Tuesday 26 Farvardin 99
عجیبه ولی انگار تا این سن هنـــوز خودِ واقعیمُ پیدا نکردم
نفهمیدم از زندگی چی میخوام !
هر روز یه آرزویِ جدید درَم شکوفا میشه ...
مثلِ یه تینیجرِ سردرگم
یه روز دلم میخواد بچسبم به کاشت و طراحیِ ناخن!
یه روز فکرِ مربیِ فیتنس شدن آب از لب و لوچه ـم آویزون میکنه!
یه روز در خودم می بینم که جدی گرفتنِ کار و رشته یِ خودم بهترین ـه برام!
یه روز پرورش دادنِ استعدادِ نقاشیمُ دلم میخواد!
یه روز به برگشتن به روزایِ عکاسی فِک میکنم!
یه روز اصن دلم میخواد برم مدل شم!
یه روز تصورِ خیاطی و طراحیِ لباسِ منحصر بفرد هیجان زده ـم میکنه!
یه روز رویایِ بازیگریُ می بینم!
یه روز تشویق میشم برم سراغِ موسیقی و نواختن!
یه روز به سرم میزنه برم تو کارِ داستان و رُمان نویسی!
یه روز یه حسی وسوسه ـم میکنه که شینیون و میکاپ رُ جدی بگیرم!
یه روز دوس دارم یه مزون لباس داشته باشم!
یه روز ...
و گاهی حتی همه یِ اینا رُ با هم میخوام!
اما میدونم که تمرکز رویِ یه چیز و بهترین شدن؛ خیلی بهتر از نوک زدن به چندتا چیز و معمولی بودنه!
اینکه واسه هرکدومشون یه استعدادِ ذاتیِ منحصربفرد و یه علاقه یِ خاص دارم، گیج ـترم میکنه ...
خیلی وقتا به این فک میکنم که شاید دیر شده و من همچنان هدفِ اصلیِ زندگیمُ پیدا نکردم!
مثلِ یه بچه یِ خودسر هیچیُ جدی نگرفتم و تمامِ زندگیم فقط از عشق حرف زدم و دنبالش گشتم
بی اونکه شاید اصلاً چیزِ کامل یا درستی درموردش بدونم
احتمالاً همین هم شده دلیلِ حالِ این روزام ...
که بعد از 6 سال! هنوز وایسادم و با خودم فِک میکنم نکنه نمی تونم؟!
6 سال مُدام اتفاقایِ زندگیم تکرار شدن و من فقط دورِ خودم چرخیدم ...
چرا نیومد؟ چرا نخواست؟ چرا نکرد؟
چطور وسطِ این همه "چرا" دنبالِ خودم نگشتم؟
حتی فک نکردم به اینکه "چرا تا اینجا دنبالش اومدم یا دنبالِ خودم کشوندمش؟"
امروز اما دلم میخواد غرق شم تو دنیایِ کتاب و کتاب خوندن!!!
هوسِ یه کتابخونه یِ شاد و پر از کتابِ خوبُ کردم
که ساعت ـها توش قدم بزنم و دستام پر شه از کتابایی که نمیدونم خریدِ کدومشُ بذارم برایِ بعد؟
برا آدمی مثِ من خیلی عجیبه ولی حتی هوسِ برگزاریِ یه نمایشگاهِ کتابُ کردم!
منی که تا اینجایِ عمرم فقط یکی دو بار اون َم بخاطرِ اردویِ مدرسه یا صرفاً دورهمیِ دوستانه راهیِ نمایشگاه کتاب شدم ...
و بدتر از اون اینه که وقتِ برگشتن؛ جز یکی دوتا از کتابایِ اجباریِ دانشگاه و مدرسه، چیزِ دیگه ای تویِ دستم نبوده!
حالا دلم میخواد هر روز از سرِ عشق برم و با کُلی کتابِ جورواجور برگردم!!!
یکی تویِ دلم میخواد آشتی کنه با دنیایِ خوندن و نوشتن و پرسه زدن لابلایِ کلمات ...
امیدوارم یه حسِ زودگذر نباشه !
یه حسِ عمیق و تموم نشدنی باشه؛
که بشه یه شروع برایِ پیدا کردنِ خودم!
چون انگار همه چی به خودم برمیگرده!
به شناختِ من از خودم!
باید خودمُ بشناسم که ببینم چی میخوام؟ چه کردم؟ کجا نتونستم؟
خوبایِ خودمُ از بدها جدا کنم و بهشون بال و پر بدم ...
نمیدونم این چه انرژی و حسیه که منُ اینجا نشونده به گذاشتنِ این پستِ متفاوت و ردیف کردنِ این کلماتِ عحیب پشتِ هم!!
ولی حس ـهایِ دیگه ـم حتی درست در همین لحظه ـها هم دارن بهش پوزخند میزنن و تلاش میکنن برایِ ناامید کردنش
بهش تشر می زنن که نمیشه! که اینا یه توهمِ زودگذره ...
اما من دلم میخواد که بتونم!
که یه نقطه بذارم تهِ خطِ خودم و برم یه صفحه یِ تازه!
یه خودِ جدیدِ خوب بسازم ...
یه خودی که بعد از گذشتِ چند سال، باز نرسه سرِ نقطه یِ اولش!
یهو به خودش نیاد و ببینه همه یِ دردِ رابطه ـش از اینجاست که هیچکدوم قدرِ همُ ندونستن و نمیدونن!
حداقلش مطمئن باشه که خودش کم نذاشته و تمامِ نیروشُ به کار گرفته؛ اما نشده!!
توی این شک و تردید دست و پا نزنه که "نکنه تو تمامِ این سال ـها، یه گوشه یِ بزرگِ این مشکلات دستِ خودِ من بوده؟؟؟؟؟؟"