختر تا آخرِ عمرش دیگه نمی ـتونست بخنده؛ منم یه میدونایی دارم که اگه خراب شن دیگه نمیتونم خوشحال زندگی کنم ...

شاید یکی مثِ "شادی" که تویِ اون فیلمه بود، درونِ من َم هست و هر روز داره جون میکنه تا خیلی چیزا رُ در من نجات بده که برای همیشه نابود نشن!

احتمالاً چون میدونه من بدونِ رویاها و فانتزیام نمیتونم زندگی کنم! میشم یه آدمِ بی روح!!

نمیدونم! شایدم آدمِ آماده طلبیَم که انتظار دارم یه لقمه یِ از قبل حاضرشده و کامل بیاد بره تو دهنم

شاید باید خودم بسازمش و مدت ـها براش وقت و انرژی بذارم؛ اما زود کم میارم!

تنها چیزی که خوب میدونم اینه که اگه رویاهامُ بسازه و بال و پرِ رویاییمُ ازم نگیره میتونم بمونم ...

وگرنه یا "شادی" ِ درونم یه روزی منُ از اینجا برمیداره می بره؛ یا خودش َم همراهِ نابودیِ اون چیزایی که نمیخواد بذاره از بین برن، پرت میشه تویِ اون سیاه ـچالِ ابدی و برای همیشه می ـمیره ...

Friday 30 Khordad 99 , 00:15 بلاگر کبیر ^_^

مهلا من میخونمت ولی واقعا نمیدونم چی بگم... 

فقط هستم کنارت و نکاهم به حالته که کی رو به راه میشی و برای خودت کاری میکنی یا نه... 

ناراحت شدم این پستتو خوندم... ناراحت شدم از یه سری کارهای یارت. هرچند که با نوشته های قبلیت میدونم شما جفتتون برای هم بدید .اما خوب قلبم فشرده شد از این نوشته ات. 

براتون صلح و آرامش آرزو میکنم. 

ممنونم عزیزم ...
امیدوارم بالاخره یه روزی از پسش بربیام...

فک نمیکردم این پستم ناراحت‌کننده یا غمگین باشه!!
آره، من َم دیگه خیلی وقته بد شدم و خوبیامُ کنار زدم ...

:**** ممنون برای آرزوهای خوبتون

ای بابا...

نکن همچین دختر. حقیقتا خیلی ناراحت کننده بود

نمیدونم چی بگم

فقط اینو میدونم که به خودت مربوطه چه حرکتی باید بکنی

خیلی باید فکر کنی. خیلی باید فکر کنی خیلی خیلی باید فکر کنی..

که یهو مثل حرف اون پیرزنا نشه 

میدونی، یه وقتایی فکر میکنم کنکور اونقدرایی هم که بزرگش کرده بودن عظیم نبود. اونقدر که ازش گفته بودن استرس زا نبود. کمبود وقتی که میگفتن نبود. یه چیز روتین بود مث بقیه وقتا مث یه ملاقات، یه مصاحبه(به ظاهر سخت) که وقتی ازش بیرون میای میبینی چقدر سطحش پایینتر از چیزی بود که تو فکر میکردی

میفهمم یسری چیزا مث تصمیمایی که ظاهرا شاید بزرگ باشن. یه چیز ساده ان. که شاید بعدها حتی بهشون بخندی

منظور اینه که شما رو نمیگم خودمو میگم، اینکه من در این لحظه کنار یه ادم اشتباهی قرار گرفتم دلیل نمیشه که حالا که اینطور شد تا اخر عمرم کنار کسی که احساساتش حتی اندازه یه مرد هم نیست بسوزم و اگه بخام ولش کنم بدبخت و ذلیل و پشیمون بشم و سوژه دیگران باشم. شاید این اتفاق باید میفتاده که من چشمامو بهتر باز کنم، شاید شروع یه مسیر قشنگتره. شایدم اشتباه خودم بوده و حالیم نیست. درهر صورت این اتفاق افتاده بالاخره..

این، بعدا در نظر من یه تصمیم ساده بنظر میاد. هرچند که ممکنه الان یکم استرس داشته باشم،با ناراحت باشم که چرا بخت من اینجوری شد..

شما بشین تکلیفتو با خودت روشن کن. بخاطر رضای خدا و پدر و مادر و همسایه ها و فامیل تصمیم نگیر. برای دل خودت برای خوشبختی خودت تصمیم بگیر

خیلی ناراحت شدم سر صبحی

متاسفم..

