آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


هـــردفعه خاطره ـهایِ تو به جــــات می اومد ...

خب! بنده با این همه آمال و آرزو که تو پستِ قبل ذکر کردم؛ در حالِ حاضر فقط خونه می شینم و فیلم می بینم!

تازه دو روز پیش از خونه بیرون رفتم؛ تا بعد از 3 هفته بی گوشی بودن، بدمش برای تعمیر

دیروزم برایِ آخرین بار رفتم شرکت، که به نیرویِ جدیدِ جایگزینم آموزش بدم و واسه همیشه با همکارام خداحافظی کنم ...

وگرنه که این مدت به معنایِ واقعی قرنطینه بودم!

به لطفِ وسواسِ دامادمون بخاطرِ نی نیِ تازه از راه رسیده ـش، نه کسیُ می دیدیم و نه جایی می رفتیم!

البته که برای این نی نی حتی میشه جون داد ... اشکال نداره

اینکه میگن با اومدنِ بچه یِ خواهر یا برادرت، با دنیایِ جدیدی از عشق آشنا میشی رُ الان واقعاً میتونم درک کنم

وقتی که تنِ کوچولوشُ تو بغلم میگیرم و خوابش می بره؛ به وضوح میتونم صدایِ تپیدنِ قلبم براشُ بشنوم

آرامش و علاقه ای که با دیدنِ صورت ریزه میزه ـش و گرفتنِ دستایِ نرمش، تو وجودم مثِ پروانه بال بال میزنه اصلاً غیرِ قابلِ توصیفه!

لحظه ـهایی که میونِ دستام آروم گرفته و داره شیشه شیرشُ میخوره و با دستاش بازی میکنه، حاضرم جونمُ هم براش بدم

میتونم ساعتها لبخند به لب بشینم و زُل بزنم به چشمایِ غرق در خوابش و جونِ تازه بگیرم

حتی حسِ دلتنگیِ دوری ازش میتونه از همین الان دیوونم کنه!

بعد اونوقت من مجبورم به همه یِ این حس ـآ غلبه کنم و چمدونمُ ببندم برای رفتن!

البته که تصورِ من در موردِ عشق به همسر هم چنین چیزی بود

یه حسِ عمیقِ قلبی و دیوونه کننده که حتی توی زشت ـترین و بدترین حالت هم نتونی دوسِش نداشته باشی!

ولی خب شاید همیشه اون چیزی که فکر میکنی، اتفاق نمی افته!

بگذریم ...

بلیطمُ گرفتم و جمعه دارم میرم تهران ...

انگار یه حقیقتِ محضه که میگن از هرچی بدت بیاد، سرت میاد

من چقد بدم میومد از عقد و عروسیِ جدا جدا! ولی مجبور شدم

بدم میومد از دور بودن ـها و ندیدن ـهایِ لحظه ـهایِ دلتنگی! ولی رابطه ـمون لبریز بود از روزای خواستن و نشدن

دوس نداشتم سفر رفتن و مهمونی ـهایِ بدونِ همسر رُ! ولی چاره ای ندارم

حتی اینکه خونه یِ دو نفره ـمون قبل از عروسی کلید بخوره و قرار باشه ازش استفاده شه رُ هم دلم نمیخواست!

دیگه چه برسه به اینکه قبل از عروسی بخوایم با هم تویِ اون خونه زندگی کنیم و موندگار باشیم ...

اما یه سری دلایلِ منطقی بهم اجازه نمیدن احساسی و از رویِ لجبازی عمل کنم!

واسه همین دارم یرای یه مدت میرم تهران، که کم کم وسایلِ خونمونُ باز کنیم و با هم بچینیم

شاید اینجوری برایِ تصمیمِ درست گرفتن هم مصمم ـتر شم

بعد از اینکه یه مدتِ طولانی ـتر کنارش بمونم و خودی که کنارش میشمُ بیشتر بشناسم

راستش دلم َم سوخت واسه اجاره ای که هرماه میده و بدونِ هیچ امکانات و وسیله ای، تنهایی میونِ چهارتا دیوار سَر میکنه!

از یه طرفم اصلاً راضی نمیشدم بهش بگم یخچال و اجاق گازِ جهیزیه رُ باز کنه و استفاده کنه

آخه نه که آقایون خیلی انضباط دارن و در تمیز نگه ـداشتنِ وسایل کوشا اَن! از اون جهت ...

خلاصه که خودم راضی شدم به رفتن و سر و سامون دادن به خونه ـمون

از رویِ وقت و حوصله تمیز کنیم، هر چیزیُ سرِ جاش بذاریم، باقی مونده یِ وسایلُ بخریم و خونه ـمونُ کامل کنیم ...

مامانم َم آماده ـس در اولین فرصت وسایلی که اینجا برام خریده رُ با یه ماشین بفرسته تهران

فقط این وسط می مونه وسایلِ خودم!

نمیتونم همه رُ جمع کنم و تو یه چمدون با خودم ببرم ...

از طرفی خودم َم نمیدونم! یعنی قرار نیست دیگه برگردم و اینجا زندگی کنم تا قبل از عروسی؟

عروسی ای که با وجودِ این کرونا و تعطیل بودنِ هرآنچه که برایِ یه عروسی گرفتن لازمه؛ نمیشه تاریخشُ پیش بینی کرد!!

میشم مثِ کبوترِ دو برجی ...

دلیلِ اینکه کتابی هم نخریدم برای شروعِ خوندن هم همین بوده ...

فِک کردم فقط بارمُ سنگین ـتر میکنم!

فعلاً دست گذاشتم روی دلم تا برسم تهران

اونوقته که یه لیست از کتابایی که دلم میخواد رُ سفارش میدم

که روزا بشینم پاشون و لابلای کلمه ـهاشون غرق شم

تصورم اینه که اوقات فراغتِ بیشتری هم برای اینجا اومدن داشته باشم

آخه تایم ـهایِ زیادی تنها خواهم بود ...

کُلی برنامه دارم، میخوام ببینم وقتی بالاخره توی یه خونه تنهام، انجامشون میدم

یا باز می شینم وقتمُ هدر میدم؟؟!

میتونی در کنار وبلاگت یه دونه پیج اینستام داشته باشی و در هر دو فعال باشی.وبلاگ رو فدای اینستا نکنی

حتی همون ظاهر زیبا و گول زننده ی اینستام دست خودته.که بخوای فقط ظاهرو نشون بدی یا که خود خودت باشی فارغ از ظاهر و زرقُ برق زندگی و اینستا.

منم در کنار وبلاگم پیج اینستام دارم و گهگاهی اونجام استوری میذارم اما هیچوقت وبلاگ رو رها نکردم و نخواهم کرد ❤

مهلا من قلب قلبی شدم با خوندن اینکه قراره بری با یار زندگی کنی 😍 فرصت خوبیه برای محک زدن خودت و یار

یعنی میخواین آخرش جشن عروسی بگیرید؟ حتی یکسال دیگه؟

آقا از خونه ت وسایلت برامون عکس بذار خب 🙈 خیلی مزه میده 😍 بازم اگه خودت دوس داشتی بذار ❤

بسی خوشحالم که فعالی و پست میذاری.منتظر پستات از خونه تون هستم 🌸

میدونی؟! به نظرم هر کدوم از برنامه ـها و سایت ـآ یه دنیایی اَن برای خودشون! با فرهنگ ـآ و آدمای متفاوت انگار ! یعنی من اینجوری می بینمشون ...
مثلاً اینستا پره از عامه ـها ! یا کسایی که دوس دارن زندگیشونُ به همه نشون بدن یا حتی به رُخ بکشن
ولی فضایِ بلاگ و بلاگ ـنویسی خیلی کم چنین چیزایی رُ داره و مردمش انگار خاص ـترن!
من َم که ذوقم فقط واسه نوشتن ـه! خیلی وقتا هم اگه عکس گذاشتم بخاطرِ ذوقِ دوستام بوده ... دیدی که چقد تو عکس گذاشتن تنبلم!! :دی
ولی با این همه خیلی وقت ـآ به داشتنِ یه اینستایِ بلاگری فِک میکنم و شاید یه روزی بخاطرِ دوستایی که دیگه خیلی از اینجا دور شدن و اونورا بیشتر وقت میذارن، این کارُ کردم!
اما به قولِ تو هیچ ـوقت اینجا نوشتنُ برای همیشه کنار نمیذارم ...

جدی؟ عزیزم مرسی :دی ^_^
آره به نظرِ خودم َم وقتِ خوبیه که ببینم با خودم و احساسم چند چندم؟؟
ما که تا حالا هیچ جشنی نگرفتیم! حتی برایِ عقد!
اما عروسیُ ایشالا حتماً میگیریم، حالا بعد از کرونا و آروم شدنِ اوضاع

عزیزم! :دی چشم! سعی میکنم به تنبلیم غلبه کنم، عکس بذارم
البته که خب بعدش برای خودمون َم خاطره میشه و ایده ی خوبیه ^_^

امیدوارم اونجا که میرم اعصابم آروم باشه، بیام پستایِ خوب بذارم
نه که هِی بیام اینجا فقط واسه اینکه غرغر کنم!!! :)))

برای بلاگرا هیچجا همون وبلاگ نمیشه:)

اینجا امن تر و ساکت تر و دنج تره

اینستا اینطور نیست

 

به هرحال کتابم خوبه اگه ادم بخونه:))

من ۴ ساله میخام برم نمایشگاه کتاب و هرسال به یه شکلی نتونستم

اون ماجرای اثاث چیدن و اینام ایشالا خوب پیش میره و از همش فقط یه خاطره میمونه

خیلی فکرتو درگیر نکن🙌

 

آره دقیقاً حسِ منم همینه ... حتی آدمایِ اینجا به نظرم نجیب ـترن :دی

حالا امسال َم که من عزمم رو جزم کردم حتماً برم کتاب بخرم؛ نمایشگاه برگزار نمیشه :))
اما باید ببینم این بار میتونم این تصمیمِ کتاب خوندنُ که مصمم ـتر از همیشه ـس، عملی کنم یا نه!!

ممنون ^_^ ... بله، این کاملاً بهم ثابت شده
درموردِ هرچی سخت بگیرم قشنگ از دهنم درمیاد!
فعلاً که رفتم تو دلِ ماجرا می بینم اونقدی هم که فکر میکردم بد نیست!!

اره:)))

البته اینطورم نیست که فک کنی فقط تو نمایشگاه کتاب دارن و هیچجا بجز اونجا کتاب نیست😅😅

ولی من نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنم😁

ما خانما چون عاشقِ خرید کردنِ با تخفیفیم؛ دلمون میخواد بریم نمایشگاه! ولی شما دیگه چرا؟ :دی
البته من فعلاً یه فروشگاهِ آنلاینِ پر از تخفیف پیدا کردم و کارم راه افتاد
ولی خب خریدِ حضوری و افتادن تویِ باغ گل و ورق زدنِ کتابا و حس کردنشون یه چیز دیگه ـس ^_^ اگه کرونا بذاره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan