Sunday 25 Khordad 99
خدایا چیکار کنم؟
چجوری اینی که هستم نباشم؟
خدایا من این آدمی که کنارش میشم رُ نمی خوام!
تو می دونستی من می تونم تا این اندازه بی رحم و درنده باشم؟
خودت یه راهی نشونم بده ... دارم دوتامونُ اذیت میکنم!
"کاش خدا می تونست بیاد پایین و باهام حرف بزنه!"
باز این افکار مغزمُ بازی میدن
چرا اِنقد حرفِ همُ نمی فهمیم؟
چرا مکالمه ـهامون تا این اندازه بی ربط و مسخره س؟
چرا جوابایی که به حرفام میده رُ اصلاً درک نمیکنم!؟
انگار من یچیزی میگم و اون یه چیزِ دیگه!!
انگار توی دو تا دنیایِ کاملاً متفاوت زندگی میکنیم!!
به جدایی و لحظه ـهایِ سختش فِک میکنم!
دادگاه ... خانواده ـها ... سرزنش ـها ... آه و نفرین ـها ...
این نقطه از زندگیم خیلی تکراریه!
این اتفاق!
بارها و بارها دیدمش!!
اولین بار نیست به اینجا رسیدیم!
اولین بار َم نیست که اینجوری دلشُ شکوندم ...
تویِ این قصه "آدم بَـده" منم!
کاش برم کرمان!
برم و با مشاورم حرف بزنم!
شاید اصلاً دور شم و دلتنگ شم و درست شه!
هه!
دور که بودم، میگفتم شاید نزدیک شم و درست شه، حالا نزدیکم و ...
انقد به اینجا رسیدم که دیگه از خوب شدنم نااُمیدم!
نکنه هوس ـباز و تنوع ـطلبم ؟؟؟
نمیدونم چرا نوشتنمُ از احساسی که چند شب پیش بعد از یه بحث و جنجال داشتم، شروع کردم!
تنها چیزی که به حس ـهایِ اون شبم اضافه شده، اینه که میدونم تئوری "جدایی" رد شدهس!
نه می تونم و نه حقِ چنین کاری دارم و نه بعد از اون آینده یِ خوبی در انتظارم خواهد بود ...
هیچ مردی نمی ـتونه تا این اندازه منُ تحمل کنه، کنارم بمونه و باهام بسازه!
علاوه بر این؛ یه کشفِ تازه ـتر هم دارم!
اینکه وقتی بد باشم، "او" برایِ من خیلی خوبه؛ ولی وقتی خوبم، فک میکنم لایقم نیست!
این جمله می تونه دو تا معنی داشته باشه!
هر دوش َم تویِ افکارِ من و در نظرم صدق میکنه ...
1. در صورتی میتونه لایقِ من باشه؛ که من تویِ مودِ خوب و عاشق ـپیشگیم نباشم!
2. وقتایی که بدخلق و بی رحم میشم، رویِ خوبشُ زیادی نشون میده؛ مثلاً شاید از ترسِ رفتنم!
نمیدونم ...
اما این َم خیلی خوب می فهمم که چقد مقصرم!
برمیگردم و به خودم نگاه میکنم و خیلی خوب می بینم که چقد بد میشم!
وقتی بهش گفتم " مشاور گفت خیلی بیشتر احساس برام به خرج بدی؛ ولی توی این دو ماه یه بار شد یه شاخه گل بخری و از در بیای تو؟" جوابش خیلی منُ به فکر فرو برد ...
"مگه تو مهلت دادی؟ اصلاً اجازه میدی؟ هربار یچی خریدم و از در اومدم تو، گفتی کرونا داره؛ بهش دست نزن، اینجا نذارش، اونجا نذارش! هربار ترسیدم برات گل بخرم و بگی توی این کرونا برا چی رفتی اینُ خریدی؟"
به این فِک میکنم "کرونا" دلیلِ اصلیه یا خودم؟
درسته که این ویروسِ مزخرف به خیلی چیزا بیشتر دامن میزنه و تلخ کرده همه چیُ، ولی ...
این منم که هرکاری هم بکنه یچی ازش درمیارم و هیچوقت رویِ خوش نشون نمیدم!
چرا همچین آدمِ نچسب و بیخودی شدم؟؟
چطور به خودم اجازه میدم؟؟
به یه شروعِ دوباره فک کنم؟
یه ساختنِ از اول؟
یه منِ جدید؟
هه!
این خط و این نشون؛ باز هم این نقطه تکرار خواهد شد ...
مثلِ همیشه!