ان شالله که درست ترین تصمیم رو میگیری و خوشبختی رو تو لحظه لحظه زندگیت تجربه میکنی

 

واقعاً؟
طبق باورهایی که بهم تحمیل شده فک میکردم یه پستِ بامزه باشه، نه غمگین! :/
آخه حتی با غم َم ننوشته بودم!!

قدرتِ تفکرم دیگه جواب نمیده ...
سخت موندم بین اینکه افکارم اشتباس؟ یا راهم؟؟

کنکور َم همین آدم معمولیا بزرگش کردن دیگه!
معیارشون درسه و تحصیلات و دانشگاه رفتن!
من از همون اول با همه ـش مخالف بودم ...
حتی از ارشدِ زورکی خوندنم َم پشیمونم !
زندگی یعنی آدم بره دنبالِ علایق و لذت ـهاش ... نه معیارِ مردمِ عامه!
حالا سرِ زندگیِ خودم نمیتونم تصمیم بگیرم!
مثِ همون حرفی که شما زدی ... انگار همه آدما علیهِ من باشن و من باید تمامِ مسیر رُ تنهایی خلافِ جهتِ رودخونه شنا کنم و تویِ این راه کُلی تنه بهم زده بشه و تک تکِ آدما مانع ـهایی باشن که باید ردشون کنم و اجازه ندم بهم برخورد کنن
و تازه بعد از این همه شنا کردن و خسته شدن، باز میرسم به جایی که همچنان باید بجنگم!
شما خودتُ نبین که قاطیِ دنیای این آدما نشدی. شما از استثناهایی ... آقایون اصولاً همینجوری صفر و یکی هستن و با دنیای احساسات غریبه!
واسه همین یه بار گفتم شما شانسِ بیشتری داری برا پیدا کردنِ دخترِ رویاهات! نمیدونم حالا چرا از حکمتِ خدا یا شانسِ بدِ شما؛ از بینِ پیغمبرا جرجیس نصیبتون شده!!
ولی بطورِ طبیعی دخترا احساساتِ قوی ـتری دارن و احتمالِ اینکه یه دخترِ رویایی پیدا بشه صدبرابر بیشتر از یه مردِ رویایی ـه :دی
از همین جنسیتِ اکثرِ بلاگرا مشخصه دیگه ...
علاوه بر این، شما مطمئنی یه آدمِ اشتباهی سر راهتون قرار گرفته ... ولی اگه یکم خوبتر بود، چی؟
یه جا نوشته بودم: اگه یکم بدتر از این باشه، میدونم که باید برم و اگه یکم بهتر از اینی که هست بشه، مطمئن میشم که باید بمونم!
یعنی نه اونقد بده که بتونم ترکش کنم! نه اونقد خوبه که با امید و انگیزه بشینم پای ساختنِ رویاهام ...
بدیش اینه که آدم معمولیا آمارشون خیلی بیشتره و من با حجمی از مخالفت ـها و درک نشدن ـها روبرواَم ... و این تشخیصِ اینکه تا چه اندازه حق دارم یا کجاها در اشتباهم و شاید کوتاهی میکنم رُ برام خیلی سخت کرده!!

من بیشتر متأسفم که ناراحتتون کردم!
اون َم سرِ صبحِ جمعه و روزِ تعطیل ...

امیدوارم ... خیلی ممنون ^_^

سلام دختر قشنگم 🌸

ای بابا تو چقد شرمنده میکنی من کاری نکردم فقط حس کردم اوضاع روحیت خوب نیست خواستم یجوری بدونی که هستم 😍 منم به داشتنت میبالم دختر رویایی من 💕

چقدر خوب توصیف کردی حالات روحیت رو، اینساید اوت رو منم دیدم خود انیمیشن اونقدری جذاب نبود برام اما راست میگفت خوب احساسات رو از هم تفکیک کرده بود ، اینکه ما به همه چیزمون احتیاج داریم و همش در کناره همه که زندگی رو تشکیل میده ترس عشق عصبانیت خانواده اجتماع قدرت تخیل روحیه طنز و ... هرکدوم نباشه یه جایی از وجودمون خاکستری و متروک میشه 💕

بنظرم صریحا اشتباهه که ما هرچیزی که میخوایم باشیم رو بخاطر یه علت بیرونی فاکتور بگیریم !

بنظرم اتفاقا بروزش بده و بذار این بخش وجودتم به عنوان یه جزء اصلی همسرت بدونه و بشناسه ، حتی اگر مسخره کرده وقتی بدونه که تو برات مهمه که دیگه مسخره نمیکنه ! کلا همونجوری که میگی تو درصد درون گراییت بالاست و من حدسی که میزنم اینه که این مقداری که دیگران میخونن و بنظرشون اوضاع ترسناک و غمگین میاد همسر تو که مخاطب این نوشته هاست این حس رو نداره و خیلی مهمه که الااااان با خبر باشه و بدون درون افکار تو چی میگذره😌

به قول بلاگر ما اینجا هستیم کنار تو اما از یه جایی به بعد مرحله اقدامه ، اقدام به هرچیزی برای بهبود اوضاع اون دیگه فقط دست خودته 🥺

امیدوارم که زودتر مشاوره هم وقت کنی و بری که نتیجه های بهترم بگیری 💕🥺 

سلام عزیزِ دلم ^_^
اونی که همیشه شرمنده میکنه شمایی آخه :** هرموقع حالم بد بوده کنارم بودی ❤ قربونِ تو برم من، ممنونم

البته من چند سال پیش دیده بودمش و با حرفام یهو یادش افتادم و دلم میخواد دوباره ببینمش الان :دی
میدونی؟ من یه همچین چیزایی رُ باور میکنم هنوز :))
مثلاً تا مدت ـها بعدش با خودم فک میکنم شاید جدی جدی تویِ ذهنِ من َم همه یِ این آدمکا وجود دارن! باهاشون حرف میزنم و میخوام باهام دوس شن :دی
حتی همچنان شک دارم به عروسکام که نکنه پشتِ درای بسته به حرف میان و با هم زندگی میکنن؟ :))))

اصن من هرموقع خواستم یچی از وجودم رُ مخفی یا سرکوب کنم؛ عوارضِ بدی توی شخصیتم داشته ...
مشکل اینه که از بس حرف نزدم؛ مدلِ خوب و کارسازشُ بلد نیستم!
ولی خب دیگه دارم به مرحله یِ پیشرفت میرسم ... اونقد حرفامُ مزه مزه میکنم و توی ذهنم زمزمه میشن؛ تا بالاخره تویِ یه فرصت میان روی زبونم !
گرچه! خیلی وقتا از گفتنشون سرخورده میشم و بیشتر تویِ خودم فرو میرم!

ممنونم از همراهی ـتون دوستایِ خوبم :***
خوشحالم که شماهایی رُ دارم که همیشه بهم انگیزه میدید و هُلم میدید که بالاخره حرکت کنم :**
ایشالا ...

اره.اول فکر کردم کامنتی که برا این پست میذارم طنز و شوخیه  بعد دیدم نه ناراحت کنندس این نوشته

هعی.. امان ازین باورا

خب تفکر باعث انتخاب راه اشتباه میشه دیگه. بخاطر همین باید خیلی فکر کنی

 

اره همه اینایی که میگی درسته.ما اگه دنبال علاقمون بودیم اینجا نبودیم. ما اینجاییم چون یجایی از ادامه مسیر خسته شدیم، درجا زدیم و گمون کردیم باید یه همسفر داشته باشیم. منتها چون فکر ما از روی سادگیه و ادمای ساده ای هستیم کلاه رفته سرمون

وگرنه شما حساب کن همون شانس پیدا شدن دختری که با احساسات و رویاییه و صدبرابر حالت برعکسشه؛ باید برای من اون یه استثنا پیش بیاد. حالا منم واقعا ازینکه اینو بذارم پای شانس یا احترام به پدر و مادر و یا انتخاب خودم، موندم. ولی خب هرچی که بوده گذشته و کذشته برای من مهم نیست. ولی دفعه بعد به هیچ وجه طبق خواسته کسی عمل نمیکنم. بخاطر همینه که میگن مشورت کن ولی هرجوری خودت میدونی انجام بده هرکاری خودت میدونی درسته بکن

به دو دلیل، ۱ اینکه بعدا نمیگی کاش به حرف این و اون گوش نمیکردم و ۲ اینکه مسئولیت انتخابت خودتی. اگه مشکلی پیش بیاد، همه چی خیر و خوبی باشه بازم خودت انتخاب کردی و چون مسئولیتشو پذیرفتی واقعا قبول شکست راحتتره. تازه ادم ازون شکست درس میگیره. خود اینکه دیگرانو مقصر ندونی یه نقطه عطف زندگیه که متاسفانه من یه نفر هنوز بهش نرسیدم ولی در تلاشم:)) 

درسته ادم معمولیا زیادترن و سخته بفهمی چی درسته چی غلط. چون یه حجم از افکار غیرمنطقی و دید خودشون از قضیه رو بهت منتقل میکنن در صورتی که تو جلسات قبل گفتیم:دی که هیچکس نمیتونه جای کسی نظر بده یا بهش مشاوره بده چون هیچکس جای کسی نمیتونه باشه

تو هر وقت تکلیفت با خودت روشن شد با ایشونم روشن میشه. ینی شفاف میشه راهت که چیکار کنی

مقدار خوب و بدش هم واقعا چیزی نیست ک من و امثال من بتونیم راجع بش نظر بدیم. فقط و فقط خودت

نه خواهش میکنم اختیار داری

حقیقتاً کامنتتون خیلی پیچیده بود :دی

آخه درموردِ من، تفکرم و راهی که دارم میرم، با هم نمی خونن! پس یا تفکرم اشتباهه، یا راهم ...

میدونید من حِس میکنم همیشه تهش میرسیم به خودمون ... مثلاً من همیشه برایِ عقدِ زودهنگاممون دیگران رُ سرزنش میکنم، اما خودم َم میدونم که اون لحظه ـها تهِ دلِ خودم َم یه موافقتایی بود با وجودِ اون همه گریه و مخالفتام! وگرنه تو روی همه ـشون وایمیسادم! گرچه این موافقته حالتِ تردید َم داشت و دلم میخواست یکی دستمُ بگیره و از اون اتفاق بکشه بیرون؛ نه که همه متفق القول هولم بدن به سمتش ...

تو جلسات قبل :))) بله، بله ... آره دیگه؛ شاید درستِ من، غلطِ اونا باشه و برعکس!
ولی همچنان میگم که سخته میونِ این همه آدمِ متفاوت زندگی کردن که اگه باهاشون حرف بزنی یجورِ بُهت ـزده ای خیره میشن به صورتت و میگن: "پس تو کی میخوای بیدار شی از این خواب؟"
گاهی واقعاً باورت میشه که اونی که باید عوض شه؛ تویی!

-_- نمیدونم و نمیدونم ...
امیدوارم فقط لااقل پیشِ خودم سربلند بیرون بیام از این ماجرا !

سپاسِ مجدد ^_^

کجاش پیچیده بود 😁

اره پیش خودتم که سربلند باشی عالیه دختر. بقیه واقعا مهم نیستن

اره تهش خودماییم. 

+این وب وقتی تو بلاگفا بود و دیدمش اولین بار و با خودم گفتم باید این وبو کامل بخونم و بعد اومدم همشو خوندم، واقعا این احساس و شور و حال و سرزندگی که میدیدم(تا اونجایی که یادمه)، پیگیر بودم ببینم من بی او به کجا میرسه با این همه انرژی و عشق..

هنوزم شاید تو ارشیو کامنتای من با اسم مستربوی قدیمی باشه. حتی وقتی هیزلاو شد اومدم بخونم منتها رمز تعلق نگرفت اینم اسنادش باید موجود باشه:) نمیدونم ولی

با این پست یه دور همه اینا از جلو چشمم رد شد.همه اون رویایی که دیده بودم برای این نوشته ها و همه چی..

و متاسف شدم از این سرگذشت.

توقع اینو نداشتم. غصه خوردم خداییش

ناراحتیم ازین پست اصلش این بود

 

نمیدونم، من سه چهار بار خوندمش تا متوجه شم :)))
شایدم بخاطرِ تازه بیدار شدنم از خواب اون دفعه ـهایِ اول فسفرای مغزم هنوز لود نشده بودن :دی

من عاشقِ اون وبلاگمم ... هنوز همچنان میرم اون روزایِ خودمُ میخونم گاهی ... "اینجا بدونِ عشق" ... البته خب پر از غم و تنهایی َم بود! و انگیزه ای که هی روشن و خاموش میشد! اما تهش مشتاقانه منتظرِ رسیدنِ عشقی بودم که همه ـچیمُ پاش بذارم!
تا یه جایی هم داشتم خوب پیش میرفتم و تمامِ انرژیمُ میذاشتم ... اما اِنقد تو ذوقم خورد که یواش یواش کم آوردم ... دیگه حالا که به نفس نفس افتادم، نمیتونم همون آدمِ گذشته شم با همون شور و اشتیاق!
گاهی فک میکنم شاید اون ـچیزی که دنبالش بودم رُ باید تویِ همون "دوستی" ای که مخالفش بودم، پیدا میکردم! چون توی ازدواج، خیالِ طرفت راحته که سرِ جاتی! با خودش فک میکنه حتی اگه بخواد ابراز علاقه یا عشقِ خاصیُ نشون بده، همیشه فرصتشُ داره و منتظرت میذاره ... غافل از اینکه فرصت ـها درست همون لحظه ـهایی هستن که دارن پوچ و بیهوده در انتظارِ آینده تلف میشن و می میرن ...
حس میکنم شاید روحم توی همون روزا و سالهایی که ازم انتظار داشت صبر کنم و حتی برای دیدنم َم نمیومد؛ جا موند و منجمد شد!
حالا نمیتونم از اون روزا بکشمش بیرون و بگم پاشو ببین درختا شکوفه زدن!!! ...

