Tuesday 12 Aban 94
بیکار نبودمـ ولی یه دستی به ســـر و رویِ آرشیو و درباره یِ مـــنِ وبلاگمـ کشیدمـ
یکــمـ تویِ گذشته ها دور زدمـ
با اینکه الان حـــسمـ خیلی خوبه و به اون آرزویی که داشتمـ رسیدمـ
و حاضر نیستمـ حتی یک لحظه از بودنِ یــ❤ــار رُ با تنهاییِ اون روزامـ عوض کنمـ
اما دلمـ واسه یه چیزایی تنگ شــده
واسه دوستایِ قدیمیمـ
یاســی ... خـــانومـِ سین ... که دیگه اصلاً اثری و خــبری ازشون نیست
مــهسا ... جـــوزا ... که هستن و دارمشون ... اما خیلی کمرنگ
مهســایِ علیرضا ... که دیگه مثِ اون موقع ـها نیست ...
تنها دل خوشیمـ در حالِ حاضر راسینال ـه که شــده پر رنگ ـترین واسمـ ^-^
و دوستایِ جدیدی که پیدا کردمـ ... موفرفری ... آرزو ...
ناراحتِ نوشته هایی َمـ که از دستمـ رفتن
هرچی به فکرمـ فشار میارمـ تا بلکه یه حدودشونُ به خاطر بیارمـ و باز بنویسمـ
می بینمـ خیلی بیشتر از این حـــرفا بودن ...
رمــزی نوشتنُ قبل از این َمـ دوس نداشتمـ
واسه یه ســری دلایل رفتمـ ســراغِ رمــزِ ثابت
اما الان دارمـ حسرتِ اینُ میخورمـ که اگه رمز و ادامه مطلبی در کار نبود، میتونستمـ همه خاطراتمونُ برگردونمـ ...
نمیدونمـ ... شاید دیگه دورِ رمــزی نوشتنُ خط کشیدمـ
پ ن: دلمـ نوشتن میخواست ... اما حرفِ زیادی واسه گفتن نبود...