آلـیس در سـرزمینِ عجایب !!

شده ام مثل یک آدمِ اشتباهی وسطِ یک دنیای اشتباهی ...


ما هــر دو برایِ هــــم هر ثانیه کــــَــم بودیم ...

دارم دنبالِ خودم می گَـــردم ...

عجیبه ولی انگار تا این سن هنـــوز خودِ واقعیمُ پیدا نکردم

نفهمیدم از زندگی چی میخوام !

هر روز یه آرزویِ جدید درَم شکوفا میشه ...

مثلِ یه تینیجرِ سردرگم

یه روز دلم میخواد بچسبم به کاشت و طراحیِ ناخن!

یه روز فکرِ مربیِ فیتنس شدن آب از لب و لوچه ـم آویزون میکنه!

یه روز در خودم می بینم که جدی گرفتنِ کار و رشته یِ خودم بهترین ـه برام!

یه روز پرورش دادنِ استعدادِ نقاشیمُ دلم میخواد!

یه روز به برگشتن به روزایِ عکاسی فِک میکنم!

یه روز اصن دلم میخواد برم مدل شم!

یه روز تصورِ خیاطی و طراحیِ لباسِ منحصر بفرد هیجان زده ـم میکنه!

یه روز رویایِ بازیگریُ می بینم!

یه روز تشویق میشم برم سراغِ موسیقی و نواختن!

یه روز به سرم میزنه برم تو کارِ داستان و رُمان نویسی!

یه روز یه حسی وسوسه ـم میکنه که شینیون و میکاپ رُ جدی بگیرم!

یه روز دوس دارم یه مزون لباس داشته باشم! 

یه روز ...

و گاهی حتی همه یِ اینا رُ با هم میخوام!

اما میدونم که تمرکز رویِ یه چیز و بهترین شدن؛ خیلی بهتر از نوک زدن به چندتا چیز و معمولی بودنه!

اینکه واسه هرکدومشون یه استعدادِ ذاتیِ منحصربفرد و یه علاقه یِ خاص دارم، گیج ـترم میکنه ...

خیلی وقتا به این فک میکنم که شاید دیر شده و من همچنان هدفِ اصلیِ زندگیمُ پیدا نکردم!

مثلِ یه بچه یِ خودسر هیچیُ جدی نگرفتم و تمامِ زندگیم فقط از عشق حرف زدم و دنبالش گشتم

بی اونکه شاید اصلاً چیزِ کامل یا درستی درموردش بدونم

احتمالاً همین هم شده دلیلِ حالِ این روزام ...

که بعد از 6 سال! هنوز وایسادم و با خودم فِک میکنم نکنه نمی تونم؟!

6 سال مُدام اتفاقایِ زندگیم تکرار شدن و من فقط دورِ خودم چرخیدم ...

چرا نیومد؟ چرا نخواست؟ چرا نکرد؟

چطور وسطِ این همه "چرا" دنبالِ خودم نگشتم؟

حتی فک نکردم به اینکه "چرا تا اینجا دنبالش اومدم یا دنبالِ خودم کشوندمش؟"

امروز اما دلم میخواد غرق شم تو دنیایِ کتاب و کتاب خوندن!!!

هوسِ یه کتابخونه یِ شاد و پر از کتابِ خوبُ کردم

که ساعت ـها توش قدم بزنم و دستام پر شه از کتابایی که نمیدونم خریدِ کدومشُ بذارم برایِ بعد؟

برا آدمی مثِ من خیلی عجیبه ولی حتی هوسِ برگزاریِ یه نمایشگاهِ کتابُ کردم!

منی که تا اینجایِ عمرم فقط یکی دو بار اون َم بخاطرِ اردویِ مدرسه یا صرفاً دورهمیِ دوستانه راهیِ نمایشگاه کتاب شدم ...

و بدتر از اون اینه که وقتِ برگشتن؛ جز یکی دوتا از کتابایِ اجباریِ دانشگاه و مدرسه، چیزِ دیگه ای تویِ دستم نبوده!

حالا دلم میخواد هر روز از سرِ عشق برم و با کُلی کتابِ جورواجور برگردم!!!

یکی تویِ دلم میخواد آشتی کنه با دنیایِ خوندن و نوشتن و پرسه زدن لابلایِ کلمات ...

امیدوارم یه حسِ زودگذر نباشه !

یه حسِ عمیق و تموم نشدنی باشه؛

که بشه یه شروع برایِ پیدا کردنِ خودم!

چون انگار همه چی به خودم برمیگرده!

به شناختِ من از خودم!

باید خودمُ بشناسم که ببینم چی میخوام؟ چه کردم؟ کجا نتونستم؟

خوبایِ خودمُ از بدها جدا کنم و بهشون بال و پر بدم ...

نمیدونم این چه انرژی و حسیه که منُ اینجا نشونده به گذاشتنِ این پستِ متفاوت و ردیف کردنِ این کلماتِ عحیب پشتِ هم!!

ولی حس ـهایِ دیگه ـم حتی درست در همین لحظه ـها هم دارن بهش پوزخند میزنن و تلاش میکنن برایِ ناامید کردنش

بهش تشر می زنن که نمیشه! که اینا یه توهمِ زودگذره ...

اما من دلم میخواد که بتونم!

که یه نقطه بذارم تهِ خطِ خودم و برم یه صفحه یِ تازه!

یه خودِ جدیدِ خوب بسازم ...

یه خودی که بعد از گذشتِ چند سال، باز نرسه سرِ نقطه یِ اولش!

یهو به خودش نیاد و ببینه همه یِ دردِ رابطه ـش از اینجاست که هیچکدوم قدرِ همُ ندونستن و نمیدونن!

حداقلش مطمئن باشه که خودش کم نذاشته و تمامِ نیروشُ به کار گرفته؛ اما نشده!!

توی این شک و تردید دست و پا نزنه که "نکنه تو تمامِ این سال ـها، یه گوشه یِ بزرگِ این مشکلات دستِ خودِ من بوده؟؟؟؟؟؟"

سلام عزیزدلم

بسی خوشحالم که فعال شدی و پست میذاری😍

خاله شدنت مباااارک 💙 نی نی دختره؟

امیدوارم تصمیم درستی در مورد رابطتون و زندگیت بگیری عزیزم 🙏

۴ سال شد عقدید؟؟ باور نکردنیه! چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود عقد کردید!

یادته برات عکس فاکتورای تالار و باغ هایی که رفته بودیم رو فرستادم؟ یادش بخیر

حیف گمشون کردم 

سلام به رویِ ماهت
مرسی، آره مثِ قدیم فراغتم زیاد شده حالا که هیچ ـجا نمی رم :دی

قربونت ^_^ اصن خاله شدن از شیرین ـترین حس ـآیِ دنیاس
نه! پسره فسقلی :دی

امیدوارم ... البته هربار همینُ میگم! ولی باز می مونم میونِ زمین و آسمون و نمیدونم چی درسته!

شهریور میشه دقیقاً 4 سال ...
آره مثلِ برق و باد میگذره!
البته یه جا تویِ حرفایِ گذشته ـم دیدم خودم از یه همچین اتفاقی بدم نمیومده! که عقدمون طولانی شه ... گفته بودم می ـترسم اگه عقد کردیم، زود ازدواج کنیم! و امیدوار بودم عقدمون حداقل 3 سال طول بکشه :))

آخی آره یادته؟ اون موقع دنبالِ تالار بودیم که عروسی بگیریم! 2 سال پیش بود ... ولی نشد ...
عزیزم! ما هم کُلی اون زمان فاکتور گرفته بودیم از اینور و اونور ... احتمالاً اونا هم گم شده باشن :دی

شک نکن که نه تنها یه گوشه، بلکه افسار کل مشکلات دست خود ماست!

من یه زمانی مینوشتم اهدافمو..

پیشنهاد میکنم بنویسی چیزایی رو که علاقه داری

از بینشون۵ تا انتخاب کنی

فرداش ۳ تا انتخاب کنی از اون ۵ تا

روز بعد۲ تا و در نهایت با عزم جزم و نهابت علاقه یکی رو

و مطمئن باش همه ی انرژی هم نه، اگه نصف انرژیتم صرفش کنی روزی تو اون مورد که بالاترین هدفته بهترین میشی

حتی اگه یکم سردرگم شدی و کند شدی تو مسیر هدفت، سر کلاف دستته. یعنی هدفت دیگه گم نمیشه

دوباره استارت میزنی👏

خیلی وقتا اینُ فراموش میکنم که شاید دلیلِ خیلی چیزا و همه چیز خودِ ماییم!
اینکه چی خواستیم! چی فکر کردیم! چه برخوردی کردیم!؟ ...

آره من َم نوشتنِ اهدافمُ خیلی دوس دارم
ولی جالبه که خیلی راحت ـتر میتونم به لیستِ اهدافم موردایِ جدید اضافه کنم، تا اینکه مورد حذف کنم!! :))
همین لیستی که توی پستم نوشتم هم تا حالا چند بار یکی دو موردِ دیگه یادم اومده، رفتم اونا رُ هم ذکر کردم :دی
ولی پیشنهادِ خوبیه! باید ببینم اگه قرار به حذف کردن باشه، از کدوم نمیتونم بگذرم؟!

خیلی هم ممنون🌹🌹

اره دیگه این شکلی که نمیشه:))

هدف اصلیه رو مشخص کن شما، بعد اگه برای رسیدن به اون هدف مجبور به رسیدن به اهداف اولیه دیگه ای بودی مشکلی نیست

اونا رو ام بنویس

ولی هدف اصلیه رو حتما پیگیرش باش😎

آره نمیشه :دی
خیلی سخته مشخص کردنِ "اصلی ـترین و مهم ـترین" از بینِ این لیستِ بلندبالا! ولی درسته؛ باید همین کارُ کنم ...
ممنون ^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دخترکی که "عشـ•*ღ*•ــق" تنهاترین رویایش بود
تاریخچه ی حرف ـهام
Designed By Erfan Powered by Bayan