آخِی آره! یچیزایی از مستر بوی یادم میاد! البته فک کنم خیلی قدیم و گهگاهی کامنت میذاشتید؛ که درست یادم نمیاد، نه؟ احتمالاً آدرسِ وبتون رُ هم نمیذاشتید که من تو وبِ شما نبودم؟ :/
چقد لوس بودم :))) "ورودِ آقایان ممنوع"ـِش کرده بودم !!! :)))

من خودم َم واسه خودم خیلی رویا ساخته بودم؛ ولی با این آدم معمولیا نمیشه واقعیش کرد :دی
تا یچی میگی؛ میگن همه همینن خب! الان همکارای من همه فلان کارُ هم نمیکنن!
واسه همین الان بیشتر میگم چیزایی که ما می بینیم و منتظرشونیم، سرابَن ... واقعی نیستن!

خداییش خودم َم توقعِ همچین سرنوشتیُ نداشتم :دی
امیدوارم که واسه شما یه سرگذشتِ متفاوت و عاشقانه رقم بخوره ^_^ شما دیگه واقعاً حیفه که به یه همچین داستانی دچار شید ...

اهان  لود نشده بودی:دی

کامنتا هم کم کم دارن تبدیل به ادامه مطلبات میشن:))

اره اونجا نوشته هاش واقعا قشنگ بود. یعنی دفه دومی که پا کراشتم اونجا کل وبو خوندم. غمگین بود ولی دوست داشتنی بود یه حس خاصی بود من دوس داشتم

نمیدونم ادرس میذاشتم یا نه 🤔

اره خیلی لوس بودی:دی :))

نمیدونم. ما که هرچی میگفتیم بهترشو از دوستاش مثال میزد. میگفتیم خب میرفتی یه دوش میگرفتی میگفت یکی از دوستام گند سگ میداد یبار ازش پرسیدیم شوهرت هیچی نمیگه گف نه همینجوری دوسم داره:/

ینی من ته ته خطم:))

اره دقیقا منم به همین نتیجه رسیدم. با خودم میگم چرا دوستی رو تجربه نکردم؟ چرا واردش نشدم که شاید عشقی بوجود بیاد

و هنوزم اعتقادم همینه و خواهد بود و بعد از این هم همینکارو میکنم

ینی‌کاری که باید اول میکردمو باید اخرش انجام بدم...

من که هیچی ولی شما خداییش حقتون نبوده. چون اگه من دوتا خلاف کوچیکم کردم شما همونقدم بد نبودی و پاک و صادق بودی تو راهت

برای شما امیدوارم منم^_*

آره واقعاً :))
بعد اینجا انگار رویِ شمام تأثیر میذاره ...
کامنتاتون از پستایِ وبِ خودتون طولانی ـتر میشه :دی

:)) لوسِ پسر ندیده!
اصن پسر برا ما حکمِ لولو داشت :دی
اِنقد که میگفتن وای با پسر حرف نزنید، گولتون میزنن، فلان میکنن!!!
حالا ما از خودمون مطمئن بودیم ولی خب با پسرا َم حرف نمیزدیم که گناه نکرده باشیم :)))
مثلاً من یه عذاب وجدانی میگرفتم وقتی یه پسر کامنت میذاشت! سعی میکردم به سردترین، مؤدبانه ـترین و رسمی ـترین حالتِ ممکن جوابِ کوتاه بدم :دی

وای واقعاً دمش گرم :)))
خو میخواسته ببینه اندازه اون شوهرِ دوستش دوسِش دارید یا نه :)))))

چی بگم ... شاید الکی و بیخود برا خودمون خط قرمز کشیده بودیم!
البته خب بازم چون تعدادِ آدم معمولیا زیاده؛ احتمالاً توی دوستی هم یکی از اون سوءاستفاده ـگرای بی احساس به تورمون میخورد که از زندگی پشیمونمون میکرد :)))

خیلی هم ممنون ^___^

اره بی سابقه س این کامنتای طولانیم:))

ولی یه حرفی زد وقتی دید همه راها بسته شدن، گفت من بخاطر غرورم زندگیمو خراب کردم

نه بابا این حرفا از رو نفهمیه دخترخوب:دی

اینم هست. شانس که نداریم:))

پس خودشم فهمید که زندگیشُ خراب کرده...

:)) والا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan