آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


تو قلبم ضربان نیست!!

در حالیکه دارم این جمله ـها رُ توی ذهنم زیر و رو میکنم که بگمشون یا نه؟ توی تاریکیِ اتاق به سقف خیره شده م!

خدایا چیکار کنم؟

چجوری اینی که هستم نباشم؟

خدایا من این آدمی که کنارش میشم رُ نمی خوام!

تو می دونستی من می تونم تا این اندازه بی رحم و درنده باشم؟

خودت یه راهی نشونم بده ... دارم دوتامونُ اذیت میکنم!

"کاش خدا می تونست بیاد پایین و باهام حرف بزنه!"

باز این افکار مغزمُ بازی میدن

چرا اِنقد حرفِ همُ نمی فهمیم؟

چرا مکالمه ـهامون تا این اندازه بی ربط و مسخره س؟

چرا جوابایی که به حرفام میده رُ اصلاً درک نمیکنم!؟

انگار من یچیزی میگم و اون یه چیزِ دیگه!!

انگار توی دو تا دنیایِ کاملاً متفاوت زندگی میکنیم!!

به جدایی و لحظه ـهایِ سختش فِک میکنم!

دادگاه ... خانواده ـها ... سرزنش ـها ... آه و نفرین ـها ...

این نقطه از زندگیم خیلی تکراریه!

این اتفاق!

بارها و بارها دیدمش!!

اولین بار نیست به اینجا رسیدیم!

اولین بار َم نیست که اینجوری دلشُ شکوندم ...

تویِ این قصه "آدم بَـده" منم!

کاش برم کرمان!

برم و با مشاورم حرف بزنم!

شاید اصلاً دور شم و دلتنگ شم و درست شه!

هه!

دور که بودم، میگفتم شاید نزدیک شم و درست شه، حالا نزدیکم و ...

انقد به اینجا رسیدم که دیگه از خوب شدنم نااُمیدم!

نکنه هوس ـباز و تنوع ـطلبم ؟؟؟

نمیدونم چرا نوشتنمُ از احساسی که چند شب پیش بعد از یه بحث و جنجال داشتم، شروع کردم!

تنها چیزی که به حس ـهایِ اون شبم اضافه شده، اینه که میدونم تئوری "جدایی" رد شده‌س!

نه می تونم و نه حقِ چنین کاری دارم و نه بعد از اون آینده یِ خوبی در انتظارم خواهد بود ...

هیچ مردی نمی ـتونه تا این اندازه منُ تحمل کنه، کنارم بمونه و باهام بسازه!

علاوه بر این؛ یه کشفِ تازه ـتر هم دارم!

اینکه وقتی بد باشم، "او" برایِ من خیلی خوبه؛ ولی وقتی خوبم، فک میکنم لایقم نیست!

این جمله می تونه دو تا معنی داشته باشه!

هر دوش َم تویِ افکارِ من و در نظرم صدق میکنه ...

1. در صورتی میتونه لایقِ من باشه؛ که من تویِ مودِ خوب و عاشق ـپیشگیم نباشم!

2. وقتایی که بدخلق و بی رحم میشم، رویِ خوبشُ زیادی نشون میده؛ مثلاً شاید از ترسِ رفتنم!

نمیدونم ...

اما این َم خیلی خوب می فهمم که چقد مقصرم!

برمیگردم و به خودم نگاه میکنم و خیلی خوب می بینم که چقد بد میشم!

وقتی بهش گفتم " مشاور گفت خیلی بیشتر احساس برام به خرج بدی؛ ولی توی این دو ماه یه بار شد یه شاخه گل بخری و از در بیای تو؟" جوابش خیلی منُ به فکر فرو برد ...

"مگه تو مهلت دادی؟ اصلاً اجازه میدی؟ هربار یچی خریدم و از در اومدم تو، گفتی کرونا داره؛ بهش دست نزن، اینجا نذارش، اونجا نذارش! هربار ترسیدم برات گل بخرم و بگی توی این کرونا برا چی رفتی اینُ خریدی؟"

به این فِک میکنم "کرونا" دلیلِ اصلیه یا خودم؟

درسته که این ویروسِ مزخرف به خیلی چیزا بیشتر دامن میزنه و تلخ کرده همه چیُ، ولی ...

این منم که هرکاری هم بکنه یچی ازش درمیارم و هیچوقت رویِ خوش نشون نمیدم!

چرا همچین آدمِ نچسب و بیخودی شدم؟؟

چطور به خودم اجازه میدم؟؟

به یه شروعِ دوباره فک کنم؟

یه ساختنِ از اول؟

یه منِ جدید؟

هه!

