Saturday 17 Khordad 99
این جاده، همان است که باید می آمد؟
اصلاً نمی داند درست آمده یا نه؟
اگر اشتباه است، چگونه تمامِ این راهِ آمده را برگردد؟
این بارِ اولی نیست که این افکار آزارش می دهند!
بارِ اولش نیست که پاهایش اینگونه به زمین میخ شده اند!
نه می تواند برود، نه می تواند برگردد!
به جفت چشمانی که خیره نگاهش میکنند، زل میزند!
هوایِ جاده خوب بود! گلهای اطرافش گاهی چشمک میزدند!
آن برکه یِ آبِ زلال چه دل انگیز بود!
پس چرا نمی تواند دستِ این چشم ـها را بگیرد و تا آخرِ این جاده یِ خوش آب و هوا قدم بردارد؟
اگر جاده را درست آمده باشد، این تعلل ـهایِ بی فایده چقدر از مقصد دور نگهش داشته اند!
اما چطور این همه با این چشم ـها غریبی می کند؟
مگر نه اینکه تمامِ راه را همراهِ همین چشم ـها سفر کرده؟
با تردید افکارش را زیر و رو می کند ...
همچنان همانجا ایستاده است!
نگاهش را از آن چشم ـها می دزدد
اطرافش را می کاود به انتظارِ پیدا کردنِ مسیرِ درست!
باز هم به پشتِ سرش زل میزند!
باز همان تردیدِ لعنتی ...
باز سوالِ تکراریِ "حالا باید چه کند؟؟"
بله، و این است داستانِ من! :|
باز من موندم وسطِ این جاده ای که نمیدونم درست اومدمش یا نه :(
خیلی وقتا توش دویدم، خیلی وقتا آهسته قدم برداشتم و خیلی وقتا وایسادم!
حالا هم مثِ هزار بارِ دیگه نمیدونم باید برمش یا برگردم؟
به نظرم "تردید" می تونه از کشنده ـترین احوالات باشه!
گاهی آرزو میکنم سرنوشت جایِ من تصمیم بگیره و راهُ نشونم بده!
با خودم میگم پس نکنه این "نه اومدن" ـها یه نشونه ـس؟
اما باز یادآوریِ روزِ عقد که چطور همه ـچی به عجیب ـترین و سریع ـترین حالتِ ممکن اتفاق افتاد؛ به فکر فرو می بَردَم...
میدونم دیگه چنین شرایطی سراغم نخواهد آمد!
تمامِ معیارایِ منطقی که یه دختر میتونه بخواد، شاملِ حالِ من میشه ...
خونواده، نجابت، پاکی، روراستی، سادگی، نبودِ دود و دم، امنیت، اعتماد، پشتوانه، آسایشِ مالیِ کافی، احترام ...
اینا پایِ منُ بستن!
زندگی بدونِ هرکدوم از اینا میتونه خیلی سخت باشه!
اما زندگی بدونِ احساس هم سخته ...
انقد فکر میکنم و فکر میکنم تا مغزم ســــوت بکشه ...
خوب اینه که خونواده ـم مثِ همیشه پشتمن!
کرمان که رفتم؛ مامانم میگفت "یادت باشه من نمیخوام به هیچی مجبورت کنم؛ وسایلت رُ هم فرستادم که فقط ببینی میتونی کنارش زندگی کنی یا نه؟ تصمیمِ همه چی با خودته"
چقد خوب بود کرمان رفتن!
بیشتر از برنامه موندیم ... حدودِ 8 روز شد!
با ماشین رفته بودیم و بیشترِ وسایلِ اتاقمُ جمع کردم با خودم آوردم
روزایِ آخر بغضِ محض بودم، مخصوصاً وقتی فسقلیِ خواهرمُ بغل میکردم
چقد دلم زندگی توی کرمانُ میخواد ...
کنارِ عزیزایی که بودنشون همیشه قشنگترین قسمتِ زندگیم بوده ...
مسیرِ رفت رُ کلی خوش و سرحال بودم و حتی دو ساعتش رُ خودم نشستم پشتِ فرمون
ولی مسیرِ برگشت فقط سعی میکردم بی حالی رُ از خودم دور کنم!
حالا جالبه که برگشتمون دو ساعت کوتاهتر شد! :|
دیگه درگیرِ تمیز کردنِ خونه شدم که بخاطرِ تعمیرات حسابی آشفته شده بود!
تقریباً همه چیُ جمع کرده بودیم که خاک نگیره و خُب باز از اول باید می چیدیم ...
تمامِ وسایلِ خودمُ جا دادم و بالاخره اتاقمون جون گرفت
یه سر و سامونی هم به انباریِ خونه دادم
اکثرش َم وقتایی که تنهایی بودم انجام میدادم!
یه شب گفتم کارتونِ کتاباشُ آورد که ببینم کدوما رُ میخواد و جا بدم!
همش میگفت بسه خسته شدم! ولش کن، همینجوری بذارشون توی انباری :|
حالا کاری َم نمیکردا! فقط چند تا کتاب و جزوه رُ ورق میزد ببینه به درد میخورن یا نه!
نمیدونم، فک کنم کلاً خاصیتِ آقایون باشه که فقط اصرار داشت مبل و تلویزیونُ بذاریم سرِ جاشون
اون َم واسه اینکه بتونه پخش شه رو مبل و شبکه ـها رُ بالا پایین کنه :|
همین شد که من توبه کردم مشارکتی کاری انجام بدیم
انقد خونه کار داشت که تا چشم بهم زدم آخرِ هفته شد و رفتیم کرج
اونجا یهو حس کردم گاهی خیلی سخت میگیرم و بیخود برا خودم گاردِ دفاعی میسازم!
اگه به محبتِ آدما از دیدِ خوش ـبینی نگاه کنم؛ خیلی چیزا برام عوض میشه!
مثلاً این چند روزی که نبودیم، باباش بنده ـخدا یکی دو بار اومده بود بالایِ سرِ کارگرا و بعدم کلی تمیز کرده بود خونه رُ
اونجا هم مامانش هِی بهش میگفت اینُ برام بیاره و اونُ بیاره
الهی بگردم از وسطِ خوابش پا شد اومد چمدونا رُ بخاطرِ من کشید بیرون!
بعد مامانش میگفت: اشکال نداره؛ بابا تو رُ خیلی دوس داره، الان هرچی بگم میاره!
اصن از اون لحظه حسم چندین درجه بهتر شد و گاردم خوابید !
دیگه از توصیه ـها و سوالای زیادی کلافه نشدم!
مخصوصاً که حسابی پشتم بودن و تأییدم میکردن! انگار که قبولم داشته باشن
حس کردم دقیقاً همونطوره که میگن پدرشوهرا عروسا رُ دوس دارن ^_^
مثلاً رفته بودیم هشتگرد، خسته شده بودیم، مامانش هِی میگفت بستنی بگیریم؛ آبمیوه بخریم!
من میگفتم درست نیست بخاطرِ کرونا و اینا؛ رعایت کنیم!
بعد باباش تحسینم میکرد، میگفت اگه همه مثِ تو بودن و عمل میکردن، کرونا یه شبه تموم میشد :دی
یا مامانش حسابی بهم محبت میکرد و قربون صدقه ـم میرفت!
فِک کردم دیگه هیچ ـجا نمیتونم یه همچین محبت و احترامی رُ تو خونواده یِ همسر پیدا کنم!
این َم مثالِ همون دلایلی که میگم پایِ منُ بستن!
ولی من کنارِ این خوبیا، لحظه ـهایی رُ می بینم که اصلاً دونفره ـهایِ خوشی نداریم!
هیچوقت شنونده ـهای خوبی برا هم نبودیم
خواستم امتحان کنم و براش از روزم و اتفاقایی که افتاده حرف بزنم؛ دیدم اصلاً حواسش نیست و گوش نمیده چی میگم!
یادش نمی مونه هرچی بگم! حافظه ـش کلافه ـم کرده ...
کنارش از همین نیمچه حرف زدنم هم میُفتم و همیشه ساکتم!
توی هیچ موردی اتفاقِ نظر نداریم!
اگه بینمون سکوت باشه؛ خیلی موفق ـتریم!
زیاد مشتاقِ وقت گذروندن با هم نیستیم! شاید چون خوش نمیگذره بهمون!
بدبینی ـآ و غر زدناش، دیدِ منُ هم نسبت به زندگی سیاه کرده!
شاید مشکلِ اصلی این مملکت باشه که زندگی و آینده یِ جوونا رُ تباه کرده و به قولِ خودش فقط واقعیتُ میبینه و منفی ـنگر نیست!
اما من دلم میخواد توی لحظه ـهام خوشبخت باشم! چیزی که توی تنهاییم میتونه برام اتفاق بیفته ...
اینجاست که دلم جا میزنه!
انگار که از اولِ مسیر با من همراه نبوده ...
فک میکنم با منطقم میتونم تا تهِ راهُ برم!
اما همونم گاهی مردد میشه! وقتی می بینه هیچ فکرِ مشترکی تویِ صحبت از آینده ـمون نیست!
وقتی هیچ بحث و تبادل نظرِ مثبت و موفقی بینمون اتفاق نمیفته!
وقتی هیچ گفت و گویی با سرانجام و نتیجه یِ خوش نداریم!
مثِ اینکه حرفِ همُ هیچ ـجوره نفهمیم!
تردید که میُفته به جونِ منطقم، میرم سراغِ دلم!
می بینم اون به کُل جاش خالیه و با ما نیست!
و من تمامِ کارا و خوبیامُ از سرِ منطقم انجام داده ـم!
برایِ خوشحالی و آسایش و آرامشِ خودم!
حتی وقتی بهش محبت میکنم یا براش کاری میکنم؛ بخاطرِ خودمه!
دلیلِ هیچیم "او" نبوده و نیست!