Wednesday 10 Ordibehesht 99
خدارُشکر حالم اینجا خوبه
نمیدونم بخاطرِ تنوع ـه؟ خونه یِ جدیده؟ فضایِ جدیده؟ یا چی!
اما خیلی سرخوش و شادم!
اصلاً اونقدی که فِک میکردم بد نیست ...
دیگه فکرِ اینکه "وای دارم قبلِ عروسی وسایلمُ باز میکنم" از سرم بیرون رفته!
در واقع اهمیتش از بین رفته !!
با اشتیاق وسایلِ غیرِ ضروری و ضروری رُ باز میکنم و دونه دونه می چینمشون
درصورتیکه برنامه ـم این بود فقط لوازمِ حیاتیُ باز کنیم و تا قبل از عروسی سَر کنیم باهاشون
گرچه تقریباً جز همون وسایلِ حیاتی هیچ چیزِ خاصِ دیگه ای نداریم!
فعلاً داریم با یه یخچال و گاز و یه فرش زندگی میکنیم
ظرف و ظروف َم که تقریباً هیچی!
فقط به لطفِ دوستِ یار، 2 تا قاشق، 2 تا بشقاب و یکی دو تا قابلمه ی قدیمی داریم
که قراره بعد از رسیدنِ وسایلِ خودمون، بیاد و ببردشون ...
مامانم بیچاره تک و تنها تمامِ وسایلی که برام خریده بوده رُ جمع کرده و لیست کرده که با اولین قطارِ باربری برامون بفرسته
سرویس خواب رُ سفارش دادیم
وسایل برقیُ هم دونه دونه داریم تماس میگیریم میان نصبشون میکنن و ضمانت ـنامه ـها رُ امضاء می کنن
آخه هر کدومُ از یه برند خریدیم :دی
فردا هم می ریم ته ـمونده یِ وسایلمون رُ سفارش بدیم
این چند روز تنها کاری که از دستمون برمیومد این بود که مواد غذایی بخریم
هر چی َم من لیست مینویسم و میخریم، باز فرداش می بینم یچی کم داریم!
جالبه که با همه یِ اینا من این خونه رُ بدونِ همه چی دوس دارم و باهاش راحتم!
شاید حسشُ دوس دارم ... یا خودِ جدیدی که اینجا میشمُ !
اما هرچی که هست خوبه
هرچی که هست باعث میشه من تمامِ افکارِ قدیمیم و "من نمیخوام" و "من انجام نمیدم"ـآ رُ نادیده بگیرم
حتی تمامِ روزم رُ برایِ پختِ یه غذایِ خوب صرف کنم
تنهایی تر و تمیز کنم همه جا رُ !
منی که دست به سیاه و سفید نمیزدم و میشه گفت اصلاً تجربه یِ آشپزی نداشتم
حالا دارم اولین ـآ رُ اون َم با کلی عشق و حوصله، خوشمزه می پزم ^_^
نمیدونم چون اولشه و ذوق دارم اینم یا واقعیه ؟!
اما راستش انگار راحت ـتره برام اینکه خودم یا خودمون به کارای خونه برسیم
میترسم از اینکه صبر و حوصله نداشته باشم و درک نکنم مامان و بابای یار از مهربونیشونه اگه بخوان کمکی کنن!
یکم کلافه میشم وقتی هر روز زنگ میزنن و میگن:
- اگه سردتون شد، شوفاژ روشن کنید
- وسایلِ به درد نخورُ بذارید توی انباری
- کارتونا رُ تویِ انباری نگه دارید برای اسباب کشی به درد میخورن
- رخت خوابا رُ بذارید توی اون کمده
- اون پارچه رُ بندازید زیرِ سفره
و ...
این توصیه ـها همینطور ادامه دارن و روزی چندین بار هم تکرار می شن
چون شاید ما خودمون اصلاً بلد نیستیم اینا رُ :دی
مثلاً اگه شب سردمون شه، نمیدونیم باید شوفاژ روشن کنیم و تا صبح یخ میزنیم!
اصلنم ممکن نیست ما خودمون یه نظم و انضباطی داشته باشیم
یا اینکه شاید یه سبکِ زندگیِ دیگه برای خودمون بخوایم!
باید حتماً صبر کنیم و بابایِ یار بیاد کارتونامونُ با نخ ببنده و مرتب جا بده
واسه همین اخلاقا بود که وقتی از راه رسیدم و بابایِ یارُ خونمون دیدم، غصه خوردم تو دلم :(
ولی خب بنده خدا یکم بعدش رفت و حتی برایِ ناهار نموند!
اون روز یه خونه یِ آشفته با کلی کارتون و پلاستیک تحویل گرفتم
اما حالا تا اونجایی که میشد همه چی مرتب و تمیزه!
از اون شلختگی در اومده
یجوری که یار حسابی تحسینم کرد و هی َم برا مامان باباش تعریف میکنه :دی
ولی خُب انقد بدونِ امکاناتیم که از همون کارتونا، کمد درست کردم :))
میخواستم عکسایِ خونه رُ اینجا بذارم
ولی از اونجایی که پست گذاشتن تو اینستا راحت ـتره، دعوتتون میکنم اونجا برایِ دیدن (کلیک)
کتابایی که میخواستم هم رسیدن دستم
منتظرمن که کارم اینجا تموم شه و برم سراغِ یکی ـشون
البته خُب آشپزخونه هم داره صدام میزنه!
شدم مثِ این کدبانوهایِ خونه دار! ایشششش :دی
اما خدارُشکر ^_^ هزاران بار!
اوضاعمون و همه چی خوبه فعلاً ...
داریم با هم کتابِ "جادویِ سپاسگزاری" رُ میخونیم و تمریناشُ انجام میدیم
البته که منظور از میخونیم اینه که من با صدا میخونم و یار وسطش گیج میشه و خوابش می بره :|
ولی در کل اگه حوصله دارید و به حرفاش گوش میکنید؛ بخونیدش، کتابِ خوبیه