Thursday 29 Khordad 99
به شدت تودار و درون ـگرا !
یادم نمیاد هیچوقت درموردِ خودم یا مشکلاتم با کسی صحبت کرده باشم!
حتی مامانم که نزدیکترین آدم و دوست بهم بود ...
نه دوستام میدونستن توی خونه و خونواده ـم چه خبره و نه مامانم و خونواده ـم میدونستن تو مدرسه بهم چی میگذره و چه میکنم!
هیچ ـموقع چیزیُ تعریف نکردم
ولی از یه جایی به بعد نوشتنُ کشف کردم!
حسِ غلت زدن میونِ کلمات و تایپ کردن و بیرون ریختنِ خودم!
یه حالِ خوبیُ این لابلاها پیدا کردم که یجورایی آرومم میکرد ...
تنها پناهگاهِ امنی که میتونستم خودم باشم!
حالا اما حسای جدیدتری رُ هم تجربه کردم ...
حسِ خوبِ حرف زدن با آدمایِ صمیمی و رازداری که فقط میشنون تو رُ
حتی قضاوتت نمی ـکنن
برعکس، تمامِ تلاششونُ برای کمک بهت میذارن وسط
یکی از این آدمایِ دوس داشتنی راسینال ـه
از موندگارترین و صمیمی ـترین آدمای زندگیم که همیشه برای داشتنشون ممنونم و برای موندنشون دعا میکنم
با اینکه این حسِ فوق العاده شاید همچنان زورش نرسه خصلتِ تودرایمُ ازم بگیره؛ ولی بازم یچیزایی رُ بهم یاد داده
تازه فهمیدم چجوری میتونم وسطِ این حرف زدنایِ درموردِ خودم، خودمُ بیشتر پیدا کنم!
مثِ یه سفرِ عمیقِ دو نفره به دورن ـه ...
انگاری سوارِ اتوبوسِ جادوییِ خانم فریزل شده باشی و بری تویِ روحِ خودت!
یچیزایی رُ تو کشف کنی و ببینی و یچیزایی رُ او بهت نشون بده ...
دلم میخواد از این به بعد بیشتر با خودم به این سفرهای علمی (:دی) برم
بشینم با "من" حرف بزنم!
از این مکالمه ـهایی که خودم میگم و خودم میشنوم!
البته! گاهی وقتا واقعاً توی این سفرا گم میشم ...
توی یه کتاب خوندم "مردی که یه شب خواب دید پروانه شده و تا صبح بعنوانِ یه پروانه زندگی کرد؛ دیگه بعد از اون خواب نمیدونست یه مَــرده که گاهی وقتا پروانه میشه؟ یا پروانه ایه که گاهی تبدیل به یه مَرد میشه؟"
منم همین حسُ به خودم دارم!
نمیدونم آدمِ عاشقیَم که گاهی خواب می بینه قلب نداره؟ یا آدمِ بی قلبیَم که یه شب خواب دید عاشق شده؟؟
الان از نظرِ خیلیا من یه خُل مشنگِ مطلقم :دی
ولی من واقعاً همینم!
گاهی حس میکنم دارن رویاهامُ ازم میدزدن!
انگار آدمایِ عادیِ دوروبرم که همشون شبیهِ همن؛ قصدِ قتلِ عام کردنِ رویاهایِ منُ دارن!
اینجور وقتا دلم میخواد یهو غیب شم!
از همه دور شم و برم یجای نامعلوم دنبالِ رویاهام و واسه برآورده شدنشون صبر کنم ...
اما گاهی روحم انقد خسته و له شده ـس که تسلیم میشه با یه زندگیِ معمولیِ پوچ کنار بیاد!
بینِ خودمون بمونه؛ ولی من فک میکردم شریکِ زندگیم با چشایِ قلب قلبی بشینه پایِ این حرفایِ عجیب غریبِ من!
نه که با قیافه یِ پوکر فِیس، جوری که انگار به سلامتِ عقلم شک کرده، بگه: کمتر فیلمای فانتزی ببین و کتابای مسخره بخون!
روحِ خودمُ می بینم که تیکه تیکه لابلایِ همین اتفاقا پژمُرده شد ...
مثلِ همون گلی که با کُلی ذوق براش گرفته بودم و انداخته شد رویِ داشبورد و توی آفتابِ داغ، تا خونه پلاسید؛ در حالیکه گوشیش همون ابتدایِ سوار شدن، با کلی وسواس توی امن ـترین و خنک ـترین قسمتِ ماشین جا گرفت!
و این بارِ اول و آخری شد که براش گل گرفتم ...
کادوهایی که با یه دنیا عشق خودم می نشستم وقت میذاشتم و با حوصله درست میکردم رُ همین چند وقتِ پیش پاره و پوره از باباش تحویل گرفتم ...
و من به مقصری نگاه میکردم که خودش داشت دنبالِ مقصرِ شکسته شدنِ اون مجسمه یِ عروس و داماد میگشت!
البته این ـبار روحم تیکه تیکه نشد!
گردن کلفت شده ...
مثِ آدمایِ معمولی که این چیزا خیلی جزئی و ساده ـس براشون ...
ولی آدمایِ معمولی دیگه میشینن از ماه ـها قبل از یه مناسبت نقشه بکشن؟
هِی فکر کنن و دنبالِ چیزی بگردن که خاص ـترین و سوپرایزکننده ـترین باشه؟
نهایت اگه لطف کرده باشن و مناسبته رُ تویِ آلارمِ گوشیشون تنظیم کرده باشن؛ سر و تهشُ با یه کادویِ تکراری و روتین هم میارن دیگه ...
دوشواری نداره که :)
ولی من بالاخره یه روزی یا روحمُ میکشم!
یا همه چیُ میذارم و فرار میکنم از بینِ این آدمایِ معمولی ...
در حالِ حاضر روحِ بیچاره ـم بینِ دو حالتِ مرگ و زندگی در رفت و آمده !
اما در حقیقت تویِ برزخه ...
فک کنم بدونم از چی می ـترسه!
از اینکه کنارِ او که باشه تشویق میشه به معمولی بودن!
تحقیر میشه بخاطرِ بازیگوشی و تخیلاتش ...
بدبین میشه به دنیا ...
مُدام بهش گوشزد میشه که چه سرنوشتِ تلخ و آینده یِ گنگ و سیاهی پیشِ روش ـه!
حقیقتاً سخته زندگی کنارِ کسی که همیشه داره با اطمینان میگه: من تویِ 40 سالگی آلزایمر میگیرم، اگه بچه َم نداشته باشیم که تا قبل از اون افسردگی هم گرفته ـم!
روحِ خوش ـبینِ من با اون همه تلاشی که کرده و بالا پایین پریده تا چیزِ دیگه ایُ تو ذهنِ "او" بکاره، اما هربار ناامیدانه ـتر بی ـنتیجه مونده؛ دیگه سرخورده و گوشه ـگیر شده ...
هنوز گاهی دلش میخواد سرشُ بالا بگیره که از تویِ آینه با لبخند زُل میزنه بهم و میگه: چطوری خوشبخت ـترین دخترِ دنیا؟ ^___^
ولی همون دخترِ خوشبخت، همون شب با شنیدنِ حرفایِ پر از ناامیدی و سیاهی؛ میره تویِ خودش و دیگه پیداش نمیشه ...
وقتایی که میره توی خودش؛ به این فک میکنه که شاید خوشبختی جایِ دیگه ای منتظرش باشه!
اینجور وقتا حاضرم تا تهِ خطِ جدایی برم تا بالاخره یه روزی بتونم پا بذارم تویِ یه رابطه یِ جدید که این ـبار عاشقانه و فانتزیه!
اما انگار درونِ من یه شهرِ شلوغ و پر از آدمه! به غیر از این دخترِ خوشبخت؛ خیلیای دیگه هم اونجا زندگی میکنن...
یکی دیگه ـشونه که جلویِ راهمُ میگیره و بهم میگه: فک نکن میتونی جایِ بهتری بری و آدمِ بهتری رُ پیدا کنی؛ از اینجا که بری تا آخرِ عمرت توی پشیمونی می ـسوزی ...
توی این لحظه ـس که یه شهروندِ باانگیزه قدم جلو میذاره و میگه بسپرش به من! خودم همه چیُ از اول برات میسازم!
میخونه و یاد میگیره و با تلاش میره جلو ...
اما این وسط یهو یکی از اون لحظه ـهایی اتفاق میُفته که یه تیکه از روحمُ میکَـــنه ...
تمامِ شهر بهم میریزه و یه گوشه ـهاییش خراب میشه
تصورِ و درکِ این توصیفا برا اونایی که انیمیشنِ "Inside out" رُ دیدن خیلی راحت ـتره!
آخه خودم یهو با حرفایی که زدم یادِ فیلمش افتادم ...
خیلی وقت پیش دیده بودمش ...
حالا دارم فِک میکنم مثِ اون میدونِ مسخره ـبازی ای که برای اون بچه ـهه شادی میاورد و اگه خراب میشد اون دختر تا آخرِ عمرش دیگه نمی ـتونست بخنده؛ منم یه میدونایی دارم که اگه خراب شن دیگه نمیتونم خوشحال زندگی کنم ...
شاید یکی مثِ "شادی" که تویِ اون فیلمه بود، درونِ من َم هست و هر روز داره جون میکنه تا خیلی چیزا رُ در من نجات بده که برای همیشه نابود نشن!
احتمالاً چون میدونه من بدونِ رویاها و فانتزیام نمیتونم زندگی کنم! میشم یه آدمِ بی روح!!
نمیدونم! شایدم آدمِ آماده طلبیَم که انتظار دارم یه لقمه یِ از قبل حاضرشده و کامل بیاد بره تو دهنم
شاید باید خودم بسازمش و مدت ـها براش وقت و انرژی بذارم؛ اما زود کم میارم!
تنها چیزی که خوب میدونم اینه که اگه رویاهامُ بسازه و بال و پرِ رویاییمُ ازم نگیره میتونم بمونم ...
وگرنه یا "شادی" ِ درونم یه روزی منُ از اینجا برمیداره می بره؛ یا خودش َم همراهِ نابودیِ اون چیزایی که نمیخواد بذاره از بین برن، پرت میشه تویِ اون سیاه ـچالِ ابدی و برای همیشه می ـمیره ...