آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


خــوب اما ... بی رویـــــا

آخرین باری که نشسته بودم به پست گذاشتن، تویِ یه خونه یِ خشک و خالی بودم!

حالا همون خونه یکمی جون گرفته و دیگه صدام توش اکو نمیشه ...

نمیدونم چرا اِنقد دوسِش دارم و حالم توش خوبه!!

انگار به هم خو گرفتیم ...

تنهاییمُ اینجا هدر نمیدم و کُلی کارای مفید انجام میدم ...

البته خُب اصلاً عادت ندارم به این حجم از کار کردن!

پیشِ مامانم که بودم، سنگین ـترین کارم خونه ـتکونیِ اتاقِ خودم بود!

اون َم عید تا عید!

آشپزی که هیــــچ! صفر!

ظرف شستن َم ماهی یکی دو بار !

اما الان دستایِ نرم و کار نکرده ـم دیگه یه پوستِ لطیف ندارن!

با وجودِ مراقبتایِ مداوم و با دستکش ظرف شستنام؛ دیگه مثِ قبل حالشون خوب نیس

شاید نیمیش بخاطرِ کرونا و وسواسِ مدام شستنشون باشه ...

مخصوصاً روزی که بارِ وسایلم از کرمان رسید !

هر کارتونی رُ که باز میکردم؛ دستامُ یه دور میشُستم ...

چقدم که وسیله بود و تمیز کردن و جا دادنشون وقت بُرد

دو سه روز تمامِ تایمم رُ براشون گذاشتم

یجوری که شب اصلاً نایِ تکون خوردن نداشتم!

آخه دلم میخواست زودتر همه ـچیُ جا بدم و از اون آشفتگی خلاص شم

و همین باعث شد فرصت نکنم یه سر به اینجا و حتی پیجِ اینستام بزنم ...

عوضش حالا این خونه یِ رنگ و رو گرفته بهم انرژی و حسِ بهتری میده

و مَن در عِینِ اینکه خیلی از خودم راضیَم، از خودم راضی نیستم!

راضیَم چون حسابی دارم جون میدم به این خونه

برا آشپزخونه و تمیزی و بویِ غذا راه انداختن وقت میذارم

با خوشرویی منتظرِ رسیدنِ مردِ خونه میشم

همه چیُ برایِ تایمِ رسیدنش سر و سامون میدم!

اما انگار دلیلِ همه یِ اینا فقط خودمم! نه خودش!

احساس میکنم یکی درونم میخواد خودمُ فقط به خودم ثابت کنه!

مثلِ اینکه بدونِ اینکه کسِ دیگه ای برام مهم باشه، فقط بخوام بهترینِ خودم باشم!

این منُ می ـترسونه ...

و راضی نیستم از خودم چون همچنان رویِ تک تکِ وسایل و چیدمانا حساسم

شاید وسواس ـه

با وجودِ اینکه تو تنهاییام کُلی با خودم حرف میزنم

خودمُ قانع میکنم که داره خودآزاری میکنه واسه مواردِ بی اهمیت

ترغیبش میکنم زیادی گیر نده و آروم باشه!

اما وقتش که میرسه و تویِ عمل که قرار میگیرم؛ نمیتونم خودمُ کنترل کنم!

انگار تمامِ سلول ـهایِ عصبیم تخریب میشن وقتی بعد از کلی خستگی و تمیز کردن، یکی چیزیُ بهم بریزه

انتظار دارم وسیله ای که برداشته میشه، درست سرِ جایِ خودش قرار بگیره!

در اولین فرصت همه ـچی مرتب شه! مثلاً به محضِ اینکه غذا خورده شد!

گاهی حتی به یه بیماری ای شبیهِ وسواسِ قرینگی دچارم!

دلم میخواد زاویه و گُلِ وسایل تویِ یه نظمِ خاصی قرار بگیرن ... :|

امیدوارم خدا شفام بده ^_^

حالا با همه یِ این تعریفا و حساسیتا، خونمون نیاز به تعمیر داره!

باید بیان کفِ دسشویی و حموم رُ بکــَــنن و از اول کاشی کنن!

اون َم درست بعد از اینکه تمامِ وسایلم رسیده و خونه چیده شده ...

دیگه خدا داند چه خاکی بلند شه و رویِ وسایل بشینه !

فک کنم دور از تصور نباشه که چقد با شنیدنِ این موضوع عصبی شدم

و حرص خوردم که چرا صاحبخونه تا زمانیکه اینجا خالی بود این کارُ انجام نداد

اما از اونجایی که کاری از دستم برنمیومد و بالاخره باید انجام میشد؛ مجبور شدم کنار بیام!

این آخرِ هفته که به امید خدا داریم میریم کرمان

رو همه وسایل یه ملحفه میکشیم و میذاریمشون میریم

دیگه وقتی برگردیم کار انجام شده و با خیالِ راحت باقیِ وسایلُ می چینیم ...

روزی که بریم کرمان، دقیقاً میشه 4 هفته که خانوادمُ ندیدم ...

جالبه که من هرگز تا این حد و انقدر طولانی ازشون دور نبودم!

بیشترین تایم وقتی بود که دو روز دو روز میرفتم اردکان!!

اون َم برای اولین ـبار بود!!

اگه اینجا و تنهاییامُ دوس نداشتم، مطمئنم بی ـتابی و دلتنگی خیلی به روحم فشار میاورد!

اما اصولاً سازگاریِ خونم بالاست ...

خودم به خودم اجازه نمیدم دلم بگیره!

نمیذارم به عمقش فک کنم و تهِ دلمُ زیر و رو کنم ...

چون میدونم اگه بریزه، دیگه جمع کردنش خیلی سخت میشه!!

Sunday 28 Ordibehesht 99 , 15:57 بلاگر کبیر ^_^

چقدر خوبه که خونه تو دوست داری. اگه واقعا حس میکنی وسواس داری حتما پیگیری جدی کن مهلا. وسواس هم خودتو اذیت میکنه هم حتما با این اوضاع که میگی هی بکن نکن راه میندازی،رو رابطه ات با یارتم تاثیر مخرب میذاره.

درسته که خونه رو تو مرتب میکنی اما اونجا باید کنج امن دو تاتون باشه. تو هیچ حقی توش بیشتر از یارت نداری عزیزم. خونه باید محل آسایش باشه. یاد بگیر کاری نکنی همسرت از خونه فراری باشه.باید وقتی خسته است عصبیه نا امیده و هرچی،اولین جایی که فکر میکنه میخواد باشه خونه ور دل تو باشه...

دیگه اهمیت خونه بیشتر از دل و روح و زندگی شما دو تا نیست که... 

 

خوشحالم به زودی خانوادتو میبینی. سفر خوبی بشه برات عزیزم. 

شاید بخاطرِ تازگیش و وسایلِ نو و دست ـنخورده ـش؛ دوس داشتنش سخت نیست!
و البته اینکه بیشترِش به سلیقه یِ خودمه!

آره همینطوره ... خودم َم قشنگ می بینم و حِس میکنم اینُ
خیلی با خودم کلنجار میرم ولی گاهی نمی تونم موفق باشم!
از یه طرف َم یوقتایی حِس میکنم نباید بذارم کوتاهی کنه و به شلختگی عادت کنه ...

ممنونم عزیزم ^__^

اووه😁

خیلی وسواس داری ک تو

برو این قضیه رو درمان کن. چمیدونم کتابی چیزی بخون

چون این حجم از وسواس غیر عادیه

هم خودت اذیت میشی هم اطرافیانت. شایدم نتونن به روت بیارن حتی

وقتی از این بند ازاد شدی میبینی دنیای بدون وسواس چقد خوشکلتر بود:دی

ما یزدیم، دو قدم میومدی اینطرف تر در خدمت بودیم:)

آره متاسفانه یجورایی شاید وسواسِ زیادی باشه :| ولی خدایی تهش از نتیجه‌ی کار و دیدنِ تر و تمیزیِ خونه لذت می‌برم!
اصن بخاطرِ همون لذته‌س که به این روز افتادم :))
البته وقتایی هم دلم میخواد مقابله کنم باهاش، به قولِ شما برم دنبالِ درمانش یا هرچی...
فعلاً دارم همه تلاشمُ میکنم ...

ممنون از لطفِ شما ^_^
من که عینِ کشِ تمبون تا ولم میکردن برمیگشتم کرمان :))
انقد از این بچه خونگیا بودم که اصن از درِ خوابگاه بیرون نمیومدم :| یادش بخیر

Are you alive buddy?🤔

آره مثلاً :| اِلایوم و بیزی!!! :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan