Tuesday 2 Ordibehesht 99
تازه دو روز پیش از خونه بیرون رفتم؛ تا بعد از 3 هفته بی گوشی بودن، بدمش برای تعمیر
دیروزم برایِ آخرین بار رفتم شرکت، که به نیرویِ جدیدِ جایگزینم آموزش بدم و واسه همیشه با همکارام خداحافظی کنم ...
وگرنه که این مدت به معنایِ واقعی قرنطینه بودم!
به لطفِ وسواسِ دامادمون بخاطرِ نی نیِ تازه از راه رسیده ـش، نه کسیُ می دیدیم و نه جایی می رفتیم!
البته که برای این نی نی حتی میشه جون داد ... اشکال نداره
اینکه میگن با اومدنِ بچه یِ خواهر یا برادرت، با دنیایِ جدیدی از عشق آشنا میشی رُ الان واقعاً میتونم درک کنم
وقتی که تنِ کوچولوشُ تو بغلم میگیرم و خوابش می بره؛ به وضوح میتونم صدایِ تپیدنِ قلبم براشُ بشنوم
آرامش و علاقه ای که با دیدنِ صورت ریزه میزه ـش و گرفتنِ دستایِ نرمش، تو وجودم مثِ پروانه بال بال میزنه اصلاً غیرِ قابلِ توصیفه!
لحظه ـهایی که میونِ دستام آروم گرفته و داره شیشه شیرشُ میخوره و با دستاش بازی میکنه، حاضرم جونمُ هم براش بدم
میتونم ساعتها لبخند به لب بشینم و زُل بزنم به چشمایِ غرق در خوابش و جونِ تازه بگیرم
حتی حسِ دلتنگیِ دوری ازش میتونه از همین الان دیوونم کنه!
بعد اونوقت من مجبورم به همه یِ این حس ـآ غلبه کنم و چمدونمُ ببندم برای رفتن!
البته که تصورِ من در موردِ عشق به همسر هم چنین چیزی بود
یه حسِ عمیقِ قلبی و دیوونه کننده که حتی توی زشت ـترین و بدترین حالت هم نتونی دوسِش نداشته باشی!
ولی خب شاید همیشه اون چیزی که فکر میکنی، اتفاق نمی افته!
بگذریم ...
بلیطمُ گرفتم و جمعه دارم میرم تهران ...
انگار یه حقیقتِ محضه که میگن از هرچی بدت بیاد، سرت میاد
من چقد بدم میومد از عقد و عروسیِ جدا جدا! ولی مجبور شدم
بدم میومد از دور بودن ـها و ندیدن ـهایِ لحظه ـهایِ دلتنگی! ولی رابطه ـمون لبریز بود از روزای خواستن و نشدن
دوس نداشتم سفر رفتن و مهمونی ـهایِ بدونِ همسر رُ! ولی چاره ای ندارم
حتی اینکه خونه یِ دو نفره ـمون قبل از عروسی کلید بخوره و قرار باشه ازش استفاده شه رُ هم دلم نمیخواست!
دیگه چه برسه به اینکه قبل از عروسی بخوایم با هم تویِ اون خونه زندگی کنیم و موندگار باشیم ...
اما یه سری دلایلِ منطقی بهم اجازه نمیدن احساسی و از رویِ لجبازی عمل کنم!
واسه همین دارم یرای یه مدت میرم تهران، که کم کم وسایلِ خونمونُ باز کنیم و با هم بچینیم
شاید اینجوری برایِ تصمیمِ درست گرفتن هم مصمم ـتر شم
بعد از اینکه یه مدتِ طولانی ـتر کنارش بمونم و خودی که کنارش میشمُ بیشتر بشناسم
راستش دلم َم سوخت واسه اجاره ای که هرماه میده و بدونِ هیچ امکانات و وسیله ای، تنهایی میونِ چهارتا دیوار سَر میکنه!
از یه طرفم اصلاً راضی نمیشدم بهش بگم یخچال و اجاق گازِ جهیزیه رُ باز کنه و استفاده کنه
آخه نه که آقایون خیلی انضباط دارن و در تمیز نگه ـداشتنِ وسایل کوشا اَن! از اون جهت ...
خلاصه که خودم راضی شدم به رفتن و سر و سامون دادن به خونه ـمون
از رویِ وقت و حوصله تمیز کنیم، هر چیزیُ سرِ جاش بذاریم، باقی مونده یِ وسایلُ بخریم و خونه ـمونُ کامل کنیم ...
مامانم َم آماده ـس در اولین فرصت وسایلی که اینجا برام خریده رُ با یه ماشین بفرسته تهران
فقط این وسط می مونه وسایلِ خودم!
نمیتونم همه رُ جمع کنم و تو یه چمدون با خودم ببرم ...
از طرفی خودم َم نمیدونم! یعنی قرار نیست دیگه برگردم و اینجا زندگی کنم تا قبل از عروسی؟
عروسی ای که با وجودِ این کرونا و تعطیل بودنِ هرآنچه که برایِ یه عروسی گرفتن لازمه؛ نمیشه تاریخشُ پیش بینی کرد!!
میشم مثِ کبوترِ دو برجی ...
دلیلِ اینکه کتابی هم نخریدم برای شروعِ خوندن هم همین بوده ...
فِک کردم فقط بارمُ سنگین ـتر میکنم!
فعلاً دست گذاشتم روی دلم تا برسم تهران
اونوقته که یه لیست از کتابایی که دلم میخواد رُ سفارش میدم
که روزا بشینم پاشون و لابلای کلمه ـهاشون غرق شم
تصورم اینه که اوقات فراغتِ بیشتری هم برای اینجا اومدن داشته باشم
آخه تایم ـهایِ زیادی تنها خواهم بود ...
کُلی برنامه دارم، میخوام ببینم وقتی بالاخره توی یه خونه تنهام، انجامشون میدم
یا باز می شینم وقتمُ هدر میدم؟؟!