آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


من و خـــودم دوتایی!

دقیقاً 3 روزه که میشینم اینجا و "ارسالِ مطالبِ جدید" رُ باز میکنم برایِ نوشتن

تا شب باز می مونه و من فرصت نمیکنم دست به تایپ شم ...

خیلی جالبه برام که با این حجم از تنهایی و وقت؛ بازم بیکار نمیشم!

میخوام بشینم پایِ فیلم دیدن، کتاب خوندن، نوشتن، ورزش کردن

ولی به خودم که میام می بینم ساعت نزدیکِ 6 شده و تایمِ تنهاییم رو به اتمام ـه

انگاری تر و تمیز کردن و آشپزی همه یِ وقتمُ میگیره

من َم که ماشالا خدایِ سرعت عملم :)))

البته دیروز دیگه زیاد برا پخت و پز تایم نذاشتم و بیشترِ روز رُ به خودم اختصاص دادم ...

خوبیش اینه که تویِ این مورد شانس آوردم و هر چی َم که بذارم سرِ سفره، تعریف ـه رُ تحویل میگیرم!

پریشب یه زرشک پلو با مرغِ به ظاهر دلبر و در واقع شـــــور داشتیم!

انقد شور و تیز بودن که من خودم نتونستم بخورم!

ولی یار بی سر و صدا همشُ خورد و غیر از "فک کنم یکم خوش نمکن" ِ همون اول دیگه چیزی نگفت!

آخه خب نمکمونُ همون روز خریده بودم و با میزانِ شوری ـش آشنایی نداشتم :دی

نمکِ نو بود، خوشحال بودم هِی می ریختم تو غذا !

بخاطرِ همین نمک َم مجبور شدم واسه اولین بار پا بذارم بیرون از آپارتمانمون ...

واقعاً صد حیف که این کرونا ما رُ اینجوری حبس کرده تو خونه ـهامون!

انقد بیرون و خیابونا وسوسه انگیزن که حد نداره ...

دلم میخواد برم با اطرافِ خونه یِ جدیدمون آشنا شم و پیاده روهاشُ قدم بزنم

موزیک گوش ـکنان تا این پارکِ نزدیکمون برم و برگردم

چندتا خونه اونطرف ـترمون یه باشگاه َم هست

لحظه ـشماری میکنم واسه روزی که باز شه و بشه برم!

پنجشنبه که میخواستیم بریم کرج؛ اتفاقی دیدمش

وای امان از کرج و آخرِ هفته ای که گذشت ...

انقد کلافه کننده بود که قابلِ توصیف نیست!

سوال کردن درموردِ وسایل و خریدا و خونه و خیابون و توصیه ـها تمومی نداشت

مخصوصاً که یار تو فکرِ یه کارِ تازه بود

و سوال ـپیچ کردنایِ بیش از حدِ این مورد َم یه بارِ اضافیِ دیگه بود

البته من زیرکانه تمامِ لحظه ـهایی که بحثش پیش میومد خودمُ مشغول میکردم

که از من سوالی پرسیده نشه یا "تو باید مراقب باشی"ای بهم گفته نشه!

آخه بدیش اینه که به هم پریدنایِ مامان و باباش در کنارِ مُدام گفتن و پرسیدناشون، یار رُ عصبی میکنه

و خب این رویِ رابطه ـمون خیلی تأثیر میذاره!

نمیتونه در همون آنِ واحد با من خوب و مهربون باشه ... در نتیجه من َم عصبی ـتر میشم!

همش َم خودمُ مقایسه میکنم و میگم نکنه ما هم قرار باشه یه عمر اینجوری به هم بپریم؟!

از اونجا که دارم یه بُعدهایِ عجیب و جدیدی در خودم کشف میکنم! بیشتر می ترسم

احساس میکنم خیلی خوب قابلیتِ تنها زندگی کردن و شاید گوشه ـگیری رُ دارم!

اصلاً تنهایی خونه موندن اذیتم نمیکنه!

برعکس؛ تا وقتی با خودم تنهام حالم فرایِ خوب بودنه...

میدونم چیُ کجا بذارم! به چی دست بزنم! چجوری وسایلُ تمیز نگه دارم!

کنارش کُلی برای خودم و علایقم وقت بذارم و حتی فرصت کم بیارم!

حالا کافیه یار خونه باشه تا بتونم سرِ همین چیزا بهش بپرم

با بهم ریختنِ وسایل، هر چیزیُ سر جایِ خودش نذاشتن، کثیفی و آشفتگی درست کردناش!

و هر چی تایمِ کنارم بودنش بیشتر و بلندتر باشه، استعدادِ نق زدنام شکوفاتر میشه!

میشم مثِ مامانایی که مُدام میگن "به اون دست نزن" ، "اونُ بذار سرِ جاش" ، "پاتُ اونجا نذار"

خیلی مسخره و بیخوده که اکثرِ بحث و دعواهامون سرِ وسایل و نظافتِ خونه ـس!

این باعث میشه ترجیح بدم با خودم تنها باشم ... بی دغدغه

هرچی ساعتِ خونه بودنش کمتر شه، راحت ـتر باشم!

شایدم راسته که وسواس گرفتم!

یا نظم و انضباطم مریض ـگونه ـس دیگه!

فک کنم از دورانِ مدرسه همینطور بودم ...

توی کارایِ گروهی یا خودمُ کنار میکشیدم و اهمیت نمیدادم به نتیجه یِ کار!

یا اگه واسم مهم میشد و مسئولِ چیزی میشدم دیگه کارِ هیشکیُ قبول نداشتم!

همینا مشکوکم میکنه به اینکه نکنه آدمِ جمع گریزی شم؟

ولی خب عدمِ اثباتِ این فرضیه وقتایی ـه که با خونواده یِ خودمم

جونم برایِ جمع و دور همی ـآشون میره

هرچقدم صدا و همهمه و جیغ و هوارِ بچه ـها باشه، باز من حسِ خوب میگیرم

تویِ ایامِ عید داشتم دق میکردم از دوری و کنسل شدنِ مهمونی ـآمون ...

که خدارُشکر قبلِ اینکه بیام تهران، بالاخره کرونا رُ شکست دادیم :))

یه شب یهو به خودمون اومدیم دیدیم دورِ هم جمع شدیم خونه یِ مامانبزرگ!

وگرنه من یکی تا الان تلف شده بودم

بعدم زنداییم جرأت پیدا کرد و آخرِ هفته همه رُ دعوت کرد خونه ـش ...

اتفاقی درست شبِ قبل از پروازم، یه جمعِ کامل و درست حسابی داشتیم!

شبیهِ گودبای پارتی مثلاً :دی

البته خیلی ربطی به رفتنِ من نداشت

واسه همین بود که فرداش تویِ هواپیما کلاً خواب بودم ...

کرونا ما رُ ببخشه :))

چقدر تو منی ! منم عاشق تنهاییمم ...
البته تنهاییم رو بیشتر از با محسن بودن هم دوس ندارم ! هرچقدر اون قرار باشه زودتر بیاد تایم کارامو فشرده تر میکنم تا بتونم دوتاییم بیشتر خوش بگذرونم ، شیوه ی منه :))

وقتی ام که همشششش کنار هم باشیم دلم تنگ میشه واسه تنهاییم و تایمی که تنها برای خودم باشه !

عه تو هم؟! :دی
البته من َم اینطورم! هرچی به لحظه‌ی اومدنِ یار نزدیکتر میشم، سرعتمُ بیشتر میکنم و همه چیُ تنظیم میکنم برا تایمِ اومدنش ...
ولی از اونجایی که وقتی هست گهگداری به هم می‌پریم و نمیتونم جلویِ خودمُ بگیرم که بخاطرِ نظم و ترتیبش بهش خرده نگیرم یا نق نزنم؛ نمیدونم بودنشُ بیشتر دوس دارم یا تنهاییمُ؟! ...