این خط و این نشون؛ باز هم این نقطه تکرار خواهد شد ...

مثلِ همیشه!

این همه راه بکوبی بری کرمان برای مشاور؟

سخت نگیر عزیزم ... همینجا با کمک ی مشاور جدید زندگی ت بساز. تو میتونی.

هرچی فک میکنم رفتن پیشِ مشاورِ خودم منطقی ـتره!
هزینه ـها به کنار ... من چندین جلسه پیشش رفتم و راحت ـتر و سریع ـتر میتونه بهم کمک کنه؛ چون شناختِ بیشتری تو بازه ـهایِ زمانیِ مختلف ازم داره!
کوبیدن و رفتن نیست! من بالاخره باید حداقل ماهی یه دفعه کرمان برم، خانوادمُ ببینم و به خیلی از کارام برسم ...
مشاور رفتنُ هم به کارام اضافه میکنم ...

خدا کنه ساختنی و درست شدنی باشه!
بازم ممنونم عزیزم

😢😢 

ای خدا،چی شد شما دو عاشق به اینجا رسیدید 😢

 

هرچی فک میکنم ما به اینجا نرسیدیم!
یعنی رسیدنی نبود ... انگار چیزی بود که وجود داشت و نمی دیدیمش!!
فقط با کارامون بیشتر بهش دامن زدیم و خرابترش کردیم ...
دنیاهامون از اولم متفاوت بود ... نفهمیدیم!
جای نزدیک شدن به هم؛ فقط دورتر شدیم ...

آفتاب آمد دلیل آفتاب نوشته های توئه 
آدم هیچی نمیتونه بگه که ندونی ... ولی خوبه انقد بنویس که به نتایج خوبی با خودت برسی :*

در ضمن تو اصلاااااا آدم بد و بی رحمی نیستی!

هان؟

وقتایی که باز همچین پستایی میذارم؛ دلم از همه بیشتر شرمنده یِ تو و حرفات و وقت گذاشتنات میشه ...
میگم الان راسینال با خودش میگه من چقد یاسین بخونم و این نفهمه -_-

:( خودم َم فک نمیکردم باشم! تا این اندازه!!!

ینی تو انقه عجیبی؟:دی

اگه تو بد میشی بدون مشکل از جانب خودته. 

نکنه اختلاف سنیتون کمه تو پخته تری که اذیت میشی و اذیت میکنی؟

من فقط میدونم سوختن و ساختن درد سره، وانمود کردن خوشبختی و از درون پژمردنم دردسره

عین خاله کوچیکیم که یکبار ازش پرسیدیم که اوضا چجوریه چرا بیشتر سمت اونایی؟ گفت نه اتفاقا خیلی ام خوبن و فلان. مث ما نیستن که ...

اقا حرفش تموم نشده بود که یهو زد زیر گریه. انقد دلش پر بود ک اصن نتونست حرف بزنه. اونجا فهمیدم داره میسوزه و میسازه...

با یه چیز دیگه ام مخالفم، با این که میگن عروسی کنید خوب میشه. چون اطراف خود من بودن کسایی ک مشکل داشتن و بهشون گفتن عروسی کنید برید خونه خودتون خوب میشه و متاسفانه طلاق گرفتن بعد ازدواج

یه چیز دیگه ام که هست اینه که مشکل ادمو کس دیگه ای نمیتونه ببینه و بفهمه. چون نه خودش دقیقا مثل شماست و نه موقعیتش موقعیتیه که شما داری. 

باید بشینی خوبیا و بدیا رو بنویسی بذاری رو ترازو. ببینی کدوم کفه سنگین تر میشه ..

اینکه بری کرمان و دوری باشه دلتنگ تر بشی هم بهانست. چون ادم کسیو که دوست داشته باشه فقط پیشش اروم میشه اینکه دور باشی که دلتنگ بشی و دوباره نزدیک بشی اوکی شی که نشد حرف!

البته من حرفام کوبنده س چون شاید حقیقته. ولی شما بیخال باش:دی. ببین منطق چی میگه:)

آره شایدم واقعاً اونقد آدم عجیب غریبی هستم که نمیشه درکش کرد! نمیدونم ...
نه اتفاقاً اختلاف سنی ـمون منطقی ـترین حالته! 4 سال کوچیکترم! ولی شاید به معنای واقعی زیادی کوچیکترم! خیلی وقتا به نظرم یه آدم بزرگِ معمولیه که نمی ـتونم بفهممش! رویا نداره و نمی ـتونه بفهمتم!

من َم آدمِ سوختن و ساختن نیستم!
یعنی اصلاً اذیتم نمیکنه که قرار به سوختنم باشه!!

آی گفتید!!!
من َم خیلی مخالفم!
اینجا یه بار یکی از دوستام بهم گفت همه مشکلاتِ تو بخاطرِ عقدِ طولانیه؛ ازدواج کنید برید زیرِ یه سقف درست میشه! من َم نتونستم جلو خودمُ بگیرم و گفتم چرا مثِ پیرزنا حرف میزنی؟ لابد بعدشم اگه درست نشد، دیگه بچه که بیاریم همه مشکلات حله، نه؟ :دی
بعدم خب ما الان همش کنارِ همیم و فقط به عروسی گرفتن که نیست! اگه میخواست درست شه؛ میشد!!

این َم خیلی موافقم ...
تا جایِ کسی نباشیم، لحظه ـهاشُ زندگی نکنیم و احساسشُ نداشته باشیم؛ نمیتونیم برای زندگی و انتخابش نظر بدیم!

خوبیا خب همینجوری نانوشته هم میدونم و معلومه که بیشترن
ولی اینکه اون چند تا بدی که شاید یسری ـآشون فقط شاملِ شخصِ خودش نباشن و صرفاً توی ارتباطمون با هم به وجود میان رُ نمیدونم که چقد مهمن؟ و اونقدی سنگینی دارن که تمامِ خوبیا رُ کنار بزنن و کفه رُ سنگین ـتر کنن یا نه ...

آره اونُ که توی مکالمه با خودم بهش فک میکردم و خودم َم نقضش کردم و میدونم که نه درسته و نه میشه!

نه کوبنده َم نبودن! تقریباً همه ـشُ خودم کامل موافقم و قبول دارم ...
منطق که خب یه وقتایی یچی میگه که خلافِ احساسِ آدمه!!
من َم تو مرزِ بینِ همین احساس و منطقمه که موندم ...

۴ سال خوبه که. میگن خانوما ۵ سال بیشتر از سنشون میفهمن

و اینم میگن که هر چی سن میره بالا اختلاف سنیه باید کمتر باشه. اینو یه روانشناس میگفت

مثلا ۲۵ سال و ۲۰ ساله. ۲۷ سال و ۲۳-۴ ساله. ۳۰ و ۲۸ و ..

 

مث پیرزنا=))

اره این بچه بیارین درست میشه هم میگن. این اعتقاداتشونو دور نمیریزن

اخه یکی نیست بگه شما اگه اینقد بلدید پس چرا زندگیای خودتون اینجوریه؟

چرا ۲۰-۳۰ سال با خفت و خاری کشیدن و بردگی و روزمرگی زندگی کردین

چرا محبت بین اعضای خانوادتون نیست. چرا پسر دخترتون درد و دلاشونو با شما نمیکنن جای پیدا کردن دوس پسر و دوس دختر..

چرا وضعیت مالیتون اینجوریه شما که اینقدر اقتصاددان هستید و ...
امم! آی رلی دنت نو:))

بقول ریوندی که میگفت یارو گفته من اینجا وایسادم وایم خواهم ساد، توام تو مرز وایسادی، اینجوری که بوش میاد وایم خواهی ساد:)))

ولی خب اینکه ذوق ادم نسبت به یچیز کور بشه ادم دلمرده میشه. مثل من که به خانومم گفته بودم وب دارم و کوچکترین احساسی، ذوقی، هییییچی از خودش نشون نداد. مث اکثر مردا بود اصلا احساس نداشت

 

آره، منم شنیدم درمورد این اختلاف سنی و قانونش...
ولی به نظرم گاهی به سنِ واقعی نیست!
مثلاً خیلیا ما آدمایِ خیال‌پرداز و رویایی رُ بچه‌هایی می‌بینن که بزرگ نمی‌شن!!!
من اینُ خیلی شنیدم که: پس تو کِی بزرگ میشی؟؟؟
انگار قاطیِ دنیایِ آدم معمولیا شدن و کشتنِ رویاهات یعنی بزرگ شدن!!!

:))))) شمام چه دلِ پری داری از این مدل آدما!!!
یه ضرب‌المثلی هم بود در وصفشون ! چی بود؟ ....
آها، تو اگه بیل‌زنی برو باغچه خودتُ بیل بزن :دی

آره دیگه فعلاً انگاری وای خواهم ساد! دیگه کِی از کدوم ورِ بوم میُفتم نمیدونم!!

آخ آخ! گفتیدا!!!!
من از اول نوشتنِ روزانه‌هامُ به همین شوق شروع کرده بودم اصن!!!
که یه روزی پیدا شه و بخونه...
ولی متاسفانه انقد تو ذوقم خورد که دیگه برا دلِ خودم می‌نویسم فقط...

والا! هرچی سردتر و بی روح تر، یعنی بزرگتر

از نظر اونا

یه چی دیگه ام میگن، تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره:))

شمام ذوق ندیدی از طرفت؟! عجببب:))

آره دقیقاً :|
بله، اینم درسته :دی
نه منم ندیدم... یه بار کلی با ذوق تعریف کردم و آدرسشُ دادم، فک میکردم دیگه هرموقع پُست بذارم اولین کامنتُ خودش میذاره!
ولی چندان اشتیاقی نشون نداد...
انقد براش مهم نبود که حتی وقتایی که لازم داشتم حرفامُ بخونه، خودم ازش میخواستم بیاد وبلاگم، میپرسید آدرسش چی بود؟؟
حتی با خوندنِ دردناکترین نوشته‌هام که با بغض تایپ شده بودن، نهایتِ واکنشش این بود که: چه بامزه می‌نویسی!!
از اونجا دیگه فهمیدم بیشتر از این سبک کردنِ خودمه و قیدِ خوندنشُ زدم...

نمیدونم، شایدم من انتظارِ زیادی دارم!
آخه خودمُ تصور میکنم که اگه طرفِ مقابلم وبلاگ داشت، من عینِ بختک اونجا بودم و هر لحظه آماده‌ی خوندن!

چه بامزه مینویسی😁

والا منم همینطور فکر میکردم

حتی یکبارم ادرس نپرسید ک بیاد بخونه اصن

اینا که انتظار نیست! طرف ما خیلی پرته

واسه اینه که دنیاهامون متفاوته...
دنیای بعضی آدما فقط اتفاقات جدی و مادیاته!
دنیایِ شریکِ من َم دنیایِ صفر و یکه!
با دنیای ما که همش خیالگونه و فانتزیا و اتفاقای رنگی و شاده خیلی فاصله دارن ...
مثلاً خب برا اونا خوندنِ خبرا و اتفاقاتِ تلگرامی و اینستا، خیلی واجبتر و جالبتره تا خوندنِ نوشته‌های غیرقابلِ درکِ ماها ...

دقیقا

اخبار و اینستا و تلگرام و همه چی جذابتره براشون

حتی حرف زدن در مورد دیگران براشون جالبتر از اینه که ببین تو چی میگی، تو چی میخای

یا ذوقت‌ چیه!؟ چی ناراحتت میکنه یا چی میتونه خوشحالت کنه

واقعا که حیف شدیم ماها:دی

کاش واقعاً یه چنین آدمایی وجود داشتن ...
سریالِ دلُ می ـبینید؟
اونجا که سیاوش داشت درموردِ رابی مو به مو توضیح میداد و میدونست هر کارش نشونه یِ چیه؟ مثلاً میدونست وقتی نقاشی میکنه یعنی غمگینه ...
عشق همینه اصن!
و من اعتقادم اینه که اگه اینا هرگز وجود نداشت، چطور این همه فیلم درموردشون ساخته شده!؟
البته خب اینا خیلی نادره و شاید باید برا خودمون تجویز کنیم که دیگه نه فیلمِ عاشقانه ای ببینیم نه چیزی بخونیم که ما رُ بیشتر فرو ببره تویِ دنیای خودمون
اینجوری شاید مجبور شیم راحت ـتر با واقعیتِ آدما کنار بیایم!

دلو ۵ تاشو دیدم کلا. عاشقانه و مانکنو دیدم

ولی خب اره منظور منم همینه

چقدر خوبه:)

اره هم جهت با آب شنا کنی و بگی هرچه بادا باد

و احتمالا بعد یک عمر با یه عطر و عکس و گل و نوشته زندگی نامه مون بیاد جلو چشممون و بگیم این چیزی بود که میخاستیم و این چیزیه که داریم

و حسرت همه قشنگیا رو دلمون موند ک موند

دقیقاً تا همونجایی که جالب نبود، دیدید! از قسمتِ 6، 7 تازه داستان شروع میشه
به نظرم دل حتی از مانکن و عاشقانه هم قشنگ ـتره ...

چقد تلخ ... :(
من نمیدونم باید ماهی ای که دستمُ گرفته راضی کنم که باهام خلافِ جهتِ آب شنا کنه؟ هم ـجهت با اون شنا کنم؟ یا اگه زورم نرسید برشگردونم، دستشُ ول کنم ...
چون واقعاً این زندگیِ بدونِ روح چیزی نیست که خوشحالی و لبخندایِ از تهِ دل توش باشه ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan