Sunday 28 Ordibehesht 99
حالا همون خونه یکمی جون گرفته و دیگه صدام توش اکو نمیشه ...
نمیدونم چرا اِنقد دوسِش دارم و حالم توش خوبه!!
انگار به هم خو گرفتیم ...
تنهاییمُ اینجا هدر نمیدم و کُلی کارای مفید انجام میدم ...
البته خُب اصلاً عادت ندارم به این حجم از کار کردن!
پیشِ مامانم که بودم، سنگین ـترین کارم خونه ـتکونیِ اتاقِ خودم بود!
اون َم عید تا عید!
آشپزی که هیــــچ! صفر!
ظرف شستن َم ماهی یکی دو بار !
اما الان دستایِ نرم و کار نکرده ـم دیگه یه پوستِ لطیف ندارن!
با وجودِ مراقبتایِ مداوم و با دستکش ظرف شستنام؛ دیگه مثِ قبل حالشون خوب نیس
شاید نیمیش بخاطرِ کرونا و وسواسِ مدام شستنشون باشه ...
مخصوصاً روزی که بارِ وسایلم از کرمان رسید !
هر کارتونی رُ که باز میکردم؛ دستامُ یه دور میشُستم ...
چقدم که وسیله بود و تمیز کردن و جا دادنشون وقت بُرد
دو سه روز تمامِ تایمم رُ براشون گذاشتم
یجوری که شب اصلاً نایِ تکون خوردن نداشتم!
آخه دلم میخواست زودتر همه ـچیُ جا بدم و از اون آشفتگی خلاص شم
و همین باعث شد فرصت نکنم یه سر به اینجا و حتی پیجِ اینستام بزنم ...
عوضش حالا این خونه یِ رنگ و رو گرفته بهم انرژی و حسِ بهتری میده
و مَن در عِینِ اینکه خیلی از خودم راضیَم، از خودم راضی نیستم!
راضیَم چون حسابی دارم جون میدم به این خونه
برا آشپزخونه و تمیزی و بویِ غذا راه انداختن وقت میذارم
با خوشرویی منتظرِ رسیدنِ مردِ خونه میشم
همه چیُ برایِ تایمِ رسیدنش سر و سامون میدم!
اما انگار دلیلِ همه یِ اینا فقط خودمم! نه خودش!
احساس میکنم یکی درونم میخواد خودمُ فقط به خودم ثابت کنه!
مثلِ اینکه بدونِ اینکه کسِ دیگه ای برام مهم باشه، فقط بخوام بهترینِ خودم باشم!
این منُ می ـترسونه ...
و راضی نیستم از خودم چون همچنان رویِ تک تکِ وسایل و چیدمانا حساسم
شاید وسواس ـه
با وجودِ اینکه تو تنهاییام کُلی با خودم حرف میزنم
خودمُ قانع میکنم که داره خودآزاری میکنه واسه مواردِ بی اهمیت
ترغیبش میکنم زیادی گیر نده و آروم باشه!
اما وقتش که میرسه و تویِ عمل که قرار میگیرم؛ نمیتونم خودمُ کنترل کنم!
انگار تمامِ سلول ـهایِ عصبیم تخریب میشن وقتی بعد از کلی خستگی و تمیز کردن، یکی چیزیُ بهم بریزه
انتظار دارم وسیله ای که برداشته میشه، درست سرِ جایِ خودش قرار بگیره!
در اولین فرصت همه ـچی مرتب شه! مثلاً به محضِ اینکه غذا خورده شد!
گاهی حتی به یه بیماری ای شبیهِ وسواسِ قرینگی دچارم!
دلم میخواد زاویه و گُلِ وسایل تویِ یه نظمِ خاصی قرار بگیرن ... :|
امیدوارم خدا شفام بده ^_^
حالا با همه یِ این تعریفا و حساسیتا، خونمون نیاز به تعمیر داره!
باید بیان کفِ دسشویی و حموم رُ بکــَــنن و از اول کاشی کنن!
اون َم درست بعد از اینکه تمامِ وسایلم رسیده و خونه چیده شده ...
دیگه خدا داند چه خاکی بلند شه و رویِ وسایل بشینه !
فک کنم دور از تصور نباشه که چقد با شنیدنِ این موضوع عصبی شدم
و حرص خوردم که چرا صاحبخونه تا زمانیکه اینجا خالی بود این کارُ انجام نداد
اما از اونجایی که کاری از دستم برنمیومد و بالاخره باید انجام میشد؛ مجبور شدم کنار بیام!
این آخرِ هفته که به امید خدا داریم میریم کرمان
رو همه وسایل یه ملحفه میکشیم و میذاریمشون میریم
دیگه وقتی برگردیم کار انجام شده و با خیالِ راحت باقیِ وسایلُ می چینیم ...
روزی که بریم کرمان، دقیقاً میشه 4 هفته که خانوادمُ ندیدم ...
جالبه که من هرگز تا این حد و انقدر طولانی ازشون دور نبودم!
بیشترین تایم وقتی بود که دو روز دو روز میرفتم اردکان!!
اون َم برای اولین ـبار بود!!
اگه اینجا و تنهاییامُ دوس نداشتم، مطمئنم بی ـتابی و دلتنگی خیلی به روحم فشار میاورد!
اما اصولاً سازگاریِ خونم بالاست ...
خودم به خودم اجازه نمیدم دلم بگیره!
نمیذارم به عمقش فک کنم و تهِ دلمُ زیر و رو کنم ...
چون میدونم اگه بریزه، دیگه جمع کردنش خیلی سخت میشه!!