وای واقعاً، من َم خیلی دلم تنگ میشه برای خلوتم و واسه خودم بودن اگه ازش دور شم!

برای منم خیلی خوشایند شده دیدن پستات و فعال بودنت 😍

جز وبلاگای مورد علاقمی که با کله میام میخونمت.با عشق ❤

حست به یار چطوره؟؟

منم گاهی دلم تنهایی میخواد ولی نه همیشه

مثلا الان بخاطر این مدت ک کرونا اومده و ارتباطات کم شده از جمع گریزون شدم!

حوصله جمع رو ندارم!

قربونت برم عزیزم. مرسییییی
چشام قلب قلبی شدن اصن از این حرفت، ای جان ^______^

نمیدونم... حسم گاهی خوبه بهش و گاهی بد...

من توی تنهاییم خیلی خوشم و حالم با خودم خوبه
ولی همچنان دلم پیشِ جمعای خونواده‌ی خودم و توی کرمانه ...
اون دورهمیا واسم یچیزِ دیگه‌س اصلاً

اون بُعد جدیدی که تو خودت کشف کردی چیه؟😎

این رفتارت که اینکارو نکن ،پاتو اونجا نذار و ..

یه روانشناسی میگفت به این میگن مامان بازی

یعنی زن برای شوهرش نقش مادر رو ایفا میکنه

و نه تنها خوب نیست، بلکه باعث میشه که مرد نتونه قدرت درست تصمیم گرفتن رو داشته باشع و یجورایی همش از زن بترسه

پیشنهاد میکنم هرچه زودتر یه فکری برداری:)

اینم که تایم تنهایی رو دوس داری و فلان از نظر من هنوز با دونفر شدنتون کنار نیومدی

ایا میدونستی تو این مدتی که کرونا بود و مردا تو خونه بودن تو کل دنیا چقد زن و شوهرا به هم پریدن و باهم نساختن و به دعوا و طلاق منجر شد؟؟

اینام تایم تنهاییشونو دوست داشتن..

خلاصه بجای فیلم دیدن ۴ تا کتاب در باب این موضوعا بخون که اوضاع زوج جوان مث بقیه نباشه

مث پدر مادرای ما و امثالشون و از نسلشون که همش زناشون بشون گیر میدن و زندگیشون شیرین نیست نباشه

مچِ مچ باید باشه

ما نسل جدیدیم، اگه بخای ذره ای راه اونا رو بری اشتباه کردی

میدونی؟باید اینقدر محیط خونه صمیمی و دوست داشتنی باشه که مردِ خونه وقتی میخاد بیاد خونه بخاد بال دربیاره. حتی نخاد یکم از وقتشم بیرون خونه تلف بشه(بجز تایم کار) 

یعنی جوری باشه که خونه رو ترجیح بده به بیرون

و مسلما مردا خونه ای که عشق و ارامش داخلش باشه رو به بیرون ترجیح میدن..

و اینا همش هنر زنِ..

خیلی میشناسم مردایی که به هر طریقی و باهر کلکی که هست خودشونو بیرون مشغول میکنن که دیرتر برن خونه.فقط بخاطر زنِ خونس

اینم انشای من:دی

همین بُعدِ تنهایی ـطلبی و غارنشینی منظورم بود
اینکه میتونم ساعت ـها و حتی روزها با خودم و برای خودم وقت بگذرونم و کِیف کنم ... همین که تنهایی اذیتم نمیکنه و برعکس، خوشَم با تنهاییم و توی خونه موندن!

آره دقیقاً میدونم :(
توی همه زوایای دیگه سعی میکنم هیچوقت مامان نباشم...
ولی توی این زمینه نمیدونم چه کنم که هم خودم راضی باشم، هم خودش، هم خدا :دی

اتفاقاً کتابایی که خریدم تا بخونم و موضوعشون به همین مسائل مربوطه، توی اولویت گذاشته شدن
فیلم که سرگرمیِ آخرمه و مدت ـهاس فرصت نکردم تنهایی بشینم پای فیلم دیدن ...
و اینایی که شما میگی درست همون چیزایی هستن که همیشه نگرانشون بودم و امیدوار بودم میتونم با تلاشم جلوی اتفاق افتادنشون رُ بگیرم ... ولی الان به شدت از خودم و رسیدن به خواسته ـهام نااُمیدم و شاید دیگه دست بکشم !

همیشه که فقط آقایون فراری نیستن!
شاید خانمایِ خونه ـشون عمداً کاری میکنن که مَرداشون دیرتر بیان خونه؛ چون تویِ نبودشون آرامش و راحتیِ بیشتری دارن مثلاً !!

بله، با تشکر از انشای خوب و مفیدِ شما ^_^ :دی

کجا موضوعش همیناس دوست من؟ همین پست جدیدت وسط راه ماندن و فلان و نمیداند چه کند؟ بیشتر رمان غمگینه تا موضوع اینا:دی

 

+سراغت اومدن چون همیشه نگرانشون بودی..

اگر هم که خانومای خونه اینکار میکنن نه به اونا خوش میگذره نه به مردهاشون. خلاصه که..🤷‍♂️

موضوعِ کتابایی که میگم میخونم منظورتونه؟
این یه تیکه رُ که در توصیفِ خودم، اون لحظه ای که خواستم پست بذارم خودم نوشتم !!
من اشتباه متوجه شدم یا فک کردید این گوشه ای از متنِ یه کتاب بوده؟
کتابی که در حالِ حاضر داریم با هم میخونیمش؛ کتابِ تکراری و قدیمیِ "مردان مریخی، زنان ونوسی" ـه ... بعد از اون َم قراره "عشق هرگز کافی نیست" رُ بخونم

+ آره ذیگه، بی معرفتیِ دنیا همینه که چیزایی که ازشون میترسی و نگرانشونی، سرت میان ...
و این بدترین اتفاقه که یه زوج کنارِ هم بهشون خوش نگذره :(

اره منظورم موضوعش بود

نه ‌من فکر کردم نوشته ی کتاب هست اون:دی

چند بار خاستم اینو بخرم هنوز دست و دلم نرفته به خریدش

 

اره، به فکر باش

واقعاً؟ پس من ذوقمرگ شم الکی؟ :دی
ولی انقدرام قوی نبود حالا که به متنِ کتاب بخوره ها :دی

مردان مریخی، زنان ونوسی رُ؟
متناش پراکنده تو اینترنت پیدا میشه، واسه همین شاید تکراری باشن گاهی
ولی به نظرِ من خیلی کتابِ خوب و مفیدیه و حتی اگه تکراری باشه، یادآوریشون میتونه خیلی کمک کنه
حتی به قولِ خودِ نویسنده، میتونه یه کتابِ مرجع باشه تا اینکه یه بار بخونیم و بذاریمش کنار!

حتماً ...

نمیدونم من فکر کردم دارم کتاب میخونم:))

اره

خدا هم عجب موجوداتی خلق میکنه ها:دی دوتا مثل هم نمیشه پیدا کرد😁

هرچقدم کتاب بنویسن تکراری نمیشه خیالتون راحت

:دی چه خوب

جدی چرا خدا انقد سختش کرده برامون!!!
واقعاً انگار از دو تا سیاره‌ی مختلف اومده باشیم!!

کتابه تکراری نمیشه؟ یا مطالبش توی گوش ماها فرو نمیره؟؟ :))

کتابا تکراری نمیشن. چون هیچجوری نمیشه این جنیست رو کامل شناخت

وگرنه همه چی راحت بود برای همه. 

از اون نظر که آره!
خودِ روانشناسا که این کتابا رُ حفظن، یه جاهایی می‌مونن واقعاً !
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan