Tuesday 16 Ordibehesht 99
تا شب باز می مونه و من فرصت نمیکنم دست به تایپ شم ...
خیلی جالبه برام که با این حجم از تنهایی و وقت؛ بازم بیکار نمیشم!
میخوام بشینم پایِ فیلم دیدن، کتاب خوندن، نوشتن، ورزش کردن
ولی به خودم که میام می بینم ساعت نزدیکِ 6 شده و تایمِ تنهاییم رو به اتمام ـه
انگاری تر و تمیز کردن و آشپزی همه یِ وقتمُ میگیره
من َم که ماشالا خدایِ سرعت عملم :)))
البته دیروز دیگه زیاد برا پخت و پز تایم نذاشتم و بیشترِ روز رُ به خودم اختصاص دادم ...
خوبیش اینه که تویِ این مورد شانس آوردم و هر چی َم که بذارم سرِ سفره، تعریف ـه رُ تحویل میگیرم!
پریشب یه زرشک پلو با مرغِ به ظاهر دلبر و در واقع شـــــور داشتیم!
انقد شور و تیز بودن که من خودم نتونستم بخورم!
ولی یار بی سر و صدا همشُ خورد و غیر از "فک کنم یکم خوش نمکن" ِ همون اول دیگه چیزی نگفت!
آخه خب نمکمونُ همون روز خریده بودم و با میزانِ شوری ـش آشنایی نداشتم :دی
نمکِ نو بود، خوشحال بودم هِی می ریختم تو غذا !
بخاطرِ همین نمک َم مجبور شدم واسه اولین بار پا بذارم بیرون از آپارتمانمون ...
واقعاً صد حیف که این کرونا ما رُ اینجوری حبس کرده تو خونه ـهامون!
انقد بیرون و خیابونا وسوسه انگیزن که حد نداره ...
دلم میخواد برم با اطرافِ خونه یِ جدیدمون آشنا شم و پیاده روهاشُ قدم بزنم
موزیک گوش ـکنان تا این پارکِ نزدیکمون برم و برگردم
چندتا خونه اونطرف ـترمون یه باشگاه َم هست
لحظه ـشماری میکنم واسه روزی که باز شه و بشه برم!
پنجشنبه که میخواستیم بریم کرج؛ اتفاقی دیدمش
وای امان از کرج و آخرِ هفته ای که گذشت ...
انقد کلافه کننده بود که قابلِ توصیف نیست!
سوال کردن درموردِ وسایل و خریدا و خونه و خیابون و توصیه ـها تمومی نداشت
مخصوصاً که یار تو فکرِ یه کارِ تازه بود
و سوال ـپیچ کردنایِ بیش از حدِ این مورد َم یه بارِ اضافیِ دیگه بود
البته من زیرکانه تمامِ لحظه ـهایی که بحثش پیش میومد خودمُ مشغول میکردم
که از من سوالی پرسیده نشه یا "تو باید مراقب باشی"ای بهم گفته نشه!
آخه بدیش اینه که به هم پریدنایِ مامان و باباش در کنارِ مُدام گفتن و پرسیدناشون، یار رُ عصبی میکنه
و خب این رویِ رابطه ـمون خیلی تأثیر میذاره!
نمیتونه در همون آنِ واحد با من خوب و مهربون باشه ... در نتیجه من َم عصبی ـتر میشم!
همش َم خودمُ مقایسه میکنم و میگم نکنه ما هم قرار باشه یه عمر اینجوری به هم بپریم؟!
از اونجا که دارم یه بُعدهایِ عجیب و جدیدی در خودم کشف میکنم! بیشتر می ترسم
احساس میکنم خیلی خوب قابلیتِ تنها زندگی کردن و شاید گوشه ـگیری رُ دارم!
اصلاً تنهایی خونه موندن اذیتم نمیکنه!
برعکس؛ تا وقتی با خودم تنهام حالم فرایِ خوب بودنه...
میدونم چیُ کجا بذارم! به چی دست بزنم! چجوری وسایلُ تمیز نگه دارم!
کنارش کُلی برای خودم و علایقم وقت بذارم و حتی فرصت کم بیارم!
حالا کافیه یار خونه باشه تا بتونم سرِ همین چیزا بهش بپرم
با بهم ریختنِ وسایل، هر چیزیُ سر جایِ خودش نذاشتن، کثیفی و آشفتگی درست کردناش!
و هر چی تایمِ کنارم بودنش بیشتر و بلندتر باشه، استعدادِ نق زدنام شکوفاتر میشه!
میشم مثِ مامانایی که مُدام میگن "به اون دست نزن" ، "اونُ بذار سرِ جاش" ، "پاتُ اونجا نذار"
خیلی مسخره و بیخوده که اکثرِ بحث و دعواهامون سرِ وسایل و نظافتِ خونه ـس!
این باعث میشه ترجیح بدم با خودم تنها باشم ... بی دغدغه
هرچی ساعتِ خونه بودنش کمتر شه، راحت ـتر باشم!
شایدم راسته که وسواس گرفتم!
یا نظم و انضباطم مریض ـگونه ـس دیگه!
فک کنم از دورانِ مدرسه همینطور بودم ...
توی کارایِ گروهی یا خودمُ کنار میکشیدم و اهمیت نمیدادم به نتیجه یِ کار!
یا اگه واسم مهم میشد و مسئولِ چیزی میشدم دیگه کارِ هیشکیُ قبول نداشتم!
همینا مشکوکم میکنه به اینکه نکنه آدمِ جمع گریزی شم؟
ولی خب عدمِ اثباتِ این فرضیه وقتایی ـه که با خونواده یِ خودمم
جونم برایِ جمع و دور همی ـآشون میره
هرچقدم صدا و همهمه و جیغ و هوارِ بچه ـها باشه، باز من حسِ خوب میگیرم
تویِ ایامِ عید داشتم دق میکردم از دوری و کنسل شدنِ مهمونی ـآمون ...
که خدارُشکر قبلِ اینکه بیام تهران، بالاخره کرونا رُ شکست دادیم :))
یه شب یهو به خودمون اومدیم دیدیم دورِ هم جمع شدیم خونه یِ مامانبزرگ!
وگرنه من یکی تا الان تلف شده بودم
بعدم زنداییم جرأت پیدا کرد و آخرِ هفته همه رُ دعوت کرد خونه ـش ...
اتفاقی درست شبِ قبل از پروازم، یه جمعِ کامل و درست حسابی داشتیم!
شبیهِ گودبای پارتی مثلاً :دی
البته خیلی ربطی به رفتنِ من نداشت
واسه همین بود که فرداش تویِ هواپیما کلاً خواب بودم ...
کرونا ما رُ ببخشه :))